#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نوزدهم
ننه میگفت یک از خدا بی خبری به آقات پیشنهاد میده یک سال بشه بفروشه تا بارش رو ببنده و کسب و کار خودش رو راه بندازه...اما بابا هنوز هفته به ماه نکشیده خودش آلوده شده بود و به جای راه انداختن کسب و کارش، خونه نشین شده بود و ننه با کلفتی در خونه ی مردم خرجمون رو میداد! اصلا واسه همین بود که ننه بعد من دیگه حامله نشده بود،وگرنه آقام شب و صبح به جونش غر میزد که باید یک پسر دیگه واسم بیاری تا عصای پیریمون باشه.منتهی ننه میگفت یکی دیگه رو بیارم بدبخت کنم که چی بشه؟همین ها رو بتونم به سرانجام برسونم خدا رو شکر میکنم. اون اوایل که رضا سنش کم بود ننه دست به هرکاری میزد،تو خونه ی مردم کار میکرد، لباس هاشون رو میآورد خونه، میشست و خشک میکرد و اتو میزد و مرتب تحویل میداد...بعد ها شروع کرد به درست کردن ترشی و شور تو زمستون و مربا و رب تو پاییز و تابستون...گاهی هم سبزی پاک میکرد و خورد میکرد و سرخ میکرد و میرفت بالا شهر میفروخت...یک مدت غذای خونگی درست میکرد و میرفت سمت ترمینال شهر و یک مدت هم بافتنی میبافت و تو زمستون حسابی سر خودش رو شلوغ میکرد...خلاصه که هرچی بابا بی عار بود، ننه غیرت داشت، میگفت صورتم رو با سیلی سرخ میکنم، اما دست جلوی خودی و غریبه دراز نمیکنم...دوازده ماه سال از درد گردن و دست و کمر تو خفا ناله میکرد، اما جلوی ما لبخند میزد و دردش رو تو خودش میریخت.من که بزرگتر شدم کم کم ننه از کار افتاده شده بود، شستن لباس و کارهای سنگین باعث کمر درد و گردن دردش شده بود و کمتر میتونست کار کنه...رضا که بزرگتر شد درسش رو نصفه نیمه رها کرد و رفت تو مکانیکی ایستاد به شاگردی،اوستاش هم یه موتور قراضه داشت که بهش فروخته بود و شده بود وسیله ی دست رضا که هم باهاش واسه ننه خرید میکرد، هم گاهی مسافر میبرد تا خرج بنزینش دربیاد. هرچند ننه دلش میخواست رضا درس بخونه.
میگفت دوست دارم رضا مهندس بشه،یا دکتر...اونوقته که خستگی تمام این سال ها از جونم درمیاد .منتهی رضا نمیتونست دست رو دست بذاره و ننه خرجی خونه رو بده!خلاصه که ما اینجوری روزگار میگذروندیم، اگر یک دست لباس میخریدیم انقدر ننه با دقت میشست و لکه گیری میکرد که نمیذاشت ذره ای آسیب ببینه، اگرم لباسی به آسیه کوچیک میشد نصیب آفرین میشد و اگر به اون کوچیک میشد نصیب من... انقدر ننه ما رو قانع بار آورده بود که حتی از یک برگ کاغذ سفید هم نمیگذشتیم و ازش استفاده میکردیم.
هرچند من گاهی به جون ننه غر میزدم، اما چون تو محله ای که زندگی میکردیم همه سطح مالی اندازه ی ما داشتن، فقر و نداری ما زیاد به چشم نمیومد و ما هم کم توقع بودیم...
رضا تمایلی به برگشت ده نداشت، هرچند من نمیدونستم اون ده ای که ازش حرف میزنن کجاست و اون آقاجونی که آسیه از جدیتش میگفت چه شکلیه! فقط میدونستم آقاجون با ازدواج بابا و ننه مخالف بوده و بعد از اینکه بابا به حرفش گوش نکرده و با ننه ازدواج کرده، آقاجون اون رو از خونه اش بیرون انداخته! آسیه میگفت وقتی بچه بودم یکبار رفتم ده، حتی آقاجون رو هم دیده بود! میگفت هیچکس تو اون خونه رفتار مناسبی باهاشون نداشته و در نهایت دست از پا درازتر برگشتن شیراز! آسیه همیشه از خونه ی بزرگ ده و خدم و حشم آقاجون تعریف میکرد، هرکی نمیدونست انگار یک سال اونجا زندگی کرده! میگفت خونه باغ آقاجون یک حیاط داره ده برابر خونه ی ما! تا دلت بخواد هم درخت هلو و سیب و گیلاس و بادوم داره! میوه هایی که ما فقط اسمش رو میشنیدیم و هیچوقت توان خریدش رو نداشتیم....
سه روز مهلتی که صاحب خونه داده بود عین برق و باد گذشت، این وسط هرکسی به فکر خودش بود... رفتن از اون محله خوشایند هیچکس نبود،هرچند محله ی خوبی نبود،ولی هرکس دلیلی برای موندنش داشت...در واقع هرکسی به فکر خودش بود!آسیه به فکر پسر همسایه ای که بهش علاقه داشت و امید داشت بیاد خواستگاریش و اون رو از فقر و نداری نجات بده، آفرین به فکر علاقه ای که به دوست رضا داشت و من به فکر درس و مدرسه ام و ننه به فکر یک سرپناه... و رضا! رضا در واقع تو فکر هممون بود، میگفت من خودم تو مکانیکی هم میتونم بخوابم، اما فکر و خیال ننه و سه خواهرش تو سرش بود و میخواست بهترین ها رو برای ما فراهم کنه!
ولی بدون پول نمیشد کاری کرد...
ننه از صبح زود که بیدار شده بود هراسون بود،گوش به زنگ بود ببینه رضا تونسته خونه پیدا کنه یا نه...دم ظهر که شد قبل اومدن رضا، سروکله ی صاحب خونه پیدا شد...
عباس آقا اینبار با دو تا از قلچماق های محل اومده بود، ننه با گریه و التماس سعی میکرد جلوش رو بگیره اما عباس آقا زده بود به سیم آخر، بی توجه به بارونی که لحظه به لحظه شدیدتر میشد وسایلی که ننه نصفه نیمه جمع کرده بود رو با لگد پرت کرد وسط کوچه...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نوزدهم
ننه میگفت یک از خدا بی خبری به آقات پیشنهاد میده یک سال بشه بفروشه تا بارش رو ببنده و کسب و کار خودش رو راه بندازه...اما بابا هنوز هفته به ماه نکشیده خودش آلوده شده بود و به جای راه انداختن کسب و کارش، خونه نشین شده بود و ننه با کلفتی در خونه ی مردم خرجمون رو میداد! اصلا واسه همین بود که ننه بعد من دیگه حامله نشده بود،وگرنه آقام شب و صبح به جونش غر میزد که باید یک پسر دیگه واسم بیاری تا عصای پیریمون باشه.منتهی ننه میگفت یکی دیگه رو بیارم بدبخت کنم که چی بشه؟همین ها رو بتونم به سرانجام برسونم خدا رو شکر میکنم. اون اوایل که رضا سنش کم بود ننه دست به هرکاری میزد،تو خونه ی مردم کار میکرد، لباس هاشون رو میآورد خونه، میشست و خشک میکرد و اتو میزد و مرتب تحویل میداد...بعد ها شروع کرد به درست کردن ترشی و شور تو زمستون و مربا و رب تو پاییز و تابستون...گاهی هم سبزی پاک میکرد و خورد میکرد و سرخ میکرد و میرفت بالا شهر میفروخت...یک مدت غذای خونگی درست میکرد و میرفت سمت ترمینال شهر و یک مدت هم بافتنی میبافت و تو زمستون حسابی سر خودش رو شلوغ میکرد...خلاصه که هرچی بابا بی عار بود، ننه غیرت داشت، میگفت صورتم رو با سیلی سرخ میکنم، اما دست جلوی خودی و غریبه دراز نمیکنم...دوازده ماه سال از درد گردن و دست و کمر تو خفا ناله میکرد، اما جلوی ما لبخند میزد و دردش رو تو خودش میریخت.من که بزرگتر شدم کم کم ننه از کار افتاده شده بود، شستن لباس و کارهای سنگین باعث کمر درد و گردن دردش شده بود و کمتر میتونست کار کنه...رضا که بزرگتر شد درسش رو نصفه نیمه رها کرد و رفت تو مکانیکی ایستاد به شاگردی،اوستاش هم یه موتور قراضه داشت که بهش فروخته بود و شده بود وسیله ی دست رضا که هم باهاش واسه ننه خرید میکرد، هم گاهی مسافر میبرد تا خرج بنزینش دربیاد. هرچند ننه دلش میخواست رضا درس بخونه.
میگفت دوست دارم رضا مهندس بشه،یا دکتر...اونوقته که خستگی تمام این سال ها از جونم درمیاد .منتهی رضا نمیتونست دست رو دست بذاره و ننه خرجی خونه رو بده!خلاصه که ما اینجوری روزگار میگذروندیم، اگر یک دست لباس میخریدیم انقدر ننه با دقت میشست و لکه گیری میکرد که نمیذاشت ذره ای آسیب ببینه، اگرم لباسی به آسیه کوچیک میشد نصیب آفرین میشد و اگر به اون کوچیک میشد نصیب من... انقدر ننه ما رو قانع بار آورده بود که حتی از یک برگ کاغذ سفید هم نمیگذشتیم و ازش استفاده میکردیم.
هرچند من گاهی به جون ننه غر میزدم، اما چون تو محله ای که زندگی میکردیم همه سطح مالی اندازه ی ما داشتن، فقر و نداری ما زیاد به چشم نمیومد و ما هم کم توقع بودیم...
رضا تمایلی به برگشت ده نداشت، هرچند من نمیدونستم اون ده ای که ازش حرف میزنن کجاست و اون آقاجونی که آسیه از جدیتش میگفت چه شکلیه! فقط میدونستم آقاجون با ازدواج بابا و ننه مخالف بوده و بعد از اینکه بابا به حرفش گوش نکرده و با ننه ازدواج کرده، آقاجون اون رو از خونه اش بیرون انداخته! آسیه میگفت وقتی بچه بودم یکبار رفتم ده، حتی آقاجون رو هم دیده بود! میگفت هیچکس تو اون خونه رفتار مناسبی باهاشون نداشته و در نهایت دست از پا درازتر برگشتن شیراز! آسیه همیشه از خونه ی بزرگ ده و خدم و حشم آقاجون تعریف میکرد، هرکی نمیدونست انگار یک سال اونجا زندگی کرده! میگفت خونه باغ آقاجون یک حیاط داره ده برابر خونه ی ما! تا دلت بخواد هم درخت هلو و سیب و گیلاس و بادوم داره! میوه هایی که ما فقط اسمش رو میشنیدیم و هیچوقت توان خریدش رو نداشتیم....
سه روز مهلتی که صاحب خونه داده بود عین برق و باد گذشت، این وسط هرکسی به فکر خودش بود... رفتن از اون محله خوشایند هیچکس نبود،هرچند محله ی خوبی نبود،ولی هرکس دلیلی برای موندنش داشت...در واقع هرکسی به فکر خودش بود!آسیه به فکر پسر همسایه ای که بهش علاقه داشت و امید داشت بیاد خواستگاریش و اون رو از فقر و نداری نجات بده، آفرین به فکر علاقه ای که به دوست رضا داشت و من به فکر درس و مدرسه ام و ننه به فکر یک سرپناه... و رضا! رضا در واقع تو فکر هممون بود، میگفت من خودم تو مکانیکی هم میتونم بخوابم، اما فکر و خیال ننه و سه خواهرش تو سرش بود و میخواست بهترین ها رو برای ما فراهم کنه!
ولی بدون پول نمیشد کاری کرد...
ننه از صبح زود که بیدار شده بود هراسون بود،گوش به زنگ بود ببینه رضا تونسته خونه پیدا کنه یا نه...دم ظهر که شد قبل اومدن رضا، سروکله ی صاحب خونه پیدا شد...
عباس آقا اینبار با دو تا از قلچماق های محل اومده بود، ننه با گریه و التماس سعی میکرد جلوش رو بگیره اما عباس آقا زده بود به سیم آخر، بی توجه به بارونی که لحظه به لحظه شدیدتر میشد وسایلی که ننه نصفه نیمه جمع کرده بود رو با لگد پرت کرد وسط کوچه...
ادامه دارد...
۳۶۶
۱۰:۱۶