عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هجدهم جز من انگار همه بی قرار برگشت بابا بودن، جز منی که هیچ دلخوشی از بابا نداشتم! حتی میتونستم بگم دوستش هم ندارم! چطور میتونستم مردی که هرچند وقت یکبار به یک بهانه ی بیخود ما رو زیر باد کتک می‌گرفت دوست داشته باشم؟ ده روز از اون روزی که بابا ناپدید شده بود گذشته بود،ننه و رضا رفته بودن کلانتری و گزارش داده بودن که چند نفر ریختن خونه و بابا رو بردن، چند باری هم مامور اومده بود ننه و همسایه ها رو سوال جواب کرده بود. اما هنوز خبری از بابا نبود، بدی ماجرا اینجا بود که هیچکس نمیدونست اون آدم ها کی بودن و بابا رو کجا بردن! رضا هم چند روزی کار و بارش رو ول کرده بود و با موتور تو خیابون ها میچرخید بلکه از دوست و آشنا بتونه ردی از بابا پیدا کنه! یادمه روز جمعه بود و ننه داشت با غصه انار دون میکرد تا رب بگیره،منم کنارش نشسته بودم و به حساب خودم کمکش میکردم. صدای مشت های پی در پی که به در کوبیده میشد باعث شد ترسیده از جا بپرم. ننه سیلی به صورتش کوبید و گفت:خدا رحم کنه، معلوم نیست اینبار کیه... پشت سر ننه به سمت در حیاط رفتم، ننه با احتیاط در رو باز کرد، از پشت سرش سرکی کشیدم، صاحب خونه بود... با اخم هایی درهم و طلبکار... تا چشمش به ننه افتاد برگه ای رو گرفت جلوش و گفت:حکم تخلیه است، شش ماهه اجاره ی من رو ندادی! خسته شدم بس اومدم در خونه ات، والا من از اجاره ی این خونه خرج زن و بچه میدم، گناه نکردم دلم به حالت سوخته که! ننه افتاد به خواهش و التماس:تو رو خدا عباس آقا، یک ماه دیگه به من فرصت بده، به خدا ستار رو بردن، چند تا از خدا بی خبر ریختن تو خونه، هم زدنش هم بردنش... هیچ خبری ازش ندارم، منم و چهار تا بچه که تو خیال کن بچه یتیم ان... خودت میدونی حقوق رضای بیچاره هم کفاف خورد و خوراک ما رو نمیده... عباس آقا مشتی به در کوبید و فریاد زد:اون ستار وقتی بود مگه خرجی بهت میداد؟اون تهش یه خرج هم میذاشت رو دستت، سلیمه خانم من دیگه خسته شدم بس اومدم به دعوا و التماس واسه پولی که حقمه... بعدم با تهدید گفت:سه روز دیگه، سه روز دیگه خونه رو خالی کردی که کردی، نکردی خودم میام وسایلت رو میریزم تو کوچه، اجاره ی این شش ما هیچی.. خیال میکنم دادم مستحق... این آخرین لطفیه که تو عالم همسایگی بهت میکنم... اینو گفت و در رو محکم بهم کوبید، ننه پشت در نشست و زد زیر گریه، با غصه نزدیکش شدم:حالا چی میشه ننه؟ باید کجا بریم؟ گریه ی ننه شدت گرفت و گفت:کجا بریم؟ کجا رو داریم بریم؟ صدقه سر بابات، نه فامیل واسم مونده، نه آشنا و دوست... ای وای به من که دل دادم به دل همچین مردی‌. اولین بار بود ننه اینجوری بابا رو به ناساز می‌داد.. انقدر فشار روش بود که هرچی از دهنش دراومد به بابا گفت، سر ظهر که رضا خسته از سرکار برگشت ننه همونجا تو حیاط ماجرای اومدن صاحب خونه رو بهش گفت... رضا تو یک مکانیکی کار می‌کرد، دست هاش همیشه سیاه بود و خودشم همیشه خسته ی کار...حقوق چندانی هم نداشت، همون حقوق کمش رو هم دو دستی تقدیم ننه میکرد... رضا با غصه خیره شد به موتور قراضه ای که با هزار جور قرص و بدهی خریده بود و بی میل گفت:میخوای موتورم رو بفروشم؟ ننه آهی کشید و گفت:نه ننه، الهی تصدقت بشم، این موتور وسیله ی دستته. بعدم مگه اینو چن میخرن؟ تهش اجاره ی سه ماه رو هم باهاش بدیم، بعدش چی؟ ستار هم که خدا خیرش نده، معلوم نیست کجاست... گوشه ی حیاط نشسته بودم و سرم گرم چنگ زدن به لباس ها بود ،اما همه ی هوش و حواسم به حرف های ننه و رضا بود... ننه کمی دست دست کرد و گفت:بهتر نیست برگردیم ده؟ بالاخره اونا خانواده اش هستن، بفهمن ستار ناپدید شده یک فکری به حالش میکنن... به خدا که از اولم اشتباه کردیم موندیم اینجا... همون موقع که ستار نشست پای بساط، باید میرفتم آقاش رو می‌آوردم بالا سرش تا آدمش کنه... هرچی نباشه اون اقاشه، از من بیزاره... میفهمید بچه اش به این راه افتاده ی کاری میکرد برامون... رضا بعد سکوتی کوتاه گفت:میدونی تو ده چی در انتظارته، درسته؟ ننه سکوت کرد و خیره شد به یک نقطه... من تا اون روز خانواده ی بابا رو ندیده بودم...به دیدن بابای همیشه معتادگ عادت کرده بودم، جوری که فکر میکردم بابا از روز اول اینجوری بوده، اما گاهی آسیه که دختر بزرگ خونه بود واسمون از روزهای خوش زندگیشون میگفت... از روزهایی که بابا معتاد نبود، تو یک کارخونه بزرگ کار می‌کرد و تمام تلاشش رو برای شادی خانواده اش میکرد‌.. آسیه میگفت بابا مرد بدی نبوده، دوستای ناباب به این روز انداختنش و من حتی نمیدونستم دوست ناباب یعنی چی!انگار همه چیز بعد تولد من شروع شده...بیکار شدن بابا از کار و افتادن دنبال کاری که بتونه یک شبه راه صد ساله رو طی کنه بیچاره اش کرده بود... ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_نوزدهم


ننه میگفت یک از خدا بی خبری به آقات پیشنهاد میده یک سال بشه بفروشه تا بارش رو ببنده و کسب و کار خودش رو راه بندازه...اما بابا هنوز هفته به ماه نکشیده خودش آلوده شده بود و به جای راه انداختن کسب و کارش، خونه نشین شده بود و ننه با کلفتی در خونه ی مردم خرجمون رو میداد! اصلا واسه همین بود که ننه بعد من دیگه حامله نشده بود،وگرنه آقام شب و صبح به جونش غر میزد که باید یک پسر دیگه واسم بیاری تا عصای پیریمون باشه.منتهی ننه میگفت یکی دیگه رو بیارم بدبخت کنم که چی بشه؟همین ها رو بتونم به سرانجام برسونم خدا رو شکر میکنم. اون اوایل که رضا سنش کم بود ننه دست به هرکاری میزد،تو خونه ی مردم کار می‌کرد، لباس هاشون رو می‌آورد خونه، می‌شست و خشک میکرد و اتو میزد و مرتب تحویل میداد...بعد ها شروع کرد به درست کردن ترشی و شور تو زمستون و مربا و رب تو پاییز و تابستون...گاهی هم سبزی پاک میکرد و خورد میکرد و سرخ میکرد و میرفت بالا شهر میفروخت...یک مدت غذای خونگی درست میکرد و میرفت سمت ترمینال شهر و یک مدت هم بافتنی می‌بافت و تو زمستون حسابی سر خودش رو شلوغ میکرد...خلاصه که هرچی بابا بی عار بود، ننه غیرت داشت، میگفت صورتم رو با سیلی سرخ میکنم، اما دست جلوی خودی و غریبه دراز نمیکنم...دوازده ماه سال از درد گردن و دست و کمر تو خفا ناله میکرد، اما جلوی ما لبخند میزد و دردش رو تو خودش میریخت.من که بزرگتر شدم کم کم ننه از کار افتاده شده بود، شستن لباس و کارهای سنگین باعث کمر درد و گردن دردش شده بود و کمتر میتونست کار کنه...رضا که بزرگتر شد درسش رو نصفه نیمه رها کرد و رفت تو مکانیکی ایستاد به شاگردی،اوستاش هم یه موتور قراضه داشت که بهش فروخته بود و شده بود وسیله ی دست رضا که هم باهاش واسه ننه خرید میکرد، هم گاهی مسافر می‌برد تا خرج بنزینش دربیاد. هرچند ننه دلش میخواست رضا درس بخونه.
میگفت دوست دارم رضا مهندس بشه،یا دکتر...اونوقته که خستگی تمام این سال ها از جونم درمیاد .منتهی رضا نمیتونست دست رو دست بذاره و ننه خرجی خونه رو بده!خلاصه که ما اینجوری روزگار میگذروندیم، اگر یک دست لباس میخریدیم انقدر ننه با دقت می‌شست و لکه گیری میکرد که نمیذاشت ذره ای آسیب ببینه، اگرم لباسی به آسیه کوچیک میشد نصیب آفرین میشد و اگر به اون کوچیک میشد نصیب من... انقدر ننه ما رو قانع بار آورده بود که حتی از یک برگ کاغذ سفید هم نمیگذشتیم و ازش استفاده میکردیم.
هرچند من گاهی به جون ننه غر میزدم، اما چون تو محله ای که زندگی میکردیم همه سطح مالی اندازه ی ما داشتن، فقر و نداری ما زیاد به چشم نمیومد و ما هم کم توقع بودیم...
رضا تمایلی به برگشت ده نداشت، هرچند من نمیدونستم اون ده ای که ازش حرف میزنن کجاست و اون آقاجونی که آسیه از جدیتش میگفت چه شکلیه! فقط میدونستم آقاجون با ازدواج بابا و ننه مخالف بوده و بعد از اینکه بابا به حرفش گوش نکرده و با ننه ازدواج کرده، آقاجون اون رو از خونه اش بیرون انداخته! آسیه میگفت وقتی بچه بودم یکبار رفتم ده، حتی آقاجون رو هم دیده بود! میگفت هیچکس تو اون خونه رفتار مناسبی باهاشون نداشته و در نهایت دست از پا درازتر برگشتن شیراز! آسیه همیشه از خونه ی بزرگ ده و خدم و حشم آقاجون تعریف می‌کرد، هرکی نمیدونست انگار یک سال اونجا زندگی کرده! میگفت خونه باغ آقاجون یک حیاط داره ده برابر خونه ی ما! تا دلت بخواد هم درخت هلو و سیب و گیلاس و بادوم داره! میوه هایی که ما فقط اسمش رو می‌شنیدیم و هیچوقت توان خریدش رو نداشتیم....
سه روز مهلتی که صاحب خونه داده بود عین برق و باد گذشت، این وسط هرکسی به فکر خودش بود... رفتن از اون محله خوشایند هیچکس نبود،هرچند محله ی خوبی نبود،ولی هرکس دلیلی برای موندنش داشت...در واقع هرکسی به فکر خودش بود!آسیه به فکر پسر همسایه ای که بهش علاقه داشت و امید داشت بیاد خواستگاریش و اون رو از فقر و نداری نجات بده، آفرین به فکر علاقه ای که به دوست رضا داشت و من به فکر درس و مدرسه ام و ننه به فکر یک سرپناه... و رضا! رضا در واقع تو فکر هممون بود، میگفت من خودم تو مکانیکی هم میتونم بخوابم، اما فکر و خیال ننه و سه خواهرش تو سرش بود و میخواست بهترین ها رو برای ما فراهم کنه!
ولی بدون پول نمیشد کاری کرد...
ننه از صبح زود که بیدار شده بود هراسون بود،گوش به زنگ بود ببینه رضا تونسته خونه پیدا کنه یا نه...دم ظهر که شد قبل اومدن رضا، سروکله ی صاحب خونه پیدا شد...
عباس آقا اینبار با دو تا از قلچماق های محل اومده بود، ننه با گریه و التماس سعی می‌کرد جلوش رو بگیره اما عباس آقا زده بود به سیم آخر، بی توجه به بارونی که لحظه به لحظه شدیدتر میشد وسایلی که ننه نصفه نیمه جمع کرده بود رو با لگد پرت کرد وسط کوچه...



ادامه دارد...
undefined۱۰
undefined۷

۳۶۶

۱۰:۱۶