#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هجدهم
جز من انگار همه بی قرار برگشت بابا بودن، جز منی که هیچ دلخوشی از بابا نداشتم! حتی میتونستم بگم دوستش هم ندارم! چطور میتونستم مردی که هرچند وقت یکبار به یک بهانه ی بیخود ما رو زیر باد کتک میگرفت دوست داشته باشم؟
ده روز از اون روزی که بابا ناپدید شده بود گذشته بود،ننه و رضا رفته بودن کلانتری و گزارش داده بودن که چند نفر ریختن خونه و بابا رو بردن، چند باری هم مامور اومده بود ننه و همسایه ها رو سوال جواب کرده بود. اما هنوز خبری از بابا نبود، بدی ماجرا اینجا بود که هیچکس نمیدونست اون آدم ها کی بودن و بابا رو کجا بردن! رضا هم چند روزی کار و بارش رو ول کرده بود و با موتور تو خیابون ها میچرخید بلکه از دوست و آشنا بتونه ردی از بابا پیدا کنه!
یادمه روز جمعه بود و ننه داشت با غصه انار دون میکرد تا رب بگیره،منم کنارش نشسته بودم و به حساب خودم کمکش میکردم. صدای مشت های پی در پی که به در کوبیده میشد باعث شد ترسیده از جا بپرم. ننه سیلی به صورتش کوبید و گفت:خدا رحم کنه، معلوم نیست اینبار کیه...
پشت سر ننه به سمت در حیاط رفتم، ننه با احتیاط در رو باز کرد، از پشت سرش سرکی کشیدم، صاحب خونه بود... با اخم هایی درهم و طلبکار... تا چشمش به ننه افتاد برگه ای رو گرفت جلوش و گفت:حکم تخلیه است، شش ماهه اجاره ی من رو ندادی! خسته شدم بس اومدم در خونه ات، والا من از اجاره ی این خونه خرج زن و بچه میدم، گناه نکردم دلم به حالت سوخته که!
ننه افتاد به خواهش و التماس:تو رو خدا عباس آقا، یک ماه دیگه به من فرصت بده، به خدا ستار رو بردن، چند تا از خدا بی خبر ریختن تو خونه، هم زدنش هم بردنش... هیچ خبری ازش ندارم، منم و چهار تا بچه که تو خیال کن بچه یتیم ان... خودت میدونی حقوق رضای بیچاره هم کفاف خورد و خوراک ما رو نمیده...
عباس آقا مشتی به در کوبید و فریاد زد:اون ستار وقتی بود مگه خرجی بهت میداد؟اون تهش یه خرج هم میذاشت رو دستت، سلیمه خانم من دیگه خسته شدم بس اومدم به دعوا و التماس واسه پولی که حقمه...
بعدم با تهدید گفت:سه روز دیگه، سه روز دیگه خونه رو خالی کردی که کردی، نکردی خودم میام وسایلت رو میریزم تو کوچه، اجاره ی این شش ما هیچی.. خیال میکنم دادم مستحق... این آخرین لطفیه که تو عالم همسایگی بهت میکنم...
اینو گفت و در رو محکم بهم کوبید، ننه پشت در نشست و زد زیر گریه، با غصه نزدیکش شدم:حالا چی میشه ننه؟ باید کجا بریم؟
گریه ی ننه شدت گرفت و گفت:کجا بریم؟ کجا رو داریم بریم؟ صدقه سر بابات، نه فامیل واسم مونده، نه آشنا و دوست... ای وای به من که دل دادم به دل همچین مردی.
اولین بار بود ننه اینجوری بابا رو به ناساز میداد.. انقدر فشار روش بود که هرچی از دهنش دراومد به بابا گفت، سر ظهر که رضا خسته از سرکار برگشت ننه همونجا تو حیاط ماجرای اومدن صاحب خونه رو بهش گفت...
رضا تو یک مکانیکی کار میکرد، دست هاش همیشه سیاه بود و خودشم همیشه خسته ی کار...حقوق چندانی هم نداشت، همون حقوق کمش رو هم دو دستی تقدیم ننه میکرد...
رضا با غصه خیره شد به موتور قراضه ای که با هزار جور قرص و بدهی خریده بود و بی میل گفت:میخوای موتورم رو بفروشم؟
ننه آهی کشید و گفت:نه ننه، الهی تصدقت بشم، این موتور وسیله ی دستته. بعدم مگه اینو چن میخرن؟ تهش اجاره ی سه ماه رو هم باهاش بدیم، بعدش چی؟ ستار هم که خدا خیرش نده، معلوم نیست کجاست...
گوشه ی حیاط نشسته بودم و سرم گرم چنگ زدن به لباس ها بود ،اما همه ی هوش و حواسم به حرف های ننه و رضا بود...
ننه کمی دست دست کرد و گفت:بهتر نیست برگردیم ده؟ بالاخره اونا خانواده اش هستن، بفهمن ستار ناپدید شده یک فکری به حالش میکنن... به خدا که از اولم اشتباه کردیم موندیم اینجا... همون موقع که ستار نشست پای بساط، باید میرفتم آقاش رو میآوردم بالا سرش تا آدمش کنه... هرچی نباشه اون اقاشه، از من بیزاره... میفهمید بچه اش به این راه افتاده ی کاری میکرد برامون...
رضا بعد سکوتی کوتاه گفت:میدونی تو ده چی در انتظارته، درسته؟
ننه سکوت کرد و خیره شد به یک نقطه... من تا اون روز خانواده ی بابا رو ندیده بودم...به دیدن بابای همیشه معتادگ عادت کرده بودم، جوری که فکر میکردم بابا از روز اول اینجوری بوده، اما گاهی آسیه که دختر بزرگ خونه بود واسمون از روزهای خوش زندگیشون میگفت... از روزهایی که بابا معتاد نبود، تو یک کارخونه بزرگ کار میکرد و تمام تلاشش رو برای شادی خانواده اش میکرد..
آسیه میگفت بابا مرد بدی نبوده، دوستای ناباب به این روز انداختنش و من حتی نمیدونستم دوست ناباب یعنی چی!انگار همه چیز بعد تولد من شروع شده...بیکار شدن بابا از کار و افتادن دنبال کاری که بتونه یک شبه راه صد ساله رو طی کنه بیچاره اش کرده بود...
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هجدهم
جز من انگار همه بی قرار برگشت بابا بودن، جز منی که هیچ دلخوشی از بابا نداشتم! حتی میتونستم بگم دوستش هم ندارم! چطور میتونستم مردی که هرچند وقت یکبار به یک بهانه ی بیخود ما رو زیر باد کتک میگرفت دوست داشته باشم؟
ده روز از اون روزی که بابا ناپدید شده بود گذشته بود،ننه و رضا رفته بودن کلانتری و گزارش داده بودن که چند نفر ریختن خونه و بابا رو بردن، چند باری هم مامور اومده بود ننه و همسایه ها رو سوال جواب کرده بود. اما هنوز خبری از بابا نبود، بدی ماجرا اینجا بود که هیچکس نمیدونست اون آدم ها کی بودن و بابا رو کجا بردن! رضا هم چند روزی کار و بارش رو ول کرده بود و با موتور تو خیابون ها میچرخید بلکه از دوست و آشنا بتونه ردی از بابا پیدا کنه!
یادمه روز جمعه بود و ننه داشت با غصه انار دون میکرد تا رب بگیره،منم کنارش نشسته بودم و به حساب خودم کمکش میکردم. صدای مشت های پی در پی که به در کوبیده میشد باعث شد ترسیده از جا بپرم. ننه سیلی به صورتش کوبید و گفت:خدا رحم کنه، معلوم نیست اینبار کیه...
پشت سر ننه به سمت در حیاط رفتم، ننه با احتیاط در رو باز کرد، از پشت سرش سرکی کشیدم، صاحب خونه بود... با اخم هایی درهم و طلبکار... تا چشمش به ننه افتاد برگه ای رو گرفت جلوش و گفت:حکم تخلیه است، شش ماهه اجاره ی من رو ندادی! خسته شدم بس اومدم در خونه ات، والا من از اجاره ی این خونه خرج زن و بچه میدم، گناه نکردم دلم به حالت سوخته که!
ننه افتاد به خواهش و التماس:تو رو خدا عباس آقا، یک ماه دیگه به من فرصت بده، به خدا ستار رو بردن، چند تا از خدا بی خبر ریختن تو خونه، هم زدنش هم بردنش... هیچ خبری ازش ندارم، منم و چهار تا بچه که تو خیال کن بچه یتیم ان... خودت میدونی حقوق رضای بیچاره هم کفاف خورد و خوراک ما رو نمیده...
عباس آقا مشتی به در کوبید و فریاد زد:اون ستار وقتی بود مگه خرجی بهت میداد؟اون تهش یه خرج هم میذاشت رو دستت، سلیمه خانم من دیگه خسته شدم بس اومدم به دعوا و التماس واسه پولی که حقمه...
بعدم با تهدید گفت:سه روز دیگه، سه روز دیگه خونه رو خالی کردی که کردی، نکردی خودم میام وسایلت رو میریزم تو کوچه، اجاره ی این شش ما هیچی.. خیال میکنم دادم مستحق... این آخرین لطفیه که تو عالم همسایگی بهت میکنم...
اینو گفت و در رو محکم بهم کوبید، ننه پشت در نشست و زد زیر گریه، با غصه نزدیکش شدم:حالا چی میشه ننه؟ باید کجا بریم؟
گریه ی ننه شدت گرفت و گفت:کجا بریم؟ کجا رو داریم بریم؟ صدقه سر بابات، نه فامیل واسم مونده، نه آشنا و دوست... ای وای به من که دل دادم به دل همچین مردی.
اولین بار بود ننه اینجوری بابا رو به ناساز میداد.. انقدر فشار روش بود که هرچی از دهنش دراومد به بابا گفت، سر ظهر که رضا خسته از سرکار برگشت ننه همونجا تو حیاط ماجرای اومدن صاحب خونه رو بهش گفت...
رضا تو یک مکانیکی کار میکرد، دست هاش همیشه سیاه بود و خودشم همیشه خسته ی کار...حقوق چندانی هم نداشت، همون حقوق کمش رو هم دو دستی تقدیم ننه میکرد...
رضا با غصه خیره شد به موتور قراضه ای که با هزار جور قرص و بدهی خریده بود و بی میل گفت:میخوای موتورم رو بفروشم؟
ننه آهی کشید و گفت:نه ننه، الهی تصدقت بشم، این موتور وسیله ی دستته. بعدم مگه اینو چن میخرن؟ تهش اجاره ی سه ماه رو هم باهاش بدیم، بعدش چی؟ ستار هم که خدا خیرش نده، معلوم نیست کجاست...
گوشه ی حیاط نشسته بودم و سرم گرم چنگ زدن به لباس ها بود ،اما همه ی هوش و حواسم به حرف های ننه و رضا بود...
ننه کمی دست دست کرد و گفت:بهتر نیست برگردیم ده؟ بالاخره اونا خانواده اش هستن، بفهمن ستار ناپدید شده یک فکری به حالش میکنن... به خدا که از اولم اشتباه کردیم موندیم اینجا... همون موقع که ستار نشست پای بساط، باید میرفتم آقاش رو میآوردم بالا سرش تا آدمش کنه... هرچی نباشه اون اقاشه، از من بیزاره... میفهمید بچه اش به این راه افتاده ی کاری میکرد برامون...
رضا بعد سکوتی کوتاه گفت:میدونی تو ده چی در انتظارته، درسته؟
ننه سکوت کرد و خیره شد به یک نقطه... من تا اون روز خانواده ی بابا رو ندیده بودم...به دیدن بابای همیشه معتادگ عادت کرده بودم، جوری که فکر میکردم بابا از روز اول اینجوری بوده، اما گاهی آسیه که دختر بزرگ خونه بود واسمون از روزهای خوش زندگیشون میگفت... از روزهایی که بابا معتاد نبود، تو یک کارخونه بزرگ کار میکرد و تمام تلاشش رو برای شادی خانواده اش میکرد..
آسیه میگفت بابا مرد بدی نبوده، دوستای ناباب به این روز انداختنش و من حتی نمیدونستم دوست ناباب یعنی چی!انگار همه چیز بعد تولد من شروع شده...بیکار شدن بابا از کار و افتادن دنبال کاری که بتونه یک شبه راه صد ساله رو طی کنه بیچاره اش کرده بود...
ادامه دارد....
۳۶۴
۸:۰۳