عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفدهم درسم انقدر خوب بود و معلم ها انقدر ازم راضی بودن که مامان با وجود اینکه مخالفت با شوهر رو گناه کبیره میدونست ،واسه مدرسه رفتن من جلوی بابا ایستاده بود، میگفت آفرین و آسیه بیسواد موندن، نمیذارم توام بشی لنگه ی اونا! صبح که برای رفتن به مدرسه از خواب بیدار شدم بارون بند اومده بود و هوا صاف صاف بود... تا بابا خواب بود ،سریع وسایلم رو جمع کردم و صبحانه نخورده از در خونه بیرون زدم. چند قدمی از خونه دور شده بودم که صدایی به گوشم رسید:هی دختر... با توام... وایستا ببینم... با تعجب برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم، مرد تقریبا چهل و چند ساله ای با اخم هایی درهم اشاره ای به در خونه کرد و گفت:اینجا خونه ی ستاره؟ سری به نشونه ی بله تکون دادم، قدمی به سمتم برداشت:دخترشی؟ زبونم دراز بود، ننه میگفت آخر سر همین زبون درازت کار دستمون میدی:مفتشی؟ یا مسوول سرشماری؟ مرد سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:برو بگو اون بابات بگو بیاد دم در کارش دارم... شونه ای بالا انداختم، پشتم رو بهش کردم و گفتم:من دارم میرم مدرسه، باهاش کار داری در خونه رو بزن.... بعدم بی توجه به صدا زدن های مرد دوون دوون به سمت مدرسه رفتم... ظهر که برگشتم خونه با دیدن موتور رضا هیجان زده قدم هام رو تند تر کردم، رضا تنها برادرم بود، خیلی دوستش داشتم، صدبار خودش رو سپر من کرده بود و نذاشته بود از دست بابا کتک بخورم. در حیاط رو که باز کردم با دیدن ننه که روی پله نشسته بود و بلند بلند گریه میکرد شوکه شدم، هول افتاد به دلم که نکنه بلایی سر رضا اومده.. دویدم جلو و نگران گفتم:چی شده ننه؟ رضا... کجاست؟ داداش؟ رضا با اخم هایی درهم از سالن بیرون زد، من رو که دید لبخند محوی زد و گفت:خوبی آفاق؟ مدرسه بودی؟ سری تکون دادم و گفتم:ننه چرا گریه میکنه؟ رضا کلافه لیوان آبی داد دست ننه و گفت:بابا رو بردن... با تعجب گفتم:یعنی چی بردن؟ کی برده؟ کجا برده؟ با خودم گفتم حتما مامورا اومدن و چیزی از بابا پیدا کردن و با خودشون بردنش... ننه کوبید تو سرش و با گریه گفت:تو که رفتی مدرسه، یکی در خونه رو زد. در رو که باز کردم گفت برو بگو ستار بیاد... گفتم تو کی هستی؟ چیکارش داری؟ بدون اینکه جوابم رو بده رفت! یکی دو ساعت بعدش یکی با مشت به در کوبید، با خودم گفتم حتما صاحب خونه اس، اومده سراغ اجاره عقب افتاده... در رو که باز کردم سه تا مرد قلچماق ریختن تو خونه، آقات رو تا جون داشت کتک زدن، هرچی جیغ زدم و کمک خواستم کسی به داد نرسید... اون مردی که اول صبح اومده بود هم همراهشون بود، ایستاده بود یه گوشه ، خوب که بابات رو زدن گفت ببریدش تو ماشین... افتادم دنبالش، به پاش افتادم، التماسش کردم... گفتم کجا میبری شوهرم رو؟ اولش که اصلا جوابم رو نمیداد، بابات رو انداختن عقب یه وانت... بعدم مرده گفت... گفت... رضا با اعتراض گفت:بسه مادر من... لازم نیست کل ماجرا رو واسه آفاق بگی! آفاق، بدو برو سر درست... رو حرف داداش رضا نمیتونستم حرفی بزنم، چشمی گفتم و وارد سالن شدم، صدای ننه رو شنیدم که گفت:حالا من چه کنم رضا؟ تو بگو از کی کمک بخوام؟ به کی رو بزنم؟ اگر ببرن بلایی سرش بیارن چی؟ رضا ناراحت گفت:ماجرای این زن چی بود؟ اصلا اسمی ازش نشنیده بودی؟چرا بابا بعد این همه سال دست نمیکشه از اینکاراش... ننه بعد مکث کوتاهی گفتدیکی دوبار که حالش خوش نبود اسمش رو آورده بود، من که جرات نداشتم ازش سوال کنم! یکبار پرسیدم هاله کیه، افتاد به جونم... حالا نزن و کی بزن! با شنیدن صدای آسیه مجبور شدم دست از فضولی بردارم و برم داخل... آسیه ظرف سیب زمینی رو گذاشت جلوم و غرغرکنان گفت:جای فالگوش ایستادن بیا اینا رو پوست بگیر... کنجکاو گفتم:بابا رو کی برده؟ آفرین مشغول تا کردن لباس ها شد و چشم و ابرویی برای آسیه اومد که یعنی ساکت باش و چیزی نگو... غرغرکنان گفتم:فقط من غریبه ام دیگه! همتون میدونید... آسیه ضربه ای ایبه دستم زد و گفت:تو هنوز بچه ای، این حرف ها به تو نیومده، بابا یه کار اشتباهی کرده، اومدن بردنش، باقیش دیگه مهم نیست... اینا رو خلال کن بده آفرین سرخ کنه.... بعدم با تهدید به آفرین گفت که حق نداره حرفی به من بزنه! جو خونه به شدت سنگین بود، جز من هیچکس لب به غذا نزد، رضا رفته بود دنبال یکی که بتونه خبری از بابا بگیره و ننه هم داشت گریه میکرد و دخترا دلداریش میدادن.... هوا تاریک بود وقتی رضا برگشت، ننه چشم انتظارش بود، تا صدای در رو شنید دوید تو حیاط، منم دنبالش رفتم ببینم چیزی دستگیرم میشه یا نه، اما هر دو نفر انقدر آروم حرف میزدن که هیچی نفهمیدم! فقط بعد از شنیدن حرف های رضا، ننه بی قرار تر شد و گریه هاش بیشتر شد.... از بابا خبری نبود! نه اون روز و نه روزهای بعدش... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هجدهم


جز من انگار همه بی قرار برگشت بابا بودن، جز منی که هیچ دلخوشی از بابا نداشتم! حتی میتونستم بگم دوستش هم ندارم! چطور میتونستم مردی که هرچند وقت یکبار به یک بهانه ی بیخود ما رو زیر باد کتک می‌گرفت دوست داشته باشم؟
ده روز از اون روزی که بابا ناپدید شده بود گذشته بود،ننه و رضا رفته بودن کلانتری و گزارش داده بودن که چند نفر ریختن خونه و بابا رو بردن، چند باری هم مامور اومده بود ننه و همسایه ها رو سوال جواب کرده بود. اما هنوز خبری از بابا نبود، بدی ماجرا اینجا بود که هیچکس نمیدونست اون آدم ها کی بودن و بابا رو کجا بردن! رضا هم چند روزی کار و بارش رو ول کرده بود و با موتور تو خیابون ها میچرخید بلکه از دوست و آشنا بتونه ردی از بابا پیدا کنه!
یادمه روز جمعه بود و ننه داشت با غصه انار دون میکرد تا رب بگیره،منم کنارش نشسته بودم و به حساب خودم کمکش میکردم. صدای مشت های پی در پی که به در کوبیده میشد باعث شد ترسیده از جا بپرم. ننه سیلی به صورتش کوبید و گفت:خدا رحم کنه، معلوم نیست اینبار کیه...
پشت سر ننه به سمت در حیاط رفتم، ننه با احتیاط در رو باز کرد، از پشت سرش سرکی کشیدم، صاحب خونه بود... با اخم هایی درهم و طلبکار... تا چشمش به ننه افتاد برگه ای رو گرفت جلوش و گفت:حکم تخلیه است، شش ماهه اجاره ی من رو ندادی! خسته شدم بس اومدم در خونه ات، والا من از اجاره ی این خونه خرج زن و بچه میدم، گناه نکردم دلم به حالت سوخته که!
ننه افتاد به خواهش و التماس:تو رو خدا عباس آقا، یک ماه دیگه به من فرصت بده، به خدا ستار رو بردن، چند تا از خدا بی خبر ریختن تو خونه، هم زدنش هم بردنش... هیچ خبری ازش ندارم، منم و چهار تا بچه که تو خیال کن بچه یتیم ان... خودت میدونی حقوق رضای بیچاره هم کفاف خورد و خوراک ما رو نمیده...
عباس آقا مشتی به در کوبید و فریاد زد:اون ستار وقتی بود مگه خرجی بهت میداد؟اون تهش یه خرج هم میذاشت رو دستت، سلیمه خانم من دیگه خسته شدم بس اومدم به دعوا و التماس واسه پولی که حقمه...
بعدم با تهدید گفت:سه روز دیگه، سه روز دیگه خونه رو خالی کردی که کردی، نکردی خودم میام وسایلت رو میریزم تو کوچه، اجاره ی این شش ما هیچی.. خیال میکنم دادم مستحق... این آخرین لطفیه که تو عالم همسایگی بهت میکنم...
اینو گفت و در رو محکم بهم کوبید، ننه پشت در نشست و زد زیر گریه، با غصه نزدیکش شدم:حالا چی میشه ننه؟ باید کجا بریم؟
گریه ی ننه شدت گرفت و گفت:کجا بریم؟ کجا رو داریم بریم؟ صدقه سر بابات، نه فامیل واسم مونده، نه آشنا و دوست... ای وای به من که دل دادم به دل همچین مردی‌.
اولین بار بود ننه اینجوری بابا رو به ناساز می‌داد.. انقدر فشار روش بود که هرچی از دهنش دراومد به بابا گفت، سر ظهر که رضا خسته از سرکار برگشت ننه همونجا تو حیاط ماجرای اومدن صاحب خونه رو بهش گفت...
رضا تو یک مکانیکی کار می‌کرد، دست هاش همیشه سیاه بود و خودشم همیشه خسته ی کار...حقوق چندانی هم نداشت، همون حقوق کمش رو هم دو دستی تقدیم ننه میکرد...
رضا با غصه خیره شد به موتور قراضه ای که با هزار جور قرص و بدهی خریده بود و بی میل گفت:میخوای موتورم رو بفروشم؟
ننه آهی کشید و گفت:نه ننه، الهی تصدقت بشم، این موتور وسیله ی دستته. بعدم مگه اینو چن میخرن؟ تهش اجاره ی سه ماه رو هم باهاش بدیم، بعدش چی؟ ستار هم که خدا خیرش نده، معلوم نیست کجاست...
گوشه ی حیاط نشسته بودم و سرم گرم چنگ زدن به لباس ها بود ،اما همه ی هوش و حواسم به حرف های ننه و رضا بود...
ننه کمی دست دست کرد و گفت:بهتر نیست برگردیم ده؟ بالاخره اونا خانواده اش هستن، بفهمن ستار ناپدید شده یک فکری به حالش میکنن... به خدا که از اولم اشتباه کردیم موندیم اینجا... همون موقع که ستار نشست پای بساط، باید میرفتم آقاش رو می‌آوردم بالا سرش تا آدمش کنه... هرچی نباشه اون اقاشه، از من بیزاره... میفهمید بچه اش به این راه افتاده ی کاری میکرد برامون...
رضا بعد سکوتی کوتاه گفت:میدونی تو ده چی در انتظارته، درسته؟
ننه سکوت کرد و خیره شد به یک نقطه... من تا اون روز خانواده ی بابا رو ندیده بودم...به دیدن بابای همیشه معتادگ عادت کرده بودم، جوری که فکر میکردم بابا از روز اول اینجوری بوده، اما گاهی آسیه که دختر بزرگ خونه بود واسمون از روزهای خوش زندگیشون میگفت... از روزهایی که بابا معتاد نبود، تو یک کارخونه بزرگ کار می‌کرد و تمام تلاشش رو برای شادی خانواده اش میکرد‌..
آسیه میگفت بابا مرد بدی نبوده، دوستای ناباب به این روز انداختنش و من حتی نمیدونستم دوست ناباب یعنی چی!انگار همه چیز بعد تولد من شروع شده...بیکار شدن بابا از کار و افتادن دنبال کاری که بتونه یک شبه راه صد ساله رو طی کنه بیچاره اش کرده بود...


ادامه دارد....


undefined۱۴
undefined۶

۳۶۴

۸:۰۳