عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شانزدهم ناخن هاش رو فرو کرد تو گوشت دستم:نمیشوری؟ وقتی انداختمت تو کوچه میفهمی باید به حرف من گوش کنی... جلوی چشمم قفل بزرگی به در اتاق زد، باورم نمیشد همچین کاری باهام بکنه... زبونم انگار بند اومده بود... به سمتم برگشت و کلید رو گذاشت تو جیب لباسش:تا اینا رو نشوری در اتاقت باز نمیشه، حالا میخوای امشب بشور، میخوای بذارش واسه فردا صبح... بعدم بیخیال به سمت سالن رفت.. با عصبانیت قفل در رو کشیدم و تلاش کردم در رو باز کنم... وقتی دیدم موفق نمیشم لگدی به در زدم و به سمت فرش ها رفتم.... همه رو لگد مال کردم. از شدت سرما انگشت هام جمع نمیشد و کل تنم میلرزید. بدون اینکه تمیز فرش ها رو بشورم ،به سختی بلندش کردم و کشون کشون به سمت پشت بوم بردم. ولی مگه زورم می‌رسید ببرم بالا! رو همون پله های خشتی رهاش کردم و رفتم سمت سالن، بدون در زدن در سالن رو باز کردم، ستاره خانم داشت چایی می‌خورد و خدا میدونست من چقدر دلم یک استکان از اون چایی گرم میخواست... تا من رو دید صداش رو بالا برد:نیای داخل ها! خونه زندگیم رو کثیف میکنی، مگه قرار نبود فرش ها رو بشوری؟ مختصر گفتم:شستم... دست هام رو دور خودم حلقه کردم، بیزار بودم از سرما... ستاره خانم با تعجب گفت:نیم ساعته شستی؟ غرغرکنان گفتم:میتونید برید رو پشت بوم ببینید! دندون هاش رو بهم فشرد و با حرص گفت:فردا ببینم کثیفه دوباره باید بشوری ها! با خودم گفتم تا فردا هم این بارون بند میاد هم تو روشنایی روز میتونم فرش رو بشورم، ستاره خانم با اکراه کلید اتاق رو به سمتم پرت کرد... کلید رو تو هوا گرفتم و بی تشکر به سمت اتاقم رفتم، حالم بد بود... درد کتک هایی که خورده بودم به کنار، درد اون تحقیر ها بود که داشت نابودم میکرد.... لباس خیسم رو عوض کردم و بخاری رو زیاد کردم و فرو رفتم زیر پتو،خیره شدم به سقف اتاق و به این فکر کردم که چی شد کارم به اینجا کشیده شد...فکرم کشیده شد به شش سال قبل، به روزهایی که فکر میکردم بدبخت ترین آدم روی زمینم! خبر نداشتم از بازی های تلخ روزگار... هیچوقت فکر نمیکردم شش سال بعد آرزو کنم برای لحظه ای به همون روزهای تلخ برگردم... پاییز ١٣۶٣ شیراز-محله ی سنگ سیاه... با گریه خیره شدم به بابا که با دهن باز خوابیده بود و خر خر میکرد. سقف خونه چکه میکرد و صداش عین یک سمفونی عذاب آور بود، عذاب آور واسه ما که کل پاییز و زمستون باید به این صدا گوش میکردیم... از بارون بیزار بودم، کل پاییز و زمستون رو باید با بوی نا سر میکردیم و جرات اعتراض هم نداشتیم.... دستی به بازوی دردناکم کشیدم و رو به مامان که با غصه داشت لباس من رو وصله پینه میکرد گفتم:تموم جونم درد میکنه مامان. یک جوری زده نمیتونم از جا تکون بخورم... مامان بدون اینکه نگاهم کنه گفت:تقصیر خودته، هزار بار بهت گفتم باهاش دهن به دهن نذار! آخر یه جوری میزنتت که ناقص میشی میفتی رو دستم...چی میشه توام عین خواهرهات هرچی گفت بگی چشم؟ یا فقط باید کتک بخوری تا ادب بشی؟ دو روز دندون سر جیگر بذار تا رضا برگرده.... با حرص گفتم:چیکار میکردم؟این موقع شب، تو این بارون و سرما میرفتم بیرون؟ خودت جرات داری این ساعت از خونه بیرون بری؟اونم تو این محله! مامان چرا ازش جدا نمیشی؟ چرا ما رو از این وضعیت خلاص نمیکنی؟ آسیه و آفرین بدبخت کم تاوان دادن، حالا نوبت منه؟ مامان آهی کشید و گفت:بخت و اقبال ما هم این بوده دخترجان، طلاق بگیرم کجا برم؟ سایه ی بابات از سرم کم بشه همین ی ذره امنیتی که داریم هم از دست میره، همین سقف رو هم از دست میدیم... با بغض از جا بلند شدم و گفتم:ای وای به این امنیت نداشته و این سقف که کل سال داره چکه میکنه. امروز و فرداس این سقف رو سرمون خراب شه، از کدوم سقف حرف میزنی؟ اینو گفتم و با قدم ها بلند به سمت حیاط رفتم، واسم مهم نبود که بارون به شدت میومد و خیس میشدم، فقط میخواستم برم جایی که صدای گ اون مرد رو نشنوم...مردی که به ظاهر پدر بود، اما از هر غریبه ای برای من غریبه تر بود... با صدای ضربه ای که به در حیاط خورد از جا بلند شدم، لنگون لنگون به سمت در رفتم، در رو که باز کردم چشمم به مجید افتاد...دوست نااهل بابا، یک جای سالم تو صورتش نبود بس که با هر کی بود در افتاده بود‌‌‌... اخمی کردم و در رو تا نیمه بستم و با حرص گفتم:فرمایش؟ چیکار داری اینجا؟ خندید:آقات زنگ زده واسش چیزی آوردم... در رو بهم کوبیدم و با صدای بلندی گفتم:آقام بیخود کرد با تو.. با بغض برگشتم داخل، بابا هنوز خواب بود، تو دلم گفتم خدا چیکارت کنه که زندگی واسه ما نذاشتی... وارد تنها اتاق خونه شدم، دو طرف اتاق پر بود از تشک و لحاف و وسیله های کهنه و به درد نخور، وسط اون وسایل جایی برای خودم باز کردم و دراز کشیدم.... سیزده سالم بود و به هزار زور و ضرب داشتم میرفتم مدرسه، ادامه دارد....
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفدهم


درسم انقدر خوب بود و معلم ها انقدر ازم راضی بودن که مامان با وجود اینکه مخالفت با شوهر رو گناه کبیره میدونست ،واسه مدرسه رفتن من جلوی بابا ایستاده بود، میگفت آفرین و آسیه بیسواد موندن، نمیذارم توام بشی لنگه ی اونا!
صبح که برای رفتن به مدرسه از خواب بیدار شدم بارون بند اومده بود و هوا صاف صاف بود...
تا بابا خواب بود ،سریع وسایلم رو جمع کردم و صبحانه نخورده از در خونه بیرون زدم. چند قدمی از خونه دور شده بودم که صدایی به گوشم رسید:هی دختر... با توام... وایستا ببینم...
با تعجب برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم، مرد تقریبا چهل و چند ساله ای با اخم هایی درهم اشاره ای به در خونه کرد و گفت:اینجا خونه ی ستاره؟
سری به نشونه ی بله تکون دادم، قدمی به سمتم برداشت:دخترشی؟
زبونم دراز بود، ننه میگفت آخر سر همین زبون درازت کار دستمون میدی:مفتشی؟ یا مسوول سرشماری؟
مرد سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:برو بگو اون بابات بگو بیاد دم در کارش دارم...
شونه ای بالا انداختم، پشتم رو بهش کردم و گفتم:من دارم میرم مدرسه، باهاش کار داری در خونه رو بزن....
بعدم بی توجه به صدا زدن های مرد دوون دوون به سمت مدرسه رفتم...
ظهر که برگشتم خونه با دیدن موتور رضا هیجان زده قدم هام رو تند تر کردم، رضا تنها برادرم بود، خیلی دوستش داشتم، صدبار خودش رو سپر من کرده بود و نذاشته بود از دست بابا کتک بخورم. در حیاط رو که باز کردم با دیدن ننه که روی پله نشسته بود و بلند بلند گریه میکرد شوکه شدم، هول افتاد به دلم که نکنه بلایی سر رضا اومده..
دویدم جلو و نگران گفتم:چی شده ننه؟ رضا... کجاست؟ داداش؟
رضا با اخم هایی درهم از سالن بیرون زد، من رو که دید لبخند محوی زد و گفت:خوبی آفاق؟ مدرسه بودی؟
سری تکون دادم و گفتم:ننه چرا گریه میکنه؟
رضا کلافه لیوان آبی داد دست ننه و گفت:بابا رو بردن...
با تعجب گفتم:یعنی چی بردن؟ کی برده؟ کجا برده؟
با خودم گفتم حتما مامورا اومدن و چیزی از بابا پیدا کردن و با خودشون بردنش...
ننه کوبید تو سرش و با گریه گفت:تو که رفتی مدرسه، یکی در خونه رو زد. در رو که باز کردم گفت برو بگو ستار بیاد... گفتم تو کی هستی؟ چیکارش داری؟ بدون اینکه جوابم رو بده رفت! یکی دو ساعت بعدش یکی با مشت به در کوبید، با خودم گفتم حتما صاحب خونه اس، اومده سراغ اجاره عقب افتاده... در رو که باز کردم سه تا مرد قلچماق ریختن تو خونه، آقات رو تا جون داشت کتک زدن، هرچی جیغ زدم و کمک خواستم کسی به داد نرسید... اون مردی که اول صبح اومده بود هم همراهشون بود، ایستاده بود یه گوشه ، خوب که بابات رو زدن گفت ببریدش تو ماشین... افتادم دنبالش، به پاش افتادم، التماسش کردم... گفتم کجا میبری شوهرم رو؟
اولش که اصلا جوابم رو نمیداد، بابات رو انداختن عقب یه وانت... بعدم مرده گفت... گفت...
رضا با اعتراض گفت:بسه مادر من... لازم نیست کل ماجرا رو واسه آفاق بگی! آفاق، بدو برو سر درست...
رو حرف داداش رضا نمیتونستم حرفی بزنم، چشمی گفتم و وارد سالن شدم، صدای ننه رو شنیدم که گفت:حالا من چه کنم رضا؟ تو بگو از کی کمک بخوام؟ به کی رو بزنم؟ اگر ببرن بلایی سرش بیارن چی؟
رضا ناراحت گفت:ماجرای این زن چی بود؟ اصلا اسمی ازش نشنیده بودی؟چرا بابا بعد این همه سال دست نمیکشه از اینکاراش...
ننه بعد مکث کوتاهی گفتدیکی دوبار که حالش خوش نبود اسمش رو آورده بود، من که جرات نداشتم ازش سوال کنم! یکبار پرسیدم هاله کیه، افتاد به جونم... حالا نزن و کی بزن!
با شنیدن صدای آسیه مجبور شدم دست از فضولی بردارم و برم داخل...
آسیه ظرف سیب زمینی رو گذاشت جلوم و غرغرکنان گفت:جای فالگوش ایستادن بیا اینا رو پوست بگیر...
کنجکاو گفتم:بابا رو کی برده؟
آفرین مشغول تا کردن لباس ها شد و چشم و ابرویی برای آسیه اومد که یعنی ساکت باش و چیزی نگو...
غرغرکنان گفتم:فقط من غریبه ام دیگه! همتون میدونید...
آسیه ضربه ای ایبه دستم زد و گفت:تو هنوز بچه ای، این حرف ها به تو نیومده، بابا یه کار اشتباهی کرده، اومدن بردنش، باقیش دیگه مهم نیست... اینا رو خلال کن بده آفرین سرخ کنه....
بعدم با تهدید به آفرین گفت که حق نداره حرفی به من بزنه!
جو خونه به شدت سنگین بود، جز من هیچکس لب به غذا نزد، رضا رفته بود دنبال یکی که بتونه خبری از بابا بگیره و ننه هم داشت گریه میکرد و دخترا دلداریش میدادن....
هوا تاریک بود وقتی رضا برگشت، ننه چشم انتظارش بود، تا صدای در رو شنید دوید تو حیاط، منم دنبالش رفتم ببینم چیزی دستگیرم میشه یا نه، اما هر دو نفر انقدر آروم حرف میزدن که هیچی نفهمیدم! فقط بعد از شنیدن حرف های رضا، ننه بی قرار تر شد و گریه هاش بیشتر شد....
از بابا خبری نبود! نه اون روز و نه روزهای بعدش...


ادامه دارد...
undefined۲۱

۴۱۹

۱۸:۲۶