#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شانزدهم
ناخن هاش رو فرو کرد تو گوشت دستم:نمیشوری؟ وقتی انداختمت تو کوچه میفهمی باید به حرف من گوش کنی...
جلوی چشمم قفل بزرگی به در اتاق زد، باورم نمیشد همچین کاری باهام بکنه... زبونم انگار بند اومده بود... به سمتم برگشت و کلید رو گذاشت تو جیب لباسش:تا اینا رو نشوری در اتاقت باز نمیشه، حالا میخوای امشب بشور، میخوای بذارش واسه فردا صبح...
بعدم بیخیال به سمت سالن رفت..
با عصبانیت قفل در رو کشیدم و تلاش کردم در رو باز کنم... وقتی دیدم موفق نمیشم لگدی به در زدم و به سمت فرش ها رفتم....
همه رو لگد مال کردم. از شدت سرما انگشت هام جمع نمیشد و کل تنم میلرزید. بدون اینکه تمیز فرش ها رو بشورم ،به سختی بلندش کردم و کشون کشون به سمت پشت بوم بردم. ولی مگه زورم میرسید ببرم بالا! رو همون پله های خشتی رهاش کردم و رفتم سمت سالن،
بدون در زدن در سالن رو باز کردم، ستاره خانم داشت چایی میخورد و خدا میدونست من چقدر دلم یک استکان از اون چایی گرم میخواست...
تا من رو دید صداش رو بالا برد:نیای داخل ها! خونه زندگیم رو کثیف میکنی، مگه قرار نبود فرش ها رو بشوری؟
مختصر گفتم:شستم...
دست هام رو دور خودم حلقه کردم، بیزار بودم از سرما... ستاره خانم با تعجب گفت:نیم ساعته شستی؟
غرغرکنان گفتم:میتونید برید رو پشت بوم ببینید!
دندون هاش رو بهم فشرد و با حرص گفت:فردا ببینم کثیفه دوباره باید بشوری ها!
با خودم گفتم تا فردا هم این بارون بند میاد هم تو روشنایی روز میتونم فرش رو بشورم، ستاره خانم با اکراه کلید اتاق رو به سمتم پرت کرد...
کلید رو تو هوا گرفتم و بی تشکر به سمت اتاقم رفتم، حالم بد بود... درد کتک هایی که خورده بودم به کنار، درد اون تحقیر ها بود که داشت نابودم میکرد....
لباس خیسم رو عوض کردم و بخاری رو زیاد کردم و فرو رفتم زیر پتو،خیره شدم به سقف اتاق و به این فکر کردم که چی شد کارم به اینجا کشیده شد...فکرم کشیده شد به شش سال قبل، به روزهایی که فکر میکردم بدبخت ترین آدم روی زمینم! خبر نداشتم از بازی های تلخ روزگار... هیچوقت فکر نمیکردم شش سال بعد آرزو کنم برای لحظه ای به همون روزهای تلخ برگردم...
پاییز ١٣۶٣
شیراز-محله ی سنگ سیاه...
با گریه خیره شدم به بابا که با دهن باز خوابیده بود و خر خر میکرد. سقف خونه چکه میکرد و صداش عین یک سمفونی عذاب آور بود، عذاب آور واسه ما که کل پاییز و زمستون باید به این صدا گوش میکردیم... از بارون بیزار بودم، کل پاییز و زمستون رو باید با بوی نا سر میکردیم و جرات اعتراض هم نداشتیم....
دستی به بازوی دردناکم کشیدم و رو به مامان که با غصه داشت لباس من رو وصله پینه میکرد گفتم:تموم جونم درد میکنه مامان. یک جوری زده نمیتونم از جا تکون بخورم...
مامان بدون اینکه نگاهم کنه گفت:تقصیر خودته، هزار بار بهت گفتم باهاش دهن به دهن نذار! آخر یه جوری میزنتت که ناقص میشی میفتی رو دستم...چی میشه توام عین خواهرهات هرچی گفت بگی چشم؟ یا فقط باید کتک بخوری تا ادب بشی؟ دو روز دندون سر جیگر بذار تا رضا برگرده....
با حرص گفتم:چیکار میکردم؟این موقع شب، تو این بارون و سرما میرفتم بیرون؟ خودت جرات داری این ساعت از خونه بیرون بری؟اونم تو این محله! مامان چرا ازش جدا نمیشی؟ چرا ما رو از این وضعیت خلاص نمیکنی؟ آسیه و آفرین بدبخت کم تاوان دادن، حالا نوبت منه؟
مامان آهی کشید و گفت:بخت و اقبال ما هم این بوده دخترجان، طلاق بگیرم کجا برم؟ سایه ی بابات از سرم کم بشه همین ی ذره امنیتی که داریم هم از دست میره، همین سقف رو هم از دست میدیم...
با بغض از جا بلند شدم و گفتم:ای وای به این امنیت نداشته و این سقف که کل سال داره چکه میکنه. امروز و فرداس این سقف رو سرمون خراب شه، از کدوم سقف حرف میزنی؟
اینو گفتم و با قدم ها بلند به سمت حیاط رفتم، واسم مهم نبود که بارون به شدت میومد و خیس میشدم، فقط میخواستم برم جایی که صدای گ اون مرد رو نشنوم...مردی که به ظاهر پدر بود، اما از هر غریبه ای برای من غریبه تر بود...
با صدای ضربه ای که به در حیاط خورد از جا بلند شدم، لنگون لنگون به سمت در رفتم، در رو که باز کردم چشمم به مجید افتاد...دوست نااهل بابا، یک جای سالم تو صورتش نبود بس که با هر کی بود در افتاده بود...
اخمی کردم و در رو تا نیمه بستم و با حرص گفتم:فرمایش؟ چیکار داری اینجا؟
خندید:آقات زنگ زده واسش چیزی آوردم...
در رو بهم کوبیدم و با صدای بلندی گفتم:آقام بیخود کرد با تو..
با بغض برگشتم داخل، بابا هنوز خواب بود، تو دلم گفتم خدا چیکارت کنه که زندگی واسه ما نذاشتی...
وارد تنها اتاق خونه شدم، دو طرف اتاق پر بود از تشک و لحاف و وسیله های کهنه و به درد نخور، وسط اون وسایل جایی برای خودم باز کردم و دراز کشیدم....
سیزده سالم بود و به هزار زور و ضرب داشتم میرفتم مدرسه،
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شانزدهم
ناخن هاش رو فرو کرد تو گوشت دستم:نمیشوری؟ وقتی انداختمت تو کوچه میفهمی باید به حرف من گوش کنی...
جلوی چشمم قفل بزرگی به در اتاق زد، باورم نمیشد همچین کاری باهام بکنه... زبونم انگار بند اومده بود... به سمتم برگشت و کلید رو گذاشت تو جیب لباسش:تا اینا رو نشوری در اتاقت باز نمیشه، حالا میخوای امشب بشور، میخوای بذارش واسه فردا صبح...
بعدم بیخیال به سمت سالن رفت..
با عصبانیت قفل در رو کشیدم و تلاش کردم در رو باز کنم... وقتی دیدم موفق نمیشم لگدی به در زدم و به سمت فرش ها رفتم....
همه رو لگد مال کردم. از شدت سرما انگشت هام جمع نمیشد و کل تنم میلرزید. بدون اینکه تمیز فرش ها رو بشورم ،به سختی بلندش کردم و کشون کشون به سمت پشت بوم بردم. ولی مگه زورم میرسید ببرم بالا! رو همون پله های خشتی رهاش کردم و رفتم سمت سالن،
بدون در زدن در سالن رو باز کردم، ستاره خانم داشت چایی میخورد و خدا میدونست من چقدر دلم یک استکان از اون چایی گرم میخواست...
تا من رو دید صداش رو بالا برد:نیای داخل ها! خونه زندگیم رو کثیف میکنی، مگه قرار نبود فرش ها رو بشوری؟
مختصر گفتم:شستم...
دست هام رو دور خودم حلقه کردم، بیزار بودم از سرما... ستاره خانم با تعجب گفت:نیم ساعته شستی؟
غرغرکنان گفتم:میتونید برید رو پشت بوم ببینید!
دندون هاش رو بهم فشرد و با حرص گفت:فردا ببینم کثیفه دوباره باید بشوری ها!
با خودم گفتم تا فردا هم این بارون بند میاد هم تو روشنایی روز میتونم فرش رو بشورم، ستاره خانم با اکراه کلید اتاق رو به سمتم پرت کرد...
کلید رو تو هوا گرفتم و بی تشکر به سمت اتاقم رفتم، حالم بد بود... درد کتک هایی که خورده بودم به کنار، درد اون تحقیر ها بود که داشت نابودم میکرد....
لباس خیسم رو عوض کردم و بخاری رو زیاد کردم و فرو رفتم زیر پتو،خیره شدم به سقف اتاق و به این فکر کردم که چی شد کارم به اینجا کشیده شد...فکرم کشیده شد به شش سال قبل، به روزهایی که فکر میکردم بدبخت ترین آدم روی زمینم! خبر نداشتم از بازی های تلخ روزگار... هیچوقت فکر نمیکردم شش سال بعد آرزو کنم برای لحظه ای به همون روزهای تلخ برگردم...
پاییز ١٣۶٣
شیراز-محله ی سنگ سیاه...
با گریه خیره شدم به بابا که با دهن باز خوابیده بود و خر خر میکرد. سقف خونه چکه میکرد و صداش عین یک سمفونی عذاب آور بود، عذاب آور واسه ما که کل پاییز و زمستون باید به این صدا گوش میکردیم... از بارون بیزار بودم، کل پاییز و زمستون رو باید با بوی نا سر میکردیم و جرات اعتراض هم نداشتیم....
دستی به بازوی دردناکم کشیدم و رو به مامان که با غصه داشت لباس من رو وصله پینه میکرد گفتم:تموم جونم درد میکنه مامان. یک جوری زده نمیتونم از جا تکون بخورم...
مامان بدون اینکه نگاهم کنه گفت:تقصیر خودته، هزار بار بهت گفتم باهاش دهن به دهن نذار! آخر یه جوری میزنتت که ناقص میشی میفتی رو دستم...چی میشه توام عین خواهرهات هرچی گفت بگی چشم؟ یا فقط باید کتک بخوری تا ادب بشی؟ دو روز دندون سر جیگر بذار تا رضا برگرده....
با حرص گفتم:چیکار میکردم؟این موقع شب، تو این بارون و سرما میرفتم بیرون؟ خودت جرات داری این ساعت از خونه بیرون بری؟اونم تو این محله! مامان چرا ازش جدا نمیشی؟ چرا ما رو از این وضعیت خلاص نمیکنی؟ آسیه و آفرین بدبخت کم تاوان دادن، حالا نوبت منه؟
مامان آهی کشید و گفت:بخت و اقبال ما هم این بوده دخترجان، طلاق بگیرم کجا برم؟ سایه ی بابات از سرم کم بشه همین ی ذره امنیتی که داریم هم از دست میره، همین سقف رو هم از دست میدیم...
با بغض از جا بلند شدم و گفتم:ای وای به این امنیت نداشته و این سقف که کل سال داره چکه میکنه. امروز و فرداس این سقف رو سرمون خراب شه، از کدوم سقف حرف میزنی؟
اینو گفتم و با قدم ها بلند به سمت حیاط رفتم، واسم مهم نبود که بارون به شدت میومد و خیس میشدم، فقط میخواستم برم جایی که صدای گ اون مرد رو نشنوم...مردی که به ظاهر پدر بود، اما از هر غریبه ای برای من غریبه تر بود...
با صدای ضربه ای که به در حیاط خورد از جا بلند شدم، لنگون لنگون به سمت در رفتم، در رو که باز کردم چشمم به مجید افتاد...دوست نااهل بابا، یک جای سالم تو صورتش نبود بس که با هر کی بود در افتاده بود...
اخمی کردم و در رو تا نیمه بستم و با حرص گفتم:فرمایش؟ چیکار داری اینجا؟
خندید:آقات زنگ زده واسش چیزی آوردم...
در رو بهم کوبیدم و با صدای بلندی گفتم:آقام بیخود کرد با تو..
با بغض برگشتم داخل، بابا هنوز خواب بود، تو دلم گفتم خدا چیکارت کنه که زندگی واسه ما نذاشتی...
وارد تنها اتاق خونه شدم، دو طرف اتاق پر بود از تشک و لحاف و وسیله های کهنه و به درد نخور، وسط اون وسایل جایی برای خودم باز کردم و دراز کشیدم....
سیزده سالم بود و به هزار زور و ضرب داشتم میرفتم مدرسه،
ادامه دارد....
۴۲۲
۱۸:۲۶