عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پانزدهم باشه... بگیر... اما به وقتش... بذار یکی دو سال بگذره، یه بهونه بیار و برو زن دوم بگیر، به هرحال کم نیستن مرد هایی که تو این ده زن دوم دارن... اما تو این مدت زندگی میکنی باهاش، تو عروسی و عزا باهم شرکت میکنید، من باید برگردم شیراز اما حواسم به تو و زندگیت هست... رحیم آهسته چشمی گفت و چشم غره ای به من رفت، مشخص بود واسش نمیصرفه با عموش دهن به دهن بشه... ستاره خانم غرغرکنان گفت:اگر این دختر عروس این خونه اس، باید پا به پای ما کار کنه، نمیشه که اون بشینه و ما کلفتیش رو بکنیم! یالا دختر، برو کمک ریحان ظرف ها رو بشور... نیم نگاهی به فرامرز انداختم، انگار منم برای کارهام نیاز به اجازه ی اون داشتم! اشاره ای کرد که برو... سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، ریحان تا چشمش به من افتاد دستی به کمرش کشید و غرغرکنان گفت:بیا بشور، از کت و کول افتادم.. سرم رو گرم شستن ظرف ها کردم و به یکی دو سال فرصتی که فرامرز واسم خریده بود فکر کردم، به اینکه من اصلا میتونم تو این مدت دل رحیم رو به دست بیارم و کاری کنم تا قید زن دوم گرفتن رو بزنه یا نه! اصلا زندگی من با رحیم قرار بود به کجا کشیده بشه... دم غروب بود که فرامرز از اهل خونه خداحافظی کرد، برای چندمین بار سفارش من رو به رحیم و باقی اهل خونه کرد و سوار ماشینش شد و رفت. با رفتنش حس کردم دیگه تو اون خونه امنیت ندارم و الحق که درست فکر میکردم... شاید ماشینش هنوز از ده بیرون نرفته بود که ستاره خانم رفت دست سره خانم رو گرفت و آوردش ! جوری یخ کرده بودم انگار نه انگار بخاری رو تا آخرین حدش بالا برده بودم... ستاره خانم با غیض من رو کنار زد و گفت:بیا تو ساره خانم، بیا الان دیگه کسی نیست مزاحم کارت بشه.... چشم چرخوندم تو حیاط دنبال رحیم، خوش خیال بودم که فکر میکردم اون نجاتم میده... ستاره خانم تشری بهم زد و گفت: بیا دیگه... ترسیده نگاهش کردم، بیچاره میشدم، اونوقت ستاره خانم همین فردا میرفت یه زن واسه رحیم می‌گرفت و من بدبخت تر از چیزی که بودم میشدم... با ترس و لرز جلو رفتم، زبونم عین چوب خشک شده بود:خاله جان، تو رو به خدا دست بردارید...من...من تو نامزدی... لب به دندون گرفتم و سکوت کردم، چی میگفتم؟ مجبور بودم اسم رحیم رو ببرم... ستاره خانم با غیض گفت:عین راست دروغ میگی ،رحیم قسم خورده ... گریه ام شدت گرفت... یکدفعه ساره خانوم گفت:چشمت روشن ستاره با این عروس گرفتنت! خوبه والا... این همه دختر خوب تو قوم و طایفه! رفتی دست گذاشتی رو دختر ستار که اصلا معلوم نیست تو اون شهری که بزرگ شده چه شده... ستاره خانم خشمگین از طعنه های ساره، افتاد به جونم، موهام رو میکشید و مشت می‌کوبید به سر و صورت و پاهام. می‌گفت حالا که فرامرز نیست میدونم چطور حقت رو کف دستت بذارم... ساره خانم انگار دلش برای گریه های من سوخت که ستاره رو عقب کشید و گفت:خیلی خب توام، اصلا واسه چی رفتی این عروس رو با عزت و احترام آوردی خونه ات که امروز مجبور باشی همچین حرف هایی بشنوی! دستم رو حفاظ سر و صورتم کرده بودم، ستاره خانم موهام رو رها کرد و کمی عقب رفت، حس میکردم کف سرم میسوزه... تو همون یک روز قد کل عمرم کتک خورده بودم... تو دلم گفتم حقته آفاق... هرچی بخوری حقته. ستاره خانم خسته از کتک زدنم از جا بلند شد. با خشم گفت:بلایی سرت بیارم ، خیال کردی میشی خانم خونه ی بچه ام؟ نه جونم... تا عمر داری باید شاهد خوشبختی پسر من و هووت باشی ... تنهام که گذاشت گریه ام شدت گرفت، از ته دل برای باعث و بانی رنج و عذابم رو آه میکشیدم.... تو خودم جمع شدم و چشم رو هم گذاشتم، نمیدونستم در نبود فرامرز قراره چی به سرم بیاد... دم غروب بود و باد و بارون بدی میومد، صدای زوزه ی باد می‌پیچید تو خونه، رحیم تازه برگشته بود و ستاره خانم حقیقت رو بهش گفته بود.. صدای نعره اش لحظه ای قطع نمیشد، منم از ترسم چفت در رو انداخته بودم... هنوز صدای داد و فریاد رحیم قطع نشده بود که ضربه ای به در اتاقم خورد و صدای پر خشم ستاره خانم به گوشم رسید:یالا بیا بیرون، فرش سالن رو باید بشوری... به سختی از جا بلند شدم، فرش شستن اونم تو بارون؟ انگار عقلش رو از دست داده بود... با احتیاط در رو باز کردم و گفتم:تو این بارون مگه میشه فرش شست؟ ستاره خانم چنگی به بازوم زد و من رو کشوند بیرون از اتاق... سرمای هوا تا مغز استخون آدم میرفت انگار، در کمال تعجب دو تا فرش دوازده متری تو حیاط بود و داشت زیر بارون خیس میشد... ستاره خانم هولم داد سمت فرش ها میری میشوری، میبری بالا پشت بوم میندازی تا صبح بارون بند میاد خشک میشه... با حرص دستم رو کشیدم:نمیشورم، مگه عقلم کمه این موقع شب تو این بارون فرش بشورم؟ ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شانزدهم


ناخن هاش رو فرو کرد تو گوشت دستم:نمیشوری؟ وقتی انداختمت تو کوچه میفهمی باید به حرف من گوش کنی...
جلوی چشمم قفل بزرگی به در اتاق زد، باورم نمیشد همچین کاری باهام بکنه... زبونم انگار بند اومده بود... به سمتم برگشت و کلید رو گذاشت تو جیب لباسش:تا اینا رو نشوری در اتاقت باز نمیشه، حالا میخوای امشب بشور، میخوای بذارش واسه فردا صبح...
بعدم بیخیال به سمت سالن رفت..
با عصبانیت قفل در رو کشیدم و تلاش کردم در رو باز کنم... وقتی دیدم موفق نمیشم لگدی به در زدم و به سمت فرش ها رفتم....
همه رو لگد مال کردم. از شدت سرما انگشت هام جمع نمیشد و کل تنم میلرزید. بدون اینکه تمیز فرش ها رو بشورم ،به سختی بلندش کردم و کشون کشون به سمت پشت بوم بردم. ولی مگه زورم می‌رسید ببرم بالا! رو همون پله های خشتی رهاش کردم و رفتم سمت سالن،
بدون در زدن در سالن رو باز کردم، ستاره خانم داشت چایی می‌خورد و خدا میدونست من چقدر دلم یک استکان از اون چایی گرم میخواست...
تا من رو دید صداش رو بالا برد:نیای داخل ها! خونه زندگیم رو کثیف میکنی، مگه قرار نبود فرش ها رو بشوری؟
مختصر گفتم:شستم...
دست هام رو دور خودم حلقه کردم، بیزار بودم از سرما... ستاره خانم با تعجب گفت:نیم ساعته شستی؟
غرغرکنان گفتم:میتونید برید رو پشت بوم ببینید!
دندون هاش رو بهم فشرد و با حرص گفت:فردا ببینم کثیفه دوباره باید بشوری ها!
با خودم گفتم تا فردا هم این بارون بند میاد هم تو روشنایی روز میتونم فرش رو بشورم، ستاره خانم با اکراه کلید اتاق رو به سمتم پرت کرد...
کلید رو تو هوا گرفتم و بی تشکر به سمت اتاقم رفتم، حالم بد بود... درد کتک هایی که خورده بودم به کنار، درد اون تحقیر ها بود که داشت نابودم میکرد....
لباس خیسم رو عوض کردم و بخاری رو زیاد کردم و فرو رفتم زیر پتو،خیره شدم به سقف اتاق و به این فکر کردم که چی شد کارم به اینجا کشیده شد...فکرم کشیده شد به شش سال قبل، به روزهایی که فکر میکردم بدبخت ترین آدم روی زمینم! خبر نداشتم از بازی های تلخ روزگار... هیچوقت فکر نمیکردم شش سال بعد آرزو کنم برای لحظه ای به همون روزهای تلخ برگردم...

پاییز ١٣۶٣
شیراز-محله ی سنگ سیاه...

با گریه خیره شدم به بابا که با دهن باز خوابیده بود و خر خر میکرد. سقف خونه چکه میکرد و صداش عین یک سمفونی عذاب آور بود، عذاب آور واسه ما که کل پاییز و زمستون باید به این صدا گوش میکردیم... از بارون بیزار بودم، کل پاییز و زمستون رو باید با بوی نا سر میکردیم و جرات اعتراض هم نداشتیم....
دستی به بازوی دردناکم کشیدم و رو به مامان که با غصه داشت لباس من رو وصله پینه میکرد گفتم:تموم جونم درد میکنه مامان. یک جوری زده نمیتونم از جا تکون بخورم...
مامان بدون اینکه نگاهم کنه گفت:تقصیر خودته، هزار بار بهت گفتم باهاش دهن به دهن نذار! آخر یه جوری میزنتت که ناقص میشی میفتی رو دستم...چی میشه توام عین خواهرهات هرچی گفت بگی چشم؟ یا فقط باید کتک بخوری تا ادب بشی؟ دو روز دندون سر جیگر بذار تا رضا برگرده....
با حرص گفتم:چیکار میکردم؟این موقع شب، تو این بارون و سرما میرفتم بیرون؟ خودت جرات داری این ساعت از خونه بیرون بری؟اونم تو این محله! مامان چرا ازش جدا نمیشی؟ چرا ما رو از این وضعیت خلاص نمیکنی؟ آسیه و آفرین بدبخت کم تاوان دادن، حالا نوبت منه؟
مامان آهی کشید و گفت:بخت و اقبال ما هم این بوده دخترجان، طلاق بگیرم کجا برم؟ سایه ی بابات از سرم کم بشه همین ی ذره امنیتی که داریم هم از دست میره، همین سقف رو هم از دست میدیم...
با بغض از جا بلند شدم و گفتم:ای وای به این امنیت نداشته و این سقف که کل سال داره چکه میکنه. امروز و فرداس این سقف رو سرمون خراب شه، از کدوم سقف حرف میزنی؟
اینو گفتم و با قدم ها بلند به سمت حیاط رفتم، واسم مهم نبود که بارون به شدت میومد و خیس میشدم، فقط میخواستم برم جایی که صدای گ اون مرد رو نشنوم...مردی که به ظاهر پدر بود، اما از هر غریبه ای برای من غریبه تر بود...
با صدای ضربه ای که به در حیاط خورد از جا بلند شدم، لنگون لنگون به سمت در رفتم، در رو که باز کردم چشمم به مجید افتاد...دوست نااهل بابا، یک جای سالم تو صورتش نبود بس که با هر کی بود در افتاده بود‌‌‌...
اخمی کردم و در رو تا نیمه بستم و با حرص گفتم:فرمایش؟ چیکار داری اینجا؟
خندید:آقات زنگ زده واسش چیزی آوردم...
در رو بهم کوبیدم و با صدای بلندی گفتم:آقام بیخود کرد با تو..
با بغض برگشتم داخل، بابا هنوز خواب بود، تو دلم گفتم خدا چیکارت کنه که زندگی واسه ما نذاشتی...
وارد تنها اتاق خونه شدم، دو طرف اتاق پر بود از تشک و لحاف و وسیله های کهنه و به درد نخور، وسط اون وسایل جایی برای خودم باز کردم و دراز کشیدم....
سیزده سالم بود و به هزار زور و ضرب داشتم میرفتم مدرسه،


ادامه دارد....

undefined۱۶
undefined۲

۴۲۲

۱۸:۲۶