#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پانزدهم
باشه... بگیر... اما به وقتش... بذار یکی دو سال بگذره، یه بهونه بیار و برو زن دوم بگیر، به هرحال کم نیستن مرد هایی که تو این ده زن دوم دارن... اما تو این مدت زندگی میکنی باهاش، تو عروسی و عزا باهم شرکت میکنید، من باید برگردم شیراز اما حواسم به تو و زندگیت هست...
رحیم آهسته چشمی گفت و چشم غره ای به من رفت، مشخص بود واسش نمیصرفه با عموش دهن به دهن بشه...
ستاره خانم غرغرکنان گفت:اگر این دختر عروس این خونه اس، باید پا به پای ما کار کنه، نمیشه که اون بشینه و ما کلفتیش رو بکنیم! یالا دختر، برو کمک ریحان ظرف ها رو بشور...
نیم نگاهی به فرامرز انداختم، انگار منم برای کارهام نیاز به اجازه ی اون داشتم!
اشاره ای کرد که برو...
سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، ریحان تا چشمش به من افتاد دستی به کمرش کشید و غرغرکنان گفت:بیا بشور، از کت و کول افتادم..
سرم رو گرم شستن ظرف ها کردم و به یکی دو سال فرصتی که فرامرز واسم خریده بود فکر کردم، به اینکه من اصلا میتونم تو این مدت دل رحیم رو به دست بیارم و کاری کنم تا قید زن دوم گرفتن رو بزنه یا نه! اصلا زندگی من با رحیم قرار بود به کجا کشیده بشه...
دم غروب بود که فرامرز از اهل خونه خداحافظی کرد، برای چندمین بار سفارش من رو به رحیم و باقی اهل خونه کرد و سوار ماشینش شد و رفت. با رفتنش حس کردم دیگه تو اون خونه امنیت ندارم و الحق که درست فکر میکردم...
شاید ماشینش هنوز از ده بیرون نرفته بود که ستاره خانم رفت دست سره خانم رو گرفت و آوردش !
جوری یخ کرده بودم انگار نه انگار بخاری رو تا آخرین حدش بالا برده بودم...
ستاره خانم با غیض من رو کنار زد و گفت:بیا تو ساره خانم، بیا الان دیگه کسی نیست مزاحم کارت بشه....
چشم چرخوندم تو حیاط دنبال رحیم، خوش خیال بودم که فکر میکردم اون نجاتم میده...
ستاره خانم تشری بهم زد و گفت: بیا دیگه...
ترسیده نگاهش کردم، بیچاره میشدم، اونوقت ستاره خانم همین فردا میرفت یه زن واسه رحیم میگرفت و من بدبخت تر از چیزی که بودم میشدم...
با ترس و لرز جلو رفتم، زبونم عین چوب خشک شده بود:خاله جان، تو رو به خدا دست بردارید...من...من تو نامزدی...
لب به دندون گرفتم و سکوت کردم، چی میگفتم؟ مجبور بودم اسم رحیم رو ببرم...
ستاره خانم با غیض گفت:عین راست دروغ میگی ،رحیم قسم خورده ...
گریه ام شدت گرفت...
یکدفعه ساره خانوم گفت:چشمت روشن ستاره با این عروس گرفتنت! خوبه والا... این همه دختر خوب تو قوم و طایفه! رفتی دست گذاشتی رو دختر ستار که اصلا معلوم نیست تو اون شهری که بزرگ شده چه شده...
ستاره خانم خشمگین از طعنه های ساره، افتاد به جونم، موهام رو میکشید و مشت میکوبید به سر و صورت و پاهام. میگفت حالا که فرامرز نیست میدونم چطور حقت رو کف دستت بذارم...
ساره خانم انگار دلش برای گریه های من سوخت که ستاره رو عقب کشید و گفت:خیلی خب توام، اصلا واسه چی رفتی این عروس رو با عزت و احترام آوردی خونه ات که امروز مجبور باشی همچین حرف هایی بشنوی!
دستم رو حفاظ سر و صورتم کرده بودم، ستاره خانم موهام رو رها کرد و کمی عقب رفت، حس میکردم کف سرم میسوزه... تو همون یک روز قد کل عمرم کتک خورده بودم... تو دلم گفتم حقته آفاق... هرچی بخوری حقته.
ستاره خانم خسته از کتک زدنم از جا بلند شد. با خشم گفت:بلایی سرت بیارم ، خیال کردی میشی خانم خونه ی بچه ام؟ نه جونم... تا عمر داری باید شاهد خوشبختی پسر من و هووت باشی ...
تنهام که گذاشت گریه ام شدت گرفت، از ته دل برای باعث و بانی رنج و عذابم رو آه میکشیدم....
تو خودم جمع شدم و چشم رو هم گذاشتم، نمیدونستم در نبود فرامرز قراره چی به سرم بیاد...
دم غروب بود و باد و بارون بدی میومد، صدای زوزه ی باد میپیچید تو خونه، رحیم تازه برگشته بود و ستاره خانم حقیقت رو بهش گفته بود.. صدای نعره اش لحظه ای قطع نمیشد، منم از ترسم چفت در رو انداخته بودم... هنوز صدای داد و فریاد رحیم قطع نشده بود که ضربه ای به در اتاقم خورد و صدای پر خشم ستاره خانم به گوشم رسید:یالا بیا بیرون، فرش سالن رو باید بشوری...
به سختی از جا بلند شدم، فرش شستن اونم تو بارون؟ انگار عقلش رو از دست داده بود...
با احتیاط در رو باز کردم و گفتم:تو این بارون مگه میشه فرش شست؟
ستاره خانم چنگی به بازوم زد و من رو کشوند بیرون از اتاق...
سرمای هوا تا مغز استخون آدم میرفت انگار، در کمال تعجب دو تا فرش دوازده متری تو حیاط بود و داشت زیر بارون خیس میشد...
ستاره خانم هولم داد سمت فرش ها
میری میشوری، میبری بالا پشت بوم میندازی تا صبح بارون بند میاد خشک میشه...
با حرص دستم رو کشیدم:نمیشورم، مگه عقلم کمه این موقع شب تو این بارون فرش بشورم؟
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پانزدهم
باشه... بگیر... اما به وقتش... بذار یکی دو سال بگذره، یه بهونه بیار و برو زن دوم بگیر، به هرحال کم نیستن مرد هایی که تو این ده زن دوم دارن... اما تو این مدت زندگی میکنی باهاش، تو عروسی و عزا باهم شرکت میکنید، من باید برگردم شیراز اما حواسم به تو و زندگیت هست...
رحیم آهسته چشمی گفت و چشم غره ای به من رفت، مشخص بود واسش نمیصرفه با عموش دهن به دهن بشه...
ستاره خانم غرغرکنان گفت:اگر این دختر عروس این خونه اس، باید پا به پای ما کار کنه، نمیشه که اون بشینه و ما کلفتیش رو بکنیم! یالا دختر، برو کمک ریحان ظرف ها رو بشور...
نیم نگاهی به فرامرز انداختم، انگار منم برای کارهام نیاز به اجازه ی اون داشتم!
اشاره ای کرد که برو...
سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، ریحان تا چشمش به من افتاد دستی به کمرش کشید و غرغرکنان گفت:بیا بشور، از کت و کول افتادم..
سرم رو گرم شستن ظرف ها کردم و به یکی دو سال فرصتی که فرامرز واسم خریده بود فکر کردم، به اینکه من اصلا میتونم تو این مدت دل رحیم رو به دست بیارم و کاری کنم تا قید زن دوم گرفتن رو بزنه یا نه! اصلا زندگی من با رحیم قرار بود به کجا کشیده بشه...
دم غروب بود که فرامرز از اهل خونه خداحافظی کرد، برای چندمین بار سفارش من رو به رحیم و باقی اهل خونه کرد و سوار ماشینش شد و رفت. با رفتنش حس کردم دیگه تو اون خونه امنیت ندارم و الحق که درست فکر میکردم...
شاید ماشینش هنوز از ده بیرون نرفته بود که ستاره خانم رفت دست سره خانم رو گرفت و آوردش !
جوری یخ کرده بودم انگار نه انگار بخاری رو تا آخرین حدش بالا برده بودم...
ستاره خانم با غیض من رو کنار زد و گفت:بیا تو ساره خانم، بیا الان دیگه کسی نیست مزاحم کارت بشه....
چشم چرخوندم تو حیاط دنبال رحیم، خوش خیال بودم که فکر میکردم اون نجاتم میده...
ستاره خانم تشری بهم زد و گفت: بیا دیگه...
ترسیده نگاهش کردم، بیچاره میشدم، اونوقت ستاره خانم همین فردا میرفت یه زن واسه رحیم میگرفت و من بدبخت تر از چیزی که بودم میشدم...
با ترس و لرز جلو رفتم، زبونم عین چوب خشک شده بود:خاله جان، تو رو به خدا دست بردارید...من...من تو نامزدی...
لب به دندون گرفتم و سکوت کردم، چی میگفتم؟ مجبور بودم اسم رحیم رو ببرم...
ستاره خانم با غیض گفت:عین راست دروغ میگی ،رحیم قسم خورده ...
گریه ام شدت گرفت...
یکدفعه ساره خانوم گفت:چشمت روشن ستاره با این عروس گرفتنت! خوبه والا... این همه دختر خوب تو قوم و طایفه! رفتی دست گذاشتی رو دختر ستار که اصلا معلوم نیست تو اون شهری که بزرگ شده چه شده...
ستاره خانم خشمگین از طعنه های ساره، افتاد به جونم، موهام رو میکشید و مشت میکوبید به سر و صورت و پاهام. میگفت حالا که فرامرز نیست میدونم چطور حقت رو کف دستت بذارم...
ساره خانم انگار دلش برای گریه های من سوخت که ستاره رو عقب کشید و گفت:خیلی خب توام، اصلا واسه چی رفتی این عروس رو با عزت و احترام آوردی خونه ات که امروز مجبور باشی همچین حرف هایی بشنوی!
دستم رو حفاظ سر و صورتم کرده بودم، ستاره خانم موهام رو رها کرد و کمی عقب رفت، حس میکردم کف سرم میسوزه... تو همون یک روز قد کل عمرم کتک خورده بودم... تو دلم گفتم حقته آفاق... هرچی بخوری حقته.
ستاره خانم خسته از کتک زدنم از جا بلند شد. با خشم گفت:بلایی سرت بیارم ، خیال کردی میشی خانم خونه ی بچه ام؟ نه جونم... تا عمر داری باید شاهد خوشبختی پسر من و هووت باشی ...
تنهام که گذاشت گریه ام شدت گرفت، از ته دل برای باعث و بانی رنج و عذابم رو آه میکشیدم....
تو خودم جمع شدم و چشم رو هم گذاشتم، نمیدونستم در نبود فرامرز قراره چی به سرم بیاد...
دم غروب بود و باد و بارون بدی میومد، صدای زوزه ی باد میپیچید تو خونه، رحیم تازه برگشته بود و ستاره خانم حقیقت رو بهش گفته بود.. صدای نعره اش لحظه ای قطع نمیشد، منم از ترسم چفت در رو انداخته بودم... هنوز صدای داد و فریاد رحیم قطع نشده بود که ضربه ای به در اتاقم خورد و صدای پر خشم ستاره خانم به گوشم رسید:یالا بیا بیرون، فرش سالن رو باید بشوری...
به سختی از جا بلند شدم، فرش شستن اونم تو بارون؟ انگار عقلش رو از دست داده بود...
با احتیاط در رو باز کردم و گفتم:تو این بارون مگه میشه فرش شست؟
ستاره خانم چنگی به بازوم زد و من رو کشوند بیرون از اتاق...
سرمای هوا تا مغز استخون آدم میرفت انگار، در کمال تعجب دو تا فرش دوازده متری تو حیاط بود و داشت زیر بارون خیس میشد...
ستاره خانم هولم داد سمت فرش ها
میری میشوری، میبری بالا پشت بوم میندازی تا صبح بارون بند میاد خشک میشه...
با حرص دستم رو کشیدم:نمیشورم، مگه عقلم کمه این موقع شب تو این بارون فرش بشورم؟
ادامه دارد...
۳۷۵
۱۰:۳۰