عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_چهاردهم نمیدونم،صورتش رو می‌پوشوند، اسمی هم از خودش نبرده بود...چشم هام رو بست وقتی من رو می‌برد... وقتی برمیگشتیم هم بیهوش بودم... نزدیک های ده بهوش اومدم... عقب یک وانت افتاده بودم... با یادآوریش گریه ام شدت گرفت، کاش میتونستم اون اتفاقات رو از مغزم پاک کنم.... فرامرز غرغرکنان گفت:نمیشه که! یکی بیاد و هر کاری خواست بکنه! ما هم بشینیم به تماشا؟ دخترجون، واسه چی زودتر از آرایشگاه زدی بیرون؟ دستم رو مشت کردم و با صدای ضعیفی گفتم:بازجویی میکنید؟ شما هم خیال می‌کنید من رفتم؟پس واسه چی برگشتم؟ فرامرز نیم نگاهی بهم انداخت، جوری که انگار حقیقت رو میدونست و ترجیح میداد فعلا سکوت کنه! البته که اگر حقیقت رو میدونست، همون لحظه میرفت و طلاقم رو از برادرزاده اش می‌گرفت... تا رسیدن به خونه دیگه هیچ حرفی نزدم،همش خودم رو سرزنش میکردم که چرا هیچ حرفی برای گفتن ندارم... اون آدم همه زندگیمو خراب کرده بود و من حتی جرات نداشتم اسمش رو بگم! دم در که رسیدیم به سمتم برگشت، ناخوداگاه نگاهش کردم... صورت مردونه و خشنی داشت، از اون مدل هایی که وقتی تو چشم هات نگاه می‌کرد دلت هری می‌ریخت و به هزار گناه کرده و نکرده اعتراف میکردی...شک نداشتم اگر یکبار دیگه چشم تو چشم ازم میپرسید جریان چی بوده، زبون باز میکردم و راحت هنه چیو میگفتم! یکدفعه به خودش اومد و گفت:یخ بذار رو دماغت، حسابی ورم کرده... طلبکار گفتم:دست‌پخت برادرزاده ی شماست... بعدم از ماشین پیاده شدم و جوری در رو بهم کوبیدم انگار این مرد باعث و بانی بدبختی من و تنهایی و بی کسیم شده بود... خیلی زود هم از کارم پشیمون شدم، اما روی برگشتن و معذرت‌خواهی کردن رو نداشتم.... ستاره خانم وقتی فهمید برای عکس سرم باید برم شیراز بنای داد و بیداد کرد،میگفت همین الانم که دست این دختر رو گرفتی و فردای عروسیش با صورت زخمی بردیش درمانگاه هزار جور حرف پشتت میزنن، فرامرز هم انگار از هیچی قد حرف مردم هراس نداشت! چون کلا قید شیراز رفتن رو زد و فقط به من گفت اگر درد خاصی داشتم بهش بگم و منم شک نداشتم که محال بود از این مرد کمک بخوام.... برگشتم تو اتاق سرد و نمور خودم، کمی بعد صدایی به گوشم رسید و بعدش رحیم در رو باز کرد و همراه فرامرز یک بخاری نفتی آوردن گذاشتن کنج اتاق، رحیم بدون اینکه نگاهم کنه دستی به لباسش کشید و گفت:سرکار خانم، اگر زحمتت نیست نفت تو اتاقک کنار مطبخه. خودت راهش بنداز... زیر لب تشکر کردم، از بوی نفت بیزار بودم، اما لااقل از سرما بهتر بود... تنها که شدم قبل تاریکی هوا پیت نفت رو آوردم و بخاری رو روشن کردم، فرامرز همراه پدر رحیم رفته بودند بیرون، منم در نبود فرامرز جرات نداشتم پا از اتاقم بیرون بذارم، ستاره خانم میرفت و میومد و من رو ناسزا میداد و میگفت چراغ خونه ی بچه ام خاموشه، میگفت حالا که از روز اول بنا شده رحیم هروقت دلش خواست زن بگیره، باید هرچه زودتر آستین بالا بزنم و یه دختر آفتاب مهتاب ندیده رو واسش پسند کنم تا بچه ام از این حال و روز دربیاد. ریحان هم میگفت باید صبر کنیم فرامرز برگرده شیراز ،چون تا اون هست طرف این دختره رو میگیره و یهو دیدی قضیه زن گرفتنم منتفی شد! کم و بیش فهمیده بودم کل اهل خونه از فرامرز حرف شنوی دارن، جوری که موقع ناهار که شد فرامرز با صدای بلندی از ریحان خواست من رو هم برای ناهار صدا بزنه، هرچند هیچکس چشم دیدن من رو نداشت، اما انگار تو اون خونه، فرامرز حرف اول و آخر رو میزد، حالا چرا این جوون انقدر حرفش واسه همه برو داشت رو نمیدونستم! یکی دوبار از مامان شنیده بودم که رحیم و خانواده اش هرچی دارن صدقه سر فرامرز و باباشه! گویا مادرشون بعد فوت شوهر اولش با مرد ثروتمندی وصلت کرده بود که باعث شده بود همشون به نون و نوایی برسن! حتما واسه همین بود که نمیذاشتن فرامرز از دستشون دلخور بشه! واسه ناهار معذب رفتم سر سفره، اما مگه دستم به اون سفره میرفت؟ ستاره خانم  برای برادرشوهرش سنگ تموم گذاشته بود و مدام خودشیرینی میکرد که آقا فرامرز اینو واسه تو درست کردم،میدونستم فسنجون رو ترش دوست داری و سالاد شیرازی رو با آبغوره ی زیاد. فرامرز هم هرچند تشکر میکرد، اما اصلا زیاد غذا نخورد،بعد ناهار وقتی داشتم ظرف ها رو جمع میکردم تا کمک ریحان ببرم بشورم فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:بشین عروس. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و نشستم،فرامرز نیم نگاهی به رحیم انداخت و گفت:من با آقاجون این دختر حرف زدم،ریش گرو گذاشتم که این حرفها جمع بشه رحیم! اگر بنا باشه هر روز صدای جنگ و دعوا از این خونه بلند بشه یا این دختر زخمی بیفته یه گوشه، پس ما بلانسبت بیخود کردیم یه عروسی راه انداختیم تا دهن پیر و جوون این ده رو ببندیم!رحیم، جلو زنت میگم..گذشته ها گذشته، این دختر الان زن توئه، میخوای بری زن دوم بگیری؟ ادامه دارد.....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پانزدهم


باشه... بگیر... اما به وقتش... بذار یکی دو سال بگذره، یه بهونه بیار و برو زن دوم بگیر، به هرحال کم نیستن مرد هایی که تو این ده زن دوم دارن... اما تو این مدت زندگی میکنی باهاش، تو عروسی و عزا باهم شرکت میکنید، من باید برگردم شیراز اما حواسم به تو و زندگیت هست...
رحیم آهسته چشمی گفت و چشم غره ای به من رفت، مشخص بود واسش نمیصرفه با عموش دهن به دهن بشه...
ستاره خانم غرغرکنان گفت:اگر این دختر عروس این خونه اس، باید پا به پای ما کار کنه، نمیشه که اون بشینه و ما کلفتیش رو بکنیم! یالا دختر، برو کمک ریحان ظرف ها رو بشور...
نیم نگاهی به فرامرز انداختم، انگار منم برای کارهام نیاز به اجازه ی اون داشتم!
اشاره ای کرد که برو...
سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، ریحان تا چشمش به من افتاد دستی به کمرش کشید و غرغرکنان گفت:بیا بشور، از کت و کول افتادم..
سرم رو گرم شستن ظرف ها کردم و به یکی دو سال فرصتی که فرامرز واسم خریده بود فکر کردم، به اینکه من اصلا میتونم تو این مدت دل رحیم رو به دست بیارم و کاری کنم تا قید زن دوم گرفتن رو بزنه یا نه! اصلا زندگی من با رحیم قرار بود به کجا کشیده بشه...
دم غروب بود که فرامرز از اهل خونه خداحافظی کرد، برای چندمین بار سفارش من رو به رحیم و باقی اهل خونه کرد و سوار ماشینش شد و رفت. با رفتنش حس کردم دیگه تو اون خونه امنیت ندارم و الحق که درست فکر میکردم...
شاید ماشینش هنوز از ده بیرون نرفته بود که ستاره خانم رفت دست سره خانم رو گرفت و آوردش !
جوری یخ کرده بودم انگار نه انگار بخاری رو تا آخرین حدش بالا برده بودم...
ستاره خانم با غیض من رو کنار زد و گفت:بیا تو ساره خانم، بیا الان دیگه کسی نیست مزاحم کارت بشه....
چشم چرخوندم تو حیاط دنبال رحیم، خوش خیال بودم که فکر میکردم اون نجاتم میده...
ستاره خانم تشری بهم زد و گفت: بیا دیگه...
ترسیده نگاهش کردم، بیچاره میشدم، اونوقت ستاره خانم همین فردا میرفت یه زن واسه رحیم می‌گرفت و من بدبخت تر از چیزی که بودم میشدم...
با ترس و لرز جلو رفتم، زبونم عین چوب خشک شده بود:خاله جان، تو رو به خدا دست بردارید...من...من تو نامزدی...
لب به دندون گرفتم و سکوت کردم، چی میگفتم؟ مجبور بودم اسم رحیم رو ببرم...
ستاره خانم با غیض گفت:عین راست دروغ میگی ،رحیم قسم خورده ...
گریه ام شدت گرفت...
یکدفعه ساره خانوم گفت:چشمت روشن ستاره با این عروس گرفتنت! خوبه والا... این همه دختر خوب تو قوم و طایفه! رفتی دست گذاشتی رو دختر ستار که اصلا معلوم نیست تو اون شهری که بزرگ شده چه شده...
ستاره خانم خشمگین از طعنه های ساره، افتاد به جونم، موهام رو میکشید و مشت می‌کوبید به سر و صورت و پاهام. می‌گفت حالا که فرامرز نیست میدونم چطور حقت رو کف دستت بذارم...
ساره خانم انگار دلش برای گریه های من سوخت که ستاره رو عقب کشید و گفت:خیلی خب توام، اصلا واسه چی رفتی این عروس رو با عزت و احترام آوردی خونه ات که امروز مجبور باشی همچین حرف هایی بشنوی!
دستم رو حفاظ سر و صورتم کرده بودم، ستاره خانم موهام رو رها کرد و کمی عقب رفت، حس میکردم کف سرم میسوزه... تو همون یک روز قد کل عمرم کتک خورده بودم... تو دلم گفتم حقته آفاق... هرچی بخوری حقته.
ستاره خانم خسته از کتک زدنم از جا بلند شد. با خشم گفت:بلایی سرت بیارم ، خیال کردی میشی خانم خونه ی بچه ام؟ نه جونم... تا عمر داری باید شاهد خوشبختی پسر من و هووت باشی ...
تنهام که گذاشت گریه ام شدت گرفت، از ته دل برای باعث و بانی رنج و عذابم رو آه میکشیدم....
تو خودم جمع شدم و چشم رو هم گذاشتم، نمیدونستم در نبود فرامرز قراره چی به سرم بیاد...
دم غروب بود و باد و بارون بدی میومد، صدای زوزه ی باد می‌پیچید تو خونه، رحیم تازه برگشته بود و ستاره خانم حقیقت رو بهش گفته بود.. صدای نعره اش لحظه ای قطع نمیشد، منم از ترسم چفت در رو انداخته بودم... هنوز صدای داد و فریاد رحیم قطع نشده بود که ضربه ای به در اتاقم خورد و صدای پر خشم ستاره خانم به گوشم رسید:یالا بیا بیرون، فرش سالن رو باید بشوری...
به سختی از جا بلند شدم، فرش شستن اونم تو بارون؟ انگار عقلش رو از دست داده بود...
با احتیاط در رو باز کردم و گفتم:تو این بارون مگه میشه فرش شست؟
ستاره خانم چنگی به بازوم زد و من رو کشوند بیرون از اتاق...
سرمای هوا تا مغز استخون آدم میرفت انگار، در کمال تعجب دو تا فرش دوازده متری تو حیاط بود و داشت زیر بارون خیس میشد...
ستاره خانم هولم داد سمت فرش ها
میری میشوری، میبری بالا پشت بوم میندازی تا صبح بارون بند میاد خشک میشه...
با حرص دستم رو کشیدم:نمیشورم، مگه عقلم کمه این موقع شب تو این بارون فرش بشورم؟


ادامه دارد...
undefined۲۲

۳۷۵

۱۰:۳۰