عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_سیزدهم کمی بعد دوباره در ماشین باز شد و پتوی سنگینی روی پام انداخته شد، صدای جدی فرامرز به گوشم رسید:این رو دور خودت بپیچ. هوا سرده.. ستاره خانم حق به جانب گفت:من باهات جایی نمیام فرامرز، این دخترم عین چی دروغ میگه، رحیم میگه فقط یکی کوبیده تو سرش.. با یه ضربه ی سر مگه کسی کور میشه؟ فرامرز با خشم در ماشین رو بست و فریاد زد:در حیاط رو باز کن... از زور گریه نفسم بالا نمیومد، مدام چشم میچرخوندم بلکه چیزی ببینم، انگار کم کم بیناییم داشت برمی‌گشت، نور رو کم کم داشتم میدیدم.... از خونه که بیرون رفتیم فرامرز نگران گفت:هنوز چیزی نمیبینی؟ با صدای لرزونی گفتم:یکم نور... یکم نور میبینم.. سرعتش رو بیشتر کرد، حالم داشت از اون شرایط بهم می‌خورد، بیزار بودم از اینکه یکی بهم ترحم کنه... یا به خاطر من خودش رو به دردسر بندازه... وقتی رسیدیم درمانگاه ده جلوی چشمم رو تار میدیدم... فرامرز در ماشین رو باز کرد و گفت:میتونی خودت بیای یا بگم یکی بیاد کمکت؟ +میتونم... اطرافم رو تار میبینم.... وارد درمانگاه که شدیم دکتر که مرد جوونی بود به محض دیدن فرامرز از جا بلند شد:به به، آقا فرامرز،چه سعادتی! فرامرز سلام سردی کرد و گفت:میای مریض و ببینی یوسف؟ گویا چشمش درست نمیبینه... با اشاره ی فرامرز روی صندلی نشستم، دکتر مشغول سوال جواب کردنم شد وهمزمان صورتم رو با گاز تمیز میکرد، وقتی فهمید سرم ضربه خورده و اول هیچی نمیدیدم و حالا کم کم بیناییم داره برمیگرده رو به فرامرز گفت:فعلا که گویا بینایی داره برمیگرده، احتمالا ضربه باعث شوک شده... ولی میخوای برای اطمینان ببر شیراز یه عکس از سرش بگیرن... ممکنه ضربه تبعات دیگه ای به دنبال داشته باشه که طولانی مدت خودش رو نشون بده... فرامرز کلافه گفت:حتما باید عکس بگیره؟ همینجوری نمیفهمی؟ +نه متاسفانه، حتما باید از سرش عکس گرفته بشه، نگران نباش، انشالله که چیزی نیست... اگر اشتباه نکنم، عروس برادرته،درسته؟ همون که.. فرامرز حرفش رو قطع کرد و گفت:دستت درد نکنه، اگر آدرس دکتر خاصی تو شیراز هست که واسم بنویس، اگر نه بگو پیش چه تخصصی ببرم؟ دیدم لحظه به لحظه داشت بهتر میشد، دکتر روی کاغذ چیزی نوشت و به دست فرامرز داد:به منشی بگو از طرف منی، شرایط رو توضیح بدی همون روز بهت نوبت میده... فرامرز تشکری کرد و از جا بلند شد، منم با قدم های کوتاه به دنبالش، دکتر برای سر درد و آسیبی که به صورتم رسیده بود مسکن نوشته بود، فرامرز دارو رو گرفت و هر دو به سمت ماشین رفتیم، نزدیک ماشین که شدیم چشمم به دو تا از همسایه های قدیمی خونه ی آقاجون افتاد، همونطور که خیره به ما نگاه می‌کردند زیر گوش هم پچ پچ میکردند.. سوار ماشین شدم، فرامرز هم غرغرکنان سوار شد: کم حرف پشت سرمون هست، اینم میشه بدتر... سرم رو پایین انداختم، واقعا دردسر بزرگی برای این مرد درست کرده بودم... فرامرز کلافه نگاهی به صورت خیس اشکم انداخت:خیلی خب، حالا نمیخواد گریه کنی، نشنیدی دکتر چی گفت؟ گفت گریه ممنوع، ممکنه به چشمت آسیب برسونه... تا بریم شیراز و یا عکس از سرت بگیرن و خیالمون راحت بشه ... آهسته گفتم:تا همین درمانگاه هم کسی باهام نیومد! با کی برم شیراز؟ جوابم رو نداد و ماشین رو روشن کرد، ماشین که به حرکت دراومد بی اختیار گفتم:رحیم واقعا میخواد زن دوم بگیره؟ فرامرز نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:شرط روز اول همین بود دیگه! انتظار دیگه ای داری؟ با بغض نه ی ضعیفی گفتم، رحیم رو دوست نداشتم، یعنی نه اینکه از اول دوست نداشته باشم! نه... وقتی رحیم اومد خواستگاریم و به خواست آقاجون رفتیم تو حیاط تا با هم حرف بزنیم بهش علاقه مند شده بودم.مهرش به دلم افتاده بود، مرد بدی نبود، مهربون بود،هوام رو داشت، خودش میگفت وقتی تو مراسم عروسی آفرین من رو دیده بود بهم علاقمند شده... اما رحیم اون روزها رو نمی‌شناختم،مرد بی رحمی که تا مرز کور کردنم رفته بود! بدی ماجرا اینجا بود که من به رحیم حق میدادم چشم دیدن من رو نداشته باشه... اما زن دوم گرفتن... داشتن یه هوو از تحمل من خارج بود... کمی که از درمانگاه دور شدیم فرامرز نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:از حالا لازم نیست عزای اتفاقی که نیفتاده رو بخوری! الان که دست زن دومش رو نگرفته بیاره جلو چشم تو! آهی از ته دل کشیدم:بالاخره که میاره... بی خیال گفت:به بعدا، بعدا فکر کن دختر جون، اینجوری کمتر اذیت میشی... مکث کوتاهی کرد، سرعتش رو کم کرد و با تردید گفت:هیچ نشونی از مردی که تو رو دزدیده بود نداری؟ یک اسم... یک نشونی از چهره اش... یک آدرس... هرچی که بشه باهاش گیرش انداخت.... وقتی گفت شرمنده شدم، از اینکه این مرد باور کرده بود .. معذب گفتم:نه... هیچی ازش ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهاردهم


نمیدونم،صورتش رو می‌پوشوند، اسمی هم از خودش نبرده بود...چشم هام رو بست وقتی من رو می‌برد... وقتی برمیگشتیم هم بیهوش بودم... نزدیک های ده بهوش اومدم... عقب یک وانت افتاده بودم...
با یادآوریش گریه ام شدت گرفت، کاش میتونستم اون اتفاقات رو از مغزم پاک کنم....
فرامرز غرغرکنان گفت:نمیشه که! یکی بیاد و هر کاری خواست بکنه! ما هم بشینیم به تماشا؟ دخترجون، واسه چی زودتر از آرایشگاه زدی بیرون؟
دستم رو مشت کردم و با صدای ضعیفی گفتم:بازجویی میکنید؟ شما هم خیال می‌کنید من رفتم؟پس واسه چی برگشتم؟
فرامرز نیم نگاهی بهم انداخت، جوری که انگار حقیقت رو میدونست و ترجیح میداد فعلا سکوت کنه! البته که اگر حقیقت رو میدونست، همون لحظه میرفت و طلاقم رو از برادرزاده اش می‌گرفت...
تا رسیدن به خونه دیگه هیچ حرفی نزدم،همش خودم رو سرزنش میکردم که چرا هیچ حرفی برای گفتن ندارم... اون آدم همه زندگیمو خراب کرده بود و من حتی جرات نداشتم اسمش رو بگم!
دم در که رسیدیم به سمتم برگشت، ناخوداگاه نگاهش کردم... صورت مردونه و خشنی داشت، از اون مدل هایی که وقتی تو چشم هات نگاه می‌کرد دلت هری می‌ریخت و به هزار گناه کرده و نکرده اعتراف میکردی...شک نداشتم اگر یکبار دیگه چشم تو چشم ازم میپرسید جریان چی بوده، زبون باز میکردم و راحت هنه چیو میگفتم! یکدفعه به خودش اومد و گفت:یخ بذار رو دماغت، حسابی ورم کرده...
طلبکار گفتم:دست‌پخت برادرزاده ی شماست...
بعدم از ماشین پیاده شدم و جوری در رو بهم کوبیدم انگار این مرد باعث و بانی بدبختی من و تنهایی و بی کسیم شده بود...
خیلی زود هم از کارم پشیمون شدم، اما روی برگشتن و معذرت‌خواهی کردن رو نداشتم....
ستاره خانم وقتی فهمید برای عکس سرم باید برم شیراز بنای داد و بیداد کرد،میگفت همین الانم که دست این دختر رو گرفتی و فردای عروسیش با صورت زخمی بردیش درمانگاه هزار جور حرف پشتت میزنن، فرامرز هم انگار از هیچی قد حرف مردم هراس نداشت! چون کلا قید شیراز رفتن رو زد و فقط به من گفت اگر درد خاصی داشتم بهش بگم و منم شک نداشتم که محال بود از این مرد کمک بخوام....
برگشتم تو اتاق سرد و نمور خودم، کمی بعد صدایی به گوشم رسید و بعدش رحیم در رو باز کرد و همراه فرامرز یک بخاری نفتی آوردن گذاشتن کنج اتاق، رحیم بدون اینکه نگاهم کنه دستی به لباسش کشید و گفت:سرکار خانم، اگر زحمتت نیست نفت تو اتاقک کنار مطبخه. خودت راهش بنداز...
زیر لب تشکر کردم، از بوی نفت بیزار بودم، اما لااقل از سرما بهتر بود...
تنها که شدم قبل تاریکی هوا پیت نفت رو آوردم و بخاری رو روشن کردم، فرامرز همراه پدر رحیم رفته بودند بیرون، منم در نبود فرامرز جرات نداشتم پا از اتاقم بیرون بذارم، ستاره خانم میرفت و میومد و من رو ناسزا میداد و میگفت چراغ خونه ی بچه ام خاموشه، میگفت حالا که از روز اول بنا شده رحیم هروقت دلش خواست زن بگیره، باید هرچه زودتر آستین بالا بزنم و یه دختر آفتاب مهتاب ندیده رو واسش پسند کنم تا بچه ام از این حال و روز دربیاد. ریحان هم میگفت باید صبر کنیم فرامرز برگرده شیراز ،چون تا اون هست طرف این دختره رو میگیره و یهو دیدی قضیه زن گرفتنم منتفی شد! کم و بیش فهمیده بودم کل اهل خونه از فرامرز حرف شنوی دارن، جوری که موقع ناهار که شد فرامرز با صدای بلندی از ریحان خواست من رو هم برای ناهار صدا بزنه، هرچند هیچکس چشم دیدن من رو نداشت، اما انگار تو اون خونه، فرامرز حرف اول و آخر رو میزد، حالا چرا این جوون انقدر حرفش واسه همه برو داشت رو نمیدونستم! یکی دوبار از مامان شنیده بودم که رحیم و خانواده اش هرچی دارن صدقه سر فرامرز و باباشه! گویا مادرشون بعد فوت شوهر اولش با مرد ثروتمندی وصلت کرده بود که باعث شده بود همشون به نون و نوایی برسن! حتما واسه همین بود که نمیذاشتن فرامرز از دستشون دلخور بشه!
واسه ناهار معذب رفتم سر سفره، اما مگه دستم به اون سفره میرفت؟ ستاره خانم  برای برادرشوهرش سنگ تموم گذاشته بود و مدام خودشیرینی میکرد که آقا فرامرز اینو واسه تو درست کردم،میدونستم فسنجون رو ترش دوست داری و سالاد شیرازی رو با آبغوره ی زیاد.
فرامرز هم هرچند تشکر میکرد، اما اصلا زیاد غذا نخورد،بعد ناهار وقتی داشتم ظرف ها رو جمع میکردم تا کمک ریحان ببرم بشورم فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:بشین عروس.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و نشستم،فرامرز نیم نگاهی به رحیم انداخت و گفت:من با آقاجون این دختر حرف زدم،ریش گرو گذاشتم که این حرفها جمع بشه رحیم! اگر بنا باشه هر روز صدای جنگ و دعوا از این خونه بلند بشه یا این دختر زخمی بیفته یه گوشه، پس ما بلانسبت بیخود کردیم یه عروسی راه انداختیم تا دهن پیر و جوون این ده رو ببندیم!رحیم، جلو زنت میگم..گذشته ها گذشته، این دختر الان زن توئه، میخوای بری زن دوم بگیری؟


ادامه دارد.....

undefined۲۰

۳۶۲

۷:۴۳