#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهاردهم
نمیدونم،صورتش رو میپوشوند، اسمی هم از خودش نبرده بود...چشم هام رو بست وقتی من رو میبرد... وقتی برمیگشتیم هم بیهوش بودم... نزدیک های ده بهوش اومدم... عقب یک وانت افتاده بودم...
با یادآوریش گریه ام شدت گرفت، کاش میتونستم اون اتفاقات رو از مغزم پاک کنم....
فرامرز غرغرکنان گفت:نمیشه که! یکی بیاد و هر کاری خواست بکنه! ما هم بشینیم به تماشا؟ دخترجون، واسه چی زودتر از آرایشگاه زدی بیرون؟
دستم رو مشت کردم و با صدای ضعیفی گفتم:بازجویی میکنید؟ شما هم خیال میکنید من رفتم؟پس واسه چی برگشتم؟
فرامرز نیم نگاهی بهم انداخت، جوری که انگار حقیقت رو میدونست و ترجیح میداد فعلا سکوت کنه! البته که اگر حقیقت رو میدونست، همون لحظه میرفت و طلاقم رو از برادرزاده اش میگرفت...
تا رسیدن به خونه دیگه هیچ حرفی نزدم،همش خودم رو سرزنش میکردم که چرا هیچ حرفی برای گفتن ندارم... اون آدم همه زندگیمو خراب کرده بود و من حتی جرات نداشتم اسمش رو بگم!
دم در که رسیدیم به سمتم برگشت، ناخوداگاه نگاهش کردم... صورت مردونه و خشنی داشت، از اون مدل هایی که وقتی تو چشم هات نگاه میکرد دلت هری میریخت و به هزار گناه کرده و نکرده اعتراف میکردی...شک نداشتم اگر یکبار دیگه چشم تو چشم ازم میپرسید جریان چی بوده، زبون باز میکردم و راحت هنه چیو میگفتم! یکدفعه به خودش اومد و گفت:یخ بذار رو دماغت، حسابی ورم کرده...
طلبکار گفتم:دستپخت برادرزاده ی شماست...
بعدم از ماشین پیاده شدم و جوری در رو بهم کوبیدم انگار این مرد باعث و بانی بدبختی من و تنهایی و بی کسیم شده بود...
خیلی زود هم از کارم پشیمون شدم، اما روی برگشتن و معذرتخواهی کردن رو نداشتم....
ستاره خانم وقتی فهمید برای عکس سرم باید برم شیراز بنای داد و بیداد کرد،میگفت همین الانم که دست این دختر رو گرفتی و فردای عروسیش با صورت زخمی بردیش درمانگاه هزار جور حرف پشتت میزنن، فرامرز هم انگار از هیچی قد حرف مردم هراس نداشت! چون کلا قید شیراز رفتن رو زد و فقط به من گفت اگر درد خاصی داشتم بهش بگم و منم شک نداشتم که محال بود از این مرد کمک بخوام....
برگشتم تو اتاق سرد و نمور خودم، کمی بعد صدایی به گوشم رسید و بعدش رحیم در رو باز کرد و همراه فرامرز یک بخاری نفتی آوردن گذاشتن کنج اتاق، رحیم بدون اینکه نگاهم کنه دستی به لباسش کشید و گفت:سرکار خانم، اگر زحمتت نیست نفت تو اتاقک کنار مطبخه. خودت راهش بنداز...
زیر لب تشکر کردم، از بوی نفت بیزار بودم، اما لااقل از سرما بهتر بود...
تنها که شدم قبل تاریکی هوا پیت نفت رو آوردم و بخاری رو روشن کردم، فرامرز همراه پدر رحیم رفته بودند بیرون، منم در نبود فرامرز جرات نداشتم پا از اتاقم بیرون بذارم، ستاره خانم میرفت و میومد و من رو ناسزا میداد و میگفت چراغ خونه ی بچه ام خاموشه، میگفت حالا که از روز اول بنا شده رحیم هروقت دلش خواست زن بگیره، باید هرچه زودتر آستین بالا بزنم و یه دختر آفتاب مهتاب ندیده رو واسش پسند کنم تا بچه ام از این حال و روز دربیاد. ریحان هم میگفت باید صبر کنیم فرامرز برگرده شیراز ،چون تا اون هست طرف این دختره رو میگیره و یهو دیدی قضیه زن گرفتنم منتفی شد! کم و بیش فهمیده بودم کل اهل خونه از فرامرز حرف شنوی دارن، جوری که موقع ناهار که شد فرامرز با صدای بلندی از ریحان خواست من رو هم برای ناهار صدا بزنه، هرچند هیچکس چشم دیدن من رو نداشت، اما انگار تو اون خونه، فرامرز حرف اول و آخر رو میزد، حالا چرا این جوون انقدر حرفش واسه همه برو داشت رو نمیدونستم! یکی دوبار از مامان شنیده بودم که رحیم و خانواده اش هرچی دارن صدقه سر فرامرز و باباشه! گویا مادرشون بعد فوت شوهر اولش با مرد ثروتمندی وصلت کرده بود که باعث شده بود همشون به نون و نوایی برسن! حتما واسه همین بود که نمیذاشتن فرامرز از دستشون دلخور بشه!
واسه ناهار معذب رفتم سر سفره، اما مگه دستم به اون سفره میرفت؟ ستاره خانم برای برادرشوهرش سنگ تموم گذاشته بود و مدام خودشیرینی میکرد که آقا فرامرز اینو واسه تو درست کردم،میدونستم فسنجون رو ترش دوست داری و سالاد شیرازی رو با آبغوره ی زیاد.
فرامرز هم هرچند تشکر میکرد، اما اصلا زیاد غذا نخورد،بعد ناهار وقتی داشتم ظرف ها رو جمع میکردم تا کمک ریحان ببرم بشورم فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:بشین عروس.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و نشستم،فرامرز نیم نگاهی به رحیم انداخت و گفت:من با آقاجون این دختر حرف زدم،ریش گرو گذاشتم که این حرفها جمع بشه رحیم! اگر بنا باشه هر روز صدای جنگ و دعوا از این خونه بلند بشه یا این دختر زخمی بیفته یه گوشه، پس ما بلانسبت بیخود کردیم یه عروسی راه انداختیم تا دهن پیر و جوون این ده رو ببندیم!رحیم، جلو زنت میگم..گذشته ها گذشته، این دختر الان زن توئه، میخوای بری زن دوم بگیری؟
ادامه دارد.....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_چهاردهم
نمیدونم،صورتش رو میپوشوند، اسمی هم از خودش نبرده بود...چشم هام رو بست وقتی من رو میبرد... وقتی برمیگشتیم هم بیهوش بودم... نزدیک های ده بهوش اومدم... عقب یک وانت افتاده بودم...
با یادآوریش گریه ام شدت گرفت، کاش میتونستم اون اتفاقات رو از مغزم پاک کنم....
فرامرز غرغرکنان گفت:نمیشه که! یکی بیاد و هر کاری خواست بکنه! ما هم بشینیم به تماشا؟ دخترجون، واسه چی زودتر از آرایشگاه زدی بیرون؟
دستم رو مشت کردم و با صدای ضعیفی گفتم:بازجویی میکنید؟ شما هم خیال میکنید من رفتم؟پس واسه چی برگشتم؟
فرامرز نیم نگاهی بهم انداخت، جوری که انگار حقیقت رو میدونست و ترجیح میداد فعلا سکوت کنه! البته که اگر حقیقت رو میدونست، همون لحظه میرفت و طلاقم رو از برادرزاده اش میگرفت...
تا رسیدن به خونه دیگه هیچ حرفی نزدم،همش خودم رو سرزنش میکردم که چرا هیچ حرفی برای گفتن ندارم... اون آدم همه زندگیمو خراب کرده بود و من حتی جرات نداشتم اسمش رو بگم!
دم در که رسیدیم به سمتم برگشت، ناخوداگاه نگاهش کردم... صورت مردونه و خشنی داشت، از اون مدل هایی که وقتی تو چشم هات نگاه میکرد دلت هری میریخت و به هزار گناه کرده و نکرده اعتراف میکردی...شک نداشتم اگر یکبار دیگه چشم تو چشم ازم میپرسید جریان چی بوده، زبون باز میکردم و راحت هنه چیو میگفتم! یکدفعه به خودش اومد و گفت:یخ بذار رو دماغت، حسابی ورم کرده...
طلبکار گفتم:دستپخت برادرزاده ی شماست...
بعدم از ماشین پیاده شدم و جوری در رو بهم کوبیدم انگار این مرد باعث و بانی بدبختی من و تنهایی و بی کسیم شده بود...
خیلی زود هم از کارم پشیمون شدم، اما روی برگشتن و معذرتخواهی کردن رو نداشتم....
ستاره خانم وقتی فهمید برای عکس سرم باید برم شیراز بنای داد و بیداد کرد،میگفت همین الانم که دست این دختر رو گرفتی و فردای عروسیش با صورت زخمی بردیش درمانگاه هزار جور حرف پشتت میزنن، فرامرز هم انگار از هیچی قد حرف مردم هراس نداشت! چون کلا قید شیراز رفتن رو زد و فقط به من گفت اگر درد خاصی داشتم بهش بگم و منم شک نداشتم که محال بود از این مرد کمک بخوام....
برگشتم تو اتاق سرد و نمور خودم، کمی بعد صدایی به گوشم رسید و بعدش رحیم در رو باز کرد و همراه فرامرز یک بخاری نفتی آوردن گذاشتن کنج اتاق، رحیم بدون اینکه نگاهم کنه دستی به لباسش کشید و گفت:سرکار خانم، اگر زحمتت نیست نفت تو اتاقک کنار مطبخه. خودت راهش بنداز...
زیر لب تشکر کردم، از بوی نفت بیزار بودم، اما لااقل از سرما بهتر بود...
تنها که شدم قبل تاریکی هوا پیت نفت رو آوردم و بخاری رو روشن کردم، فرامرز همراه پدر رحیم رفته بودند بیرون، منم در نبود فرامرز جرات نداشتم پا از اتاقم بیرون بذارم، ستاره خانم میرفت و میومد و من رو ناسزا میداد و میگفت چراغ خونه ی بچه ام خاموشه، میگفت حالا که از روز اول بنا شده رحیم هروقت دلش خواست زن بگیره، باید هرچه زودتر آستین بالا بزنم و یه دختر آفتاب مهتاب ندیده رو واسش پسند کنم تا بچه ام از این حال و روز دربیاد. ریحان هم میگفت باید صبر کنیم فرامرز برگرده شیراز ،چون تا اون هست طرف این دختره رو میگیره و یهو دیدی قضیه زن گرفتنم منتفی شد! کم و بیش فهمیده بودم کل اهل خونه از فرامرز حرف شنوی دارن، جوری که موقع ناهار که شد فرامرز با صدای بلندی از ریحان خواست من رو هم برای ناهار صدا بزنه، هرچند هیچکس چشم دیدن من رو نداشت، اما انگار تو اون خونه، فرامرز حرف اول و آخر رو میزد، حالا چرا این جوون انقدر حرفش واسه همه برو داشت رو نمیدونستم! یکی دوبار از مامان شنیده بودم که رحیم و خانواده اش هرچی دارن صدقه سر فرامرز و باباشه! گویا مادرشون بعد فوت شوهر اولش با مرد ثروتمندی وصلت کرده بود که باعث شده بود همشون به نون و نوایی برسن! حتما واسه همین بود که نمیذاشتن فرامرز از دستشون دلخور بشه!
واسه ناهار معذب رفتم سر سفره، اما مگه دستم به اون سفره میرفت؟ ستاره خانم برای برادرشوهرش سنگ تموم گذاشته بود و مدام خودشیرینی میکرد که آقا فرامرز اینو واسه تو درست کردم،میدونستم فسنجون رو ترش دوست داری و سالاد شیرازی رو با آبغوره ی زیاد.
فرامرز هم هرچند تشکر میکرد، اما اصلا زیاد غذا نخورد،بعد ناهار وقتی داشتم ظرف ها رو جمع میکردم تا کمک ریحان ببرم بشورم فرامرز گلویی صاف کرد و گفت:بشین عروس.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و نشستم،فرامرز نیم نگاهی به رحیم انداخت و گفت:من با آقاجون این دختر حرف زدم،ریش گرو گذاشتم که این حرفها جمع بشه رحیم! اگر بنا باشه هر روز صدای جنگ و دعوا از این خونه بلند بشه یا این دختر زخمی بیفته یه گوشه، پس ما بلانسبت بیخود کردیم یه عروسی راه انداختیم تا دهن پیر و جوون این ده رو ببندیم!رحیم، جلو زنت میگم..گذشته ها گذشته، این دختر الان زن توئه، میخوای بری زن دوم بگیری؟
ادامه دارد.....
۳۶۲
۷:۴۳