#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادودو
حرفش رو خورد و آهی از ته دل کشید
فرامرز از جا بلند شد و گفت:از من میپرسی این مشکل باید بین دو خانواده حل بشه... یکی اونا زدن، یکی شما بزنید، دوباره اونا بهتون حمله ور میشن، رحم و هم که ندارن!برید باهاشون حرف بزنید، صلح کنید... اینام برن سر خونه زندگیشون...
پدر رحیم با افسوس سری تکون داد و گفت:زدن بچه ام رو آش و لاش کردن،برم صلح کنم؟ که فردا روز تقی به توقی خورد باز بریزن سرش و کتکش بزنن ؟
فرامرز به تندی گفت:روزی که بهت گفتم بشین با پسرت حرف بزن تا دست از لج و لجبازی برداره و بمونه سر زندگیش، به حرفم گوش نکردی،فکر کردی زندگی میدون مبارزه اس! گفتی سرش هوو میاریم تا حساب کار دستش بیاد!
گفتم درست با عروست حرف بزن تا بفهمی علت رفتنش اونم درست شب عروسی چی بوده، گفتی هرچی بوده! چرا؟ چون فهمیدی برادر و پدرش انقدری نیستن که طرف این دختر رو بگیرن... الانم من خودم رو تو این ماجرا دخالت نمیدم چون از اولم مخالف بودم... اگه جونش رو داری بفرما، برو آدم جمع کن تا جون دارن کتکشون بزن،ولی وقتی سری بعد بچه ات رو انداختن جلو در نگی چرا! نگی چیکار کنم...
با بغض از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم،دلم میسوخت واسه خودم،واسه آفاقی که هیچکس رو نداشت طرفش رو بگیره،حتی رضایی که همیشه حامی و پشتیبانم بود... نمیدونم، شایدم زورش نرسیده بود ازم دفاع کنه...
رفت و آمد تو خونه زیاد بود، خواهرا و داماد ها مدام میرفتن و میومدن،داماد ها مدام بحث میکردن و میگفتن باید بریم حقشون رو بذاریم کف دستشون... میگفتن اگر الان دست روی دست بذاریم اینا هوا برشون میداره که حتما مردهای این خانواده جرات ندارن بیان حقشون رو بگیرن..
فرامرز اما با جدیت به همه گفته بود باید صلح برقرار کنن،میگفت هر جنگ و دعوایی در نهایت به ضرر ما میشه... نظرش این بود که سحر برگرده سر زندگیش و بعد سر فرصت رحیم هر تصمیمی میخواد برای زندگیش بگیره، اونم بدون جار و جنجال و بحث و کتک کاری...
تب رحیم قطع شده بود و عین مرغ سرکنده مدام بی قراری میکرد، میگفت باید بذارید برم حقشون رو کف دستشون بذارم،تعریف کرده بود که همون روز اول از در خونه انداختنش تو ماشین و بردنش ناکجا آباد و تا جون داشته کتکش زدن ،بعدم دو روز همونجا ولش کردن و فقط روزی یک وعده غذا بهش میدادن و یکبارم میبردنش واسه دستشویی کردن!
پدر رحیم هم مدام میگفت باید بریم ازشون شکایت کنیم...میگفت ممکلت قانون داره، باید بفهمن نمیتونن بزنن و در برن! اما در کل فقط داشت کری میخوند واسه این و اون، وگرنه بدون اجازه ی فرامرز جرات نداشت کاری کنه! با وجود اینکه فرامرز جای بچه اش بود اما تو هر کاری چشمش به دهن اون بود...
عصر بود و من داشتم لب حوضی میوه میشستم که در خونه زده شد، فرامرز تازه از خونه بیرون زده بود، داماد ها هم برگشته بودن خونه و پدر رحیم هم رفته بود دنبال دارو واسه رحیم..
از جا بلند شدم و دستم رو با گوشه ی دامنم خشک کردم و به سمت در رفتم، نزدیک در که شدم کنجکاو گفتم:کیه؟
صدای ظریف و زنونه ی سحر به گوشم رسید:باز کن.. سحرم...
باورم نمیشد! عجب نادونی بود این دختر...بعد بلایی که سر رحیم آورده بودن با چه جراتی اومده بود؟
با حیرت در رو باز کردم، خودش بود... سحر! با آرایش و موهای تازه رنگ کرده! اصلا باورم نمیشد این دختر همون دختری باشه که داشت تو سالن خونه به ستاره خانم التماس میکرد ! همون دختری که قد چی از دست رحیم کتک خورده بود... حالا جای کبودی ها رو با کرم پوشونده بود و داشت با غرور نگاهم میکرد، یک پیراهن سبز رنگ تنش بود و چادر کرم گل دار! درست عین تازه عروس ها... انگار نه انگار چه اتفاقاتی افتاده بود...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با صدای خفه ای گفتم:اومدی اینجا چیکار؟ نمیدونی اینا از تو خونوادت کینه دارن؟
نیشخندی زد و گفت:نگو که دلسوز هووت هستی!
کمی از جلو در کنار رفت و با غرور گفت:با داداشم اومدم..اومدم عیادت شوهرم.. شنیدم رحیم بد حاله..
کم مونده بود از شدت تعجب از حال برم، جلوی چشم های از حدقه بیرون زده ی من با دست عقبم زد و وارد حیاط شد، من به جاش ازترس غالب تهی کرده بودم،ستاره حساب این دختر و میرسید.دوباره معرکه ی جدید راه میفتاد.
سریع جلو دویدم و با صدای آرومی گفتم:از اینجا برو، اینا دستشون بهت برسه حسابت و میرسن،تا الانم اگر نریختن در خونه اتون فقط به خاطر عموی رحیمه.
بی توجه بهم به سمت سالن رفت و با صدای بلندی سلام کرد.
با خودم گفتم این دختر پاک عقلش رو از دست داده! انگار از جونش سیره که با پای خودش اینجا اومده.
طولی نکشید که ستاره و ریحون از سالن بیرون زدن، ستاره خانم هم باورش نمیشد سحر با اون سر و وضع اومده باشه!
چند بار پلک زد تا مطمئن بشه دختر بزک دوزک کرده ی روبه روش سحره و بعد يکدفعه فریادی کشید و حمله ور شد سمت سحر،
ادامه دارد....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادودو
حرفش رو خورد و آهی از ته دل کشید
فرامرز از جا بلند شد و گفت:از من میپرسی این مشکل باید بین دو خانواده حل بشه... یکی اونا زدن، یکی شما بزنید، دوباره اونا بهتون حمله ور میشن، رحم و هم که ندارن!برید باهاشون حرف بزنید، صلح کنید... اینام برن سر خونه زندگیشون...
پدر رحیم با افسوس سری تکون داد و گفت:زدن بچه ام رو آش و لاش کردن،برم صلح کنم؟ که فردا روز تقی به توقی خورد باز بریزن سرش و کتکش بزنن ؟
فرامرز به تندی گفت:روزی که بهت گفتم بشین با پسرت حرف بزن تا دست از لج و لجبازی برداره و بمونه سر زندگیش، به حرفم گوش نکردی،فکر کردی زندگی میدون مبارزه اس! گفتی سرش هوو میاریم تا حساب کار دستش بیاد!
گفتم درست با عروست حرف بزن تا بفهمی علت رفتنش اونم درست شب عروسی چی بوده، گفتی هرچی بوده! چرا؟ چون فهمیدی برادر و پدرش انقدری نیستن که طرف این دختر رو بگیرن... الانم من خودم رو تو این ماجرا دخالت نمیدم چون از اولم مخالف بودم... اگه جونش رو داری بفرما، برو آدم جمع کن تا جون دارن کتکشون بزن،ولی وقتی سری بعد بچه ات رو انداختن جلو در نگی چرا! نگی چیکار کنم...
با بغض از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم،دلم میسوخت واسه خودم،واسه آفاقی که هیچکس رو نداشت طرفش رو بگیره،حتی رضایی که همیشه حامی و پشتیبانم بود... نمیدونم، شایدم زورش نرسیده بود ازم دفاع کنه...
رفت و آمد تو خونه زیاد بود، خواهرا و داماد ها مدام میرفتن و میومدن،داماد ها مدام بحث میکردن و میگفتن باید بریم حقشون رو بذاریم کف دستشون... میگفتن اگر الان دست روی دست بذاریم اینا هوا برشون میداره که حتما مردهای این خانواده جرات ندارن بیان حقشون رو بگیرن..
فرامرز اما با جدیت به همه گفته بود باید صلح برقرار کنن،میگفت هر جنگ و دعوایی در نهایت به ضرر ما میشه... نظرش این بود که سحر برگرده سر زندگیش و بعد سر فرصت رحیم هر تصمیمی میخواد برای زندگیش بگیره، اونم بدون جار و جنجال و بحث و کتک کاری...
تب رحیم قطع شده بود و عین مرغ سرکنده مدام بی قراری میکرد، میگفت باید بذارید برم حقشون رو کف دستشون بذارم،تعریف کرده بود که همون روز اول از در خونه انداختنش تو ماشین و بردنش ناکجا آباد و تا جون داشته کتکش زدن ،بعدم دو روز همونجا ولش کردن و فقط روزی یک وعده غذا بهش میدادن و یکبارم میبردنش واسه دستشویی کردن!
پدر رحیم هم مدام میگفت باید بریم ازشون شکایت کنیم...میگفت ممکلت قانون داره، باید بفهمن نمیتونن بزنن و در برن! اما در کل فقط داشت کری میخوند واسه این و اون، وگرنه بدون اجازه ی فرامرز جرات نداشت کاری کنه! با وجود اینکه فرامرز جای بچه اش بود اما تو هر کاری چشمش به دهن اون بود...
عصر بود و من داشتم لب حوضی میوه میشستم که در خونه زده شد، فرامرز تازه از خونه بیرون زده بود، داماد ها هم برگشته بودن خونه و پدر رحیم هم رفته بود دنبال دارو واسه رحیم..
از جا بلند شدم و دستم رو با گوشه ی دامنم خشک کردم و به سمت در رفتم، نزدیک در که شدم کنجکاو گفتم:کیه؟
صدای ظریف و زنونه ی سحر به گوشم رسید:باز کن.. سحرم...
باورم نمیشد! عجب نادونی بود این دختر...بعد بلایی که سر رحیم آورده بودن با چه جراتی اومده بود؟
با حیرت در رو باز کردم، خودش بود... سحر! با آرایش و موهای تازه رنگ کرده! اصلا باورم نمیشد این دختر همون دختری باشه که داشت تو سالن خونه به ستاره خانم التماس میکرد ! همون دختری که قد چی از دست رحیم کتک خورده بود... حالا جای کبودی ها رو با کرم پوشونده بود و داشت با غرور نگاهم میکرد، یک پیراهن سبز رنگ تنش بود و چادر کرم گل دار! درست عین تازه عروس ها... انگار نه انگار چه اتفاقاتی افتاده بود...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با صدای خفه ای گفتم:اومدی اینجا چیکار؟ نمیدونی اینا از تو خونوادت کینه دارن؟
نیشخندی زد و گفت:نگو که دلسوز هووت هستی!
کمی از جلو در کنار رفت و با غرور گفت:با داداشم اومدم..اومدم عیادت شوهرم.. شنیدم رحیم بد حاله..
کم مونده بود از شدت تعجب از حال برم، جلوی چشم های از حدقه بیرون زده ی من با دست عقبم زد و وارد حیاط شد، من به جاش ازترس غالب تهی کرده بودم،ستاره حساب این دختر و میرسید.دوباره معرکه ی جدید راه میفتاد.
سریع جلو دویدم و با صدای آرومی گفتم:از اینجا برو، اینا دستشون بهت برسه حسابت و میرسن،تا الانم اگر نریختن در خونه اتون فقط به خاطر عموی رحیمه.
بی توجه بهم به سمت سالن رفت و با صدای بلندی سلام کرد.
با خودم گفتم این دختر پاک عقلش رو از دست داده! انگار از جونش سیره که با پای خودش اینجا اومده.
طولی نکشید که ستاره و ریحون از سالن بیرون زدن، ستاره خانم هم باورش نمیشد سحر با اون سر و وضع اومده باشه!
چند بار پلک زد تا مطمئن بشه دختر بزک دوزک کرده ی روبه روش سحره و بعد يکدفعه فریادی کشید و حمله ور شد سمت سحر،
ادامه دارد....
✾
۳۹۹
۱۷:۵۶