عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هشتادویک ستاره خانم که صدام زد با عجله به سمتشون رفتم... دکتر اومده بود و داشت رحیم رو معاینه میکرد... تمام کمرش جای شلاق بود،زخم و عفونت همه جای بدنش رو گرفته بود، مشخص بود همون روز اول بردنش و حسابی کتکش زدن و بعد چند روز آوردنش ، چون دکتر میگفت جای زخم ها زیادم تازه نیست... ستاره خانم انقدر بی قراری کرد که با کمک ریحون بردیمش تو اتاق دیگه ی خونه، دو خواهر دیگه ی رحیم هم اومده بودن و مدام باعث و بانی این بلا رو ناساز میدادن... گوشه ای نشسته بودم و سرم رو انداخته بودم پایین، دکتر هنوز مشغول بستن زخم های رحیم بود... یکدفعه ستاره خانم سرش رو بالا گرفت و گفت:آفاق... بیا اینجا ببینم... با دلهره نگاهش کردم، به سختی آب دهنم رو قورت دادم و کمی نزدیک شدم، ستاره خانم با دقت نگاهم کرد و گفت:اولین نفر تو رفتی بالای سر رحیم... قبل اینکه صدای موتور ماشین بلند شه... کی آورده بودش ؟ مکثی کرد و یکدفعه گفت:نکنه...نکنه بچه ی من رو به خاطر تو زدن؟ اینو گفت و تا خواستم جوابش رو بدم حمله ور شد سمتم و چنگی به موهام زد و فریاد زد: این بلا رو تو سر بچه ام آوردی... جیغی کشیدم و دست روی سرم گذاشتم تا مانع کشیدن موهام بشم... ستاره خانم اما دست بردار نبود، چنگ میزد به موها و صورتم و مدام ناسزا میداد .. طاقتم طاق شد،دیگه نمیتونستم این همه بی احترامی رو تحمل کنم... اصلا منم باید عین سحر میشدم... مچ دست ستاره خانم رو گرفتم و با غیض هولش دادم عقب،باورش نمیشد عروس بی زبون و بدبختش همچین کاری کنه.. خواست به سمتم بیاد که اینبار فریاد زدم:دستت به من بخوره نمیرم به داداش و آقام بگم بیان خودم اون دستت و قلم میکنم.. قدمی به عقب برداشتم، با بغضی که داشت خفه ام میکرد فریاد زدم:اونی که پسر دسته ی گلت رو به این حال و روز انداخته من نبودم! میفهمی؟ میخوای بدونی کی اینکارو کرده؟عروس عزیزت... سحر جونت،همونی که به خاطرش پا رو همه چی گذاشتی... همونی که حتی حاضر بودی کارهاش رو مخفی کنی و رحیم رو مجبور کنی باهاش زندگی کنه... اصلا میدونی چیه؟ دستش درد نکنه... خوب حق شما رو کف دستتون گذاشت... چیه؟ فکر کردید همه لنگه ی خانواده ی من بی خیالن؟میشینن تا شما دست رو دخترشون بلند کنید ؟اصلا خوشحال شدم وقتی رحیم رو تو این حال دیدم... ستاره خانم مات و مبهوت نگاهم کردم و نالید:دروغ میگی...عین چی دروغ میگی.. پوزخندی زدم و موهای پریشونم رو درست کردم و گفتم:تو خیال کن من دروغ میگم... حقیقت که عوض نمیشه! حالا هی بشین حرف به من بزن، ببین با دست خودت چه بلایی سر زندگی بچه ات آوردی... سحر عین من نیست که بشه کتک خور شما... با نفرت از اتاق بیرون زدم، اینکه جلوی خواهرهای رحیم و یکی دو تا از همسایه ها اینقدر بهم چیزی گفته بود واسم سنگین بود، واسه همین بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و هرچی بود گفتم.... با بغض سرجام دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم، دیگه نه حال رحیم واسم مهم بود، نه تهدید های خانواده ی سحر، حقشون بود گیر همچین خانواده ای بیفتن تا بفهمن من اگر سکوت کردم به خاطر حرف مردم بود. نفهمیدم چی شد که کم کم چشمم گرم شد و خوابم برد، با صدای حرف زدن و همهمه ی توی حیاط چشم باز کردم، ساعت از ده صبح گذشته بود و حدس میزدم فرامرز اومده ده... از جا بلند شدم و لباس مرتبی پوشیدم. از اتاق که بیرون زدم چشمم به فرامرز افتاد،با اخم هایی درهم کنار پدر رحیم ایستاده بود و داشت باهاش حرف می‌زد. پدر رحیم به محض دیدن من اشاره ای کرد و گفت:خودش اومد... بیا... بیا اینجا عروس... معذب جلو رفتم و سلام کردم.. فرامرز احوالپرسی گرمی باهام کرد و گفت:بیا بشین... با تعارفش روی تخت آهنی نشستم و معذب گفتم:با من کاری دارید؟ فرامرز دستی به ریش و سیبیلش کشید و گفت:میشه دقیق به من بگی وقتی صبح رفتی در رو باز کردی چه اتفاقی افتاد و کیا رو دیدی؟ مکثی کردم و با کمی تمرکز مو به موی ماجرا رو تعریف کردم... حرفم که تموم شد پدر رحیم نگران گفت:میگی چیکار کنیم فرامرز؟به خدا اگر تا الان نرفتم شکایت کنم فقط به خاطر تو بوده.. گفتم تو بیای راه و چاه رو نشون بدی... فرامرز کلافه گفت:هرکاری می‌خواستید کردید،الان به من میگید چیکار کنیم؟ فکر کردید ته این ماجرا چی میشه؟ اصلا شکایت کنید، تا ابد که نگهشون نمیدارن،وقتی بیان بیرون با کینه و نفرت بیشتری میان... اونوقت کی میتونه ضامن جون رحیم باشه؟ پدر رحیم با حالی خراب گفت:میگی چیکار کنیم؟ رحیم رو دیدی دیگه، یه جای سالم تو تن این بچه نذاشتن... از همون روز اول بردنش جایی دور از ده، تا خورده داشته زدنش... به خدا اگر یک روز دیرتر میاوردنش از شدت عفونت جونش رو از دست می‌داد... الانم داره تو تب میسوزه... دکتر کلی دارو و سرم داده بهش... اگر سری بعد زبونم لال... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادودو


حرفش رو خورد و آهی از ته دل کشید
فرامرز از جا بلند شد و گفت:از من میپرسی این مشکل باید بین دو خانواده حل بشه... یکی اونا زدن، یکی شما بزنید، دوباره اونا بهتون حمله ور میشن، رحم و هم که ندارن!برید باهاشون حرف بزنید، صلح کنید... اینام برن سر خونه زندگیشون...
پدر رحیم با افسوس سری تکون داد و گفت:زدن بچه ام رو آش و لاش کردن،برم صلح کنم؟ که فردا روز تقی به توقی خورد باز بریزن سرش و کتکش بزنن ؟
فرامرز به تندی گفت:روزی که بهت گفتم بشین با پسرت حرف بزن تا دست از لج و لجبازی برداره و بمونه سر زندگیش، به حرفم گوش نکردی،فکر کردی زندگی میدون مبارزه اس! گفتی سرش هوو میاریم تا حساب کار دستش بیاد!
گفتم درست با عروست حرف بزن تا بفهمی علت رفتنش اونم درست شب عروسی چی بوده، گفتی هرچی بوده! چرا؟ چون فهمیدی برادر و پدرش انقدری نیستن که طرف این دختر رو بگیرن... الانم من خودم رو تو این ماجرا دخالت نمیدم چون از اولم مخالف بودم... اگه جونش رو داری بفرما، برو آدم جمع کن تا جون دارن کتکشون بزن،ولی وقتی سری بعد بچه ات رو انداختن جلو در نگی چرا! نگی چیکار کنم...
با بغض از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم،دلم میسوخت واسه خودم،واسه آفاقی که هیچکس رو نداشت طرفش رو بگیره،حتی رضایی که همیشه حامی و پشتیبانم بود... نمیدونم، شایدم زورش نرسیده بود ازم دفاع کنه...
رفت و آمد تو خونه زیاد بود، خواهرا و داماد ها مدام میرفتن و میومدن،داماد ها مدام بحث میکردن و میگفتن باید بریم حقشون رو بذاریم کف دستشون... میگفتن اگر الان دست روی دست بذاریم اینا هوا برشون میداره که حتما مردهای این خانواده جرات ندارن بیان حقشون رو بگیرن..
فرامرز اما با جدیت به همه گفته بود باید صلح برقرار کنن،میگفت هر جنگ و دعوایی در نهایت به ضرر ما میشه... نظرش این بود که سحر برگرده سر زندگیش و بعد سر فرصت رحیم هر تصمیمی میخواد برای زندگیش بگیره، اونم بدون جار و جنجال و بحث و کتک کاری...
تب رحیم قطع شده بود و عین مرغ سرکنده مدام بی قراری میکرد، میگفت باید بذارید برم حقشون رو کف دستشون بذارم،تعریف کرده بود که همون روز اول از در خونه انداختنش تو ماشین و بردنش ناکجا آباد و تا جون داشته کتکش زدن ،بعدم دو روز همونجا ولش کردن و فقط روزی یک وعده غذا بهش میدادن و یکبارم میبردنش واسه دستشویی کردن!
پدر رحیم هم مدام میگفت باید بریم ازشون شکایت کنیم...می‌گفت ممکلت قانون داره، باید بفهمن نمیتونن بزنن و در برن! اما در کل فقط داشت کری میخوند واسه این و اون، وگرنه بدون اجازه ی فرامرز جرات نداشت کاری کنه! با وجود اینکه فرامرز جای بچه اش بود اما تو هر کاری چشمش به دهن اون بود...
عصر بود و من داشتم لب حوضی میوه میشستم که در خونه زده شد، فرامرز تازه از خونه بیرون زده بود، داماد ها هم برگشته بودن خونه و پدر رحیم هم رفته بود دنبال دارو واسه رحیم..
از جا بلند شدم و دستم رو با گوشه ی دامنم خشک کردم و به سمت در رفتم، نزدیک در که شدم کنجکاو گفتم:کیه؟
صدای ظریف و زنونه ی سحر به گوشم رسید:باز کن.. سحرم...
باورم نمیشد! عجب نادونی بود این دختر...بعد بلایی که سر رحیم آورده بودن با چه جراتی اومده بود؟
با حیرت در رو باز کردم، خودش بود... سحر! با آرایش و موهای تازه رنگ کرده! اصلا باورم نمیشد این دختر همون دختری باشه که داشت تو سالن خونه به ستاره خانم التماس میکرد ! همون دختری که قد چی از دست رحیم کتک خورده بود... حالا جای کبودی ها رو با کرم پوشونده بود و داشت با غرور نگاهم میکرد، یک پیراهن سبز رنگ تنش بود و چادر کرم گل دار! درست عین تازه عروس ها... انگار نه انگار چه اتفاقاتی افتاده بود...
به سختی آب دهنم رو قورت دادم و با صدای خفه ای گفتم:اومدی اینجا چیکار؟ نمیدونی اینا از تو خونوادت کینه دارن؟
نیشخندی زد و گفت:نگو که دلسوز هووت هستی!
کمی از جلو در کنار رفت و با غرور گفت:با داداشم اومدم..اومدم عیادت شوهرم.. شنیدم رحیم بد حاله..
کم مونده بود از شدت تعجب از حال برم، جلوی چشم های از حدقه بیرون زده ی من با دست عقبم زد و وارد حیاط شد، من به جاش ازترس غالب تهی کرده بودم،ستاره حساب این دختر و می‌رسید.دوباره معرکه ی جدید راه میفتاد.
سریع جلو دویدم و با صدای آرومی گفتم:از اینجا برو، اینا دستشون بهت برسه حسابت و میرسن،تا الانم اگر نریختن در خونه اتون فقط به خاطر عموی رحیمه.
بی توجه بهم به سمت سالن رفت و با صدای بلندی سلام کرد.
با خودم گفتم این دختر پاک عقلش رو از دست داده! انگار از جونش سیره که با پای خودش اینجا اومده.
طولی نکشید که ستاره و ریحون از سالن بیرون زدن، ستاره خانم هم باورش نمیشد سحر با اون سر و وضع اومده باشه!
چند بار پلک زد تا مطمئن بشه دختر بزک دوزک کرده ی روبه روش سحره و بعد يکدفعه فریادی کشید و حمله ور شد سمت سحر،

ادامه دارد....



undefined۱۶
undefined۱

۳۹۹

۱۷:۵۶