#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادویک
ستاره خانم که صدام زد با عجله به سمتشون رفتم...
دکتر اومده بود و داشت رحیم رو معاینه میکرد...
تمام کمرش جای شلاق بود،زخم و عفونت همه جای بدنش رو گرفته بود، مشخص بود همون روز اول بردنش و حسابی کتکش زدن و بعد چند روز آوردنش ، چون دکتر میگفت جای زخم ها زیادم تازه نیست...
ستاره خانم انقدر بی قراری کرد که با کمک ریحون بردیمش تو اتاق دیگه ی خونه، دو خواهر دیگه ی رحیم هم اومده بودن و مدام باعث و بانی این بلا رو ناساز میدادن...
گوشه ای نشسته بودم و سرم رو انداخته بودم پایین، دکتر هنوز مشغول بستن زخم های رحیم بود...
یکدفعه ستاره خانم سرش رو بالا گرفت و گفت:آفاق... بیا اینجا ببینم...
با دلهره نگاهش کردم، به سختی آب دهنم رو قورت دادم و کمی نزدیک شدم، ستاره خانم با دقت نگاهم کرد و گفت:اولین نفر تو رفتی بالای سر رحیم... قبل اینکه صدای موتور ماشین بلند شه... کی آورده بودش ؟
مکثی کرد و یکدفعه گفت:نکنه...نکنه بچه ی من رو به خاطر تو زدن؟
اینو گفت و تا خواستم جوابش رو بدم حمله ور شد سمتم و چنگی به موهام زد و فریاد زد: این بلا رو تو سر بچه ام آوردی...
جیغی کشیدم و دست روی سرم گذاشتم تا مانع کشیدن موهام بشم...
ستاره خانم اما دست بردار نبود، چنگ میزد به موها و صورتم و مدام ناسزا میداد ..
طاقتم طاق شد،دیگه نمیتونستم این همه بی احترامی رو تحمل کنم... اصلا منم باید عین سحر میشدم...
مچ دست ستاره خانم رو گرفتم و با غیض هولش دادم عقب،باورش نمیشد عروس بی زبون و بدبختش همچین کاری کنه..
خواست به سمتم بیاد که اینبار فریاد زدم:دستت به من بخوره نمیرم به داداش و آقام بگم بیان خودم اون دستت و قلم میکنم..
قدمی به عقب برداشتم، با بغضی که داشت خفه ام میکرد فریاد زدم:اونی که پسر دسته ی گلت رو به این حال و روز انداخته من نبودم! میفهمی؟ میخوای بدونی کی اینکارو کرده؟عروس عزیزت... سحر جونت،همونی که به خاطرش پا رو همه چی گذاشتی... همونی که حتی حاضر بودی کارهاش رو مخفی کنی و رحیم رو مجبور کنی باهاش زندگی کنه... اصلا میدونی چیه؟ دستش درد نکنه... خوب حق شما رو کف دستتون گذاشت... چیه؟ فکر کردید همه لنگه ی خانواده ی من بی خیالن؟میشینن تا شما دست رو دخترشون بلند کنید ؟اصلا خوشحال شدم وقتی رحیم رو تو این حال دیدم...
ستاره خانم مات و مبهوت نگاهم کردم و نالید:دروغ میگی...عین چی دروغ میگی..
پوزخندی زدم و موهای پریشونم رو درست کردم و گفتم:تو خیال کن من دروغ میگم... حقیقت که عوض نمیشه! حالا هی بشین حرف به من بزن، ببین با دست خودت چه بلایی سر زندگی بچه ات آوردی... سحر عین من نیست که بشه کتک خور شما...
با نفرت از اتاق بیرون زدم، اینکه جلوی خواهرهای رحیم و یکی دو تا از همسایه ها اینقدر بهم چیزی گفته بود واسم سنگین بود، واسه همین بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و هرچی بود گفتم....
با بغض سرجام دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم، دیگه نه حال رحیم واسم مهم بود، نه تهدید های خانواده ی سحر، حقشون بود گیر همچین خانواده ای بیفتن تا بفهمن من اگر سکوت کردم به خاطر حرف مردم بود.
نفهمیدم چی شد که کم کم چشمم گرم شد و خوابم برد، با صدای حرف زدن و همهمه ی توی حیاط چشم باز کردم، ساعت از ده صبح گذشته بود و حدس میزدم فرامرز اومده ده...
از جا بلند شدم و لباس مرتبی پوشیدم.
از اتاق که بیرون زدم چشمم به فرامرز افتاد،با اخم هایی درهم کنار پدر رحیم ایستاده بود و داشت باهاش حرف میزد. پدر رحیم به محض دیدن من اشاره ای کرد و گفت:خودش اومد... بیا... بیا اینجا عروس...
معذب جلو رفتم و سلام کردم..
فرامرز احوالپرسی گرمی باهام کرد و گفت:بیا بشین...
با تعارفش روی تخت آهنی نشستم و معذب گفتم:با من کاری دارید؟
فرامرز دستی به ریش و سیبیلش کشید و گفت:میشه دقیق به من بگی وقتی صبح رفتی در رو باز کردی چه اتفاقی افتاد و کیا رو دیدی؟
مکثی کردم و با کمی تمرکز مو به موی ماجرا رو تعریف کردم...
حرفم که تموم شد پدر رحیم نگران گفت:میگی چیکار کنیم فرامرز؟به خدا اگر تا الان نرفتم شکایت کنم فقط به خاطر تو بوده.. گفتم تو بیای راه و چاه رو نشون بدی...
فرامرز کلافه گفت:هرکاری میخواستید کردید،الان به من میگید چیکار کنیم؟ فکر کردید ته این ماجرا چی میشه؟ اصلا شکایت کنید، تا ابد که نگهشون نمیدارن،وقتی بیان بیرون با کینه و نفرت بیشتری میان... اونوقت کی میتونه ضامن جون رحیم باشه؟
پدر رحیم با حالی خراب گفت:میگی چیکار کنیم؟ رحیم رو دیدی دیگه، یه جای سالم تو تن این بچه نذاشتن... از همون روز اول بردنش جایی دور از ده، تا خورده داشته زدنش... به خدا اگر یک روز دیرتر میاوردنش از شدت عفونت جونش رو از دست میداد... الانم داره تو تب میسوزه... دکتر کلی دارو و سرم داده بهش... اگر سری بعد زبونم لال...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادویک
ستاره خانم که صدام زد با عجله به سمتشون رفتم...
دکتر اومده بود و داشت رحیم رو معاینه میکرد...
تمام کمرش جای شلاق بود،زخم و عفونت همه جای بدنش رو گرفته بود، مشخص بود همون روز اول بردنش و حسابی کتکش زدن و بعد چند روز آوردنش ، چون دکتر میگفت جای زخم ها زیادم تازه نیست...
ستاره خانم انقدر بی قراری کرد که با کمک ریحون بردیمش تو اتاق دیگه ی خونه، دو خواهر دیگه ی رحیم هم اومده بودن و مدام باعث و بانی این بلا رو ناساز میدادن...
گوشه ای نشسته بودم و سرم رو انداخته بودم پایین، دکتر هنوز مشغول بستن زخم های رحیم بود...
یکدفعه ستاره خانم سرش رو بالا گرفت و گفت:آفاق... بیا اینجا ببینم...
با دلهره نگاهش کردم، به سختی آب دهنم رو قورت دادم و کمی نزدیک شدم، ستاره خانم با دقت نگاهم کرد و گفت:اولین نفر تو رفتی بالای سر رحیم... قبل اینکه صدای موتور ماشین بلند شه... کی آورده بودش ؟
مکثی کرد و یکدفعه گفت:نکنه...نکنه بچه ی من رو به خاطر تو زدن؟
اینو گفت و تا خواستم جوابش رو بدم حمله ور شد سمتم و چنگی به موهام زد و فریاد زد: این بلا رو تو سر بچه ام آوردی...
جیغی کشیدم و دست روی سرم گذاشتم تا مانع کشیدن موهام بشم...
ستاره خانم اما دست بردار نبود، چنگ میزد به موها و صورتم و مدام ناسزا میداد ..
طاقتم طاق شد،دیگه نمیتونستم این همه بی احترامی رو تحمل کنم... اصلا منم باید عین سحر میشدم...
مچ دست ستاره خانم رو گرفتم و با غیض هولش دادم عقب،باورش نمیشد عروس بی زبون و بدبختش همچین کاری کنه..
خواست به سمتم بیاد که اینبار فریاد زدم:دستت به من بخوره نمیرم به داداش و آقام بگم بیان خودم اون دستت و قلم میکنم..
قدمی به عقب برداشتم، با بغضی که داشت خفه ام میکرد فریاد زدم:اونی که پسر دسته ی گلت رو به این حال و روز انداخته من نبودم! میفهمی؟ میخوای بدونی کی اینکارو کرده؟عروس عزیزت... سحر جونت،همونی که به خاطرش پا رو همه چی گذاشتی... همونی که حتی حاضر بودی کارهاش رو مخفی کنی و رحیم رو مجبور کنی باهاش زندگی کنه... اصلا میدونی چیه؟ دستش درد نکنه... خوب حق شما رو کف دستتون گذاشت... چیه؟ فکر کردید همه لنگه ی خانواده ی من بی خیالن؟میشینن تا شما دست رو دخترشون بلند کنید ؟اصلا خوشحال شدم وقتی رحیم رو تو این حال دیدم...
ستاره خانم مات و مبهوت نگاهم کردم و نالید:دروغ میگی...عین چی دروغ میگی..
پوزخندی زدم و موهای پریشونم رو درست کردم و گفتم:تو خیال کن من دروغ میگم... حقیقت که عوض نمیشه! حالا هی بشین حرف به من بزن، ببین با دست خودت چه بلایی سر زندگی بچه ات آوردی... سحر عین من نیست که بشه کتک خور شما...
با نفرت از اتاق بیرون زدم، اینکه جلوی خواهرهای رحیم و یکی دو تا از همسایه ها اینقدر بهم چیزی گفته بود واسم سنگین بود، واسه همین بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و هرچی بود گفتم....
با بغض سرجام دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم، دیگه نه حال رحیم واسم مهم بود، نه تهدید های خانواده ی سحر، حقشون بود گیر همچین خانواده ای بیفتن تا بفهمن من اگر سکوت کردم به خاطر حرف مردم بود.
نفهمیدم چی شد که کم کم چشمم گرم شد و خوابم برد، با صدای حرف زدن و همهمه ی توی حیاط چشم باز کردم، ساعت از ده صبح گذشته بود و حدس میزدم فرامرز اومده ده...
از جا بلند شدم و لباس مرتبی پوشیدم.
از اتاق که بیرون زدم چشمم به فرامرز افتاد،با اخم هایی درهم کنار پدر رحیم ایستاده بود و داشت باهاش حرف میزد. پدر رحیم به محض دیدن من اشاره ای کرد و گفت:خودش اومد... بیا... بیا اینجا عروس...
معذب جلو رفتم و سلام کردم..
فرامرز احوالپرسی گرمی باهام کرد و گفت:بیا بشین...
با تعارفش روی تخت آهنی نشستم و معذب گفتم:با من کاری دارید؟
فرامرز دستی به ریش و سیبیلش کشید و گفت:میشه دقیق به من بگی وقتی صبح رفتی در رو باز کردی چه اتفاقی افتاد و کیا رو دیدی؟
مکثی کردم و با کمی تمرکز مو به موی ماجرا رو تعریف کردم...
حرفم که تموم شد پدر رحیم نگران گفت:میگی چیکار کنیم فرامرز؟به خدا اگر تا الان نرفتم شکایت کنم فقط به خاطر تو بوده.. گفتم تو بیای راه و چاه رو نشون بدی...
فرامرز کلافه گفت:هرکاری میخواستید کردید،الان به من میگید چیکار کنیم؟ فکر کردید ته این ماجرا چی میشه؟ اصلا شکایت کنید، تا ابد که نگهشون نمیدارن،وقتی بیان بیرون با کینه و نفرت بیشتری میان... اونوقت کی میتونه ضامن جون رحیم باشه؟
پدر رحیم با حالی خراب گفت:میگی چیکار کنیم؟ رحیم رو دیدی دیگه، یه جای سالم تو تن این بچه نذاشتن... از همون روز اول بردنش جایی دور از ده، تا خورده داشته زدنش... به خدا اگر یک روز دیرتر میاوردنش از شدت عفونت جونش رو از دست میداد... الانم داره تو تب میسوزه... دکتر کلی دارو و سرم داده بهش... اگر سری بعد زبونم لال...
ادامه دارد...
۳۶۷
۱۶:۳۰