عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هشتاد پدر رحیم و ریحون سریع جلو اومدن،هر دو از دیدن رحیم با اون وضعیت وحشت کرده بودم، با صدای جیغ های ستاره خانم چند از همسایه ها هم ریخته بودن بیرون...به هر سختی بود چند تا از همسایه ها رحیم رو بردن داخل سالن. من و یکی از زن ها هم به ریحون و ستاره خانم کمک کردیم برن داخل... ستاره خانم مدام جیغ میزد و رحیم رو صدا میزد و هرچی بهش میگفتیم رحیم زنده اس و فقط از هوش رفته به گوشش نمیرفت... فریاد می‌زد و رو به شوهرش میگفت:زنگ بزن فرامرز... زنگ بزن بگو هرجا هست خودش رو برسونه... بگو بیاد بچه ام رو نجات بده... ریحون... تو زنگ بزن به عموت... بگو بیا که بچه ام رو از بین بردن... یکی از مردها به دنبال دکتر رفت و زن همسایه با پارچی آب قند وارد سالن شد. پدر رحیم هم با حالی خراب سعی می‌کرد زخم های روی صورت رحیم رو پاک کنه... با غصه جلو رفتم، خدا شاهد بود هیچ دلم نمیخواست این خانواده به همچین حال و روزی بیفتن... در حق من بد کرده بودن ،اما وقتی خودم رو جاشون میذاشتم بهشون حق میدادم... پارچه‌ی سفید رنگ رو از دست پدر رحیم گرفتم و با بغض مشغول پاک شد صورت رحیم شدم، انقدر کتک خورده بود که کل صورتش کبود بود،روی دست ها و کمرش رد شلاق بود... باورم نمیشد برادر های سحر همچین بلایی سرش آوردن... پدر رحیم با صدای خفه ای گفت:چیزی ندیدی عروس؟کسی رو اون اطراف ندیدی؟ با بغض نگاهش کردم، چطور بهش میگفتم حرف هایی که‌ شنیده بودم رو؟ نیم نگاهی به ستاره خانم انداختم، انقدر حالش بد بود که مدام از حال میرفت، کمی به پدر رحیم نزدیک شدم و زمزمه کردم:برادرهای سحر آوردنش... برادر بزرگه اش جلو در بود... گفت... گفت اگر یکبار دیگه دست رحیم رو خواهرم بلند بشه،یه بلایی سرش میارن.. یعنی گفت حتی حق ندارید خواهرم رو طلاق بدید... من نمیدونم عمو... من انقدر حالم بد بود اصلا نفهمیدم چی شنیدم... اینو گفتم و با گریه نگاه کردم به رحیمی که از درد ناله میکرد... ستاره خانم با التماس گفت:یکیتون بلند شه ی زنگی به فرامرز بزنه... بیاد ببینه کی این بلا رو سر بچه ام آورده... با غصه نگاهش کردم، اگر میفهمید کار برادر های سحره... اونوقت محال بود بازم از اون دختر دفاع کنه... پدر رحیم با دست اشک گوشه‌ی چشمش رو پاک کرد و آهسته گفت:بلند شو عروس... بلند شو تا فرامرز از خونه نزده بیرون بهش زنگ بزن... شماره تلفنش تو دفترچه تلفن هست... بهش بگو چی شده و کی این بلا رو سر رحیم آورده... بگو خودش رو هرچه زودتر برسونه... چشمی گفتم و از جا بلند شدم و به سمت تلفن رفتم.... شماره ی خونه ی فرامرز رو گرفتم و نگاهی به ساعت انداختم، نزدیک شش صبح بود و بی شک الان فرامرز خواب بود.. چند تا بوق خورد تا بالاخره صدای گرفته و خواب آلود زنی به گوش رسید:الو... لب گزیدم و نگاهی به شماره تلفن انداختم، با خودم گفنم حتما اشتباه تماس گرفتم، صدای زن جوون بود و بهش نمیومد خدمه ی خونه باشه... با صدای لرزونی گفتم:ببخشید... انگار اشتباه گرفتم... زن به تندی گفت:آزار داری خانم؟این موقع صبح زنگ زدی که بگی اشتباه گرفتی! بدون حرف گوشی رو گذاشتم و دوباره با دقت شماره گرفتم، با بوق دوم دوباره صدای خواب آلود زن پیچید تو گوشی:الو... تا خواستم حرف بزنم صدای مردونه ای به گوشم رسید:کیه سوزی این موقع صبح؟ زن به تندی گفت:نمیدونم،هرکی هست انگار مردم آزاره... سریع گفتم:من با آقا فرامرز کار دارم.... زن غرغر کنان گفت:روز رو ازت گرفتن که این موقع زنگ زدی؟ کی هستی تو؟ با فرامرز چیکار داری؟ +من...عروس... حرفم با صدای بم و مردونه ی فرامرز نصفه موند:الووو... بفرمایید... نفس عمیقی کشیدم و سلام کردم، فرامرز با تعجب گفت:آفاق! تویی؟ این موقع صبح... خیر باشه... نیم نگاهی به ستاره خانم انداختم که بالای سر رحیم نشسته بود و گریه میکرد، صدام رو پایین آوردم و گفتم:بهم گفتن بهتون زنگ بزنم تا هرجا هستید هر چه زودتر خودتون رو برسونید ده... رحیم رو بد زدن، بدنش رو انداختن در خونه... فرامرز سراسیمه گفت:چی میگی؟ کی همچین کاری کرده؟ رحیم مگه همین چند روز قبل عروسیش نبود؟ با بغض گفتم:کسی نمیدونه... ولی... من... من در رو باز کردم، برادرهای سحر بودن... برادر های عروس نو... گفتن... گفتن سری بعد بلای بدتری سرش میارن... فرامرز کلافه گفت:چرا؟چه اتفاقی افتاده اونجا؟ چقدر من بهش گفتم دست برداره از این ازدواج و بچسپه به زندگیش! اینم آخر و عاقبت زن دوم گرفتن... الان حالش چطوره؟من همین الان حاضر میشم میام... +خوبه... یعنی بد نیست.. خیلی کتک خورده... مدام ناله میکنه... +حقشه،مردک نادون... به داداشم بگو من راه میفتم تا چند دقیقه ی دیگه... باشه ای گفتم و ازش تشکر کردم، خواستم خداحافظی کنم که با صدای آرومی گفت:تو خوبی؟ تو رو که اذیت نکردن؟ نفس عمیقی کشیدم:خوبم... خداحافظ... تلفن رو گذاشتم.. ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتادویک


ستاره خانم که صدام زد با عجله به سمتشون رفتم...
دکتر اومده بود و داشت رحیم رو معاینه میکرد...
تمام کمرش جای شلاق بود،زخم و عفونت همه جای بدنش رو گرفته بود، مشخص بود همون روز اول بردنش و حسابی کتکش زدن و بعد چند روز آوردنش ، چون دکتر میگفت جای زخم ها زیادم تازه نیست...
ستاره خانم انقدر بی قراری کرد که با کمک ریحون بردیمش تو اتاق دیگه ی خونه، دو خواهر دیگه ی رحیم هم اومده بودن و مدام باعث و بانی این بلا رو ناساز میدادن...
گوشه ای نشسته بودم و سرم رو انداخته بودم پایین، دکتر هنوز مشغول بستن زخم های رحیم بود...
یکدفعه ستاره خانم سرش رو بالا گرفت و گفت:آفاق... بیا اینجا ببینم...
با دلهره نگاهش کردم، به سختی آب دهنم رو قورت دادم و کمی نزدیک شدم، ستاره خانم با دقت نگاهم کرد و گفت:اولین نفر تو رفتی بالای سر رحیم... قبل اینکه صدای موتور ماشین بلند شه... کی آورده بودش ؟
مکثی کرد و یکدفعه گفت:نکنه...نکنه بچه ی من رو به خاطر تو زدن؟
اینو گفت و تا خواستم جوابش رو بدم حمله ور شد سمتم و چنگی به موهام زد و فریاد زد: این بلا رو تو سر بچه ام آوردی...
جیغی کشیدم و دست روی سرم گذاشتم تا مانع کشیدن موهام بشم...
ستاره خانم اما دست بردار نبود، چنگ میزد به موها و صورتم و مدام ناسزا میداد ..
طاقتم طاق شد،دیگه نمیتونستم این همه بی احترامی رو تحمل کنم... اصلا منم باید عین سحر میشدم...
مچ دست ستاره خانم رو گرفتم و با غیض هولش دادم عقب،باورش نمیشد عروس بی زبون و بدبختش همچین کاری کنه..
خواست به سمتم بیاد که اینبار فریاد زدم:دستت به من بخوره نمیرم به داداش و آقام بگم بیان خودم اون دستت و قلم میکنم..
قدمی به عقب برداشتم، با بغضی که داشت خفه ام میکرد فریاد زدم:اونی که پسر دسته ی گلت رو به این حال و روز انداخته من نبودم! میفهمی؟ میخوای بدونی کی اینکارو کرده؟عروس عزیزت... سحر جونت،همونی که به خاطرش پا رو همه چی گذاشتی... همونی که حتی حاضر بودی کارهاش رو مخفی کنی و رحیم رو مجبور کنی باهاش زندگی کنه... اصلا میدونی چیه؟ دستش درد نکنه... خوب حق شما رو کف دستتون گذاشت... چیه؟ فکر کردید همه لنگه ی خانواده ی من بی خیالن؟میشینن تا شما دست رو دخترشون بلند کنید ؟اصلا خوشحال شدم وقتی رحیم رو تو این حال دیدم...
ستاره خانم مات و مبهوت نگاهم کردم و نالید:دروغ میگی...عین چی دروغ میگی..
پوزخندی زدم و موهای پریشونم رو درست کردم و گفتم:تو خیال کن من دروغ میگم... حقیقت که عوض نمیشه! حالا هی بشین حرف به من بزن، ببین با دست خودت چه بلایی سر زندگی بچه ات آوردی... سحر عین من نیست که بشه کتک خور شما...
با نفرت از اتاق بیرون زدم، اینکه جلوی خواهرهای رحیم و یکی دو تا از همسایه ها اینقدر بهم چیزی گفته بود واسم سنگین بود، واسه همین بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و هرچی بود گفتم....
با بغض سرجام دراز کشیدم و تو خودم جمع شدم، دیگه نه حال رحیم واسم مهم بود، نه تهدید های خانواده ی سحر، حقشون بود گیر همچین خانواده ای بیفتن تا بفهمن من اگر سکوت کردم به خاطر حرف مردم بود.
نفهمیدم چی شد که کم کم چشمم گرم شد و خوابم برد، با صدای حرف زدن و همهمه ی توی حیاط چشم باز کردم، ساعت از ده صبح گذشته بود و حدس میزدم فرامرز اومده ده...
از جا بلند شدم و لباس مرتبی پوشیدم.
از اتاق که بیرون زدم چشمم به فرامرز افتاد،با اخم هایی درهم کنار پدر رحیم ایستاده بود و داشت باهاش حرف می‌زد. پدر رحیم به محض دیدن من اشاره ای کرد و گفت:خودش اومد... بیا... بیا اینجا عروس...
معذب جلو رفتم و سلام کردم..
فرامرز احوالپرسی گرمی باهام کرد و گفت:بیا بشین...
با تعارفش روی تخت آهنی نشستم و معذب گفتم:با من کاری دارید؟
فرامرز دستی به ریش و سیبیلش کشید و گفت:میشه دقیق به من بگی وقتی صبح رفتی در رو باز کردی چه اتفاقی افتاد و کیا رو دیدی؟
مکثی کردم و با کمی تمرکز مو به موی ماجرا رو تعریف کردم...
حرفم که تموم شد پدر رحیم نگران گفت:میگی چیکار کنیم فرامرز؟به خدا اگر تا الان نرفتم شکایت کنم فقط به خاطر تو بوده.. گفتم تو بیای راه و چاه رو نشون بدی...
فرامرز کلافه گفت:هرکاری می‌خواستید کردید،الان به من میگید چیکار کنیم؟ فکر کردید ته این ماجرا چی میشه؟ اصلا شکایت کنید، تا ابد که نگهشون نمیدارن،وقتی بیان بیرون با کینه و نفرت بیشتری میان... اونوقت کی میتونه ضامن جون رحیم باشه؟
پدر رحیم با حالی خراب گفت:میگی چیکار کنیم؟ رحیم رو دیدی دیگه، یه جای سالم تو تن این بچه نذاشتن... از همون روز اول بردنش جایی دور از ده، تا خورده داشته زدنش... به خدا اگر یک روز دیرتر میاوردنش از شدت عفونت جونش رو از دست می‌داد... الانم داره تو تب میسوزه... دکتر کلی دارو و سرم داده بهش... اگر سری بعد زبونم لال...


ادامه دارد...
undefined۱۶
undefined۱

۳۶۷

۱۶:۳۰