عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفتادونه نیشخندی زدم و نگاهی به رحیم انداختم،حقش با همچین دختر زبون درازی بود، نه منی که هرچی کتک میخوردم ساکت میشدم... رحیم دوباره حمله ور شد سمت سحر، اینبار کسی جلوش رو نگرفت،حتی حس کردم ستاره خانم از خداش بود سحر رو ی گوشمالی اساسی بدن... رحیم کوبیدش به دیوار ..سحر صورتش کبود شده بود ... اینبار من و ریحون وحشت زده جلو رفتیم،به سختی رحیم رو عقب کشیدیم... رحیم فریاد زد:طلاقت میدم... همین فردا طلاقت میدم... سحر در حالی که داشت سرفه میکرد نگاه بدی به رحیم انداخت و گفت:اگر تونستی طلاق بده... فقط حواست باشه قبلش باید مهرم رو بدی... تا قرون آخرش... رحیم که کم مونده بود از عصبانیت سکته کنه لگدی نثار سحر کرد و به سرعت از خونه بیرون رفت... با رفتنش ستاره خانم با صدای بلندی زد زیر گریه، مشتی به سرش کوبید و نالید:چه گناهی به درگاهت کرد که این شد عاقبت زندگی پسرم... ای خدا ازتون نگذره... که انقدر بچه ی من رو عذاب دادید... سحر کمی روی زمین نشست تا حالش سر جا بیاد،بعد جلوی چشم های ما با پشت دست صورتش رو پاک کرد، دیگه گریه هم نمی‌کرد، چشم هاش پر از خشم و کینه بود، موهای پریشونش رو بست و چادرش رو روی سرش انداخت و از جا بلند شد... ستاره خانم با عصبانیت گفت:کجا میری؟ هر کاری خواستی کردی الان کجا میری؟ سحر با غرور گفت +خیال نکنید منم عین آفاق میمونم تا هر بلایی خواستید سرم بیارید،هرچی تا الان مدارا کردم و سکوت کردم کافیه، فکر کردین بی کس و کارم؟ آقام بفهمه دست کسی رو دخترش بلند شده اون دست رو قلم میکنه... میرم خونه ی آقام، تکلیفم رو اونا روشن میکنن... رحیم هم اگر زنش رو میخواد با عزت و احترام میاد دنبالم... اینو گفت و بی توجه به اعتراض های ستاره و دخالت های ریحون از خونه بیرون زد.... ستاره خانم بلند بلند گریه میکرد پ،میگفت شما فتنه اید،زندگی بچه ی من رو نابود کردید... با سر درد بدی راهی اتاقم شدم،از این ماجرا بوی خوشی به مشام نمی‌رسید. شک نداشتم دود این ماجرا تو چشم همه امون میرفت... دو روز از اون ماجرا گذشته بود، دو روزی که نه خبری از رحیم بود،نه خبری از سحر! ستاره خانم میگفت خونه اشون هم خالیه،جرات هم نداشت بره در خونه ی پدری سحر... می‌گفت برم چی بگم؟ اصلا چی دارم که بگم؟مونده بود حیرون و سرگردون،هرچی هم دنبال رحیم میگشتن خبری ازش نبود.... روز سوم، صبح زود موقع اذان صبح بود و داشتم لب حوض وضو میگرفتم که صدای مشت های محکمی که به در می‌خورد.... خواب رو از سرم پروند،وحشت زده از جا بلند شدم و تا کسی بخواد بیاد خودم رو به در حیاط رسوندم. دلم گواهی بد میداد... با صدای لرزونی گفتم:کیه؟ صدای مردی به گوشم رسید:باز کن... رحیم رو آوردم.... هول زده چفت در رو کشیدم و در رو باز کردم، اول چشمم به قامت مرد قد بلندی افتاد که قبلا هم دیده بودمش... برادر سحر بود، صدای ناله که بلند شد تازه چشمم به جسم نیمه جونی افتاد که درست جلوی در افتاده بود و تو تاریک و روشنی اون ساعت از صبح مشخص بود حسابی کتک خورده... خوب که نگاهش کردم فهمیدم رحیم هه... کل صورتش زخمی شده بود.. جیغ خفه ای کشیدم .. مرد با جدیت گفت:قلم میکنم دستی که رو خواهرم بلند بشه...یا اونی که بخواد خواهر من رو طلاق بده! میشنوی خانم؟اینا رو به مادرشوهر و پدرشوهرت هم بگو... لگدی به پهلوی رحیم کوبید و با جدیت گفت:یکبار دیگه اذیت کنی من میدونم و تو.. از ترس کم مونده بود از حال برم، مرد در کمال خونسردی به سمت ماشینش رفت، انگار جز خودش دو نفر دیگه هم تو ماشینش بودن... یکی رو شناختم،پدر سحر بود... ماشین که از خونه دور شد تازه انگار تونستم زبون باز کنم... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود و راستش خودمم نمیدونستم واسه چی دارم گریه میکنم... گفتم:رحیم... رحیم... صدام رو میشنوی؟ صدای قدم هایی به گوشم رسیددکی بود در میزد؟ هی آفاق چه میکنی دم در؟ ستاره خانم بود، احتمالا داشت نماز میخوند که انقدر دیر اومده بود... رحیم ناله ی خفه ای کرد، میدونستم اگر ستاره خانم رحیم رو تو اون وضعیت ببینه از حال میره، سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، سد راه ستاره خانم شدم و با صدای بلندی ریحون رو صدا زدم:ریحون... عمو... بیایید رحیم اومده... بازوی ستاره خانم رو گرفتم و گفتم:بریم داخل... رحیم الان میاد تو... ستاره خانم با تعجب گفت:چرا همچین میکنی؟ رحیم کو؟واسه چی نمیاد تو؟ داری دروغ میگی؟ با کی دم در حرف میزدی؟صدای موتور ماشین میومد... کی بود مشت میزد به در؟ بازوم رو گرفت و منو کنار زد و به سرعت به سمت در رفت، نتونستم مانعش بشم،وقتی رسید جلوی در و جسم نیمه جون رحیم رو دید جیغ بلندی کشید و سیلی به صورتش کوبید و فریاد زد:مرده؟ بچه ام... رحیم... رحییییم... ترسیده به سمتش دویدم،زیر بازوش رو گرفتم و مانع افتادنش شدم.... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هشتاد


پدر رحیم و ریحون سریع جلو اومدن،هر دو از دیدن رحیم با اون وضعیت وحشت کرده بودم، با صدای جیغ های ستاره خانم چند از همسایه ها هم ریخته بودن بیرون...به هر سختی بود چند تا از همسایه ها رحیم رو بردن داخل سالن.
من و یکی از زن ها هم به ریحون و ستاره خانم کمک کردیم برن داخل...
ستاره خانم مدام جیغ میزد و رحیم رو صدا میزد و هرچی بهش میگفتیم رحیم زنده اس و فقط از هوش رفته به گوشش نمیرفت...
فریاد می‌زد و رو به شوهرش میگفت:زنگ بزن فرامرز... زنگ بزن بگو هرجا هست خودش رو برسونه... بگو بیاد بچه ام رو نجات بده... ریحون... تو زنگ بزن به عموت... بگو بیا که بچه ام رو از بین بردن...
یکی از مردها به دنبال دکتر رفت و زن همسایه با پارچی آب قند وارد سالن شد. پدر رحیم هم با حالی خراب سعی می‌کرد زخم های روی صورت رحیم رو پاک کنه...
با غصه جلو رفتم، خدا شاهد بود هیچ دلم نمیخواست این خانواده به همچین حال و روزی بیفتن... در حق من بد کرده بودن ،اما وقتی خودم رو جاشون میذاشتم بهشون حق میدادم...
پارچه‌ی سفید رنگ رو از دست پدر رحیم گرفتم و با بغض مشغول پاک شد صورت رحیم شدم، انقدر کتک خورده بود که کل صورتش کبود بود،روی دست ها و کمرش رد شلاق بود... باورم نمیشد برادر های سحر همچین بلایی سرش آوردن...
پدر رحیم با صدای خفه ای گفت:چیزی ندیدی عروس؟کسی رو اون اطراف ندیدی؟
با بغض نگاهش کردم، چطور بهش میگفتم حرف هایی که‌ شنیده بودم رو؟
نیم نگاهی به ستاره خانم انداختم، انقدر حالش بد بود که مدام از حال میرفت، کمی به پدر رحیم نزدیک شدم و زمزمه کردم:برادرهای سحر آوردنش... برادر بزرگه اش جلو در بود... گفت... گفت اگر یکبار دیگه دست رحیم رو خواهرم بلند بشه،یه بلایی سرش میارن.. یعنی گفت حتی حق ندارید خواهرم رو طلاق بدید... من نمیدونم عمو... من انقدر حالم بد بود اصلا نفهمیدم چی شنیدم...
اینو گفتم و با گریه نگاه کردم به رحیمی که از درد ناله میکرد...
ستاره خانم با التماس گفت:یکیتون بلند شه ی زنگی به فرامرز بزنه... بیاد ببینه کی این بلا رو سر بچه ام آورده...
با غصه نگاهش کردم، اگر میفهمید کار برادر های سحره... اونوقت محال بود بازم از اون دختر دفاع کنه...
پدر رحیم با دست اشک گوشه‌ی چشمش رو پاک کرد و آهسته گفت:بلند شو عروس... بلند شو تا فرامرز از خونه نزده بیرون بهش زنگ بزن... شماره تلفنش تو دفترچه تلفن هست... بهش بگو چی شده و کی این بلا رو سر رحیم آورده... بگو خودش رو هرچه زودتر برسونه...
چشمی گفتم و از جا بلند شدم و به سمت تلفن رفتم....
شماره ی خونه ی فرامرز رو گرفتم و نگاهی به ساعت انداختم، نزدیک شش صبح بود و بی شک الان فرامرز خواب بود..
چند تا بوق خورد تا بالاخره صدای گرفته و خواب آلود زنی به گوش رسید:الو...
لب گزیدم و نگاهی به شماره تلفن انداختم، با خودم گفنم حتما اشتباه تماس گرفتم، صدای زن جوون بود و بهش نمیومد خدمه ی خونه باشه...
با صدای لرزونی گفتم:ببخشید... انگار اشتباه گرفتم...
زن به تندی گفت:آزار داری خانم؟این موقع صبح زنگ زدی که بگی اشتباه گرفتی!
بدون حرف گوشی رو گذاشتم و دوباره با دقت شماره گرفتم، با بوق دوم دوباره صدای خواب آلود زن پیچید تو گوشی:الو...
تا خواستم حرف بزنم صدای مردونه ای به گوشم رسید:کیه سوزی این موقع صبح؟
زن به تندی گفت:نمیدونم،هرکی هست انگار مردم آزاره...
سریع گفتم:من با آقا فرامرز کار دارم....
زن غرغر کنان گفت:روز رو ازت گرفتن که این موقع زنگ زدی؟ کی هستی تو؟ با فرامرز چیکار داری؟
+من...عروس...
حرفم با صدای بم و مردونه ی فرامرز نصفه موند:الووو... بفرمایید...
نفس عمیقی کشیدم و سلام کردم، فرامرز با تعجب گفت:آفاق! تویی؟ این موقع صبح... خیر باشه...
نیم نگاهی به ستاره خانم انداختم که بالای سر رحیم نشسته بود و گریه میکرد، صدام رو پایین آوردم و گفتم:بهم گفتن بهتون زنگ بزنم تا هرجا هستید هر چه زودتر خودتون رو برسونید ده... رحیم رو بد زدن، بدنش رو انداختن در خونه...
فرامرز سراسیمه گفت:چی میگی؟ کی همچین کاری کرده؟ رحیم مگه همین چند روز قبل عروسیش نبود؟
با بغض گفتم:کسی نمیدونه... ولی... من... من در رو باز کردم، برادرهای سحر بودن... برادر های عروس نو... گفتن... گفتن سری بعد بلای بدتری سرش میارن...
فرامرز کلافه گفت:چرا؟چه اتفاقی افتاده اونجا؟ چقدر من بهش گفتم دست برداره از این ازدواج و بچسپه به زندگیش! اینم آخر و عاقبت زن دوم گرفتن... الان حالش چطوره؟من همین الان حاضر میشم میام...
+خوبه... یعنی بد نیست.. خیلی کتک خورده... مدام ناله میکنه...
+حقشه،مردک نادون... به داداشم بگو من راه میفتم تا چند دقیقه ی دیگه...
باشه ای گفتم و ازش تشکر کردم، خواستم خداحافظی کنم که با صدای آرومی گفت:تو خوبی؟ تو رو که اذیت نکردن؟
نفس عمیقی کشیدم:خوبم... خداحافظ...
تلفن رو گذاشتم..


ادامه دارد....



undefined۱۵
undefined۱

۳۳۰

۱۰:۰۶