عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفتادوهشت با بغض گوشه ای نشستم، واقعا نمیفهمیدم ستاره خانم چرا انقدر در برابر من جبهه داشت:خبه خبه.. تو نمیخواد طرف این رو بگیری... من هنوز یادم نرفته اون شب عروسی چه اتفاقاتی افتاد! اما تو انگار یادت رفته! حرف راضیه رو یادت نیست؟نگفت این دختر پریشون حال بوده و یک ساعت زودتر از موعد از آرایشگاه زده بیرون؟ اگر مشکل از خودش نبوده واسه چی نمونده تا به وقتش؟ حرف ستاره خانم با صدای بسته شدن در حیاط نصفه موند... پدر رحیم که همون اول از خونه زده بود بیرون و گفته بود من تو این کارهای زنونه دخالت نمیکنم... سحر تا صدای سلام ساره خانم به گوشش رسید افتاد به پای رحیم:نکن رحیم... رحیم جان... تو رو به خدا اینکارو با من نکن... اصلا خودم همه چیو بهت میگم.... نذار حرفم بیفته سر زبون این مردم... به خدا واسه هممون بد میشه... رحیم با حرص از جا بلند شد و در سالن رو باز کرد، چشمم که به ساره افتاد یاد خاطره ی تلخ اون شب افتادم.. من اون لحظه خوب حس و حال سحر رو درک میکردم... دختر بیچاره انقدر گریه کرده بود نفس کم آورده بود. مدام التماس میکرد که بذارن این مشکل بین خودشون حل بشه، اما رحیم حتی نگاهش نمیکرد... ساره خانم کنجکاو نگاهی به من انداخت و گفت:خیر باشه ستاره،این موقع شب فرستادی دنبال من! اگر نمیدونستم خیال میکردم عروست بارداره! بعد خیره شد تو چشم های من با خنده گفت:نکنه بارداری؟ ستاره خانم بی حوصله گفت:کسی حامله نیست... خبرت کردم بیای عروسم رو ببینی... سحر رو... قدمی به سمت ساره برداشت و با جدیت گفت:حرف این خونه، تو همین چار دیواری میمونه ساره،بو ببرم حرفی از ماجرای امشب بین مردم دهن به دهن میشه، چنان بلایی سرت میارم یک روز هم نتونی تو این ده کار کنی... ساره نیشخندی زد و گفت:ماشاللهبه عروس آوردنت ستاره! ستاره خانم نگاه تندی به من انداخت و گفت:توام برو بیرون... یالا... ریحون... توام بیرون باش... سینی چایی رو برداشتم و پشت سر رحیم و ریحون بیرون زدم،خدا میدونست اون لحظه واقعا دلم برای سحر میسوخت. در سالن که بسته شد رحیم تکیه داد به دیوار و. ریحون سینی چایی رو ازم گرفت و اشاره ای به رحیم کرد و زمزمه کرد:باهاش حرف بزن... خیلی حالش بده... خودشم رفت سمت آشپزخونه و ما رو تنها گذاشت.نگاه کردم به رحیم،تند تند نفس می‌کشید... دستش رو مشت کرده بود و چشم هاش قرمز شده بود.راستش اصلا نمیتونستم جلو برم و باهاش حرف بزنم، اصلا جلو میرفتم چی میگفتم؟ حالم بد بود، برخلافِ تصورم که فکر میکردم از ضایع شدن سحر خوشحال میشم،ولی اینطور نبود... گوشه ای نشستم و تو خودم جمع شدم... دیگه دلم نمیخواست دست سحر رو بشه، اونم یکی مثل من... نمیدونم چقدر طول کشید، اما صدای گریه ی ریز سحر هنوز به گوش می‌رسید وقتی ساره خانم از سالن زد بیرون، ستاره تا دم در همراهش رفت، مدام زیر گوشش پچ پچ میکرد، کلی پول هم گذاشت کف دستش و با حالی خراب گفت:دیگه سفارش نکنما... حرف و حدیث راه نیفته... ساره نگاهی به اسکناس ها انداخت و سرخوش سری تکون داد و بیرون رفت.. رحیم تکیه اش رو از دیوار برداشت و با صدای گرفته ای گفت:چی شد؟ چی گفت ؟ خیره شدم به ستاره خانم، مغموم و ناراحت ایستاده بود، شرمنده به نظر میومد... انگار یک سال طول کشید تا زبون باز کرد و با صدای ضعیفی گفت:تقصیر خودش نبوده... حرف از دهنش در نیومده بود که رحیم وحشیانه حمله کرد سمت سالن تا به خودمون بیاییم صدای جیغ های بنفش سحر و فریاد های رحیم کل خونه رو گرفت.. پشت سر ستاره و ریحون به سمت سالن رفتم، دلم برای سحر میسوخت... ستاره رحیم رو کنار کشید و ریحون به سختی سحر رو عقب کشید... پام جلو نمیرفت... یاد ستاره خانم افتادم وقتی رحیم افتاد به جون من... من رو مستحق بدتر از اون میدونست، اما واسه سحر خودشو سپر بلاش کرده بود.. رحیم با عصبانیت فریاد زد: فکر کردی میذارم راست راست راه بری و به ریش منِ ساده بخندی؟ سحر هق هق کنان دست دور تنش حلقه کرد، گونه اش کبود شده بود و از شدت گریه نفسش بالا نمیومد... با حالی خراب گفت:یتیم گیر آوردی ؟فکر کردی من بی کس و کارم اینجوری افتادی به جونم ؟به خدا داداش هام بفهمن یه بلایی سرت میارن.. ستاره خانم با غیض گفت:بسه...ساکت شو سحر،به جای معذرت خواهی دست پیش گرفتی؟ زبونت رو سر پسر من دراز میکنی؟ سحر با عصبانیت دستش رو از دست ریحون کشید و هولش داد سمت دیوار،با همون حال خرابش از جا بلند شد، موهای پریشونش پخش شده بود تو صورتش نفس نفس زنان گفت:من عین این دختره نیستم که کتک بخورم و ساکت بمونم،باد به گوش آقا و داداش هام برسونه که کسی به من کتک زده،یه بلایی سرش میارن... رحیم با چشم هایی که کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه فریاد زد:زبونت هم درازه؟خجالت نمیکشی؟ سحر گردن صاف کرد و با قاطعیت گفت:چی میگی واسه خودت؟ من چهار روزه زنتم.. ادامه دارد... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادونه


نیشخندی زدم و نگاهی به رحیم انداختم،حقش با همچین دختر زبون درازی بود، نه منی که هرچی کتک میخوردم ساکت میشدم...
رحیم دوباره حمله ور شد سمت سحر، اینبار کسی جلوش رو نگرفت،حتی حس کردم ستاره خانم از خداش بود سحر رو ی گوشمالی اساسی بدن...
رحیم کوبیدش به دیوار ..سحر صورتش کبود شده بود ...
اینبار من و ریحون وحشت زده جلو رفتیم،به سختی رحیم رو عقب کشیدیم...
رحیم فریاد زد:طلاقت میدم... همین فردا طلاقت میدم...
سحر در حالی که داشت سرفه میکرد نگاه بدی به رحیم انداخت و گفت:اگر تونستی طلاق بده... فقط حواست باشه قبلش باید مهرم رو بدی... تا قرون آخرش...
رحیم که کم مونده بود از عصبانیت سکته کنه لگدی نثار سحر کرد و به سرعت از خونه بیرون رفت...
با رفتنش ستاره خانم با صدای بلندی زد زیر گریه، مشتی به سرش کوبید و نالید:چه گناهی به درگاهت کرد که این شد عاقبت زندگی پسرم... ای خدا ازتون نگذره... که انقدر بچه ی من رو عذاب دادید...
سحر کمی روی زمین نشست تا حالش سر جا بیاد،بعد جلوی چشم های ما با پشت دست صورتش رو پاک کرد، دیگه گریه هم نمی‌کرد، چشم هاش پر از خشم و کینه بود، موهای پریشونش رو بست و چادرش رو روی سرش انداخت و از جا بلند شد...
ستاره خانم با عصبانیت گفت:کجا میری؟ هر کاری خواستی کردی الان کجا میری؟
سحر با غرور گفت
+خیال نکنید منم عین آفاق میمونم تا هر بلایی خواستید سرم بیارید،هرچی تا الان مدارا کردم و سکوت کردم کافیه، فکر کردین بی کس و کارم؟ آقام بفهمه دست کسی رو دخترش بلند شده اون دست رو قلم میکنه... میرم خونه ی آقام، تکلیفم رو اونا روشن میکنن... رحیم هم اگر زنش رو میخواد با عزت و احترام میاد دنبالم...
اینو گفت و بی توجه به اعتراض های ستاره و دخالت های ریحون از خونه بیرون زد....
ستاره خانم بلند بلند گریه میکرد پ،میگفت شما فتنه اید،زندگی بچه ی من رو نابود کردید...
با سر درد بدی راهی اتاقم شدم،از این ماجرا بوی خوشی به مشام نمی‌رسید. شک نداشتم دود این ماجرا تو چشم همه امون میرفت...
دو روز از اون ماجرا گذشته بود، دو روزی که نه خبری از رحیم بود،نه خبری از سحر! ستاره خانم میگفت خونه اشون هم خالیه،جرات هم نداشت بره در خونه ی پدری سحر... می‌گفت برم چی بگم؟ اصلا چی دارم که بگم؟مونده بود حیرون و سرگردون،هرچی هم دنبال رحیم میگشتن خبری ازش نبود....
روز سوم، صبح زود موقع اذان صبح بود و داشتم لب حوض وضو میگرفتم که صدای مشت های محکمی که به در می‌خورد.... خواب رو از سرم پروند،وحشت زده از جا بلند شدم و تا کسی بخواد بیاد خودم رو به در حیاط رسوندم. دلم گواهی بد میداد...
با صدای لرزونی گفتم:کیه؟
صدای مردی به گوشم رسید:باز کن... رحیم رو آوردم....
هول زده چفت در رو کشیدم و در رو باز کردم، اول چشمم به قامت مرد قد بلندی افتاد که قبلا هم دیده بودمش... برادر سحر بود، صدای ناله که بلند شد تازه چشمم به جسم نیمه جونی افتاد که درست جلوی در افتاده بود و تو تاریک و روشنی اون ساعت از صبح مشخص بود حسابی کتک خورده...
خوب که نگاهش کردم فهمیدم رحیم هه... کل صورتش زخمی شده بود.. جیغ خفه ای کشیدم ..
مرد با جدیت گفت:قلم میکنم دستی که رو خواهرم بلند بشه...یا اونی که بخواد خواهر من رو طلاق بده! میشنوی خانم؟اینا رو به مادرشوهر و پدرشوهرت هم بگو...
لگدی به پهلوی رحیم کوبید و با جدیت گفت:یکبار دیگه اذیت کنی من میدونم و تو..
از ترس کم مونده بود از حال برم، مرد در کمال خونسردی به سمت ماشینش رفت، انگار جز خودش دو نفر دیگه هم تو ماشینش بودن... یکی رو شناختم،پدر سحر بود...
ماشین که از خونه دور شد تازه انگار تونستم زبون باز کنم... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود و راستش خودمم نمیدونستم واسه چی دارم گریه میکنم...
گفتم:رحیم... رحیم... صدام رو میشنوی؟
صدای قدم هایی به گوشم رسیددکی بود در میزد؟ هی آفاق چه میکنی دم در؟
ستاره خانم بود، احتمالا داشت نماز میخوند که انقدر دیر اومده بود...
رحیم ناله ی خفه ای کرد، میدونستم اگر ستاره خانم رحیم رو تو اون وضعیت ببینه از حال میره، سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، سد راه ستاره خانم شدم و با صدای بلندی ریحون رو صدا زدم:ریحون... عمو... بیایید رحیم اومده...
بازوی ستاره خانم رو گرفتم و گفتم:بریم داخل... رحیم الان میاد تو...
ستاره خانم با تعجب گفت:چرا همچین میکنی؟ رحیم کو؟واسه چی نمیاد تو؟ داری دروغ میگی؟ با کی دم در حرف میزدی؟صدای موتور ماشین میومد... کی بود مشت میزد به در؟
بازوم رو گرفت و منو کنار زد و به سرعت به سمت در رفت، نتونستم مانعش بشم،وقتی رسید جلوی در و جسم نیمه جون رحیم رو دید جیغ بلندی کشید و سیلی به صورتش کوبید و فریاد زد:مرده؟ بچه ام... رحیم... رحییییم...
ترسیده به سمتش دویدم،زیر بازوش رو گرفتم و مانع افتادنش شدم....


ادامه دارد...
undefined۸
undefined۳

۳۳۶

۸:۱۷