#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادونه
نیشخندی زدم و نگاهی به رحیم انداختم،حقش با همچین دختر زبون درازی بود، نه منی که هرچی کتک میخوردم ساکت میشدم...
رحیم دوباره حمله ور شد سمت سحر، اینبار کسی جلوش رو نگرفت،حتی حس کردم ستاره خانم از خداش بود سحر رو ی گوشمالی اساسی بدن...
رحیم کوبیدش به دیوار ..سحر صورتش کبود شده بود ...
اینبار من و ریحون وحشت زده جلو رفتیم،به سختی رحیم رو عقب کشیدیم...
رحیم فریاد زد:طلاقت میدم... همین فردا طلاقت میدم...
سحر در حالی که داشت سرفه میکرد نگاه بدی به رحیم انداخت و گفت:اگر تونستی طلاق بده... فقط حواست باشه قبلش باید مهرم رو بدی... تا قرون آخرش...
رحیم که کم مونده بود از عصبانیت سکته کنه لگدی نثار سحر کرد و به سرعت از خونه بیرون رفت...
با رفتنش ستاره خانم با صدای بلندی زد زیر گریه، مشتی به سرش کوبید و نالید:چه گناهی به درگاهت کرد که این شد عاقبت زندگی پسرم... ای خدا ازتون نگذره... که انقدر بچه ی من رو عذاب دادید...
سحر کمی روی زمین نشست تا حالش سر جا بیاد،بعد جلوی چشم های ما با پشت دست صورتش رو پاک کرد، دیگه گریه هم نمیکرد، چشم هاش پر از خشم و کینه بود، موهای پریشونش رو بست و چادرش رو روی سرش انداخت و از جا بلند شد...
ستاره خانم با عصبانیت گفت:کجا میری؟ هر کاری خواستی کردی الان کجا میری؟
سحر با غرور گفت
+خیال نکنید منم عین آفاق میمونم تا هر بلایی خواستید سرم بیارید،هرچی تا الان مدارا کردم و سکوت کردم کافیه، فکر کردین بی کس و کارم؟ آقام بفهمه دست کسی رو دخترش بلند شده اون دست رو قلم میکنه... میرم خونه ی آقام، تکلیفم رو اونا روشن میکنن... رحیم هم اگر زنش رو میخواد با عزت و احترام میاد دنبالم...
اینو گفت و بی توجه به اعتراض های ستاره و دخالت های ریحون از خونه بیرون زد....
ستاره خانم بلند بلند گریه میکرد پ،میگفت شما فتنه اید،زندگی بچه ی من رو نابود کردید...
با سر درد بدی راهی اتاقم شدم،از این ماجرا بوی خوشی به مشام نمیرسید. شک نداشتم دود این ماجرا تو چشم همه امون میرفت...
دو روز از اون ماجرا گذشته بود، دو روزی که نه خبری از رحیم بود،نه خبری از سحر! ستاره خانم میگفت خونه اشون هم خالیه،جرات هم نداشت بره در خونه ی پدری سحر... میگفت برم چی بگم؟ اصلا چی دارم که بگم؟مونده بود حیرون و سرگردون،هرچی هم دنبال رحیم میگشتن خبری ازش نبود....
روز سوم، صبح زود موقع اذان صبح بود و داشتم لب حوض وضو میگرفتم که صدای مشت های محکمی که به در میخورد.... خواب رو از سرم پروند،وحشت زده از جا بلند شدم و تا کسی بخواد بیاد خودم رو به در حیاط رسوندم. دلم گواهی بد میداد...
با صدای لرزونی گفتم:کیه؟
صدای مردی به گوشم رسید:باز کن... رحیم رو آوردم....
هول زده چفت در رو کشیدم و در رو باز کردم، اول چشمم به قامت مرد قد بلندی افتاد که قبلا هم دیده بودمش... برادر سحر بود، صدای ناله که بلند شد تازه چشمم به جسم نیمه جونی افتاد که درست جلوی در افتاده بود و تو تاریک و روشنی اون ساعت از صبح مشخص بود حسابی کتک خورده...
خوب که نگاهش کردم فهمیدم رحیم هه... کل صورتش زخمی شده بود.. جیغ خفه ای کشیدم ..
مرد با جدیت گفت:قلم میکنم دستی که رو خواهرم بلند بشه...یا اونی که بخواد خواهر من رو طلاق بده! میشنوی خانم؟اینا رو به مادرشوهر و پدرشوهرت هم بگو...
لگدی به پهلوی رحیم کوبید و با جدیت گفت:یکبار دیگه اذیت کنی من میدونم و تو..
از ترس کم مونده بود از حال برم، مرد در کمال خونسردی به سمت ماشینش رفت، انگار جز خودش دو نفر دیگه هم تو ماشینش بودن... یکی رو شناختم،پدر سحر بود...
ماشین که از خونه دور شد تازه انگار تونستم زبون باز کنم... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود و راستش خودمم نمیدونستم واسه چی دارم گریه میکنم...
گفتم:رحیم... رحیم... صدام رو میشنوی؟
صدای قدم هایی به گوشم رسیددکی بود در میزد؟ هی آفاق چه میکنی دم در؟
ستاره خانم بود، احتمالا داشت نماز میخوند که انقدر دیر اومده بود...
رحیم ناله ی خفه ای کرد، میدونستم اگر ستاره خانم رحیم رو تو اون وضعیت ببینه از حال میره، سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، سد راه ستاره خانم شدم و با صدای بلندی ریحون رو صدا زدم:ریحون... عمو... بیایید رحیم اومده...
بازوی ستاره خانم رو گرفتم و گفتم:بریم داخل... رحیم الان میاد تو...
ستاره خانم با تعجب گفت:چرا همچین میکنی؟ رحیم کو؟واسه چی نمیاد تو؟ داری دروغ میگی؟ با کی دم در حرف میزدی؟صدای موتور ماشین میومد... کی بود مشت میزد به در؟
بازوم رو گرفت و منو کنار زد و به سرعت به سمت در رفت، نتونستم مانعش بشم،وقتی رسید جلوی در و جسم نیمه جون رحیم رو دید جیغ بلندی کشید و سیلی به صورتش کوبید و فریاد زد:مرده؟ بچه ام... رحیم... رحییییم...
ترسیده به سمتش دویدم،زیر بازوش رو گرفتم و مانع افتادنش شدم....
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادونه
نیشخندی زدم و نگاهی به رحیم انداختم،حقش با همچین دختر زبون درازی بود، نه منی که هرچی کتک میخوردم ساکت میشدم...
رحیم دوباره حمله ور شد سمت سحر، اینبار کسی جلوش رو نگرفت،حتی حس کردم ستاره خانم از خداش بود سحر رو ی گوشمالی اساسی بدن...
رحیم کوبیدش به دیوار ..سحر صورتش کبود شده بود ...
اینبار من و ریحون وحشت زده جلو رفتیم،به سختی رحیم رو عقب کشیدیم...
رحیم فریاد زد:طلاقت میدم... همین فردا طلاقت میدم...
سحر در حالی که داشت سرفه میکرد نگاه بدی به رحیم انداخت و گفت:اگر تونستی طلاق بده... فقط حواست باشه قبلش باید مهرم رو بدی... تا قرون آخرش...
رحیم که کم مونده بود از عصبانیت سکته کنه لگدی نثار سحر کرد و به سرعت از خونه بیرون رفت...
با رفتنش ستاره خانم با صدای بلندی زد زیر گریه، مشتی به سرش کوبید و نالید:چه گناهی به درگاهت کرد که این شد عاقبت زندگی پسرم... ای خدا ازتون نگذره... که انقدر بچه ی من رو عذاب دادید...
سحر کمی روی زمین نشست تا حالش سر جا بیاد،بعد جلوی چشم های ما با پشت دست صورتش رو پاک کرد، دیگه گریه هم نمیکرد، چشم هاش پر از خشم و کینه بود، موهای پریشونش رو بست و چادرش رو روی سرش انداخت و از جا بلند شد...
ستاره خانم با عصبانیت گفت:کجا میری؟ هر کاری خواستی کردی الان کجا میری؟
سحر با غرور گفت
+خیال نکنید منم عین آفاق میمونم تا هر بلایی خواستید سرم بیارید،هرچی تا الان مدارا کردم و سکوت کردم کافیه، فکر کردین بی کس و کارم؟ آقام بفهمه دست کسی رو دخترش بلند شده اون دست رو قلم میکنه... میرم خونه ی آقام، تکلیفم رو اونا روشن میکنن... رحیم هم اگر زنش رو میخواد با عزت و احترام میاد دنبالم...
اینو گفت و بی توجه به اعتراض های ستاره و دخالت های ریحون از خونه بیرون زد....
ستاره خانم بلند بلند گریه میکرد پ،میگفت شما فتنه اید،زندگی بچه ی من رو نابود کردید...
با سر درد بدی راهی اتاقم شدم،از این ماجرا بوی خوشی به مشام نمیرسید. شک نداشتم دود این ماجرا تو چشم همه امون میرفت...
دو روز از اون ماجرا گذشته بود، دو روزی که نه خبری از رحیم بود،نه خبری از سحر! ستاره خانم میگفت خونه اشون هم خالیه،جرات هم نداشت بره در خونه ی پدری سحر... میگفت برم چی بگم؟ اصلا چی دارم که بگم؟مونده بود حیرون و سرگردون،هرچی هم دنبال رحیم میگشتن خبری ازش نبود....
روز سوم، صبح زود موقع اذان صبح بود و داشتم لب حوض وضو میگرفتم که صدای مشت های محکمی که به در میخورد.... خواب رو از سرم پروند،وحشت زده از جا بلند شدم و تا کسی بخواد بیاد خودم رو به در حیاط رسوندم. دلم گواهی بد میداد...
با صدای لرزونی گفتم:کیه؟
صدای مردی به گوشم رسید:باز کن... رحیم رو آوردم....
هول زده چفت در رو کشیدم و در رو باز کردم، اول چشمم به قامت مرد قد بلندی افتاد که قبلا هم دیده بودمش... برادر سحر بود، صدای ناله که بلند شد تازه چشمم به جسم نیمه جونی افتاد که درست جلوی در افتاده بود و تو تاریک و روشنی اون ساعت از صبح مشخص بود حسابی کتک خورده...
خوب که نگاهش کردم فهمیدم رحیم هه... کل صورتش زخمی شده بود.. جیغ خفه ای کشیدم ..
مرد با جدیت گفت:قلم میکنم دستی که رو خواهرم بلند بشه...یا اونی که بخواد خواهر من رو طلاق بده! میشنوی خانم؟اینا رو به مادرشوهر و پدرشوهرت هم بگو...
لگدی به پهلوی رحیم کوبید و با جدیت گفت:یکبار دیگه اذیت کنی من میدونم و تو..
از ترس کم مونده بود از حال برم، مرد در کمال خونسردی به سمت ماشینش رفت، انگار جز خودش دو نفر دیگه هم تو ماشینش بودن... یکی رو شناختم،پدر سحر بود...
ماشین که از خونه دور شد تازه انگار تونستم زبون باز کنم... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود و راستش خودمم نمیدونستم واسه چی دارم گریه میکنم...
گفتم:رحیم... رحیم... صدام رو میشنوی؟
صدای قدم هایی به گوشم رسیددکی بود در میزد؟ هی آفاق چه میکنی دم در؟
ستاره خانم بود، احتمالا داشت نماز میخوند که انقدر دیر اومده بود...
رحیم ناله ی خفه ای کرد، میدونستم اگر ستاره خانم رحیم رو تو اون وضعیت ببینه از حال میره، سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط رفتم، سد راه ستاره خانم شدم و با صدای بلندی ریحون رو صدا زدم:ریحون... عمو... بیایید رحیم اومده...
بازوی ستاره خانم رو گرفتم و گفتم:بریم داخل... رحیم الان میاد تو...
ستاره خانم با تعجب گفت:چرا همچین میکنی؟ رحیم کو؟واسه چی نمیاد تو؟ داری دروغ میگی؟ با کی دم در حرف میزدی؟صدای موتور ماشین میومد... کی بود مشت میزد به در؟
بازوم رو گرفت و منو کنار زد و به سرعت به سمت در رفت، نتونستم مانعش بشم،وقتی رسید جلوی در و جسم نیمه جون رحیم رو دید جیغ بلندی کشید و سیلی به صورتش کوبید و فریاد زد:مرده؟ بچه ام... رحیم... رحییییم...
ترسیده به سمتش دویدم،زیر بازوش رو گرفتم و مانع افتادنش شدم....
ادامه دارد...
۳۳۶
۸:۱۷