🍓🏡ܭܠܢ̣ܣࡅ࣪بߊࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊܝ̇و🏡🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفتادوهفت انقدر گریه هاش سوزناک بود که دلم واسش سوخت، با خودم گفتم لابد این دخترم یکی عین من.. با قدم های کوتاه به سمت آشپزخونه رفتم، اما حواسم بود که چند دقیقه بعد سحر با سری پایین و شونه هایی افتاده از سالن بیرون زد، چادرش رو تا روی صورتش پایین کشید و با قدم های سست از خونه بیرون زد... تا شب نه خبری از رحیم شد نه خبری از سحر، ستاره خانم هم ماجرای دعوای رحیم و سحر رو واسه هیچکس نگفته بود، خودشم انقدر تو فکر بود که مدام شوهرش و ریحون بهش پیله میکردن که چرا حرف نمیزنی و تو خودتی... اما بازم زبون باز نکرد تا بگه چی شده.... تازه برای خوابیدن به اتاقم رفته بودم که صدای باز و بسته شدن در حیاط به گوشم رسید، طولی نکشید که صدای بلند رحیم باعث شد سریع از جا بلند شم و چارقدی روی سرم بندازم و بیرون برم... ستاره خانم هول زده بیرون دوید،جلوی رحیم ایستاد و با صدای آرومی گفت:دردت به سرم،داد نزن... تو رو به خدا بلوا به پا نکن.... کمی دورتر از رحیم سحر با چادر مشکی ایستاده بود و هق هق گریه اش دل هرکسی رو به درد میاورد... پدر رحیم با تعجب گفت:چی شده؟ چه خبره اینجا؟ ستاره خانم رو به رحیم گفت:بریم تو... اینجا سر و صدا نکن ننه... نذار دشمن شاد بشیم... منظورش از دشمن من بودم! کل اون روز هربار باهاش تنها شده بودم هزار جور حرف بهم زده بود، میگفت خیال نکن رحیم زن دسته ی گلش رو طلاق میده و برمیگرده پیش تو! میگفت من هرکاری میکنم تا اینا برگردن پیش هم،میدونم تولم کاری کردی تا زندگیشون از هم بپاشه! سرش رو کرده بود زیر برف و نمیخواست باور کنه که سحر چه کرده! یعنی به بهای خراب کردن زندگی من حاضر بود حتی با سحری که مشخص بود کاسه ای زیر نیم کاسه داره هم همدست بشه! ستاره خانم به هر زور و ضربی بود همه رو برد تو سالن و بعدم تشری به من زد تا چایی ببرم براشون... تندی رفتم سماور رو روشن کردم و فالگوش ایستادم... انگار پدر رحیم همه چیز رو فهمیده بود، چون با صدایی گرفته گفت:ای خدا... چه گناهی کردم که این شده عاقب بچه ام... صدای ریز هق هق سحر هم میومد.. رحیم با جدیت گفت:به هرحال شک به دل من افتاده، تا ساره نیاد، محاله باهاش برم زیر یک سقف... ستاره خانم با ملایمت گفت:میفهمی چی میگی رحیم؟جواب مردم رو چی بدم؟ میدونی حرفش اگر دهن به دهن بچرخه چی میشه؟ رحیم حق به جانب گفت:چطور موقع آفاق بد نبود!به این دختر رسید زشت و بده؟ بذار خیالت رو راحت کنم مادر! تا نیاد ،حتی اگر بمیرمم باهاش زندگی نمیکنم... یک کلام... طلاقش میدم و خلاص... گریه ی سحر شدت گرفت، ریحون به سمتش رفت و مشغول دلداری دادنش شد... دلم واسه خودم سوخت... چقدر بعد عروسی تنها و بی پناه بودم... در واقع اگر فرامرز و حمایت هاش نبود من خیلی وقت بود جایی تو اون خونه نداشتم... حرف زدن ستاره خانم و شوهرش هیچ فایده ای نداشت، رحیم میگفت یا ساره بیارید ،یا خودم دستش رو میگیرم و میبرمش شهر... ستاره خانم گریه میکرد و باعث و بانی اون اتفاقات رو ناسزا میداد...میگفت باید یکی رو بیارم خونه رو نگاه کنه... اصلا نمیخواست قبول کنه عروسی که خودش انتخاب کرده خوب نیست.. ساعت نزدیک دوازده شب بود که بالاخره رحیم تونست با پافشاری حرفش رو به کرسی بنشونه... وقتی از جا بلند شد و گفت میبرمش شهر.. ستاره خانم ترسیده جلو رفت و با گریه گفت:خیلی خب.. باشه... میرم ساره رو میارم.... اونوقت شرمندگیش واسه تو میمونه.... بعدم با شک و ترديد به سحری که صداش در نمیومد نگاه کرد و با حالی خراب رو به ریحون گفت:برو دنبال ساره... بگو آب دستته بذار زمین بیا اینجا...حرفمون دوباره میفته سر زبون پیر و جوون این ده...رحیم مردم چی میگن؟ میگن معلوم نیست رحیم چیکار کرده که هر زنی گیرش میاد یه عیب و ایرادی داره! رحیم بی توجه به خواهش و التماس های مادرش با اخم هایی درهم گفت:حرفم دو تا نمیشه مادر... با اشاره ی ستاره خانم ریحون به سرعت از خونه بیرون رفت، منم تندی رفتم تو آشپزخونه و چند تا استکان چایی ریختم و به سمت سالن رفتم... همینکه وارد سالن شدم ستاره خانم به تندی گفت:تو اینجا چی میخوای؟ کی بهت گفت بیای تو؟ مات و مبهوت نگاهی به رحیم انداختم،رحیم از جا بلند شد.سینی چایی رو از دستم گرفت و گفت:از یکی دیگه دلت پره نمیخواد سر آفاق خالی کنی...خودت بهش گفتی چایی بیاره،حالا میگی چرا اومدی؟ ستاره خانم دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:هرچی بدبختی میکشیم زیر سر همینه، به خدا که فردا روز معلوم میشه این اتفاقات هم زیر سر اینه.. رحیم بی حوصله گفت:بسه مادر من... بسه... تموم کن این کینه و نفرت رو... اصلا من خودم پیگیر ماجرای اون شب شدم... سر کینه و دشمنی آقاش بوده... ولی تو هزار بار تو گوش من خوندی و هی گفتی مشکل از خودش بوده،تو باعث شدی من دل بکنم ازش و فکر زن نو به سرم بزنه... ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوهشت
با بغض گوشه ای نشستم، واقعا نمیفهمیدم ستاره خانم چرا انقدر در برابر من جبهه داشت:خبه خبه.. تو نمیخواد طرف این رو بگیری... من هنوز یادم نرفته اون شب عروسی چه اتفاقاتی افتاد! اما تو انگار یادت رفته! حرف راضیه رو یادت نیست؟نگفت این دختر پریشون حال بوده و یک ساعت زودتر از موعد از آرایشگاه زده بیرون؟ اگر مشکل از خودش نبوده واسه چی نمونده تا به وقتش؟
حرف ستاره خانم با صدای بسته شدن در حیاط نصفه موند...
پدر رحیم که همون اول از خونه زده بود بیرون و گفته بود من تو این کارهای زنونه دخالت نمیکنم...
سحر تا صدای سلام ساره خانم به گوشش رسید افتاد به پای رحیم:نکن رحیم... رحیم جان... تو رو به خدا اینکارو با من نکن... اصلا خودم همه چیو بهت میگم.... نذار حرفم بیفته سر زبون این مردم... به خدا واسه هممون بد میشه...
رحیم با حرص از جا بلند شد و در سالن رو باز کرد، چشمم که به ساره افتاد یاد خاطره ی تلخ اون شب افتادم.. من اون لحظه خوب حس و حال سحر رو درک میکردم... دختر بیچاره انقدر گریه کرده بود نفس کم آورده بود. مدام التماس میکرد که بذارن این مشکل بین خودشون حل بشه، اما رحیم حتی نگاهش نمیکرد...
ساره خانم کنجکاو نگاهی به من انداخت و گفت:خیر باشه ستاره،این موقع شب فرستادی دنبال من! اگر نمیدونستم خیال میکردم عروست بارداره!
بعد خیره شد تو چشم های من با خنده گفت:نکنه بارداری؟
ستاره خانم بی حوصله گفت:کسی حامله نیست... خبرت کردم بیای عروسم رو ببینی... سحر رو...
قدمی به سمت ساره برداشت و با جدیت گفت:حرف این خونه، تو همین چار دیواری میمونه ساره،بو ببرم حرفی از ماجرای امشب بین مردم دهن به دهن میشه، چنان بلایی سرت میارم یک روز هم نتونی تو این ده کار کنی...
ساره نیشخندی زد و گفت:ماشاللهبه عروس آوردنت ستاره!
ستاره خانم نگاه تندی به من انداخت و گفت:توام برو بیرون... یالا... ریحون... توام بیرون باش...
سینی چایی رو برداشتم و پشت سر رحیم و ریحون بیرون زدم،خدا میدونست اون لحظه واقعا دلم برای سحر میسوخت. در سالن که بسته شد رحیم تکیه داد به دیوار و. ریحون سینی چایی رو ازم گرفت و اشاره ای به رحیم کرد و زمزمه کرد:باهاش حرف بزن... خیلی حالش بده...
خودشم رفت سمت آشپزخونه و ما رو تنها گذاشت.نگاه کردم به رحیم،تند تند نفس میکشید... دستش رو مشت کرده بود و چشم هاش قرمز شده بود.راستش اصلا نمیتونستم جلو برم و باهاش حرف بزنم، اصلا جلو میرفتم چی میگفتم؟
حالم بد بود، برخلافِ تصورم که فکر میکردم از ضایع شدن سحر خوشحال میشم،ولی اینطور نبود... گوشه ای نشستم و تو خودم جمع شدم... دیگه دلم نمیخواست دست سحر رو بشه، اونم یکی مثل من...
نمیدونم چقدر طول کشید، اما صدای گریه ی ریز سحر هنوز به گوش میرسید وقتی ساره خانم از سالن زد بیرون، ستاره تا دم در همراهش رفت، مدام زیر گوشش پچ پچ میکرد، کلی پول هم گذاشت کف دستش و با حالی خراب گفت:دیگه سفارش نکنما... حرف و حدیث راه نیفته...
ساره نگاهی به اسکناس ها انداخت و سرخوش سری تکون داد و بیرون رفت..
رحیم تکیه اش رو از دیوار برداشت و با صدای گرفته ای گفت:چی شد؟ چی گفت ؟
خیره شدم به ستاره خانم، مغموم و ناراحت ایستاده بود، شرمنده به نظر میومد... انگار یک سال طول کشید تا زبون باز کرد و با صدای ضعیفی گفت:تقصیر خودش نبوده...
حرف از دهنش در نیومده بود که رحیم وحشیانه حمله کرد سمت سالن
تا به خودمون بیاییم صدای جیغ های بنفش سحر و فریاد های رحیم کل خونه رو گرفت..
پشت سر ستاره و ریحون به سمت سالن رفتم، دلم برای سحر میسوخت...
ستاره رحیم رو کنار کشید و ریحون به سختی سحر رو عقب کشید...
پام جلو نمیرفت... یاد ستاره خانم افتادم وقتی رحیم افتاد به جون من... من رو مستحق بدتر از اون میدونست، اما واسه سحر خودشو سپر بلاش کرده بود..
رحیم با عصبانیت فریاد زد: فکر کردی میذارم راست راست راه بری و به ریش منِ ساده بخندی؟
سحر هق هق کنان دست دور تنش حلقه کرد، گونه اش کبود شده بود و از شدت گریه نفسش بالا نمیومد...
با حالی خراب گفت:یتیم گیر آوردی ؟فکر کردی من بی کس و کارم اینجوری افتادی به جونم ؟به خدا داداش هام بفهمن یه بلایی سرت میارن..
ستاره خانم با غیض گفت:بسه...ساکت شو سحر،به جای معذرت خواهی دست پیش گرفتی؟ زبونت رو سر پسر من دراز میکنی؟
سحر با عصبانیت دستش رو از دست ریحون کشید و هولش داد سمت دیوار،با همون حال خرابش از جا بلند شد، موهای پریشونش پخش شده بود تو صورتش
نفس نفس زنان گفت:من عین این دختره نیستم که کتک بخورم و ساکت بمونم،باد به گوش آقا و داداش هام برسونه که کسی به من کتک زده،یه بلایی سرش میارن...
رحیم با چشم هایی که کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه فریاد زد:زبونت هم درازه؟خجالت نمیکشی؟
سحر گردن صاف کرد و با قاطعیت گفت:چی میگی واسه خودت؟ من چهار روزه زنتم..
ادامه دارد...
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوهشت
با بغض گوشه ای نشستم، واقعا نمیفهمیدم ستاره خانم چرا انقدر در برابر من جبهه داشت:خبه خبه.. تو نمیخواد طرف این رو بگیری... من هنوز یادم نرفته اون شب عروسی چه اتفاقاتی افتاد! اما تو انگار یادت رفته! حرف راضیه رو یادت نیست؟نگفت این دختر پریشون حال بوده و یک ساعت زودتر از موعد از آرایشگاه زده بیرون؟ اگر مشکل از خودش نبوده واسه چی نمونده تا به وقتش؟
حرف ستاره خانم با صدای بسته شدن در حیاط نصفه موند...
پدر رحیم که همون اول از خونه زده بود بیرون و گفته بود من تو این کارهای زنونه دخالت نمیکنم...
سحر تا صدای سلام ساره خانم به گوشش رسید افتاد به پای رحیم:نکن رحیم... رحیم جان... تو رو به خدا اینکارو با من نکن... اصلا خودم همه چیو بهت میگم.... نذار حرفم بیفته سر زبون این مردم... به خدا واسه هممون بد میشه...
رحیم با حرص از جا بلند شد و در سالن رو باز کرد، چشمم که به ساره افتاد یاد خاطره ی تلخ اون شب افتادم.. من اون لحظه خوب حس و حال سحر رو درک میکردم... دختر بیچاره انقدر گریه کرده بود نفس کم آورده بود. مدام التماس میکرد که بذارن این مشکل بین خودشون حل بشه، اما رحیم حتی نگاهش نمیکرد...
ساره خانم کنجکاو نگاهی به من انداخت و گفت:خیر باشه ستاره،این موقع شب فرستادی دنبال من! اگر نمیدونستم خیال میکردم عروست بارداره!
بعد خیره شد تو چشم های من با خنده گفت:نکنه بارداری؟
ستاره خانم بی حوصله گفت:کسی حامله نیست... خبرت کردم بیای عروسم رو ببینی... سحر رو...
قدمی به سمت ساره برداشت و با جدیت گفت:حرف این خونه، تو همین چار دیواری میمونه ساره،بو ببرم حرفی از ماجرای امشب بین مردم دهن به دهن میشه، چنان بلایی سرت میارم یک روز هم نتونی تو این ده کار کنی...
ساره نیشخندی زد و گفت:ماشاللهبه عروس آوردنت ستاره!
ستاره خانم نگاه تندی به من انداخت و گفت:توام برو بیرون... یالا... ریحون... توام بیرون باش...
سینی چایی رو برداشتم و پشت سر رحیم و ریحون بیرون زدم،خدا میدونست اون لحظه واقعا دلم برای سحر میسوخت. در سالن که بسته شد رحیم تکیه داد به دیوار و. ریحون سینی چایی رو ازم گرفت و اشاره ای به رحیم کرد و زمزمه کرد:باهاش حرف بزن... خیلی حالش بده...
خودشم رفت سمت آشپزخونه و ما رو تنها گذاشت.نگاه کردم به رحیم،تند تند نفس میکشید... دستش رو مشت کرده بود و چشم هاش قرمز شده بود.راستش اصلا نمیتونستم جلو برم و باهاش حرف بزنم، اصلا جلو میرفتم چی میگفتم؟
حالم بد بود، برخلافِ تصورم که فکر میکردم از ضایع شدن سحر خوشحال میشم،ولی اینطور نبود... گوشه ای نشستم و تو خودم جمع شدم... دیگه دلم نمیخواست دست سحر رو بشه، اونم یکی مثل من...
نمیدونم چقدر طول کشید، اما صدای گریه ی ریز سحر هنوز به گوش میرسید وقتی ساره خانم از سالن زد بیرون، ستاره تا دم در همراهش رفت، مدام زیر گوشش پچ پچ میکرد، کلی پول هم گذاشت کف دستش و با حالی خراب گفت:دیگه سفارش نکنما... حرف و حدیث راه نیفته...
ساره نگاهی به اسکناس ها انداخت و سرخوش سری تکون داد و بیرون رفت..
رحیم تکیه اش رو از دیوار برداشت و با صدای گرفته ای گفت:چی شد؟ چی گفت ؟
خیره شدم به ستاره خانم، مغموم و ناراحت ایستاده بود، شرمنده به نظر میومد... انگار یک سال طول کشید تا زبون باز کرد و با صدای ضعیفی گفت:تقصیر خودش نبوده...
حرف از دهنش در نیومده بود که رحیم وحشیانه حمله کرد سمت سالن
تا به خودمون بیاییم صدای جیغ های بنفش سحر و فریاد های رحیم کل خونه رو گرفت..
پشت سر ستاره و ریحون به سمت سالن رفتم، دلم برای سحر میسوخت...
ستاره رحیم رو کنار کشید و ریحون به سختی سحر رو عقب کشید...
پام جلو نمیرفت... یاد ستاره خانم افتادم وقتی رحیم افتاد به جون من... من رو مستحق بدتر از اون میدونست، اما واسه سحر خودشو سپر بلاش کرده بود..
رحیم با عصبانیت فریاد زد: فکر کردی میذارم راست راست راه بری و به ریش منِ ساده بخندی؟
سحر هق هق کنان دست دور تنش حلقه کرد، گونه اش کبود شده بود و از شدت گریه نفسش بالا نمیومد...
با حالی خراب گفت:یتیم گیر آوردی ؟فکر کردی من بی کس و کارم اینجوری افتادی به جونم ؟به خدا داداش هام بفهمن یه بلایی سرت میارن..
ستاره خانم با غیض گفت:بسه...ساکت شو سحر،به جای معذرت خواهی دست پیش گرفتی؟ زبونت رو سر پسر من دراز میکنی؟
سحر با عصبانیت دستش رو از دست ریحون کشید و هولش داد سمت دیوار،با همون حال خرابش از جا بلند شد، موهای پریشونش پخش شده بود تو صورتش
نفس نفس زنان گفت:من عین این دختره نیستم که کتک بخورم و ساکت بمونم،باد به گوش آقا و داداش هام برسونه که کسی به من کتک زده،یه بلایی سرش میارن...
رحیم با چشم هایی که کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه فریاد زد:زبونت هم درازه؟خجالت نمیکشی؟
سحر گردن صاف کرد و با قاطعیت گفت:چی میگی واسه خودت؟ من چهار روزه زنتم..
ادامه دارد...
✾
۴۰۶
۱۷:۴۵