#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوهفت
انقدر گریه هاش سوزناک بود که دلم واسش سوخت، با خودم گفتم لابد این دخترم یکی عین من..
با قدم های کوتاه به سمت آشپزخونه رفتم، اما حواسم بود که چند دقیقه بعد سحر با سری پایین و شونه هایی افتاده از سالن بیرون زد، چادرش رو تا روی صورتش پایین کشید و با قدم های سست از خونه بیرون زد...
تا شب نه خبری از رحیم شد نه خبری از سحر، ستاره خانم هم ماجرای دعوای رحیم و سحر رو واسه هیچکس نگفته بود، خودشم انقدر تو فکر بود که مدام شوهرش و ریحون بهش پیله میکردن که چرا حرف نمیزنی و تو خودتی... اما بازم زبون باز نکرد تا بگه چی شده....
تازه برای خوابیدن به اتاقم رفته بودم که صدای باز و بسته شدن در حیاط به گوشم رسید، طولی نکشید که صدای بلند رحیم باعث شد سریع از جا بلند شم و چارقدی روی سرم بندازم و بیرون برم...
ستاره خانم هول زده بیرون دوید،جلوی رحیم ایستاد و با صدای آرومی گفت:دردت به سرم،داد نزن... تو رو به خدا بلوا به پا نکن....
کمی دورتر از رحیم سحر با چادر مشکی ایستاده بود و هق هق گریه اش دل هرکسی رو به درد میاورد...
پدر رحیم با تعجب گفت:چی شده؟ چه خبره اینجا؟
ستاره خانم رو به رحیم گفت:بریم تو... اینجا سر و صدا نکن ننه... نذار دشمن شاد بشیم...
منظورش از دشمن من بودم! کل اون روز هربار باهاش تنها شده بودم هزار جور حرف بهم زده بود، میگفت خیال نکن رحیم زن دسته ی گلش رو طلاق میده و برمیگرده پیش تو! میگفت من هرکاری میکنم تا اینا برگردن پیش هم،میدونم تولم کاری کردی تا زندگیشون از هم بپاشه! سرش رو کرده بود زیر برف و نمیخواست باور کنه که سحر چه کرده! یعنی به بهای خراب کردن زندگی من حاضر بود حتی با سحری که مشخص بود کاسه ای زیر نیم کاسه داره هم همدست بشه!
ستاره خانم به هر زور و ضربی بود همه رو برد تو سالن و بعدم تشری به من زد تا چایی ببرم براشون...
تندی رفتم سماور رو روشن کردم و فالگوش ایستادم...
انگار پدر رحیم همه چیز رو فهمیده بود، چون با صدایی گرفته گفت:ای خدا... چه گناهی کردم که این شده عاقب بچه ام...
صدای ریز هق هق سحر هم میومد.. رحیم با جدیت گفت:به هرحال شک به دل من افتاده، تا ساره نیاد، محاله باهاش برم زیر یک سقف...
ستاره خانم با ملایمت گفت:میفهمی چی میگی رحیم؟جواب مردم رو چی بدم؟ میدونی حرفش اگر دهن به دهن بچرخه چی میشه؟
رحیم حق به جانب گفت:چطور موقع آفاق بد نبود!به این دختر رسید زشت و بده؟ بذار خیالت رو راحت کنم مادر! تا نیاد ،حتی اگر بمیرمم باهاش زندگی نمیکنم... یک کلام... طلاقش میدم و خلاص...
گریه ی سحر شدت گرفت، ریحون به سمتش رفت و مشغول دلداری دادنش شد... دلم واسه خودم سوخت... چقدر بعد عروسی تنها و بی پناه بودم... در واقع اگر فرامرز و حمایت هاش نبود من خیلی وقت بود جایی تو اون خونه نداشتم...
حرف زدن ستاره خانم و شوهرش هیچ فایده ای نداشت، رحیم میگفت یا ساره بیارید ،یا خودم دستش رو میگیرم و میبرمش شهر...
ستاره خانم گریه میکرد و باعث و بانی اون اتفاقات رو ناسزا میداد...میگفت باید یکی رو بیارم خونه رو نگاه کنه... اصلا نمیخواست قبول کنه عروسی که خودش انتخاب کرده خوب نیست..
ساعت نزدیک دوازده شب بود که بالاخره رحیم تونست با پافشاری حرفش رو به کرسی بنشونه... وقتی از جا بلند شد و گفت میبرمش شهر..
ستاره خانم ترسیده جلو رفت و با گریه گفت:خیلی خب.. باشه... میرم ساره رو میارم.... اونوقت شرمندگیش واسه تو میمونه....
بعدم با شک و ترديد به سحری که صداش در نمیومد نگاه کرد و با حالی خراب رو به ریحون گفت:برو دنبال ساره... بگو آب دستته بذار زمین بیا اینجا...حرفمون دوباره میفته سر زبون پیر و جوون این ده...رحیم مردم چی میگن؟ میگن معلوم نیست رحیم چیکار کرده که هر زنی گیرش میاد یه عیب و ایرادی داره!
رحیم بی توجه به خواهش و التماس های مادرش با اخم هایی درهم گفت:حرفم دو تا نمیشه مادر...
با اشاره ی ستاره خانم ریحون به سرعت از خونه بیرون رفت، منم تندی رفتم تو آشپزخونه و چند تا استکان چایی ریختم و به سمت سالن رفتم...
همینکه وارد سالن شدم ستاره خانم به تندی گفت:تو اینجا چی میخوای؟ کی بهت گفت بیای تو؟
مات و مبهوت نگاهی به رحیم انداختم،رحیم از جا بلند شد.سینی چایی رو از دستم گرفت و گفت:از یکی دیگه دلت پره نمیخواد سر آفاق خالی کنی...خودت بهش گفتی چایی بیاره،حالا میگی چرا اومدی؟
ستاره خانم دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:هرچی بدبختی میکشیم زیر سر همینه، به خدا که فردا روز معلوم میشه این اتفاقات هم زیر سر اینه..
رحیم بی حوصله گفت:بسه مادر من... بسه... تموم کن این کینه و نفرت رو... اصلا من خودم پیگیر ماجرای اون شب شدم... سر کینه و دشمنی آقاش بوده... ولی تو هزار بار تو گوش من خوندی و هی گفتی مشکل از خودش بوده،تو باعث شدی من دل بکنم ازش و فکر زن نو به سرم بزنه...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوهفت
انقدر گریه هاش سوزناک بود که دلم واسش سوخت، با خودم گفتم لابد این دخترم یکی عین من..
با قدم های کوتاه به سمت آشپزخونه رفتم، اما حواسم بود که چند دقیقه بعد سحر با سری پایین و شونه هایی افتاده از سالن بیرون زد، چادرش رو تا روی صورتش پایین کشید و با قدم های سست از خونه بیرون زد...
تا شب نه خبری از رحیم شد نه خبری از سحر، ستاره خانم هم ماجرای دعوای رحیم و سحر رو واسه هیچکس نگفته بود، خودشم انقدر تو فکر بود که مدام شوهرش و ریحون بهش پیله میکردن که چرا حرف نمیزنی و تو خودتی... اما بازم زبون باز نکرد تا بگه چی شده....
تازه برای خوابیدن به اتاقم رفته بودم که صدای باز و بسته شدن در حیاط به گوشم رسید، طولی نکشید که صدای بلند رحیم باعث شد سریع از جا بلند شم و چارقدی روی سرم بندازم و بیرون برم...
ستاره خانم هول زده بیرون دوید،جلوی رحیم ایستاد و با صدای آرومی گفت:دردت به سرم،داد نزن... تو رو به خدا بلوا به پا نکن....
کمی دورتر از رحیم سحر با چادر مشکی ایستاده بود و هق هق گریه اش دل هرکسی رو به درد میاورد...
پدر رحیم با تعجب گفت:چی شده؟ چه خبره اینجا؟
ستاره خانم رو به رحیم گفت:بریم تو... اینجا سر و صدا نکن ننه... نذار دشمن شاد بشیم...
منظورش از دشمن من بودم! کل اون روز هربار باهاش تنها شده بودم هزار جور حرف بهم زده بود، میگفت خیال نکن رحیم زن دسته ی گلش رو طلاق میده و برمیگرده پیش تو! میگفت من هرکاری میکنم تا اینا برگردن پیش هم،میدونم تولم کاری کردی تا زندگیشون از هم بپاشه! سرش رو کرده بود زیر برف و نمیخواست باور کنه که سحر چه کرده! یعنی به بهای خراب کردن زندگی من حاضر بود حتی با سحری که مشخص بود کاسه ای زیر نیم کاسه داره هم همدست بشه!
ستاره خانم به هر زور و ضربی بود همه رو برد تو سالن و بعدم تشری به من زد تا چایی ببرم براشون...
تندی رفتم سماور رو روشن کردم و فالگوش ایستادم...
انگار پدر رحیم همه چیز رو فهمیده بود، چون با صدایی گرفته گفت:ای خدا... چه گناهی کردم که این شده عاقب بچه ام...
صدای ریز هق هق سحر هم میومد.. رحیم با جدیت گفت:به هرحال شک به دل من افتاده، تا ساره نیاد، محاله باهاش برم زیر یک سقف...
ستاره خانم با ملایمت گفت:میفهمی چی میگی رحیم؟جواب مردم رو چی بدم؟ میدونی حرفش اگر دهن به دهن بچرخه چی میشه؟
رحیم حق به جانب گفت:چطور موقع آفاق بد نبود!به این دختر رسید زشت و بده؟ بذار خیالت رو راحت کنم مادر! تا نیاد ،حتی اگر بمیرمم باهاش زندگی نمیکنم... یک کلام... طلاقش میدم و خلاص...
گریه ی سحر شدت گرفت، ریحون به سمتش رفت و مشغول دلداری دادنش شد... دلم واسه خودم سوخت... چقدر بعد عروسی تنها و بی پناه بودم... در واقع اگر فرامرز و حمایت هاش نبود من خیلی وقت بود جایی تو اون خونه نداشتم...
حرف زدن ستاره خانم و شوهرش هیچ فایده ای نداشت، رحیم میگفت یا ساره بیارید ،یا خودم دستش رو میگیرم و میبرمش شهر...
ستاره خانم گریه میکرد و باعث و بانی اون اتفاقات رو ناسزا میداد...میگفت باید یکی رو بیارم خونه رو نگاه کنه... اصلا نمیخواست قبول کنه عروسی که خودش انتخاب کرده خوب نیست..
ساعت نزدیک دوازده شب بود که بالاخره رحیم تونست با پافشاری حرفش رو به کرسی بنشونه... وقتی از جا بلند شد و گفت میبرمش شهر..
ستاره خانم ترسیده جلو رفت و با گریه گفت:خیلی خب.. باشه... میرم ساره رو میارم.... اونوقت شرمندگیش واسه تو میمونه....
بعدم با شک و ترديد به سحری که صداش در نمیومد نگاه کرد و با حالی خراب رو به ریحون گفت:برو دنبال ساره... بگو آب دستته بذار زمین بیا اینجا...حرفمون دوباره میفته سر زبون پیر و جوون این ده...رحیم مردم چی میگن؟ میگن معلوم نیست رحیم چیکار کرده که هر زنی گیرش میاد یه عیب و ایرادی داره!
رحیم بی توجه به خواهش و التماس های مادرش با اخم هایی درهم گفت:حرفم دو تا نمیشه مادر...
با اشاره ی ستاره خانم ریحون به سرعت از خونه بیرون رفت، منم تندی رفتم تو آشپزخونه و چند تا استکان چایی ریختم و به سمت سالن رفتم...
همینکه وارد سالن شدم ستاره خانم به تندی گفت:تو اینجا چی میخوای؟ کی بهت گفت بیای تو؟
مات و مبهوت نگاهی به رحیم انداختم،رحیم از جا بلند شد.سینی چایی رو از دستم گرفت و گفت:از یکی دیگه دلت پره نمیخواد سر آفاق خالی کنی...خودت بهش گفتی چایی بیاره،حالا میگی چرا اومدی؟
ستاره خانم دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:هرچی بدبختی میکشیم زیر سر همینه، به خدا که فردا روز معلوم میشه این اتفاقات هم زیر سر اینه..
رحیم بی حوصله گفت:بسه مادر من... بسه... تموم کن این کینه و نفرت رو... اصلا من خودم پیگیر ماجرای اون شب شدم... سر کینه و دشمنی آقاش بوده... ولی تو هزار بار تو گوش من خوندی و هی گفتی مشکل از خودش بوده،تو باعث شدی من دل بکنم ازش و فکر زن نو به سرم بزنه...
ادامه دارد...
۴۰۱
۱۷:۴۵