عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفتادوشش +من در عجبم شما چطور به گوشتون نرسیده! شایدم نخواستید به گوشتون برسه... الانم من حرفی نمیزنم، بعدا من میشم آدم بده، اما بهتره قبلش یکی بیارین عروستون رو ببینه..... ستاره به تندی گفت:از سر حسادت این حرف ها رو میزنی... ناراحتی از اینکه رحیم یه دختر همه چیز تموم رو عقد کرده... خیلی خوشحال نشو، اختلاف رحیم و سحر خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو بکنی حل میشه، تو به فکر خودت باش که باید تا ابد گوشه ی این خونه بپوسی.... بی جواب گذاشتمش و رفتم تو آشپزخونه، اما این رو خوب میدونستم که دیر یا زود دست سحر رو میشه، اینطور که معلوم بود نتونسته بود جلوی رحیم نقش بازی کنه... صبر و طاقتم برای رو شدن دست سحر داشت به سر می‌رسید که درست سه روز بعد عروسی،وسط روز، وقتی داشتم درخت های حیاط رو آب میدادم در خونه به ضرب باز شد و رحیم با توپ پر وارد حیاط شد، سریع شیر آب رو بستم و شلنگ رو جمع کردم،رحیم با قدم های بلند به سمت سالن رفت و همزمان مادرش رو صدا زد... رحیم تازه وارد سالن شده بود که کسی با مشت به در کوبید... هول زده به سمت در رفتم، صدای گریه و التماس سحر رو شناختم... بدجنس نبودم، اما خوشحال بودم از دیدن حال و روزشون... در حیاط رو که باز کردم چشمم به صورت غرق اشک سحر افتاد،زیر گونه اش کبود بود و رنگ به صورت نداشت... با دیدن من گریه اش شدت گرفت، با دست پسم زد و دوید داخل... با تعجب در حیاط رو بستم و دنبالش راه افتادم، صدای رحیم کل حیاط رو گرفته بود:من این زن رو نمیخوام مادر... این زن حیله گر رو طلاقش میدم... برگرده ور دل مادرش تا یک دیگه گیرش بیاد و گولش بزنه.... ناخودآگاه لبخندی به لبم نشست،ستاره در تلاش بود رحیم رو آروم کنه،سحر هم عین ابر بهار گریه میکرد و مدام میگفت بیا بریم خونه تا این مشکل رو بین خودمون حل کنیم.. رحیم اما زده بود به سیم آخر، با حرص سحر رو هول داد سمت دیوار و صداش رو بالا برد:ساکت شو سحر. تو حتی از آفاق هم بدتری... میخواستی با حیله و نیرنگ من ساده رو گول بزنی! رحیم با حرص گفت:میدونی مادر این اوم عروسیه که میگفتی حجب و حیا از چشمش میریزه!هی آفاق رو کوبیدی که خیال کردی همه عین زن اولتن؟آفاق هرچی بود لااقل به من دروغ نگفت! سحر عین ابر بهار گریه میکرد،با گریه افتاد به پای رحیم و نالید:هرکاری میخوای بکن،اصلا برو با آفاق زندگی کن.. یا اصلا برو زن سوم بگیر... فقط من رو طلاق نده،میام همینجا کنار مادرت زندگی میکنم... اصلا هرچی تو بگی... فقط اسم طلاق رو نیار... رحیم با خشم پاش رو عقب کشید و گفت:خیال کردی! طلاقت میدم... فکر کردی میذارم اسم زنی عین تو ،تو شناسنامه ام باشه؟ ستاره خانم نگران گفت:تو رو خدا صداتون رو بیارید پایین... رحیم... مادر.. دشمن شادمون نکن... به خدا چشمتون کردن... صدای نعره ی رحیم چهار ستون بدنم رو لرزوند:چی میگی مادر؟ چی میگی؟ کدوم چشم؟ بهش شک کردم... اصلا مگه واسه آفاق ساره رو نیاوردی؟مگه راه و چاه رو بلد نیستی؟ یالا... برو همون رو بیار بالای سر این دختر... وگرنه به خدا قسم که طلاقش میدم.. همین امروز میبرمش میندازمش جلو در خونه ی آقاش... اصلا به عالم و آدم میگم با هزار جور دوز و کلک به عقدم درش آوردن... یالا... اینو گفت و با قدم های بلند به سمت در اومد، تا خواستم به خودم بیام و از اونجا دور بشم رحیم در سالن رو کامل باز کرد و چشم تو چشم شد باهام... پوزخندی زدم و نگاهش کردم... سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:از اول میدونستی ،مگه نه؟ با صدای آرومی گفتم:همون اولم بهت گفتم! تو نخواستی به حرفم گوش بدی... خیال کردی از سر حسادت میخوام بین شما رو خراب کنم... رحیم کلافه از کنارم رد شد و از خونه بیرون زد، صدای گریه ی سحر اما هنوز به گوش می‌رسید و عجیب بود که ستاره خانم ساکت بود... سرکی تو سالن کشیدم. ستاره خانم با غصه گوشه ای نشسته بود و دست دور زانوش حلقه کرده بود و خیره بود به یک نقطه... سحر چهار دست و پا بهش نزدیک شد و با گریه گفت:مادرجون... تو رو خدا... کمکم کنید... به خدا داداش هام بفهمن بلوا میشه... فقط زندگی من نیست.. زندگی خیلی ها این وسط خراب میشه... ستاره خانم بی جون دامنش رو از دست سحر کشید بیرون و با صدای خفه ای گفت:چه کردی؟ چیکار کردی با زندگیت؟ جواب رحیم رو چی بدم؟ چطور ازت دفاع کنم؟ گریه ی سحر شدت گرفت، ستاره خانم کلافه گفت:حرف بزن... و؟ چیکار میخواستی بکنی؟ای خدا با این عروس آوردنم...اون از آفاق ،اینم از تو...چرا ساکتی؟اگر مجبور شدم ساره رو بیارم،بعدش میخوای چیکار کنی؟ سحر هق هق کنان گفت:تو رو خدا کمکم کنید، شما هم جای مادر من... کلفتیتون رو میکنم... اصلا رحیم نگاه نندازه تو صورتم... فقط نذارید این خبر از چهار دیواری این خونه بیرون بره... ادامه دارد.....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوهفت


انقدر گریه هاش سوزناک بود که دلم واسش سوخت، با خودم گفتم لابد این دخترم یکی عین من..
با قدم های کوتاه به سمت آشپزخونه رفتم، اما حواسم بود که چند دقیقه بعد سحر با سری پایین و شونه هایی افتاده از سالن بیرون زد، چادرش رو تا روی صورتش پایین کشید و با قدم های سست از خونه بیرون زد...
تا شب نه خبری از رحیم شد نه خبری از سحر، ستاره خانم هم ماجرای دعوای رحیم و سحر رو واسه هیچکس نگفته بود، خودشم انقدر تو فکر بود که مدام شوهرش و ریحون بهش پیله میکردن که چرا حرف نمیزنی و تو خودتی... اما بازم زبون باز نکرد تا بگه چی شده....
تازه برای خوابیدن به اتاقم رفته بودم که صدای باز و بسته شدن در حیاط به گوشم رسید، طولی نکشید که صدای بلند رحیم باعث شد سریع از جا بلند شم و چارقدی روی سرم بندازم و بیرون برم...
ستاره خانم هول زده بیرون دوید،جلوی رحیم ایستاد و با صدای آرومی گفت:دردت به سرم،داد نزن... تو رو به خدا بلوا به پا نکن....
کمی دورتر از رحیم سحر با چادر مشکی ایستاده بود و هق هق گریه اش دل هرکسی رو به درد میاورد...
پدر رحیم با تعجب گفت:چی شده؟ چه خبره اینجا؟
ستاره خانم رو به رحیم گفت:بریم تو... اینجا سر و صدا نکن ننه... نذار دشمن شاد بشیم...
منظورش از دشمن من بودم! کل اون روز هربار باهاش تنها شده بودم هزار جور حرف بهم زده بود، میگفت خیال نکن رحیم زن دسته ی گلش رو طلاق میده و برمیگرده پیش تو! میگفت من هرکاری میکنم تا اینا برگردن پیش هم،میدونم تولم کاری کردی تا زندگیشون از هم بپاشه! سرش رو کرده بود زیر برف و نمی‌خواست باور کنه که سحر چه کرده! یعنی به بهای خراب کردن زندگی من حاضر بود حتی با سحری که مشخص بود کاسه ای زیر نیم کاسه داره هم همدست بشه!
ستاره خانم به هر زور و ضربی بود همه رو برد تو سالن و بعدم تشری به من زد تا چایی ببرم براشون...
تندی رفتم سماور رو روشن کردم و فالگوش ایستادم...
انگار پدر رحیم همه چیز رو فهمیده بود، چون با صدایی گرفته گفت:ای خدا... چه گناهی کردم که این شده عاقب بچه ام...
صدای ریز هق هق سحر هم میومد.. رحیم با جدیت گفت:به هرحال شک به دل من افتاده، تا ساره نیاد، محاله باهاش برم زیر یک سقف...
ستاره خانم با ملایمت گفت:میفهمی چی میگی رحیم؟جواب مردم رو چی بدم؟ میدونی حرفش اگر دهن به دهن بچرخه چی میشه؟
رحیم حق به جانب گفت:چطور موقع آفاق بد نبود!به این دختر رسید زشت و بده؟ بذار خیالت رو راحت کنم مادر! تا نیاد ،حتی اگر بمیرمم باهاش زندگی نمیکنم... یک کلام... طلاقش میدم و خلاص‌‌...
گریه ی سحر شدت گرفت، ریحون به سمتش رفت و مشغول دلداری دادنش شد... دلم واسه خودم سوخت... چقدر بعد عروسی تنها و بی پناه بودم... در واقع اگر فرامرز و حمایت هاش نبود من خیلی وقت بود جایی تو اون خونه نداشتم...
حرف زدن ستاره خانم و شوهرش هیچ فایده ای نداشت، رحیم میگفت یا ساره بیارید ،یا خودم دستش رو میگیرم و میبرمش شهر...
ستاره خانم گریه میکرد و باعث و بانی اون اتفاقات رو ناسزا میداد...میگفت باید یکی رو بیارم خونه رو نگاه کنه... اصلا نمی‌خواست قبول کنه عروسی که خودش انتخاب کرده خوب نیست..
ساعت نزدیک دوازده شب بود که بالاخره رحیم تونست با پافشاری حرفش رو به کرسی بنشونه... وقتی از جا بلند شد و گفت میبرمش شهر..
ستاره خانم ترسیده جلو رفت و با گریه گفت:خیلی خب.. باشه... میرم ساره رو میارم.... اونوقت شرمندگیش واسه تو میمونه....
بعدم با شک و ترديد به سحری که صداش در نمیومد نگاه کرد و با حالی خراب رو به ریحون گفت:برو دنبال ساره... بگو آب دستته بذار زمین بیا اینجا...حرفمون دوباره میفته سر زبون پیر و جوون این ده...رحیم مردم چی میگن؟ میگن معلوم نیست رحیم چیکار کرده که هر زنی گیرش میاد یه عیب و ایرادی داره!
رحیم بی توجه به خواهش و التماس های مادرش با اخم هایی درهم گفت:حرفم دو تا نمیشه مادر...
با اشاره ی ستاره خانم ریحون به سرعت از خونه بیرون رفت، منم تندی رفتم تو آشپزخونه و چند تا استکان چایی ریختم و به سمت سالن رفتم...
همینکه وارد سالن شدم ستاره خانم به تندی گفت:تو اینجا چی میخوای؟ کی بهت گفت بیای تو؟
مات و مبهوت نگاهی به رحیم انداختم،رحیم از جا بلند شد.سینی چایی رو از دستم گرفت و گفت:از یکی دیگه دلت پره نمیخواد سر آفاق خالی کنی...خودت بهش گفتی چایی بیاره،حالا میگی چرا اومدی؟
ستاره خانم دندون هاش رو بهم فشرد و گفت:هرچی بدبختی میکشیم زیر سر همینه، به خدا که فردا روز معلوم میشه این اتفاقات هم زیر سر اینه..
رحیم بی حوصله گفت:بسه مادر من... بسه... تموم کن این کینه و نفرت رو... اصلا من خودم پیگیر ماجرای اون شب شدم... سر کینه و دشمنی آقاش بوده... ولی تو هزار بار تو گوش من خوندی و هی گفتی مشکل از خودش بوده،تو باعث شدی من دل بکنم ازش و فکر زن نو به سرم بزنه...


ادامه دارد...
undefined۱۶

۴۰۱

۱۷:۴۵