#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوشش
+من در عجبم شما چطور به گوشتون نرسیده! شایدم نخواستید به گوشتون برسه... الانم من حرفی نمیزنم، بعدا من میشم آدم بده، اما بهتره قبلش یکی بیارین عروستون رو ببینه.....
ستاره به تندی گفت:از سر حسادت این حرف ها رو میزنی... ناراحتی از اینکه رحیم یه دختر همه چیز تموم رو عقد کرده... خیلی خوشحال نشو، اختلاف رحیم و سحر خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو بکنی حل میشه، تو به فکر خودت باش که باید تا ابد گوشه ی این خونه بپوسی....
بی جواب گذاشتمش و رفتم تو آشپزخونه، اما این رو خوب میدونستم که دیر یا زود دست سحر رو میشه، اینطور که معلوم بود نتونسته بود جلوی رحیم نقش بازی کنه...
صبر و طاقتم برای رو شدن دست سحر داشت به سر میرسید که درست سه روز بعد عروسی،وسط روز، وقتی داشتم درخت های حیاط رو آب میدادم در خونه به ضرب باز شد و رحیم با توپ پر وارد حیاط شد، سریع شیر آب رو بستم و شلنگ رو جمع کردم،رحیم با قدم های بلند به سمت سالن رفت و همزمان مادرش رو صدا زد...
رحیم تازه وارد سالن شده بود که کسی با مشت به در کوبید... هول زده به سمت در رفتم، صدای گریه و التماس سحر رو شناختم... بدجنس نبودم، اما خوشحال بودم از دیدن حال و روزشون...
در حیاط رو که باز کردم چشمم به صورت غرق اشک سحر افتاد،زیر گونه اش کبود بود و رنگ به صورت نداشت...
با دیدن من گریه اش شدت گرفت، با دست پسم زد و دوید داخل...
با تعجب در حیاط رو بستم و دنبالش راه افتادم، صدای رحیم کل حیاط رو گرفته بود:من این زن رو نمیخوام مادر... این زن حیله گر رو طلاقش میدم... برگرده ور دل مادرش تا یک دیگه گیرش بیاد و گولش بزنه....
ناخودآگاه لبخندی به لبم نشست،ستاره در تلاش بود رحیم رو آروم کنه،سحر هم عین ابر بهار گریه میکرد و مدام میگفت بیا بریم خونه تا این مشکل رو بین خودمون حل کنیم..
رحیم اما زده بود به سیم آخر، با حرص سحر رو هول داد سمت دیوار و صداش رو بالا برد:ساکت شو سحر. تو حتی از آفاق هم بدتری... میخواستی با حیله و نیرنگ من ساده رو گول بزنی!
رحیم با حرص گفت:میدونی مادر این اوم عروسیه که میگفتی حجب و حیا از چشمش میریزه!هی آفاق رو کوبیدی که خیال کردی همه عین زن اولتن؟آفاق هرچی بود لااقل به من دروغ نگفت!
سحر عین ابر بهار گریه میکرد،با گریه افتاد به پای رحیم و نالید:هرکاری میخوای بکن،اصلا برو با آفاق زندگی کن.. یا اصلا برو زن سوم بگیر... فقط من رو طلاق نده،میام همینجا کنار مادرت زندگی میکنم... اصلا هرچی تو بگی... فقط اسم طلاق رو نیار...
رحیم با خشم پاش رو عقب کشید و گفت:خیال کردی! طلاقت میدم... فکر کردی میذارم اسم زنی عین تو ،تو شناسنامه ام باشه؟
ستاره خانم نگران گفت:تو رو خدا صداتون رو بیارید پایین... رحیم... مادر.. دشمن شادمون نکن... به خدا چشمتون کردن...
صدای نعره ی رحیم چهار ستون بدنم رو لرزوند:چی میگی مادر؟ چی میگی؟ کدوم چشم؟
بهش شک کردم... اصلا مگه واسه آفاق ساره رو نیاوردی؟مگه راه و چاه رو بلد نیستی؟ یالا... برو همون رو بیار بالای سر این دختر... وگرنه به خدا قسم که طلاقش میدم.. همین امروز میبرمش میندازمش جلو در خونه ی آقاش... اصلا به عالم و آدم میگم با هزار جور دوز و کلک به عقدم درش آوردن... یالا...
اینو گفت و با قدم های بلند به سمت در اومد، تا خواستم به خودم بیام و از اونجا دور بشم رحیم در سالن رو کامل باز کرد و چشم تو چشم شد باهام...
پوزخندی زدم و نگاهش کردم...
سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:از اول میدونستی ،مگه نه؟
با صدای آرومی گفتم:همون اولم بهت گفتم! تو نخواستی به حرفم گوش بدی... خیال کردی از سر حسادت میخوام بین شما رو خراب کنم...
رحیم کلافه از کنارم رد شد و از خونه بیرون زد، صدای گریه ی سحر اما هنوز به گوش میرسید و عجیب بود که ستاره خانم ساکت بود...
سرکی تو سالن کشیدم. ستاره خانم با غصه گوشه ای نشسته بود و دست دور زانوش حلقه کرده بود و خیره بود به یک نقطه...
سحر چهار دست و پا بهش نزدیک شد و با گریه گفت:مادرجون... تو رو خدا... کمکم کنید... به خدا داداش هام بفهمن بلوا میشه... فقط زندگی من نیست..
زندگی خیلی ها این وسط خراب میشه...
ستاره خانم بی جون دامنش رو از دست سحر کشید بیرون و با صدای خفه ای گفت:چه کردی؟ چیکار کردی با زندگیت؟ جواب رحیم رو چی بدم؟ چطور ازت دفاع کنم؟
گریه ی سحر شدت گرفت، ستاره خانم کلافه گفت:حرف بزن... و؟ چیکار میخواستی بکنی؟ای خدا با این عروس آوردنم...اون از آفاق ،اینم از تو...چرا ساکتی؟اگر مجبور شدم ساره رو بیارم،بعدش میخوای چیکار کنی؟
سحر هق هق کنان گفت:تو رو خدا کمکم کنید، شما هم جای مادر من... کلفتیتون رو میکنم... اصلا رحیم نگاه نندازه تو صورتم... فقط نذارید این خبر از چهار دیواری این خونه بیرون بره...
ادامه دارد.....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوشش
+من در عجبم شما چطور به گوشتون نرسیده! شایدم نخواستید به گوشتون برسه... الانم من حرفی نمیزنم، بعدا من میشم آدم بده، اما بهتره قبلش یکی بیارین عروستون رو ببینه.....
ستاره به تندی گفت:از سر حسادت این حرف ها رو میزنی... ناراحتی از اینکه رحیم یه دختر همه چیز تموم رو عقد کرده... خیلی خوشحال نشو، اختلاف رحیم و سحر خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو بکنی حل میشه، تو به فکر خودت باش که باید تا ابد گوشه ی این خونه بپوسی....
بی جواب گذاشتمش و رفتم تو آشپزخونه، اما این رو خوب میدونستم که دیر یا زود دست سحر رو میشه، اینطور که معلوم بود نتونسته بود جلوی رحیم نقش بازی کنه...
صبر و طاقتم برای رو شدن دست سحر داشت به سر میرسید که درست سه روز بعد عروسی،وسط روز، وقتی داشتم درخت های حیاط رو آب میدادم در خونه به ضرب باز شد و رحیم با توپ پر وارد حیاط شد، سریع شیر آب رو بستم و شلنگ رو جمع کردم،رحیم با قدم های بلند به سمت سالن رفت و همزمان مادرش رو صدا زد...
رحیم تازه وارد سالن شده بود که کسی با مشت به در کوبید... هول زده به سمت در رفتم، صدای گریه و التماس سحر رو شناختم... بدجنس نبودم، اما خوشحال بودم از دیدن حال و روزشون...
در حیاط رو که باز کردم چشمم به صورت غرق اشک سحر افتاد،زیر گونه اش کبود بود و رنگ به صورت نداشت...
با دیدن من گریه اش شدت گرفت، با دست پسم زد و دوید داخل...
با تعجب در حیاط رو بستم و دنبالش راه افتادم، صدای رحیم کل حیاط رو گرفته بود:من این زن رو نمیخوام مادر... این زن حیله گر رو طلاقش میدم... برگرده ور دل مادرش تا یک دیگه گیرش بیاد و گولش بزنه....
ناخودآگاه لبخندی به لبم نشست،ستاره در تلاش بود رحیم رو آروم کنه،سحر هم عین ابر بهار گریه میکرد و مدام میگفت بیا بریم خونه تا این مشکل رو بین خودمون حل کنیم..
رحیم اما زده بود به سیم آخر، با حرص سحر رو هول داد سمت دیوار و صداش رو بالا برد:ساکت شو سحر. تو حتی از آفاق هم بدتری... میخواستی با حیله و نیرنگ من ساده رو گول بزنی!
رحیم با حرص گفت:میدونی مادر این اوم عروسیه که میگفتی حجب و حیا از چشمش میریزه!هی آفاق رو کوبیدی که خیال کردی همه عین زن اولتن؟آفاق هرچی بود لااقل به من دروغ نگفت!
سحر عین ابر بهار گریه میکرد،با گریه افتاد به پای رحیم و نالید:هرکاری میخوای بکن،اصلا برو با آفاق زندگی کن.. یا اصلا برو زن سوم بگیر... فقط من رو طلاق نده،میام همینجا کنار مادرت زندگی میکنم... اصلا هرچی تو بگی... فقط اسم طلاق رو نیار...
رحیم با خشم پاش رو عقب کشید و گفت:خیال کردی! طلاقت میدم... فکر کردی میذارم اسم زنی عین تو ،تو شناسنامه ام باشه؟
ستاره خانم نگران گفت:تو رو خدا صداتون رو بیارید پایین... رحیم... مادر.. دشمن شادمون نکن... به خدا چشمتون کردن...
صدای نعره ی رحیم چهار ستون بدنم رو لرزوند:چی میگی مادر؟ چی میگی؟ کدوم چشم؟
بهش شک کردم... اصلا مگه واسه آفاق ساره رو نیاوردی؟مگه راه و چاه رو بلد نیستی؟ یالا... برو همون رو بیار بالای سر این دختر... وگرنه به خدا قسم که طلاقش میدم.. همین امروز میبرمش میندازمش جلو در خونه ی آقاش... اصلا به عالم و آدم میگم با هزار جور دوز و کلک به عقدم درش آوردن... یالا...
اینو گفت و با قدم های بلند به سمت در اومد، تا خواستم به خودم بیام و از اونجا دور بشم رحیم در سالن رو کامل باز کرد و چشم تو چشم شد باهام...
پوزخندی زدم و نگاهش کردم...
سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:از اول میدونستی ،مگه نه؟
با صدای آرومی گفتم:همون اولم بهت گفتم! تو نخواستی به حرفم گوش بدی... خیال کردی از سر حسادت میخوام بین شما رو خراب کنم...
رحیم کلافه از کنارم رد شد و از خونه بیرون زد، صدای گریه ی سحر اما هنوز به گوش میرسید و عجیب بود که ستاره خانم ساکت بود...
سرکی تو سالن کشیدم. ستاره خانم با غصه گوشه ای نشسته بود و دست دور زانوش حلقه کرده بود و خیره بود به یک نقطه...
سحر چهار دست و پا بهش نزدیک شد و با گریه گفت:مادرجون... تو رو خدا... کمکم کنید... به خدا داداش هام بفهمن بلوا میشه... فقط زندگی من نیست..
زندگی خیلی ها این وسط خراب میشه...
ستاره خانم بی جون دامنش رو از دست سحر کشید بیرون و با صدای خفه ای گفت:چه کردی؟ چیکار کردی با زندگیت؟ جواب رحیم رو چی بدم؟ چطور ازت دفاع کنم؟
گریه ی سحر شدت گرفت، ستاره خانم کلافه گفت:حرف بزن... و؟ چیکار میخواستی بکنی؟ای خدا با این عروس آوردنم...اون از آفاق ،اینم از تو...چرا ساکتی؟اگر مجبور شدم ساره رو بیارم،بعدش میخوای چیکار کنی؟
سحر هق هق کنان گفت:تو رو خدا کمکم کنید، شما هم جای مادر من... کلفتیتون رو میکنم... اصلا رحیم نگاه نندازه تو صورتم... فقط نذارید این خبر از چهار دیواری این خونه بیرون بره...
ادامه دارد.....
۳۸۴
۹:۵۴