عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفتادوپنج سحر تو اون لباس سفید با اون آرایش قشنگش عین ماه شده بود و رحیم حتی لحظه ای چشم نمی‌گرفت از عروس قشنگش... دلم پرغصه بود... ساعت از دوازده شب گذشته بود وقتی پدر رحیم عروس و داماد رو دست به دست هم داد و جلوی چشم های خیس از اشک من راهی خونه ی خودشون کرد... چند تا از فامیل های نزدیک رحیم و سحر هم همراهشون به سمت خونه اشون رفتند... دل تو دلم نبود تا ببینم اون شب چه اتفاقی میفته، ...اما یک ساعت بعد ستاره و ریحون برگشتن خونه،تازه از دستشویی برگشته بودم که دیدمشون ستاره با دیدنم اخمی کرد و گفت:کل مراسم داشتم به سوال مردم در باره ی نبودن تو جواب میدادم،چی ازت کم میشد اگر دو دقیقه میومدی بین جمعیت؟ بی توجه به حرف هاش گفتم:نموندید ؟ ستاره خانم با طعنه گفت:ماشالله به عروسم،انقدر با حجب و حیاس که من قد چشم هام بهش اعتماد دارم... پوزخندی زدم و گفتم:اعتماد زیادی کار دستتون میده ستاره خانم! فکر نکنم حرفهایی که پشت عروستون باشه به گوشتون نخورده باشه! من اگر جای شما بودم به این راحتی ولشون نمیکردم لااقل بعد این همه دادادر دودور راه انداختن،یهو دیدید غفلت کردید و یه کلاه گشاد رفت سرتون.... ستاره خانم با غرور گفت:همه رو عین خودت نبین! ماشالله بهش، از چهره ی این دختر حجب و حیا میریزه، توام از سر حسادت داری این حرف ها رو میزنی... با حرص به سمت اتاقم رفتم،خواب به چشمم نمیومد، همش گوش به زنگ بودم و منتظر بودم ببینم خبری از رحیم و سحر میشه یا نه..اما صبح شد و خبری نشد، انگار وسط شعله های آتیش بودم... صدای اذان صبح تازه بلند شده بود وقتی در حیاط باز و بسته شد.... بیدار بودم، اصلا خواب به چشمم نیومده بود، سراسیمه از جا بلند شدم و از اتاق بیرون زدم.. حدسم درست بود،رحیم بود... با حالی غریب روی تخت آهنی نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود... هیجان زده از اتاق بیرون زدم... با شنیدن صدای پام رحیم سرش رو بالا گرفت، با دیدن من اخمی کرد و سرش رو پایین انداخت... نیشخندی زدم و گفتم:چه خبر آقای داماد؟ چرا اولین صبح عروسیت اومدی اینجا؟ رو برگردوند ازم و جوابم رو نداد، شک نداشتم یه خبری هست.. نشستم و سرخوش گفتم:چی شده؟کشتی هات غرق شده آقای داماد؟ با صدای ضعیفی گفت:سر به سرم نذار افاق،هیچ حوصله ندارم.... نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم، شک نداشتم اتفاقی افتاده که رحیم این ساعت روز اومده اینجا... یک ساعتی بعد وقتی ستاره خانم از اتاق بیرون زد و رحیم رو روی تخت دید،هراسون سیلی به صورتش زد و جلو رفت...از عمد رفته بودم تو آشپزخونه تا صداشون به گوشم برسه.. ستاره خانم هول زده گفت:رحیم ننه، تو اینجا چیکار میکنی؟ کی اومدی؟ تا دم در رفتم و گوشم رو تیز کردم. رحیم با صدای خفه ای گفت:سر به سرم نذار ننه حوصله ندارم... +چی شده؟چرا حرف نمیزنی؟ سحر کجاست؟دعواتون شده؟ زن بیچاره رو تنها گذاشتی اومدی اینجا چیکار؟ چرا لال شدی؟کی اومدی؟ رحیم با صدای گرفته ای گفت:ساعت سه صبح از خونه زدم بیرون، این اطراف پرسه زدم... موقع نماز صبح که شد ترسیدم کسی من رو تو کوچه ببینه... واسه همین اومدم خونه... ستاره خانم وحشت زده گفت:یعنی چی ؟مگه همچین چیزی میشه؟ زن بیچاره رو تنها گذاشتی تو خونه، اومدی اینجا نشستی واسه چی ؟ رحیم کلافه گفت:ننه راه و چاه نشون من میدی؟ مگه جوون چهارده ساله ام؟فکر کردی حرف نزدم؟ این زن یه مشکلی داشت، چیکار میکردم؟ زدم بیرون بلکه سر عقل بیاد... گفتم میرم پیش آفاق... خواستم خیر سرم تهدیدش کنم... گفت برو، اصلا اون زن اوله،امشب دلش میسوزه پشت من آه میکشه... کدوم زن عاقلی همچین حرفی میزنه؟ببین منو به چه وضعی انداختی ننه! گرفتارم کردی... آفاق کم بود، حالا باید با این زنم سر و کله بزنم... ای وای به من با این زن گرفتنم... ستاره خانم مشغول دلداری دادن رحیم شد، بعدم با اطمینان گفت:بلند شو بریم، خودم میام با سحر حرف میزنم ... رحیم کلافه بود... ستاره خانم به تندی گفت:یالا بلند شو... خودم درستش میکنم. آخرش انقدر ستاره خانم گفت و گفت تا بالاخره رحیم رو مجبور کرد باهم برن خونه اش... دیگه شک نداشتم که مشکلی هست میخواد... دو ساعت بعد ستاره خانم تنها برگشت خونه، حسابی اخم هاش تو هم بود و مدام زیر لب غر میزد، تا چشمش به من افتاد سریع اخمش رو باز کرد و با غرور رو گرفت ازم،حدس میزدم نتونسته کاری از پیش ببره. با طعنه گفتم:چه خبره ستاره خانم، کی عروس نو رو پاگشا میکنید ؟ نگاه تندی بهم انداخت و گفت:لازم نکرده تو این کارها دخالت کنی،سرت تو کار خودت باشه. نیشخندی زدم و گفتم:بهتره یکم چشم هاتون رو باز کنید، عروس نو بدجور حقتون رو میذاره کف دستتون.از من گفتن بود. سبد ظرف های شسته شده رو برداشتم و از جا بلند شدم، ستاره خانم با تردید گفت:از سر حسادت این حرف ها رو میزنی یا چیزی به گوشت رسیده؟ ادامه دارد... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوشش


+من در عجبم شما چطور به گوشتون نرسیده! شایدم نخواستید به گوشتون برسه... الانم من حرفی نمیزنم، بعدا من میشم آدم بده، اما بهتره قبلش یکی بیارین عروستون رو ببینه.....
ستاره به تندی گفت:از سر حسادت این حرف ها رو میزنی... ناراحتی از اینکه رحیم یه دختر همه چیز تموم رو عقد کرده... خیلی خوشحال نشو، اختلاف رحیم و سحر خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو بکنی حل میشه، تو به فکر خودت باش که باید تا ابد گوشه ی این خونه بپوسی....
بی جواب گذاشتمش و رفتم تو آشپزخونه، اما این رو خوب میدونستم که دیر یا زود دست سحر رو میشه، اینطور که معلوم بود نتونسته بود جلوی رحیم نقش بازی کنه...
صبر و طاقتم برای رو شدن دست سحر داشت به سر می‌رسید که درست سه روز بعد عروسی،وسط روز، وقتی داشتم درخت های حیاط رو آب میدادم در خونه به ضرب باز شد و رحیم با توپ پر وارد حیاط شد، سریع شیر آب رو بستم و شلنگ رو جمع کردم،رحیم با قدم های بلند به سمت سالن رفت و همزمان مادرش رو صدا زد...
رحیم تازه وارد سالن شده بود که کسی با مشت به در کوبید... هول زده به سمت در رفتم، صدای گریه و التماس سحر رو شناختم... بدجنس نبودم، اما خوشحال بودم از دیدن حال و روزشون...
در حیاط رو که باز کردم چشمم به صورت غرق اشک سحر افتاد،زیر گونه اش کبود بود و رنگ به صورت نداشت...
با دیدن من گریه اش شدت گرفت، با دست پسم زد و دوید داخل...
با تعجب در حیاط رو بستم و دنبالش راه افتادم، صدای رحیم کل حیاط رو گرفته بود:من این زن رو نمیخوام مادر... این زن حیله گر رو طلاقش میدم... برگرده ور دل مادرش تا یک دیگه گیرش بیاد و گولش بزنه....
ناخودآگاه لبخندی به لبم نشست،ستاره در تلاش بود رحیم رو آروم کنه،سحر هم عین ابر بهار گریه میکرد و مدام میگفت بیا بریم خونه تا این مشکل رو بین خودمون حل کنیم..
رحیم اما زده بود به سیم آخر، با حرص سحر رو هول داد سمت دیوار و صداش رو بالا برد:ساکت شو سحر. تو حتی از آفاق هم بدتری... میخواستی با حیله و نیرنگ من ساده رو گول بزنی!
رحیم با حرص گفت:میدونی مادر این اوم عروسیه که میگفتی حجب و حیا از چشمش میریزه!هی آفاق رو کوبیدی که خیال کردی همه عین زن اولتن؟آفاق هرچی بود لااقل به من دروغ نگفت!
سحر عین ابر بهار گریه میکرد،با گریه افتاد به پای رحیم و نالید:هرکاری میخوای بکن،اصلا برو با آفاق زندگی کن.. یا اصلا برو زن سوم بگیر... فقط من رو طلاق نده،میام همینجا کنار مادرت زندگی میکنم... اصلا هرچی تو بگی... فقط اسم طلاق رو نیار...
رحیم با خشم پاش رو عقب کشید و گفت:خیال کردی! طلاقت میدم... فکر کردی میذارم اسم زنی عین تو ،تو شناسنامه ام باشه؟
ستاره خانم نگران گفت:تو رو خدا صداتون رو بیارید پایین... رحیم... مادر.. دشمن شادمون نکن... به خدا چشمتون کردن...
صدای نعره ی رحیم چهار ستون بدنم رو لرزوند:چی میگی مادر؟ چی میگی؟ کدوم چشم؟
بهش شک کردم... اصلا مگه واسه آفاق ساره رو نیاوردی؟مگه راه و چاه رو بلد نیستی؟ یالا... برو همون رو بیار بالای سر این دختر... وگرنه به خدا قسم که طلاقش میدم.. همین امروز میبرمش میندازمش جلو در خونه ی آقاش... اصلا به عالم و آدم میگم با هزار جور دوز و کلک به عقدم درش آوردن... یالا...
اینو گفت و با قدم های بلند به سمت در اومد، تا خواستم به خودم بیام و از اونجا دور بشم رحیم در سالن رو کامل باز کرد و چشم تو چشم شد باهام...
پوزخندی زدم و نگاهش کردم...
سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:از اول میدونستی ،مگه نه؟
با صدای آرومی گفتم:همون اولم بهت گفتم! تو نخواستی به حرفم گوش بدی... خیال کردی از سر حسادت میخوام بین شما رو خراب کنم...
رحیم کلافه از کنارم رد شد و از خونه بیرون زد، صدای گریه ی سحر اما هنوز به گوش می‌رسید و عجیب بود که ستاره خانم ساکت بود...
سرکی تو سالن کشیدم. ستاره خانم با غصه گوشه ای نشسته بود و دست دور زانوش حلقه کرده بود و خیره بود به یک نقطه...
سحر چهار دست و پا بهش نزدیک شد و با گریه گفت:مادرجون... تو رو خدا... کمکم کنید... به خدا داداش هام بفهمن بلوا میشه... فقط زندگی من نیست..
زندگی خیلی ها این وسط خراب میشه...
ستاره خانم بی جون دامنش رو از دست سحر کشید بیرون و با صدای خفه ای گفت:چه کردی؟ چیکار کردی با زندگیت؟ جواب رحیم رو چی بدم؟ چطور ازت دفاع کنم؟
گریه ی سحر شدت گرفت، ستاره خانم کلافه گفت:حرف بزن... و؟ چیکار میخواستی بکنی؟ای خدا با این عروس آوردنم...اون از آفاق ،اینم از تو...چرا ساکتی؟اگر مجبور شدم ساره رو بیارم،بعدش میخوای چیکار کنی؟
سحر هق هق کنان گفت:تو رو خدا کمکم کنید، شما هم جای مادر من... کلفتیتون رو میکنم... اصلا رحیم نگاه نندازه تو صورتم... فقط نذارید این خبر از چهار دیواری این خونه بیرون بره...


ادامه دارد.....


undefined۱۹

۳۸۴

۹:۵۴