#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوپنج
سحر تو اون لباس سفید با اون آرایش قشنگش عین ماه شده بود و رحیم حتی لحظه ای چشم نمیگرفت از عروس قشنگش... دلم پرغصه بود...
ساعت از دوازده شب گذشته بود وقتی پدر رحیم عروس و داماد رو دست به دست هم داد و جلوی چشم های خیس از اشک من راهی خونه ی خودشون کرد...
چند تا از فامیل های نزدیک رحیم و سحر هم همراهشون به سمت خونه اشون رفتند... دل تو دلم نبود تا ببینم اون شب چه اتفاقی میفته، ...اما یک ساعت بعد ستاره و ریحون برگشتن خونه،تازه از دستشویی برگشته بودم که دیدمشون
ستاره با دیدنم اخمی کرد و گفت:کل مراسم داشتم به سوال مردم در باره ی نبودن تو جواب میدادم،چی ازت کم میشد اگر دو دقیقه میومدی بین جمعیت؟
بی توجه به حرف هاش گفتم:نموندید ؟
ستاره خانم با طعنه گفت:ماشالله به عروسم،انقدر با حجب و حیاس که من قد چشم هام بهش اعتماد دارم...
پوزخندی زدم و گفتم:اعتماد زیادی کار دستتون میده ستاره خانم! فکر نکنم حرفهایی که پشت عروستون باشه به گوشتون نخورده باشه! من اگر جای شما بودم به این راحتی ولشون نمیکردم لااقل بعد این همه دادادر دودور راه انداختن،یهو دیدید غفلت کردید و یه کلاه گشاد رفت سرتون....
ستاره خانم با غرور گفت:همه رو عین خودت نبین! ماشالله بهش، از چهره ی این دختر حجب و حیا میریزه، توام از سر حسادت داری این حرف ها رو میزنی...
با حرص به سمت اتاقم رفتم،خواب به چشمم نمیومد، همش گوش به زنگ بودم و منتظر بودم ببینم خبری از رحیم و سحر میشه یا نه..اما صبح شد و خبری نشد، انگار وسط شعله های آتیش بودم...
صدای اذان صبح تازه بلند شده بود وقتی در حیاط باز و بسته شد....
بیدار بودم، اصلا خواب به چشمم نیومده بود، سراسیمه از جا بلند شدم و از اتاق بیرون زدم..
حدسم درست بود،رحیم بود... با حالی غریب روی تخت آهنی نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود... هیجان زده از اتاق بیرون زدم...
با شنیدن صدای پام رحیم سرش رو بالا گرفت، با دیدن من اخمی کرد و سرش رو پایین انداخت...
نیشخندی زدم و گفتم:چه خبر آقای داماد؟ چرا اولین صبح عروسیت اومدی اینجا؟
رو برگردوند ازم و جوابم رو نداد، شک نداشتم یه خبری هست..
نشستم و سرخوش گفتم:چی شده؟کشتی هات غرق شده آقای داماد؟
با صدای ضعیفی گفت:سر به سرم نذار افاق،هیچ حوصله ندارم....
نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم، شک نداشتم اتفاقی افتاده که رحیم این ساعت روز اومده اینجا...
یک ساعتی بعد وقتی ستاره خانم از اتاق بیرون زد و رحیم رو روی تخت دید،هراسون سیلی به صورتش زد و جلو رفت...از عمد رفته بودم تو آشپزخونه تا صداشون به گوشم برسه..
ستاره خانم هول زده گفت:رحیم ننه، تو اینجا چیکار میکنی؟ کی اومدی؟
تا دم در رفتم و گوشم رو تیز کردم. رحیم با صدای خفه ای گفت:سر به سرم نذار ننه حوصله ندارم...
+چی شده؟چرا حرف نمیزنی؟ سحر کجاست؟دعواتون شده؟ زن بیچاره رو تنها گذاشتی اومدی اینجا چیکار؟ چرا لال شدی؟کی اومدی؟
رحیم با صدای گرفته ای گفت:ساعت سه صبح از خونه زدم بیرون، این اطراف پرسه زدم... موقع نماز صبح که شد ترسیدم کسی من رو تو کوچه ببینه... واسه همین اومدم خونه...
ستاره خانم وحشت زده گفت:یعنی چی ؟مگه همچین چیزی میشه؟ زن بیچاره رو تنها گذاشتی تو خونه، اومدی اینجا نشستی واسه چی ؟
رحیم کلافه گفت:ننه راه و چاه نشون من میدی؟ مگه جوون چهارده ساله ام؟فکر کردی حرف نزدم؟ این زن یه مشکلی داشت، چیکار میکردم؟ زدم بیرون بلکه سر عقل بیاد... گفتم میرم پیش آفاق... خواستم خیر سرم تهدیدش کنم... گفت برو، اصلا اون زن اوله،امشب دلش میسوزه پشت من آه میکشه... کدوم زن عاقلی همچین حرفی میزنه؟ببین منو به چه وضعی انداختی ننه! گرفتارم کردی... آفاق کم بود، حالا باید با این زنم سر و کله بزنم... ای وای به من با این زن گرفتنم...
ستاره خانم مشغول دلداری دادن رحیم شد، بعدم با اطمینان گفت:بلند شو بریم، خودم میام با سحر حرف میزنم ...
رحیم کلافه بود...
ستاره خانم به تندی گفت:یالا بلند شو... خودم درستش میکنم.
آخرش انقدر ستاره خانم گفت و گفت تا بالاخره رحیم رو مجبور کرد باهم برن خونه اش... دیگه شک نداشتم که مشکلی هست میخواد...
دو ساعت بعد ستاره خانم تنها برگشت خونه، حسابی اخم هاش تو هم بود و مدام زیر لب غر میزد، تا چشمش به من افتاد سریع اخمش رو باز کرد و با غرور رو گرفت ازم،حدس میزدم نتونسته کاری از پیش ببره.
با طعنه گفتم:چه خبره ستاره خانم، کی عروس نو رو پاگشا میکنید ؟
نگاه تندی بهم انداخت و گفت:لازم نکرده تو این کارها دخالت کنی،سرت تو کار خودت باشه.
نیشخندی زدم و گفتم:بهتره یکم چشم هاتون رو باز کنید، عروس نو بدجور حقتون رو میذاره کف دستتون.از من گفتن بود.
سبد ظرف های شسته شده رو برداشتم و از جا بلند شدم، ستاره خانم با تردید گفت:از سر حسادت این حرف ها رو میزنی یا چیزی به گوشت رسیده؟
ادامه دارد...
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوپنج
سحر تو اون لباس سفید با اون آرایش قشنگش عین ماه شده بود و رحیم حتی لحظه ای چشم نمیگرفت از عروس قشنگش... دلم پرغصه بود...
ساعت از دوازده شب گذشته بود وقتی پدر رحیم عروس و داماد رو دست به دست هم داد و جلوی چشم های خیس از اشک من راهی خونه ی خودشون کرد...
چند تا از فامیل های نزدیک رحیم و سحر هم همراهشون به سمت خونه اشون رفتند... دل تو دلم نبود تا ببینم اون شب چه اتفاقی میفته، ...اما یک ساعت بعد ستاره و ریحون برگشتن خونه،تازه از دستشویی برگشته بودم که دیدمشون
ستاره با دیدنم اخمی کرد و گفت:کل مراسم داشتم به سوال مردم در باره ی نبودن تو جواب میدادم،چی ازت کم میشد اگر دو دقیقه میومدی بین جمعیت؟
بی توجه به حرف هاش گفتم:نموندید ؟
ستاره خانم با طعنه گفت:ماشالله به عروسم،انقدر با حجب و حیاس که من قد چشم هام بهش اعتماد دارم...
پوزخندی زدم و گفتم:اعتماد زیادی کار دستتون میده ستاره خانم! فکر نکنم حرفهایی که پشت عروستون باشه به گوشتون نخورده باشه! من اگر جای شما بودم به این راحتی ولشون نمیکردم لااقل بعد این همه دادادر دودور راه انداختن،یهو دیدید غفلت کردید و یه کلاه گشاد رفت سرتون....
ستاره خانم با غرور گفت:همه رو عین خودت نبین! ماشالله بهش، از چهره ی این دختر حجب و حیا میریزه، توام از سر حسادت داری این حرف ها رو میزنی...
با حرص به سمت اتاقم رفتم،خواب به چشمم نمیومد، همش گوش به زنگ بودم و منتظر بودم ببینم خبری از رحیم و سحر میشه یا نه..اما صبح شد و خبری نشد، انگار وسط شعله های آتیش بودم...
صدای اذان صبح تازه بلند شده بود وقتی در حیاط باز و بسته شد....
بیدار بودم، اصلا خواب به چشمم نیومده بود، سراسیمه از جا بلند شدم و از اتاق بیرون زدم..
حدسم درست بود،رحیم بود... با حالی غریب روی تخت آهنی نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود... هیجان زده از اتاق بیرون زدم...
با شنیدن صدای پام رحیم سرش رو بالا گرفت، با دیدن من اخمی کرد و سرش رو پایین انداخت...
نیشخندی زدم و گفتم:چه خبر آقای داماد؟ چرا اولین صبح عروسیت اومدی اینجا؟
رو برگردوند ازم و جوابم رو نداد، شک نداشتم یه خبری هست..
نشستم و سرخوش گفتم:چی شده؟کشتی هات غرق شده آقای داماد؟
با صدای ضعیفی گفت:سر به سرم نذار افاق،هیچ حوصله ندارم....
نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم، شک نداشتم اتفاقی افتاده که رحیم این ساعت روز اومده اینجا...
یک ساعتی بعد وقتی ستاره خانم از اتاق بیرون زد و رحیم رو روی تخت دید،هراسون سیلی به صورتش زد و جلو رفت...از عمد رفته بودم تو آشپزخونه تا صداشون به گوشم برسه..
ستاره خانم هول زده گفت:رحیم ننه، تو اینجا چیکار میکنی؟ کی اومدی؟
تا دم در رفتم و گوشم رو تیز کردم. رحیم با صدای خفه ای گفت:سر به سرم نذار ننه حوصله ندارم...
+چی شده؟چرا حرف نمیزنی؟ سحر کجاست؟دعواتون شده؟ زن بیچاره رو تنها گذاشتی اومدی اینجا چیکار؟ چرا لال شدی؟کی اومدی؟
رحیم با صدای گرفته ای گفت:ساعت سه صبح از خونه زدم بیرون، این اطراف پرسه زدم... موقع نماز صبح که شد ترسیدم کسی من رو تو کوچه ببینه... واسه همین اومدم خونه...
ستاره خانم وحشت زده گفت:یعنی چی ؟مگه همچین چیزی میشه؟ زن بیچاره رو تنها گذاشتی تو خونه، اومدی اینجا نشستی واسه چی ؟
رحیم کلافه گفت:ننه راه و چاه نشون من میدی؟ مگه جوون چهارده ساله ام؟فکر کردی حرف نزدم؟ این زن یه مشکلی داشت، چیکار میکردم؟ زدم بیرون بلکه سر عقل بیاد... گفتم میرم پیش آفاق... خواستم خیر سرم تهدیدش کنم... گفت برو، اصلا اون زن اوله،امشب دلش میسوزه پشت من آه میکشه... کدوم زن عاقلی همچین حرفی میزنه؟ببین منو به چه وضعی انداختی ننه! گرفتارم کردی... آفاق کم بود، حالا باید با این زنم سر و کله بزنم... ای وای به من با این زن گرفتنم...
ستاره خانم مشغول دلداری دادن رحیم شد، بعدم با اطمینان گفت:بلند شو بریم، خودم میام با سحر حرف میزنم ...
رحیم کلافه بود...
ستاره خانم به تندی گفت:یالا بلند شو... خودم درستش میکنم.
آخرش انقدر ستاره خانم گفت و گفت تا بالاخره رحیم رو مجبور کرد باهم برن خونه اش... دیگه شک نداشتم که مشکلی هست میخواد...
دو ساعت بعد ستاره خانم تنها برگشت خونه، حسابی اخم هاش تو هم بود و مدام زیر لب غر میزد، تا چشمش به من افتاد سریع اخمش رو باز کرد و با غرور رو گرفت ازم،حدس میزدم نتونسته کاری از پیش ببره.
با طعنه گفتم:چه خبره ستاره خانم، کی عروس نو رو پاگشا میکنید ؟
نگاه تندی بهم انداخت و گفت:لازم نکرده تو این کارها دخالت کنی،سرت تو کار خودت باشه.
نیشخندی زدم و گفتم:بهتره یکم چشم هاتون رو باز کنید، عروس نو بدجور حقتون رو میذاره کف دستتون.از من گفتن بود.
سبد ظرف های شسته شده رو برداشتم و از جا بلند شدم، ستاره خانم با تردید گفت:از سر حسادت این حرف ها رو میزنی یا چیزی به گوشت رسیده؟
ادامه دارد...
✾
۳۱۵
۷:۰۲