عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفتادوچهار خواهرتون انگار عادت داره زندگیش رو روی خرابه های زندگی یکی دیگه بنا کنه.... گوشه ی چادرش رو به دندون گرفت و دخترش رو بغل گرفت و ایستاد اخمی کرد و گفت:با من چیکار داری؟ چیه؟ فکر کردی من میتونم نظر سحر رو عوض کنم؟ قدمی به سمتش برداشتم و با التماس گفتم،شاید نتونید نظر سحر رو عوض کنید، اما میتونید حقیقت اون شب رو برای من بگید... ترسید... تو تاریکی حیاط هم میتونستم پریدن رنگش رو ببینم.. بریده بریده گفت:چی میگی؟ کدوم شب بارونی؟ لب هام رو بهم فشردم و زمزمه کردم:من خبر دارم... از اون شب بارونی که خواهرت رو از خونه انداختی بیرون... دخترش رو به خودش فشرد و با غیض گفت:خودتم نمیفهمی چی میگی... بهتره مزاحم من نشی... اینو گفت و با قدم های بلند به سمت سالن برگشت، با حرص پا به زمین کوبیدم، معلوم بود که این زن خواهرش رو لو نمیداد... هرچند من دیگه مطمئن شده بودم که سحر و مادرش یه چیزی رو پنهون میکنن.. تو کل مراسم اون شب زینت با اخم های درهم دم در نشسته بود و با هیچکس هم حرف نمیزد، حتی حواسم بود وقتی سحر و مادرش وارد سالن شدن فقط سلام کوتاهی کرد، اما حتی سرش رو بالا نگرفت که نگاهشون کنه... سیاهه ی جهاز امضا شد و مبلغی هم به عنوان شیربها و خرج مراسم در نظر گرفتن و مراسم ساعت دوازده شب تموم شد... بغض بدی گلوم رو گرفته بود،یاد مراسم های خودمون میفتادم... اون شب نیم ساعت دور از چشم همه با رحیم خلوت کردیم و کلی حرف زدیم... اما انگار از اون شب و اون خلوت هزاران سال گذشته بود... از دور چشمم به رحیم افتاد که با فاصله ی کمی از سحر ایستاده بود و داشتند با هم حرف میزدن، با بغض و حرص نگاهشون کردم،کاش قدرتی داشتم تا به همه نشون بدم سحر اون دختر سر به زیر و معصومی که تظاهر میکنه نیست.. اما حیف که زمین و زمان دست به دست هم داده بود تا این وصلت سر بگیره و من سیاه بخت بشم.... تو چشم بهم زدنی مراسم عروسی سر رسید،از صبح زود ریسه بستن حیاط رو،ضبط صوت آورده بودن و صدای حرف زدن و خندیدن زن ها کل خونه رو گرفته بود و من با حالی خراب تو اتاقم نشسته بودم و گریه میکردم به حال بدم... به بخت سیاهم...به روزگاری که بدجور سر ناسازگاری داشت باهام... طرف های ظهر بود که در اتاقم زده شد و رحیم با کت و شلوار قهوه ای رنگی وارد اتاق شد، با چشم های خیس از اشک نگاهش کردم، همون کت و شلواری بود که واسه حنابندون خودمون پوشیده بود. بی حرف وارد اتاق شد و با فاصله ی کمی ازم نشست... بعد سکوتی کوتاه گفت:انقدر گریه نکن آفاق... اتفاقیه که افتاده... سحر هم زن بدی نیست، به خدا خودش بهم گفته من قبول دارم آفاق زن اولته،حتی گفت مشکلی ندارم اگر بخوای بین من و آفاق با عدالت رفتار کنی... آفاق... خودت میدونی خطای بزرگی کردی، من هنوز نتونستم سرم رو بین این مردم بالا بگیرم... مادرم میرفت و میومد و بهم فشار می‌آورد تا زن بگیرم... چاره ای نداشتم... حتی سرم رو بلند نکردم تا نگاهش کنم،رحیم خوب خودش رو نشون داده بود... خوب بهم ثابت کرده بود که علاقش پوچ و توخالی بود... با ملایمت گفت:اگر تو سازش کنی،منم همه چیز رو فراموش میکنم... منم عین خیلی از مرد های دیگه که دو تا زن دارن بین تو و سحر با عدالت رفتار میکنم... اصلا تو زن اولی، ارج و قربت هم بالاتره... یکم دست و بالم باز بشه برات خونه میسازم،بهترین وسایل رو واست میخرم... از اینجا میبرمت... ولی به شرط اینکه توام سازش کنی... و گفتم:دست از سرم بردار، چی میخوای از جون من؟ تو مگه امروز روز عروسیت نیست؟اومدی سراغ من که چی؟ نمیگی زنت میفهمه و ناراحت میشه؟ رحیم کلافه سری تکون داد و گفت:انقدر سعی کردی سحر رو خراب کنی، اما اون با سادگی ازم خواست دلت رو به دست بیارم و نذارم آه بکشی پشت سرمون... گفت حتی اگر تو راضی میشی شب اول عروسی رو بیام پیش تو... نیشخندی زدم و با طعنه گفتم:سحر خانمت اونقدری که تو فکر میکنی خوب و مهربون نیست آقا رحیم! اون فقط تو رو ساده گیر آورده... این حرف من رو خوب یادت باشه، به وقتش بهت ثابت میکنم این دختر چطور با دوز و کلک وارد زندگیت شده... رحیم که دید دوباره دارم بد سحر رو میگم بی حوصله از جا بلند شد و گفت:یادت باشه آفاق، من خواستم همه چیو درست کنم، تو نذاشتی... اینو گفت و از اتاق بیرون رفت، با حرص نلسزایی نثارش کردم و روی تشک دراز کشیدم... جون شرکت کردن تو مراسم عروسی رحیم رو نداشتم، واسم مهم نبود مردم چی پشت سرم میگن، ستاره خانم چند باری اومد و اول با زبون خوش و بعد با بحث و دعوا سعی کرد من رو ببره تو مراسم، اما من هیچ حوصله ی اون مراسم ها رو نداشتم، دلم میخواست تا ابد روی همون تشک دراز بکشم و گریه کنم به بخت بدم.. شب آخر عروسی بود،آخر شب که شد رحیم و عروسش به خونه ی پدری رحیم اومده بودن،یواشکی در رو باز کردم و نگاهی به حیاط انداختم، ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوپنج


سحر تو اون لباس سفید با اون آرایش قشنگش عین ماه شده بود و رحیم حتی لحظه ای چشم نمی‌گرفت از عروس قشنگش... دلم پرغصه بود...
ساعت از دوازده شب گذشته بود وقتی پدر رحیم عروس و داماد رو دست به دست هم داد و جلوی چشم های خیس از اشک من راهی خونه ی خودشون کرد...
چند تا از فامیل های نزدیک رحیم و سحر هم همراهشون به سمت خونه اشون رفتند... دل تو دلم نبود تا ببینم اون شب چه اتفاقی میفته، ...اما یک ساعت بعد ستاره و ریحون برگشتن خونه،تازه از دستشویی برگشته بودم که دیدمشون
ستاره با دیدنم اخمی کرد و گفت:کل مراسم داشتم به سوال مردم در باره ی نبودن تو جواب میدادم،چی ازت کم میشد اگر دو دقیقه میومدی بین جمعیت؟
بی توجه به حرف هاش گفتم:نموندید ؟
ستاره خانم با طعنه گفت:ماشالله به عروسم،انقدر با حجب و حیاس که من قد چشم هام بهش اعتماد دارم...
پوزخندی زدم و گفتم:اعتماد زیادی کار دستتون میده ستاره خانم! فکر نکنم حرفهایی که پشت عروستون باشه به گوشتون نخورده باشه! من اگر جای شما بودم به این راحتی ولشون نمیکردم لااقل بعد این همه دادادر دودور راه انداختن،یهو دیدید غفلت کردید و یه کلاه گشاد رفت سرتون....
ستاره خانم با غرور گفت:همه رو عین خودت نبین! ماشالله بهش، از چهره ی این دختر حجب و حیا میریزه، توام از سر حسادت داری این حرف ها رو میزنی...
با حرص به سمت اتاقم رفتم،خواب به چشمم نمیومد، همش گوش به زنگ بودم و منتظر بودم ببینم خبری از رحیم و سحر میشه یا نه..اما صبح شد و خبری نشد، انگار وسط شعله های آتیش بودم...
صدای اذان صبح تازه بلند شده بود وقتی در حیاط باز و بسته شد....
بیدار بودم، اصلا خواب به چشمم نیومده بود، سراسیمه از جا بلند شدم و از اتاق بیرون زدم..
حدسم درست بود،رحیم بود... با حالی غریب روی تخت آهنی نشسته بود و سرش رو پایین انداخته بود... هیجان زده از اتاق بیرون زدم...
با شنیدن صدای پام رحیم سرش رو بالا گرفت، با دیدن من اخمی کرد و سرش رو پایین انداخت...
نیشخندی زدم و گفتم:چه خبر آقای داماد؟ چرا اولین صبح عروسیت اومدی اینجا؟
رو برگردوند ازم و جوابم رو نداد، شک نداشتم یه خبری هست..
نشستم و سرخوش گفتم:چی شده؟کشتی هات غرق شده آقای داماد؟
با صدای ضعیفی گفت:سر به سرم نذار افاق،هیچ حوصله ندارم....
نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم، شک نداشتم اتفاقی افتاده که رحیم این ساعت روز اومده اینجا...
یک ساعتی بعد وقتی ستاره خانم از اتاق بیرون زد و رحیم رو روی تخت دید،هراسون سیلی به صورتش زد و جلو رفت...از عمد رفته بودم تو آشپزخونه تا صداشون به گوشم برسه..
ستاره خانم هول زده گفت:رحیم ننه، تو اینجا چیکار میکنی؟ کی اومدی؟
تا دم در رفتم و گوشم رو تیز کردم. رحیم با صدای خفه ای گفت:سر به سرم نذار ننه حوصله ندارم...
+چی شده؟چرا حرف نمیزنی؟ سحر کجاست؟دعواتون شده؟ زن بیچاره رو تنها گذاشتی اومدی اینجا چیکار؟ چرا لال شدی؟کی اومدی؟
رحیم با صدای گرفته ای گفت:ساعت سه صبح از خونه زدم بیرون، این اطراف پرسه زدم... موقع نماز صبح که شد ترسیدم کسی من رو تو کوچه ببینه... واسه همین اومدم خونه...
ستاره خانم وحشت زده گفت:یعنی چی ؟مگه همچین چیزی میشه؟ زن بیچاره رو تنها گذاشتی تو خونه، اومدی اینجا نشستی واسه چی ؟
رحیم کلافه گفت:ننه راه و چاه نشون من میدی؟ مگه جوون چهارده ساله ام؟فکر کردی حرف نزدم؟ این زن یه مشکلی داشت، چیکار میکردم؟ زدم بیرون بلکه سر عقل بیاد... گفتم میرم پیش آفاق... خواستم خیر سرم تهدیدش کنم... گفت برو، اصلا اون زن اوله،امشب دلش میسوزه پشت من آه میکشه... کدوم زن عاقلی همچین حرفی میزنه؟ببین منو به چه وضعی انداختی ننه! گرفتارم کردی... آفاق کم بود، حالا باید با این زنم سر و کله بزنم... ای وای به من با این زن گرفتنم...
ستاره خانم مشغول دلداری دادن رحیم شد، بعدم با اطمینان گفت:بلند شو بریم، خودم میام با سحر حرف میزنم ...
رحیم کلافه بود...
ستاره خانم به تندی گفت:یالا بلند شو... خودم درستش میکنم.
آخرش انقدر ستاره خانم گفت و گفت تا بالاخره رحیم رو مجبور کرد باهم برن خونه اش... دیگه شک نداشتم که مشکلی هست میخواد...
دو ساعت بعد ستاره خانم تنها برگشت خونه، حسابی اخم هاش تو هم بود و مدام زیر لب غر میزد، تا چشمش به من افتاد سریع اخمش رو باز کرد و با غرور رو گرفت ازم،حدس میزدم نتونسته کاری از پیش ببره.
با طعنه گفتم:چه خبره ستاره خانم، کی عروس نو رو پاگشا میکنید ؟
نگاه تندی بهم انداخت و گفت:لازم نکرده تو این کارها دخالت کنی،سرت تو کار خودت باشه.
نیشخندی زدم و گفتم:بهتره یکم چشم هاتون رو باز کنید، عروس نو بدجور حقتون رو میذاره کف دستتون.از من گفتن بود.
سبد ظرف های شسته شده رو برداشتم و از جا بلند شدم، ستاره خانم با تردید گفت:از سر حسادت این حرف ها رو میزنی یا چیزی به گوشت رسیده؟



ادامه دارد...


undefined۲۲

۳۱۵

۷:۰۲