عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفتادوسه دستم رو دور تنم حلقه کردم و با صدای گرفته ای گفتم:هرکاری دوست داری با زندگیت بکن، من حرفم رو زدم تا بعدا نگی چرا میدونستی و نگفتی! به سمتش برگشتم و گفتم:اصلا مگه مادرت ساره رو نیاورد ؟چرا واسه عروس جدیدش اینکارو نمیکنه؟ رحیم به تندی گفت:شاید چون به عروس جدیدش اعتماد داره ،توام انقدر خودتو اذیت نکن.. نمیتونی به سحر بهتون بزنی... با حرص گفتم:باشم و ببینم روزی که همین زن آفتاب مهتاب ندیده ات حرفت و بندازه سر زبونا! آخ باشم و اون روزی رو ببینم که فهمیده باشی این زن اصیل و خانواده دار چطور گولتون زده... برو بیرون رحیم... الحق که خلایق هرچه لایق... رحیم بی حرف بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید.. از شدت عصبانیت جیغ ارومی کشیدم و مشتی به دیوار کوبیدم... فردای اون شب قرار بود برای مراسم مخصوصی که قبل عروسی میگرفتن به خونه ی عروس بریم، تو اون مراسم سیاهه ی جهاز امضا میشد،خرج و مخارج عروسی مشخص میشد و داماد در قبال مراسم عروسی که خانواده ی عروس میگرفتن هزینه ای رو متقبل میشد... برخلاف باقی مراسم ها، دلم میخواست تو اون مراسم باشم و خواهر بزرگ سحر رو ببینم، آفرین میگفت اسم خواهر بزرگش زینت هه... حدودا ده سالی از سحر بزرگتر بود و سه تا بچه داشت... قبل غروب از چمدون لباس هایی که ریحون واسم آورده بود یک بلوز و دامن گل دار تنم کردم،چادر روشنم رو سرم کردم و موهام رو فرق وسط باز کردم،رحیم چند باری بهم گفته بود وقتی موهام و فرق وسط میزنم چهره ام بچگونه و قشنگ میشه... کلی عطر به لباسم زدم و به محض شنیدن صدای حرف زدن ستاره خانم و دختراش از اتاق بیرون زدم... ستاره خانم با دیدنم چهره در هم کشید و گفت:تو کجا؟ کفش هام رو گذاشتم جلوی پام و گفتم:نیام ؟میخوایید دوست و فامیل خیال کنن رحیم بدون رضایت زن اولش زن گرفته؟ رحیم که تازه از اتاق بیرون اومده بود نگاهی به صورت من انداخت و گفت:عروسی تو نمیریم ... رو ترش کردم و به ظاهر دستمالی به صورتم کشیدم . انقدر بی جون و رنگ پریده بودم که اگر آرایشم رو کم میکردم همه متوجه حال خرابم میشدن... چادرم رو جلوتر کشیدم و اینبار به جای اینکه سوار ماشین رحیم بشم، روی صندلی عقب ماشین پدرش نشستم.. ریحون به اجبار همراه رحیم رفت و من با بغض سرم رو پایین انداختم. هیچ فکر نمیکردم یک روز با پای خودم به مراسم عروسی شوهرم برم.. تو راه ستاره خانم کلی نصیحتم کرد که بلوا راه نندازم و جلوی زبونم رو بگیرم و تو هیچ مساله ای دخالت نکنم. می‌گفت سرت رو میندازی پایین،سنگین و رنگین کنار خودم میشینی... منم هرچی میگفت میگفتم چشم تا بهانه دستش ندم... همراه ستاره خانم به سمت قسمت زنونه رفتیم،کنجکاو چشم چرخوندم،با اطلاعاتی که آفرین از خواهر سحر داده بود سعی داشتم تو اون شلوغی پیداش کنم... کنار ریحون نشستم و آهسته گفتم:سحر چند تا خواهر داره؟ ریحون که کمی رفتارش باهام بهتر شده بود با تعجب گفت:کلا سه تا دخترن ،سحر دختر کوچیکه اس... هنوز ریحون حرفش رو تموم نکرده بود که زنی قد کوتاه درست شبیه همون تعریف هایی که آفرین کرده بود، در حالی که دختر کوچکش رو بغل گرفته بود وارد مجلس زنونه شد، اخم هاش حسابی درهم بود و حتی زیادم با کسی گرم نگرفت، همون جلوی در به چند نفری سلام کرد و نشست، دخترشم نشوند کنار خودش... ریحون اشاره ای به زن کرد و گفت:اون خواهر بزرگشه... با تعجب گفتم:خواهرشه؟چرا پس عین غریبه ها رفته اون سر نشسته؟ تو مجلس خواستگاری هم نبود!اون یکی خواهرش که خوب داره مجلس رو گرم میکنه.. ریحون شونه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم والا، انگار چند سالی هست این دختر بزرگه با خانواده اش مشکل داره، زیاد رفت و آمد ندارن... الانم حتما واسه بستن دهن مردم اومده.... خیره شدم به زینت، زن قشنگی بود،قشنگیش کمتر از خواهرش نبود، از سحر قد بلندتر بود و صورت گردتری داشت... سرش پایین بود و با کسی هم همکلام نمیشد.... دل تو دلم نبود تا به بهانه ای نزدیکش بشم، درسته دیگه بهم خوردن اون مراسم ها غیر ممکن بود، اما لااقل باید خودم مطمئن میشدم از این موضوع.... چند دقیقه ای که گذشت تا زینت دخترش رو بغل گرفت و رفت تو حیاط، به بهانه ی شستن دستم سریع از جا بلند شدم ..،چادرم رو کشیدم جلو و سرکی به اطراف کشیدم... زینت پای حوضی نشسته بود و داشت صورت دخترش رو میشست...دخترش تقریبا یک ساله بود، اما هنوز راه نمی‌رفت... با دلهره جلو رفتم، حیاط تقریبا خلوت بود، لب حوضی نشستم و آهسته سلام کردم... زینت سرش رو بالا گرفت و با تعجب نگاهم کرد. اصلا نمیدونستم از کجا باید شروع کنم و چی باید بگم... خیره شدم به دخترش و با صدای آرومی گفتم:+بهتون نمیاد مراسم خواهرتون باشه.. اخمی کرد و گفت:زن رحیمی؟ خیره نگاهش کردم:بله، زن رحیمم...زن بدبخت بیچاره ای که خواهر شما میخواد زندگیش رو خراب کنه... ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوچهار


خواهرتون انگار عادت داره زندگیش رو روی خرابه های زندگی یکی دیگه بنا کنه....
گوشه ی چادرش رو به دندون گرفت و دخترش رو بغل گرفت و ایستاد
اخمی کرد و گفت:با من چیکار داری؟ چیه؟ فکر کردی من میتونم نظر سحر رو عوض کنم؟
قدمی به سمتش برداشتم و با التماس گفتم،شاید نتونید نظر سحر رو عوض کنید، اما میتونید حقیقت اون شب رو برای من بگید...
ترسید... تو تاریکی حیاط هم میتونستم پریدن رنگش رو ببینم..
بریده بریده گفت:چی میگی؟ کدوم شب بارونی؟
لب هام رو بهم فشردم و زمزمه کردم:من خبر دارم... از اون شب بارونی که خواهرت رو از خونه انداختی بیرون...
دخترش رو به خودش فشرد و با غیض گفت:خودتم نمیفهمی چی میگی... بهتره مزاحم من نشی...
اینو گفت و با قدم های بلند به سمت سالن برگشت، با حرص پا به زمین کوبیدم، معلوم بود که این زن خواهرش رو لو نمیداد... هرچند من دیگه مطمئن شده بودم که سحر و مادرش یه چیزی رو پنهون میکنن..
تو کل مراسم اون شب زینت با اخم های درهم دم در نشسته بود و با هیچکس هم حرف نمیزد، حتی حواسم بود وقتی سحر و مادرش وارد سالن شدن فقط سلام کوتاهی کرد، اما حتی سرش رو بالا نگرفت که نگاهشون کنه...
سیاهه ی جهاز امضا شد و مبلغی هم به عنوان شیربها و خرج مراسم در نظر گرفتن و مراسم ساعت دوازده شب تموم شد...
بغض بدی گلوم رو گرفته بود،یاد مراسم های خودمون میفتادم... اون شب نیم ساعت دور از چشم همه با رحیم خلوت کردیم و کلی حرف زدیم... اما انگار از اون شب و اون خلوت هزاران سال گذشته بود...
از دور چشمم به رحیم افتاد که با فاصله ی کمی از سحر ایستاده بود و داشتند با هم حرف میزدن، با بغض و حرص نگاهشون کردم،کاش قدرتی داشتم تا به همه نشون بدم سحر اون دختر سر به زیر و معصومی که تظاهر میکنه نیست.. اما حیف که زمین و زمان دست به دست هم داده بود تا این وصلت سر بگیره و من سیاه بخت بشم....
تو چشم بهم زدنی مراسم عروسی سر رسید،از صبح زود ریسه بستن حیاط رو،ضبط صوت آورده بودن و صدای حرف زدن و خندیدن زن ها کل خونه رو گرفته بود و من با حالی خراب تو اتاقم نشسته بودم و گریه میکردم به حال بدم... به بخت سیاهم...به روزگاری که بدجور سر ناسازگاری داشت باهام...
طرف های ظهر بود که در اتاقم زده شد و رحیم با کت و شلوار قهوه ای رنگی وارد اتاق شد، با چشم های خیس از اشک نگاهش کردم، همون کت و شلواری بود که واسه حنابندون خودمون پوشیده بود.
بی حرف وارد اتاق شد و با فاصله ی کمی ازم نشست... بعد سکوتی کوتاه گفت:انقدر گریه نکن آفاق... اتفاقیه که افتاده... سحر هم زن بدی نیست، به خدا خودش بهم گفته من قبول دارم آفاق زن اولته،حتی گفت مشکلی ندارم اگر بخوای بین من و آفاق با عدالت رفتار کنی... آفاق... خودت میدونی خطای بزرگی کردی، من هنوز نتونستم سرم رو بین این مردم بالا بگیرم... مادرم میرفت و میومد و بهم فشار می‌آورد تا زن بگیرم... چاره ای نداشتم...
حتی سرم رو بلند نکردم تا نگاهش کنم،رحیم خوب خودش رو نشون داده بود... خوب بهم ثابت کرده بود که علاقش پوچ و توخالی بود...
با ملایمت گفت:اگر تو سازش کنی،منم همه چیز رو فراموش میکنم... منم عین خیلی از مرد های دیگه که دو تا زن دارن بین تو و سحر با عدالت رفتار میکنم... اصلا تو زن اولی، ارج و قربت هم بالاتره... یکم دست و بالم باز بشه برات خونه میسازم،بهترین وسایل رو واست میخرم... از اینجا میبرمت... ولی به شرط اینکه توام سازش کنی...
و گفتم:دست از سرم بردار، چی میخوای از جون من؟ تو مگه امروز روز عروسیت نیست؟اومدی سراغ من که چی؟ نمیگی زنت میفهمه و ناراحت میشه؟
رحیم کلافه سری تکون داد و گفت:انقدر سعی کردی سحر رو خراب کنی، اما اون با سادگی ازم خواست دلت رو به دست بیارم و نذارم آه بکشی پشت سرمون... گفت حتی اگر تو راضی میشی شب اول عروسی رو بیام پیش تو...
نیشخندی زدم و با طعنه گفتم:سحر خانمت اونقدری که تو فکر میکنی خوب و مهربون نیست آقا رحیم! اون فقط تو رو ساده گیر آورده... این حرف من رو خوب یادت باشه، به وقتش بهت ثابت میکنم این دختر چطور با دوز و کلک وارد زندگیت شده...
رحیم که دید دوباره دارم بد سحر رو میگم بی حوصله از جا بلند شد و گفت:یادت باشه آفاق، من خواستم همه چیو درست کنم، تو نذاشتی...
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت، با حرص نلسزایی نثارش کردم و روی تشک دراز کشیدم...
جون شرکت کردن تو مراسم عروسی رحیم رو نداشتم، واسم مهم نبود مردم چی پشت سرم میگن، ستاره خانم چند باری اومد و اول با زبون خوش و بعد با بحث و دعوا سعی کرد من رو ببره تو مراسم، اما من هیچ حوصله ی اون مراسم ها رو نداشتم، دلم میخواست تا ابد روی همون تشک دراز بکشم و گریه کنم به بخت بدم..
شب آخر عروسی بود،آخر شب که شد رحیم و عروسش به خونه ی پدری رحیم اومده بودن،یواشکی در رو باز کردم و نگاهی به حیاط انداختم،


ادامه دارد....


undefined۲۱

۳۷۳

۱۸:۳۶