#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوسه
دستم رو دور تنم حلقه کردم و با صدای گرفته ای گفتم:هرکاری دوست داری با زندگیت بکن، من حرفم رو زدم تا بعدا نگی چرا میدونستی و نگفتی!
به سمتش برگشتم و گفتم:اصلا مگه مادرت ساره رو نیاورد ؟چرا واسه عروس جدیدش اینکارو نمیکنه؟
رحیم به تندی گفت:شاید چون به عروس جدیدش اعتماد داره ،توام انقدر خودتو اذیت نکن.. نمیتونی به سحر بهتون بزنی...
با حرص گفتم:باشم و ببینم روزی که همین زن آفتاب مهتاب ندیده ات حرفت و بندازه سر زبونا! آخ باشم و اون روزی رو ببینم که فهمیده باشی این زن اصیل و خانواده دار چطور گولتون زده... برو بیرون رحیم... الحق که خلایق هرچه لایق...
رحیم بی حرف بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید..
از شدت عصبانیت جیغ ارومی کشیدم و مشتی به دیوار کوبیدم...
فردای اون شب قرار بود برای مراسم مخصوصی که قبل عروسی میگرفتن به خونه ی عروس بریم، تو اون مراسم سیاهه ی جهاز امضا میشد،خرج و مخارج عروسی مشخص میشد و داماد در قبال مراسم عروسی که خانواده ی عروس میگرفتن هزینه ای رو متقبل میشد...
برخلاف باقی مراسم ها، دلم میخواست تو اون مراسم باشم و خواهر بزرگ سحر رو ببینم، آفرین میگفت اسم خواهر بزرگش زینت هه... حدودا ده سالی از سحر بزرگتر بود و سه تا بچه داشت...
قبل غروب از چمدون لباس هایی که ریحون واسم آورده بود یک بلوز و دامن گل دار تنم کردم،چادر روشنم رو سرم کردم و موهام رو فرق وسط باز کردم،رحیم چند باری بهم گفته بود وقتی موهام و فرق وسط میزنم چهره ام بچگونه و قشنگ میشه...
کلی عطر به لباسم زدم و به محض شنیدن صدای حرف زدن ستاره خانم و دختراش از اتاق بیرون زدم...
ستاره خانم با دیدنم چهره در هم کشید و گفت:تو کجا؟
کفش هام رو گذاشتم جلوی پام و گفتم:نیام ؟میخوایید دوست و فامیل خیال کنن رحیم بدون رضایت زن اولش زن گرفته؟
رحیم که تازه از اتاق بیرون اومده بود نگاهی به صورت من انداخت و گفت:عروسی تو نمیریم ...
رو ترش کردم و به ظاهر دستمالی به صورتم کشیدم . انقدر بی جون و رنگ پریده بودم که اگر آرایشم رو کم میکردم همه متوجه حال خرابم میشدن...
چادرم رو جلوتر کشیدم و اینبار به جای اینکه سوار ماشین رحیم بشم، روی صندلی عقب ماشین پدرش نشستم.. ریحون به اجبار همراه رحیم رفت و من با بغض سرم رو پایین انداختم. هیچ فکر نمیکردم یک روز با پای خودم به مراسم عروسی شوهرم برم..
تو راه ستاره خانم کلی نصیحتم کرد که بلوا راه نندازم و جلوی زبونم رو بگیرم و تو هیچ مساله ای دخالت نکنم. میگفت سرت رو میندازی پایین،سنگین و رنگین کنار خودم میشینی...
منم هرچی میگفت میگفتم چشم تا بهانه دستش ندم...
همراه ستاره خانم به سمت قسمت زنونه رفتیم،کنجکاو چشم چرخوندم،با اطلاعاتی که آفرین از خواهر سحر داده بود سعی داشتم تو اون شلوغی پیداش کنم...
کنار ریحون نشستم و آهسته گفتم:سحر چند تا خواهر داره؟
ریحون که کمی رفتارش باهام بهتر شده بود با تعجب گفت:کلا سه تا دخترن ،سحر دختر کوچیکه اس...
هنوز ریحون حرفش رو تموم نکرده بود که زنی قد کوتاه درست شبیه همون تعریف هایی که آفرین کرده بود، در حالی که دختر کوچکش رو بغل گرفته بود وارد مجلس زنونه شد، اخم هاش حسابی درهم بود و حتی زیادم با کسی گرم نگرفت، همون جلوی در به چند نفری سلام کرد و نشست، دخترشم نشوند کنار خودش...
ریحون اشاره ای به زن کرد و گفت:اون خواهر بزرگشه...
با تعجب گفتم:خواهرشه؟چرا پس عین غریبه ها رفته اون سر نشسته؟ تو مجلس خواستگاری هم نبود!اون یکی خواهرش که خوب داره مجلس رو گرم میکنه..
ریحون شونه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم والا، انگار چند سالی هست این دختر بزرگه با خانواده اش مشکل داره، زیاد رفت و آمد ندارن... الانم حتما واسه بستن دهن مردم اومده....
خیره شدم به زینت، زن قشنگی بود،قشنگیش کمتر از خواهرش نبود، از سحر قد بلندتر بود و صورت گردتری داشت... سرش پایین بود و با کسی هم همکلام نمیشد....
دل تو دلم نبود تا به بهانه ای نزدیکش بشم، درسته دیگه بهم خوردن اون مراسم ها غیر ممکن بود، اما لااقل باید خودم مطمئن میشدم از این موضوع....
چند دقیقه ای که گذشت تا زینت دخترش رو بغل گرفت و رفت تو حیاط، به بهانه ی شستن دستم سریع از جا بلند شدم ..،چادرم رو کشیدم جلو و سرکی به اطراف کشیدم...
زینت پای حوضی نشسته بود و داشت صورت دخترش رو میشست...دخترش تقریبا یک ساله بود، اما هنوز راه نمیرفت...
با دلهره جلو رفتم، حیاط تقریبا خلوت بود، لب حوضی نشستم و آهسته سلام کردم...
زینت سرش رو بالا گرفت و با تعجب نگاهم کرد. اصلا نمیدونستم از کجا باید شروع کنم و چی باید بگم... خیره شدم به دخترش و با صدای آرومی گفتم:+بهتون نمیاد مراسم خواهرتون باشه..
اخمی کرد و گفت:زن رحیمی؟
خیره نگاهش کردم:بله، زن رحیمم...زن بدبخت بیچاره ای که خواهر شما میخواد زندگیش رو خراب کنه...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادوسه
دستم رو دور تنم حلقه کردم و با صدای گرفته ای گفتم:هرکاری دوست داری با زندگیت بکن، من حرفم رو زدم تا بعدا نگی چرا میدونستی و نگفتی!
به سمتش برگشتم و گفتم:اصلا مگه مادرت ساره رو نیاورد ؟چرا واسه عروس جدیدش اینکارو نمیکنه؟
رحیم به تندی گفت:شاید چون به عروس جدیدش اعتماد داره ،توام انقدر خودتو اذیت نکن.. نمیتونی به سحر بهتون بزنی...
با حرص گفتم:باشم و ببینم روزی که همین زن آفتاب مهتاب ندیده ات حرفت و بندازه سر زبونا! آخ باشم و اون روزی رو ببینم که فهمیده باشی این زن اصیل و خانواده دار چطور گولتون زده... برو بیرون رحیم... الحق که خلایق هرچه لایق...
رحیم بی حرف بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید..
از شدت عصبانیت جیغ ارومی کشیدم و مشتی به دیوار کوبیدم...
فردای اون شب قرار بود برای مراسم مخصوصی که قبل عروسی میگرفتن به خونه ی عروس بریم، تو اون مراسم سیاهه ی جهاز امضا میشد،خرج و مخارج عروسی مشخص میشد و داماد در قبال مراسم عروسی که خانواده ی عروس میگرفتن هزینه ای رو متقبل میشد...
برخلاف باقی مراسم ها، دلم میخواست تو اون مراسم باشم و خواهر بزرگ سحر رو ببینم، آفرین میگفت اسم خواهر بزرگش زینت هه... حدودا ده سالی از سحر بزرگتر بود و سه تا بچه داشت...
قبل غروب از چمدون لباس هایی که ریحون واسم آورده بود یک بلوز و دامن گل دار تنم کردم،چادر روشنم رو سرم کردم و موهام رو فرق وسط باز کردم،رحیم چند باری بهم گفته بود وقتی موهام و فرق وسط میزنم چهره ام بچگونه و قشنگ میشه...
کلی عطر به لباسم زدم و به محض شنیدن صدای حرف زدن ستاره خانم و دختراش از اتاق بیرون زدم...
ستاره خانم با دیدنم چهره در هم کشید و گفت:تو کجا؟
کفش هام رو گذاشتم جلوی پام و گفتم:نیام ؟میخوایید دوست و فامیل خیال کنن رحیم بدون رضایت زن اولش زن گرفته؟
رحیم که تازه از اتاق بیرون اومده بود نگاهی به صورت من انداخت و گفت:عروسی تو نمیریم ...
رو ترش کردم و به ظاهر دستمالی به صورتم کشیدم . انقدر بی جون و رنگ پریده بودم که اگر آرایشم رو کم میکردم همه متوجه حال خرابم میشدن...
چادرم رو جلوتر کشیدم و اینبار به جای اینکه سوار ماشین رحیم بشم، روی صندلی عقب ماشین پدرش نشستم.. ریحون به اجبار همراه رحیم رفت و من با بغض سرم رو پایین انداختم. هیچ فکر نمیکردم یک روز با پای خودم به مراسم عروسی شوهرم برم..
تو راه ستاره خانم کلی نصیحتم کرد که بلوا راه نندازم و جلوی زبونم رو بگیرم و تو هیچ مساله ای دخالت نکنم. میگفت سرت رو میندازی پایین،سنگین و رنگین کنار خودم میشینی...
منم هرچی میگفت میگفتم چشم تا بهانه دستش ندم...
همراه ستاره خانم به سمت قسمت زنونه رفتیم،کنجکاو چشم چرخوندم،با اطلاعاتی که آفرین از خواهر سحر داده بود سعی داشتم تو اون شلوغی پیداش کنم...
کنار ریحون نشستم و آهسته گفتم:سحر چند تا خواهر داره؟
ریحون که کمی رفتارش باهام بهتر شده بود با تعجب گفت:کلا سه تا دخترن ،سحر دختر کوچیکه اس...
هنوز ریحون حرفش رو تموم نکرده بود که زنی قد کوتاه درست شبیه همون تعریف هایی که آفرین کرده بود، در حالی که دختر کوچکش رو بغل گرفته بود وارد مجلس زنونه شد، اخم هاش حسابی درهم بود و حتی زیادم با کسی گرم نگرفت، همون جلوی در به چند نفری سلام کرد و نشست، دخترشم نشوند کنار خودش...
ریحون اشاره ای به زن کرد و گفت:اون خواهر بزرگشه...
با تعجب گفتم:خواهرشه؟چرا پس عین غریبه ها رفته اون سر نشسته؟ تو مجلس خواستگاری هم نبود!اون یکی خواهرش که خوب داره مجلس رو گرم میکنه..
ریحون شونه ای بالا انداخت و گفت:نمیدونم والا، انگار چند سالی هست این دختر بزرگه با خانواده اش مشکل داره، زیاد رفت و آمد ندارن... الانم حتما واسه بستن دهن مردم اومده....
خیره شدم به زینت، زن قشنگی بود،قشنگیش کمتر از خواهرش نبود، از سحر قد بلندتر بود و صورت گردتری داشت... سرش پایین بود و با کسی هم همکلام نمیشد....
دل تو دلم نبود تا به بهانه ای نزدیکش بشم، درسته دیگه بهم خوردن اون مراسم ها غیر ممکن بود، اما لااقل باید خودم مطمئن میشدم از این موضوع....
چند دقیقه ای که گذشت تا زینت دخترش رو بغل گرفت و رفت تو حیاط، به بهانه ی شستن دستم سریع از جا بلند شدم ..،چادرم رو کشیدم جلو و سرکی به اطراف کشیدم...
زینت پای حوضی نشسته بود و داشت صورت دخترش رو میشست...دخترش تقریبا یک ساله بود، اما هنوز راه نمیرفت...
با دلهره جلو رفتم، حیاط تقریبا خلوت بود، لب حوضی نشستم و آهسته سلام کردم...
زینت سرش رو بالا گرفت و با تعجب نگاهم کرد. اصلا نمیدونستم از کجا باید شروع کنم و چی باید بگم... خیره شدم به دخترش و با صدای آرومی گفتم:+بهتون نمیاد مراسم خواهرتون باشه..
اخمی کرد و گفت:زن رحیمی؟
خیره نگاهش کردم:بله، زن رحیمم...زن بدبخت بیچاره ای که خواهر شما میخواد زندگیش رو خراب کنه...
ادامه دارد...
۳۶۷
۱۸:۳۶