عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفتادویک کارهای خونه رو هم دیگه انجام نمی‌دادم... در حد انجام کارهای شخصی خودم از اتاق بیرون میومدم و تو سایه زندگیم رو میکردم.... صبح زود ستاره خانم و دخترها برای برش زدن چادر به خونه ی عروس رفته بودند. تو حیاط تنها نشسته بودم که در خونه رو زدن، با تعجب به سمت در رفتم، وقتی پرسیدم کیه و صدای آفرین رو شنیدم انگار دنیا رو بهم دادم، در رو باز کردم ... آفرین با بغض من رو کشوند داخل خونه و در حیاط رو بست... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، باورم نمیشد بعد این همه وقت تنهایی، آفرین به سراغم اومده باشه.... بردمش سمت اتاقم،قد کل عمرم دلتنگش بودم... آفرین با غصه نگاهی به در و دیوار اتاقم انداخت و گفت:این اتاق توئه؟ لبخند تلخی زدم و سری تکون دادم... نشستم کنارش :این همه وقت چرا نیومدی ؟نگفتی من تو این خونه دق میکنم از تنهایی؟ آفرین با بغض گفت:ببخشید... این مدت خیلی تو فکرت بودم،خیلی دلم واست تنگ شده بود، اما خودت شرایط رو میدونستی... شوهرم قدغن کرده بود بیام دیدنت.. هزار جور تهدیدم کرده بود که اگر پام رو تو این خونه بذارم بعدش باید جل و پلاسم رو جمع کنم و برم خونه ی آقاجون... دیشب... دیشب خیلی تو فکرت بودم، خبر عروسی رحیم رو خیلی وقته شنیدم... به خدا که دلم پرغصس واست... دیشب تا صبح خوابت رو دیدم،انقدر تو خواب پریشون بودی که با گریه از خواب بیدار شدم... تا دم نماز صبح تو حیاط نشستم و گریه کردم... اسماعیل که حال و روزم رو دید پا پیچم شد که چی شده... منم دلم طاقت نیاورد، بهش گفتم دلم لک زده واسه دیدن خواهرم... گفتم تو این سال ها خودت آفاق رو شناختی،خواهر من کی اهل این حرفها بود که شما باور کردید؟انقدر دلم پر بود و گله کردم که اسماعیل خودشم فهمید اشتباه کرده... صبحی یه سری رفت سرکار و برگشت، گفت اومدم ببرمت پیش آفاق... انگار دنیا رو بهم دادن... معطل نکردم و سریع اومدم دیدنت... آفرین عزیزترینم بود... بعد رضا تنها کسی بود که همیشه پشت و پناهم بود.... آفرین دستی به موهام کشید و با بغض گفت:من بمیرم گریه ی تو رو نبینم عزیزکم... ببخش که هیچکدوم از ما انقدر قوی نبودیم که ازت حمایت کنیم...دلم کبابه برات... به اسماعیل گفتم بره با رحیم حرف بزنه... گفتم بره بهش بگه این راهی که میره درست نیست... کاش کاری از دستم ساخته بود... با غصه گفتم:از دست هیچکس کاری برنمیاد... غصه نخور آبجی... بخت منم اینجوری بوده... جلوی تقدیر و سرنوشت که نمیشه ایستاد. آفرین آهی کشید و گفت:چی بگم والا... خدا از باعث و بانیش نگذره... چند وقت پیش یک روز مامان رو سوال جواب کردم... وقتی ماجرای ناصر رو بهم گفت فهمیدم هر بلایی سرت اومده زیر سر همین مرده... کلی مامان رو سرزنش کردم که چرا زودتر نگفته، چرا لااقل با رضا حرف نزده... هی گفت حرف مردم... حسابی بهش توپیدم و از خونه زدم بیرون، سه هفته اس بهش سر نزدم... حالا من موندم، این همه دختر تو ده... این زن چرا دست گذاشته رو اون دختر؟ کمتر کسی تو این ده اسم سحر رو نشنیده! گیج و منگ گفتم:چی میگی آفرین، چرا از این شاخه به اون شاخه میپری!چطوره که ما خبر نداریم؟ آفرین کلافه گفت:تنهاییم دیگه؟کسی که نیست؟ سری به نشونه ی نه تکون دادم،آفرین سریع گفت:از من نشنیده بگیر،این حرفا رو که میزنم خیلی اتفاقی از زبون اسماعیل شنیدم... یعنی اونم زیاد مطمئن نبود، هرچی بود از این و اون شنیده بود...نمیدونم میدونی یا نه،سحر میشه نوه خاله ی اسماعیل... قبلا ها گویا خیلی با هم رفت و آمد داشتن، یه مدتم مادر اسماعیل اون رو در نظر گرفته بوده واسه اسماعیل... اما یک حرف هایی پشتش میزنن... میگن... میگن دامادشون... خدا منو ببخشه... میگن این دختره سحر... چطور بگم... راست و دروغش پای اونایی که میگن، ولی میگن سحر اشتباه کرده....! واسه همینه خواستگارهای مجردش رو رد کرده و میخواد زن شوهر تو بهش!میگن خواهر بزرگه اش،وقتی ماه آخر حاملگیش بوده از مادرش خواسته سحر رو بفرسته کمکش یه مدت خونه اش بمونه... انگار یک شب بارونی سحر با وضعیت بدی از خونه اشون میزنه بیرون.... خواهره داد و هوار کرده و سحر رو پرت کرده بیرون... همون شب هم درد زایمانش گرفته و بچه رو مرده بدنیا اومده... با چشم هایی که کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه نگاهش کردم! آفرین صداش رو پایین تر آورد و گفت:در و همسایه دیدن خواهره چطور این دختره رو از موهاش گرفته و پرت کرده از خونه اش بیرون... بعد یه مدت این دختره، همین سحر... از خونه بیرون نمیزده،بعدش خودشون چو انداختن که سحر و خواهرش با هم دعواشون شده بوده سر همین بحث هایی که بین خواهرا پیش میاد... داماده میخواسته از هم سواشون کنه که نتونسته... هرچی که بود خواستن دهن مردم رو ببندن... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادودو


وگرنه کدوم خواهر پا به ماهی،خواهرش رو تو بارون به اون شکل از خونه بیرون میندازه؟ اسماعیل میگفت مادرم خودش دیده سحر رو پرت کردن از خونه بیرون... بعدم که بچه ی خواهرش مرده به دنیا میاد یه مدت خواهره میره خونه ی خاله اش... دیگه انقدر میرن و میان تا خواهره برمیگرده خونه اش... بعدم حامله میشه و بچه دار میشه و زندگیش رو میگیره تو دستش... اما هنوز که هنوزه زیاد خونه ی باباش نمیره،بهت قول میدم تو مراسم های خواهرش هم شرکت نکرده باشه...
کف دستم عرق کرده بود...با استرس گفتم:چطور میشه این رو ثابت کرد؟ قبل عروسی... اگر بتونم قبل عروسی ثابت کنم سحر اون دختری که اینا خیال میکنن نیست... اونوقت همه چی عوض میشه آفرین! اونوقت رحیم قیدش رو میزنه ،خدا رو چه دیدی شاید قید زن دوم گرفتن رو هم زد و زندگی من سر و سامونی گرفت...
آفرین کلافه گفت:نمیدونم چطور میشه ثابتش کرد! واقعا نمیدونم... خواهره که نمیاد چیزی بگه! چطور میتونیم ثابت کنیم..مگه اینکه... مگه اینکه تو گوش شوهرت بندازی که قبل عروسی ساره رو بیاره... بگو همونطور که واسه من اینکارو کردید،باید واسه این دختره هم همین کارو بکنید....
کمی فکر کردم و گفتم:دیگه جز این راهی ندارم، فرصتی هم برای فکر کردن نداریم... باید همین امروز به محض اینکه رحیم اومد خونه بهش بگم..
تمام بدنم میلرزید... هق هق کنان گفتم:ازش دل کندم آفرین... چهار سال تمام دوستش داشتم، خیال میکردم تنها مرد زندگی منه... اما خراب شد... انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن تا همه چیز خراب بشه... الان فقط امیدم به همین حرف توئه، البته منم بهشون شک کرده بودم...
آفرین نیم ساعتی پیشم نشست،دم رفتنش که شد دست کرد از تو جیبش مقداری پول درآورد و گرفت سمتم:این پیشت باشه آفاق...من که نتونستم برات کاری بکنم،این مدت هرچی پس انداز میکردم میذاشتم کنار تا برات بیارم. میدونم تو این خونه بهت سخت میگذره...
دستش رو رد کردم و با جدیت گفتم:پول دارم آفرین، عموی رحیم... هوام رو داره،حتی وقتی فهمید ستاره میخواد جهازم رو بده به دخترش، کل جهاز رو ازش خرید،پولش رو داد بهم، جهاز رو هم بار کرد برد شیراز، گفت اینا رو دوستم خریده...خیالش رو راحت کردم که از لحاظ مالی مشکی ندارم و بعد آفرین رو تا دم در همراهی کردم و ازش قول گرفتم بازم بهم سر بزنه....
آفرین تازه رفته بود که سروکله ی ستاره خانم و دختراش پیدا شد،نمیدونستم این ماجرا رو براش تعریف کنم یا نه، این زن انقدر در برابر من جبهه داشت که حرف زدن من دردی رو دوا نمی‌کرد...
با خودم گفتم بهتره به رحیم بگم، اصلا تو گوشش میندازم که همچین حرف و حدیث هایی در مورد سحر شنیدم... رحیم هم که به شدت حساس بود رو این چیزا، حتما این ماجرا رو پیگیری میکرد...
هوا تازه تاریک شده بود که صدای سلام بلند رحیم به گوشم رسید..
هول زده از جا بلند شدم و در اتاق رو باز کردم، رحیم داشت به سمت حوض میرفت تا دست و صورتش رو بشوره که با صدای بلندی سلام کردم و گفتم:میخوام باهات حرف بزنم...
دیگه واسم مهم نبود کسی صدام رو بشنوه یا نه،این آخرین راه برای نجات زندگیم بود..
رحیم با تعجب نگاهم کرد و گفت:چیزی شده؟
حق داشت این سوال رو بپرسه،نزدیک ده روز بود که ندیده بودمش و خودم رو ازش مخفی میکردم..
نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به نگاه خیره ی ستاره خانم از پشت در دوباره گفتم:میخوام باهات حرف بزنم، تو اتاق... اگر میشه...
رحیم سری تکون داد و بدون شستن دست و صورتش به سمتم اومد، در اتاق رو باز گذاشتم و خودم داخل رفتم..
اگر دست سحر رو میشد... اونوقت شاید زندگی منم سامونی میگرفت...
در اتاق که بسته شد به سمت رحیم برگشتم و با صدای لرزونی گفتم:چقدر به سحر اعتماد داری؟
با گیجی نگاهم کرد و گفت:منظورت چیه؟
کمی دست دست کردم و کلافه گفتم:من یک چیزایی شنیدم. امروز خواهرم اومده بود دیدنم... گفت... گفت چطور شوهر تو دست گذاشته رو دختری عین سحر؟
رحیم با اخم هایی درهم گفت:میفهمی چی میگی؟یعنی چی دختری عین سحر! این دختر چشه مگه؟
لب هام رو بهم فشردم و روی زمین نشستم بلکه کمی از لرزش بدنم کم بشه:آفرین میگفت حرفش تو ده پیچیده! از مادرت بعیده همچین دختری رو واست انتخاب کنه..و ماجرا رو بارش تعریف کردم...
رحیم با چشم های قرمز شده نگاهم کرد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفت:میفهمی داری چی میگی؟چیه؟دیدی نزدیک عروسیه داری به هر چیزی چنگ میزنی تا این مراسم رو بهم بزنی؟
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:خیلی بدی رحیم... خیلی.. اون روزی به من قول ندادی همه چیو بهم میزنی؟ چیه؟ نتونستی روی حرف مادرت حرف بزنی؟ رفتی منت کشی! من اگر حرفی میزنم چون دلم واسه تو میسوزه، دلم واسه خودم و زندگیم میسوزه...
از جا بلند شدم،


ادامه دارد....

undefined۱۴

۳۴۰

۱۱:۰۵