#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادودو
وگرنه کدوم خواهر پا به ماهی،خواهرش رو تو بارون به اون شکل از خونه بیرون میندازه؟ اسماعیل میگفت مادرم خودش دیده سحر رو پرت کردن از خونه بیرون... بعدم که بچه ی خواهرش مرده به دنیا میاد یه مدت خواهره میره خونه ی خاله اش... دیگه انقدر میرن و میان تا خواهره برمیگرده خونه اش... بعدم حامله میشه و بچه دار میشه و زندگیش رو میگیره تو دستش... اما هنوز که هنوزه زیاد خونه ی باباش نمیره،بهت قول میدم تو مراسم های خواهرش هم شرکت نکرده باشه...
کف دستم عرق کرده بود...با استرس گفتم:چطور میشه این رو ثابت کرد؟ قبل عروسی... اگر بتونم قبل عروسی ثابت کنم سحر اون دختری که اینا خیال میکنن نیست... اونوقت همه چی عوض میشه آفرین! اونوقت رحیم قیدش رو میزنه ،خدا رو چه دیدی شاید قید زن دوم گرفتن رو هم زد و زندگی من سر و سامونی گرفت...
آفرین کلافه گفت:نمیدونم چطور میشه ثابتش کرد! واقعا نمیدونم... خواهره که نمیاد چیزی بگه! چطور میتونیم ثابت کنیم..مگه اینکه... مگه اینکه تو گوش شوهرت بندازی که قبل عروسی ساره رو بیاره... بگو همونطور که واسه من اینکارو کردید،باید واسه این دختره هم همین کارو بکنید....
کمی فکر کردم و گفتم:دیگه جز این راهی ندارم، فرصتی هم برای فکر کردن نداریم... باید همین امروز به محض اینکه رحیم اومد خونه بهش بگم..
تمام بدنم میلرزید... هق هق کنان گفتم:ازش دل کندم آفرین... چهار سال تمام دوستش داشتم، خیال میکردم تنها مرد زندگی منه... اما خراب شد... انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن تا همه چیز خراب بشه... الان فقط امیدم به همین حرف توئه، البته منم بهشون شک کرده بودم...
آفرین نیم ساعتی پیشم نشست،دم رفتنش که شد دست کرد از تو جیبش مقداری پول درآورد و گرفت سمتم:این پیشت باشه آفاق...من که نتونستم برات کاری بکنم،این مدت هرچی پس انداز میکردم میذاشتم کنار تا برات بیارم. میدونم تو این خونه بهت سخت میگذره...
دستش رو رد کردم و با جدیت گفتم:پول دارم آفرین، عموی رحیم... هوام رو داره،حتی وقتی فهمید ستاره میخواد جهازم رو بده به دخترش، کل جهاز رو ازش خرید،پولش رو داد بهم، جهاز رو هم بار کرد برد شیراز، گفت اینا رو دوستم خریده...خیالش رو راحت کردم که از لحاظ مالی مشکی ندارم و بعد آفرین رو تا دم در همراهی کردم و ازش قول گرفتم بازم بهم سر بزنه....
آفرین تازه رفته بود که سروکله ی ستاره خانم و دختراش پیدا شد،نمیدونستم این ماجرا رو براش تعریف کنم یا نه، این زن انقدر در برابر من جبهه داشت که حرف زدن من دردی رو دوا نمیکرد...
با خودم گفتم بهتره به رحیم بگم، اصلا تو گوشش میندازم که همچین حرف و حدیث هایی در مورد سحر شنیدم... رحیم هم که به شدت حساس بود رو این چیزا، حتما این ماجرا رو پیگیری میکرد...
هوا تازه تاریک شده بود که صدای سلام بلند رحیم به گوشم رسید..
هول زده از جا بلند شدم و در اتاق رو باز کردم، رحیم داشت به سمت حوض میرفت تا دست و صورتش رو بشوره که با صدای بلندی سلام کردم و گفتم:میخوام باهات حرف بزنم...
دیگه واسم مهم نبود کسی صدام رو بشنوه یا نه،این آخرین راه برای نجات زندگیم بود..
رحیم با تعجب نگاهم کرد و گفت:چیزی شده؟
حق داشت این سوال رو بپرسه،نزدیک ده روز بود که ندیده بودمش و خودم رو ازش مخفی میکردم..
نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به نگاه خیره ی ستاره خانم از پشت در دوباره گفتم:میخوام باهات حرف بزنم، تو اتاق... اگر میشه...
رحیم سری تکون داد و بدون شستن دست و صورتش به سمتم اومد، در اتاق رو باز گذاشتم و خودم داخل رفتم..
اگر دست سحر رو میشد... اونوقت شاید زندگی منم سامونی میگرفت...
در اتاق که بسته شد به سمت رحیم برگشتم و با صدای لرزونی گفتم:چقدر به سحر اعتماد داری؟
با گیجی نگاهم کرد و گفت:منظورت چیه؟
کمی دست دست کردم و کلافه گفتم:من یک چیزایی شنیدم. امروز خواهرم اومده بود دیدنم... گفت... گفت چطور شوهر تو دست گذاشته رو دختری عین سحر؟
رحیم با اخم هایی درهم گفت:میفهمی چی میگی؟یعنی چی دختری عین سحر! این دختر چشه مگه؟
لب هام رو بهم فشردم و روی زمین نشستم بلکه کمی از لرزش بدنم کم بشه:آفرین میگفت حرفش تو ده پیچیده! از مادرت بعیده همچین دختری رو واست انتخاب کنه..و ماجرا رو بارش تعریف کردم...
رحیم با چشم های قرمز شده نگاهم کرد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفت:میفهمی داری چی میگی؟چیه؟دیدی نزدیک عروسیه داری به هر چیزی چنگ میزنی تا این مراسم رو بهم بزنی؟
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:خیلی بدی رحیم... خیلی.. اون روزی به من قول ندادی همه چیو بهم میزنی؟ چیه؟ نتونستی روی حرف مادرت حرف بزنی؟ رفتی منت کشی! من اگر حرفی میزنم چون دلم واسه تو میسوزه، دلم واسه خودم و زندگیم میسوزه...
از جا بلند شدم،
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادودو
وگرنه کدوم خواهر پا به ماهی،خواهرش رو تو بارون به اون شکل از خونه بیرون میندازه؟ اسماعیل میگفت مادرم خودش دیده سحر رو پرت کردن از خونه بیرون... بعدم که بچه ی خواهرش مرده به دنیا میاد یه مدت خواهره میره خونه ی خاله اش... دیگه انقدر میرن و میان تا خواهره برمیگرده خونه اش... بعدم حامله میشه و بچه دار میشه و زندگیش رو میگیره تو دستش... اما هنوز که هنوزه زیاد خونه ی باباش نمیره،بهت قول میدم تو مراسم های خواهرش هم شرکت نکرده باشه...
کف دستم عرق کرده بود...با استرس گفتم:چطور میشه این رو ثابت کرد؟ قبل عروسی... اگر بتونم قبل عروسی ثابت کنم سحر اون دختری که اینا خیال میکنن نیست... اونوقت همه چی عوض میشه آفرین! اونوقت رحیم قیدش رو میزنه ،خدا رو چه دیدی شاید قید زن دوم گرفتن رو هم زد و زندگی من سر و سامونی گرفت...
آفرین کلافه گفت:نمیدونم چطور میشه ثابتش کرد! واقعا نمیدونم... خواهره که نمیاد چیزی بگه! چطور میتونیم ثابت کنیم..مگه اینکه... مگه اینکه تو گوش شوهرت بندازی که قبل عروسی ساره رو بیاره... بگو همونطور که واسه من اینکارو کردید،باید واسه این دختره هم همین کارو بکنید....
کمی فکر کردم و گفتم:دیگه جز این راهی ندارم، فرصتی هم برای فکر کردن نداریم... باید همین امروز به محض اینکه رحیم اومد خونه بهش بگم..
تمام بدنم میلرزید... هق هق کنان گفتم:ازش دل کندم آفرین... چهار سال تمام دوستش داشتم، خیال میکردم تنها مرد زندگی منه... اما خراب شد... انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن تا همه چیز خراب بشه... الان فقط امیدم به همین حرف توئه، البته منم بهشون شک کرده بودم...
آفرین نیم ساعتی پیشم نشست،دم رفتنش که شد دست کرد از تو جیبش مقداری پول درآورد و گرفت سمتم:این پیشت باشه آفاق...من که نتونستم برات کاری بکنم،این مدت هرچی پس انداز میکردم میذاشتم کنار تا برات بیارم. میدونم تو این خونه بهت سخت میگذره...
دستش رو رد کردم و با جدیت گفتم:پول دارم آفرین، عموی رحیم... هوام رو داره،حتی وقتی فهمید ستاره میخواد جهازم رو بده به دخترش، کل جهاز رو ازش خرید،پولش رو داد بهم، جهاز رو هم بار کرد برد شیراز، گفت اینا رو دوستم خریده...خیالش رو راحت کردم که از لحاظ مالی مشکی ندارم و بعد آفرین رو تا دم در همراهی کردم و ازش قول گرفتم بازم بهم سر بزنه....
آفرین تازه رفته بود که سروکله ی ستاره خانم و دختراش پیدا شد،نمیدونستم این ماجرا رو براش تعریف کنم یا نه، این زن انقدر در برابر من جبهه داشت که حرف زدن من دردی رو دوا نمیکرد...
با خودم گفتم بهتره به رحیم بگم، اصلا تو گوشش میندازم که همچین حرف و حدیث هایی در مورد سحر شنیدم... رحیم هم که به شدت حساس بود رو این چیزا، حتما این ماجرا رو پیگیری میکرد...
هوا تازه تاریک شده بود که صدای سلام بلند رحیم به گوشم رسید..
هول زده از جا بلند شدم و در اتاق رو باز کردم، رحیم داشت به سمت حوض میرفت تا دست و صورتش رو بشوره که با صدای بلندی سلام کردم و گفتم:میخوام باهات حرف بزنم...
دیگه واسم مهم نبود کسی صدام رو بشنوه یا نه،این آخرین راه برای نجات زندگیم بود..
رحیم با تعجب نگاهم کرد و گفت:چیزی شده؟
حق داشت این سوال رو بپرسه،نزدیک ده روز بود که ندیده بودمش و خودم رو ازش مخفی میکردم..
نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به نگاه خیره ی ستاره خانم از پشت در دوباره گفتم:میخوام باهات حرف بزنم، تو اتاق... اگر میشه...
رحیم سری تکون داد و بدون شستن دست و صورتش به سمتم اومد، در اتاق رو باز گذاشتم و خودم داخل رفتم..
اگر دست سحر رو میشد... اونوقت شاید زندگی منم سامونی میگرفت...
در اتاق که بسته شد به سمت رحیم برگشتم و با صدای لرزونی گفتم:چقدر به سحر اعتماد داری؟
با گیجی نگاهم کرد و گفت:منظورت چیه؟
کمی دست دست کردم و کلافه گفتم:من یک چیزایی شنیدم. امروز خواهرم اومده بود دیدنم... گفت... گفت چطور شوهر تو دست گذاشته رو دختری عین سحر؟
رحیم با اخم هایی درهم گفت:میفهمی چی میگی؟یعنی چی دختری عین سحر! این دختر چشه مگه؟
لب هام رو بهم فشردم و روی زمین نشستم بلکه کمی از لرزش بدنم کم بشه:آفرین میگفت حرفش تو ده پیچیده! از مادرت بعیده همچین دختری رو واست انتخاب کنه..و ماجرا رو بارش تعریف کردم...
رحیم با چشم های قرمز شده نگاهم کرد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفت:میفهمی داری چی میگی؟چیه؟دیدی نزدیک عروسیه داری به هر چیزی چنگ میزنی تا این مراسم رو بهم بزنی؟
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:خیلی بدی رحیم... خیلی.. اون روزی به من قول ندادی همه چیو بهم میزنی؟ چیه؟ نتونستی روی حرف مادرت حرف بزنی؟ رفتی منت کشی! من اگر حرفی میزنم چون دلم واسه تو میسوزه، دلم واسه خودم و زندگیم میسوزه...
از جا بلند شدم،
ادامه دارد....
۳۴۰
۱۱:۰۵