عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_هفتاد ستاره خانم سریع سد راهش شد:نمیشه... من به سحر و مادرش قول دادم بری دستبوسی... مگه دختر از سر راه آوردن؟ فکر کن اگر خواهر خودت بود چیکار میکردی؟اون دختر بیچاره دوستت داره که نذاشته کسی چیزی بفهمه... دختره عین ماه شب چهارده میمونه،والا من اگر اون موقع که رفتیم خواستگاری آفاق،سحر عزادار نامزدش نبود، محال بود من همچین دختری رو از دست بدم و بیام خواستگاری دختری که آقاش معتاده و خودشم معلوم نیست کجا بزرگ شده.. رحیم ساکت و سر به زیر نشسته بود و هیچی نمیگفت،نه...از این مرد واسه من شوهر درست درمون در نمیومد، این مرد حتی یک روز روی حرف خودش نموند... با گریه نگاهش کردم و دوباره اسمش رو صدا زدم، حتی برنگشت نگاهم کنه! دیگه تحمل یک لحظه موندن رو هم نداشتم، دست به دیوار گرفتم و از جا بلند شدم، تا دم در رفتم اما دلم طاقت نیاورد، برگشتم سمت ستاره خانم و با صدای گرفته ای گفتم:وقتی سر سجاده میشینی... دعا کن آهی که من امشب کشیدم، دامن گیر خودت و خانواده ات نشه... دعا کن هیچوقت جای من قرار نگیری... نه خودت، نه عزیزت... دیگه منتظر جوابشون نموندم،در رو به ضرب باز کردم و زدم بیرون، صدای توهین های ستاره خانم اما به گوشم می‌رسید که داشت ایل و تبار من رو ناسزا میداد، نمیخواستم دیگه صداش رو بشنوم، با دلی پرغصه برگشتم تو اتاق... گوش به زنگ بودم ببینم رحیم میره منت کشی سحر یا نه... نیم ساعت بعد، درست وقتی ساعت تازه از ده شب رد شده بود صدای قربون صدقه رفتن های ستاره خانم به گوشم رسید:دردت به سرم،کار درست همینه... برو دل زنت رو به دست بیار، نذار عروس قشنگم دل چرکین بشه ازمون... صدای پاهای رحیم به گوشم رسید،عین وقت هایی که گیج و سردرگم بود داشت پاهاش رو به زمین می‌کشید... نزدیک رفتم و گوشم رو تیز کردم:بیا ننه، این گردنبند رو من خریده بودم واسه زیر لفظی بدم به عروسم... تا اون موقع وقت هست، یه تیکه طلا دیگه میخرم... اینو تو ببر،بگو از طرف خودمه، دل بده به دلش... ازش معذرت خواهی کن... بگو عصبانی بودم یک چیزی گفتم... ننه رحیم،یک وقت تندی نکنی باهاش ها! زندگی خودت رو خراب نکن همین اول کاری... اصلا این دختر انقد دوستت داره ... اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، کاش میتونستم برم و مانع رفتن رحیم بشم،یعنی اگر یک درصد احتمال میدادم رحیم با حرف من منصرف میشه از رفتن،قطعا تو اتاق نمیموندم... اما رحیم خیلی واضح بهم نشون داده بود که حرف و نظر مادرش براش مهمتره... صدای باشه ی ضعیف رحیم و بعدم بسته شدن در و پشت بندش صدای موتور ماشین رحیم بهم فهموند که بازنده منم... آهی از ته دل کشیدم و تو خودم جمع شدم، چطور میتونستم بمونم و سایه ی هوو رو تا ابد تحمل کنم... اصلا کدوم زنی میتونست با هوو سر کنه که من بتونم! اونم هوویی عین سحر! وقتی رحیم برگشت ساعت از دوازده شب گذشته بود و یک ساعتی بود همه خوابیده بودن.. همه الا منی که چشم هام از شدت بی‌خوابی میسوخت ،اما بازم نمیتونستم بخوابم... صدای بسته شدن در حیاط رو که شنیدم بی جون از جا بلند شدم، در اتاق رو باز کردم و نگاه کردم به رحیم که داشت دست و صورتش رو میشست.... با باز شدن در سریع به سمتم برگشت، دیگه نمیخواستم جلوش گریه کنم... خیلی فکر کرده بودم، تصمیم های زیادی برای زندگیم گرفته بودم... به وقتش جوری از این زندگی میرفتم که رحیم تا ابد هم پیدام نکنه... فقط قبلش باید مطمئن می‌شدم که اون ناصر دیگه نمیتونه عکس هام رو برای این و اون بفرسته... رحیم با دیدنم از جا بلند شد، شاید اون لحظه به جرات میتونستم بگم دل از این مرد بریده بودم،دیگه امیدی به بهتر شدن زندگیم نداشتم... دیگه فقط به نجات خودم فکر میکردم... برای چند لحظه ای نگاهش کردم،خاطرات چهار سال نامزدی عین فیلمی از جلوی چشمم گذشت... رحیم مرد خوبی بود، اما زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا ما نتونیم با هم زندگی کنیم. قدمی به سمتم برداشت، بی حرف در اتاق رو بستم و چفتش رو انداختم و روی تشکم دراز کشیدم، سخت بود دل کندن از مردی که سال های زیادی اون رو شوهر خودم میدونستم... اما من از سختی های زیادی عبور کرده بودم و قطعا میتونستم این مشکل رو هم پشت سر بذارم... بعد اون شب تلخ انگار آفاق دیگه ای متولد شد، بعد اون شب صدای پاش که به گوشم می‌رسید خودم رو تو اتاق مخفی میکردم، مطلقا نمیخواستم ببینمش... ستاره خانم هم راضی بود از شرایط و مدام سعی می‌کرد رحیم و سحر رو بهم نزدیک کنه. هر چند روز یکبار سحر رو واسه ناهار دعوت میکرد و کلی تدارک میدید،روزهایی که سحر برای ناهار میومد من خودم رو تو اتاق حبس میکردم تا چشمم به چشم هیچکدومشون نیفته... سه روز مونده به عروسی رحیم و سحر... روزهای تلخی رو میگذروندم،لام تا کام با کسی حرف نمیزدم و حس میکردم کم کم حرف زدن از یادم میره... ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتادویک


کارهای خونه رو هم دیگه انجام نمی‌دادم... در حد انجام کارهای شخصی خودم از اتاق بیرون میومدم و تو سایه زندگیم رو میکردم....
صبح زود ستاره خانم و دخترها برای برش زدن چادر به خونه ی عروس رفته بودند. تو حیاط تنها نشسته بودم که در خونه رو زدن، با تعجب به سمت در رفتم، وقتی پرسیدم کیه و صدای آفرین رو شنیدم انگار دنیا رو بهم دادم، در رو باز کردم ... آفرین با بغض من رو کشوند داخل خونه و در حیاط رو بست...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، باورم نمیشد بعد این همه وقت تنهایی، آفرین به سراغم اومده باشه....
بردمش سمت اتاقم،قد کل عمرم دلتنگش بودم...
آفرین با غصه نگاهی به در و دیوار اتاقم انداخت و گفت:این اتاق توئه؟
لبخند تلخی زدم و سری تکون دادم... نشستم کنارش :این همه وقت چرا نیومدی ؟نگفتی من تو این خونه دق میکنم از تنهایی؟
آفرین با بغض گفت:ببخشید... این مدت خیلی تو فکرت بودم،خیلی دلم واست تنگ شده بود، اما خودت شرایط رو میدونستی... شوهرم قدغن کرده بود بیام دیدنت.. هزار جور تهدیدم کرده بود که اگر پام رو تو این خونه بذارم بعدش باید جل و پلاسم رو جمع کنم و برم خونه ی آقاجون... دیشب... دیشب خیلی تو فکرت بودم، خبر عروسی رحیم رو خیلی وقته شنیدم... به خدا که دلم پرغصس واست... دیشب تا صبح خوابت رو دیدم،انقدر تو خواب پریشون بودی که با گریه از خواب بیدار شدم... تا دم نماز صبح تو حیاط نشستم و گریه کردم... اسماعیل که حال و روزم رو دید پا پیچم شد که چی شده... منم دلم طاقت نیاورد، بهش گفتم دلم لک زده واسه دیدن خواهرم... گفتم تو این سال ها خودت آفاق رو شناختی،خواهر من کی اهل این حرفها بود که شما باور کردید؟انقدر دلم پر بود و گله کردم که اسماعیل خودشم فهمید اشتباه کرده... صبحی یه سری رفت سرکار و برگشت، گفت اومدم ببرمت پیش آفاق... انگار دنیا رو بهم دادن... معطل نکردم و سریع اومدم دیدنت...
آفرین عزیزترینم بود... بعد رضا تنها کسی بود که همیشه پشت و پناهم بود....
آفرین دستی به موهام کشید و با بغض گفت:من بمیرم گریه ی تو رو نبینم عزیزکم... ببخش که هیچکدوم از ما انقدر قوی نبودیم که ازت حمایت کنیم...دلم کبابه برات... به اسماعیل گفتم بره با رحیم حرف بزنه... گفتم بره بهش بگه این راهی که میره درست نیست... کاش کاری از دستم ساخته بود...
با غصه گفتم:از دست هیچکس کاری برنمیاد... غصه نخور آبجی... بخت منم اینجوری بوده... جلوی تقدیر و سرنوشت که نمیشه ایستاد.
آفرین آهی کشید و گفت:چی بگم والا... خدا از باعث و بانیش نگذره... چند وقت پیش یک روز مامان رو سوال جواب کردم... وقتی ماجرای ناصر رو بهم گفت فهمیدم هر بلایی سرت اومده زیر سر همین مرده... کلی مامان رو سرزنش کردم که چرا زودتر نگفته، چرا لااقل با رضا حرف نزده... هی گفت حرف مردم... حسابی بهش توپیدم و از خونه زدم بیرون، سه هفته اس بهش سر نزدم...
حالا من موندم، این همه دختر تو ده... این زن چرا دست گذاشته رو اون دختر؟ کمتر کسی تو این ده اسم سحر رو نشنیده!
گیج و منگ گفتم:چی میگی آفرین، چرا از این شاخه به اون شاخه میپری!چطوره که ما خبر نداریم؟
آفرین کلافه گفت:تنهاییم دیگه؟کسی که نیست؟
سری به نشونه ی نه تکون دادم،آفرین سریع گفت:از من نشنیده بگیر،این حرفا رو که میزنم خیلی اتفاقی از زبون اسماعیل شنیدم... یعنی اونم زیاد مطمئن نبود، هرچی بود از این و اون شنیده بود...نمیدونم میدونی یا نه،سحر میشه نوه خاله ی اسماعیل... قبلا ها گویا خیلی با هم رفت و آمد داشتن، یه مدتم مادر اسماعیل اون رو در نظر گرفته بوده واسه اسماعیل... اما یک حرف هایی پشتش میزنن... میگن... میگن دامادشون... خدا منو ببخشه... میگن این دختره سحر... چطور بگم... راست و دروغش پای اونایی که میگن، ولی میگن سحر اشتباه کرده....! واسه همینه خواستگارهای مجردش رو رد کرده و میخواد زن شوهر تو بهش!میگن خواهر بزرگه اش،وقتی ماه آخر حاملگیش بوده از مادرش خواسته سحر رو بفرسته کمکش یه مدت خونه اش بمونه... انگار یک شب بارونی سحر با وضعیت بدی از خونه اشون میزنه بیرون.... خواهره داد و هوار کرده و سحر رو پرت کرده بیرون... همون شب هم درد زایمانش گرفته و بچه رو مرده بدنیا اومده...
با چشم هایی که کم مونده بود از حدقه بیرون بزنه نگاهش کردم!
آفرین صداش رو پایین تر آورد و گفت:در و همسایه دیدن خواهره چطور این دختره رو از موهاش گرفته و پرت کرده از خونه اش بیرون... بعد یه مدت این دختره، همین سحر... از خونه بیرون نمیزده،بعدش خودشون چو انداختن که سحر و خواهرش با هم دعواشون شده بوده سر همین بحث هایی که بین خواهرا پیش میاد... داماده میخواسته از هم سواشون کنه که نتونسته... هرچی که بود خواستن دهن مردم رو ببندن...


ادامه دارد...
undefined۲۰
undefined۳

۳۰۵

۷:۲۳