عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شصتونه با غصه به سمت اتاقم رفتم،باید میدونستم ستاره خانم به این راحتی ها نمیذاره رحیم بیخیال این وصلت بشه! نیم ساعت بعد از لای در دیدم که سحر و مادرش با پیروزی از سالن خونه بیرون زدن، برق چشم های سحر رو از تو تاریکی هم میتونستم ببینم... کلافه چنگی به موهام زدم... باید یک کاری میکردم، نباید میذاشتم رحیم به حرف مادرش گوش بده... به عمد از اتاقم بیرون اومدم و یواشکی در حیاط رو باز کردم، میخواستم قبل از اینکه رحیم بیاد خونه همه چیز رو بهش بگم و آماده اش کنم برای نه گفتن به مادرش! نیم ساعت بعد بود که صدای موتور ماشین رحیم به گوشم رسید،با عجله چادرم رو سرم کردم و دویدم تو کوچه، رحیم هنوز نرسیده بود در خونه که جلوی ماشینش ایستادم و دستی براش بلند کردم. ماشین رحیم درست جلوی پام نگه داشت... با عجله در ماشین رو باز کردم و سوار شدم و هول زده گفتم:بریم یک چرخی تو ده بزنیم؟ رحیم با تعجب گفت:چی شده؟ نفس عمیقی کشیدم و مختصر گفتم:سحر و مادرش اومده بودم واسه شکایت از تو...با احتیاط و با محبت گفتم:هیچ فکر نمیکردم به حرفت عمل کنی و این وصلت رو بهم بزنی... اینکارت برام خیلی ارزش داشت رحیم... باورم شد هنوز دوستم داری... رحیم گیج و منگ گفت:مادرم وقتی فهمید چی گفت؟ +هیچی، گفت من با رحیم حرف میزنم میفرستمش دستبوسی! ولی من که میدونم محاله تو از حرفت برگردی،تو دلم گفتم خبر نداری حرف رحیم یکیه،وقتی بگه باید این وصلت بهم بخوره،یعنی باید بهم بخوره! اصلا این دختر یک جوریه! شب خواستگاری منو کشوند تو حیاط،یک حرف هایی بهم زد که شک کردم بهش... انگار مشکلی داره! وگرنه اگر واقعا همینقدر که میگن خواستگار داشته باشه، واسه چی باید جواب مثبت بده به خواستگاری یک مرد زن دار! رحیم کلافه گفت:آقاش و داداش هاش هم فهمیده بودن؟ آهی کشیدم و نه ضعیفی گفتم، به سمت خونه رفت... سعی کردم ناراحتیم رو نشون ندم:نمیخوای بریم یک دوری بزنیم اطراف ده؟ بدون اینکه نگاهم کنه گفت:خیلی خسته ام... بعدم این موقع شب وقت دور زدن نیست... ماشین رو جلوی در خونه پارک کرد و بدون اینکه به من نگاهی بندازه پیاده شد، منم سریع پیاده شدم و به سمت‌ رفتم ،نباید این فرصت رو از دست میدادم. به آرومی گفتم:امشب بیا اتاق من حرف دارن باهات.. بی حوصله گفت:اول برم شام... در خونه رو پشت سرمون بستم و گفتم:خودم واست شام میارم،بیارم تو حیاط؟ +بیار تو سالن، حرف دارم با مادرم... دلم نمیخواست ستاره خانم رو ببینه، حداقل قبلش میخواستم باهاش حرف بزنم، تا رو حرفش محکم تر وایسته... رحیمی که اون لحظه دیده بودم مردی نبود که روی حرف خودش بایسته... به اجبار به سمت آشپزخونه رفتم و سریع وسایل شام رو تو سینی چیدم،نرسیده به در سالن صدای پر خشم ستاره خانم به گوشم رسید:شیرم رو حلالت نمیکن رحیم اگر بخوای به حرف های این زن گوش بدی... چیه؟ یادت رفته این دختر با ما چیکار کرد؟ اصلا تو روت میشه دستش رو بگیری و به این و اون نشونش بدی و بگی این زنمه؟ دل رو به دریا زدم و در سالن رو باز کردم،انتظار داشتم ستاره خانم با دیدنم حرف رو عوض کنه، اما در کمال تعجب خیره شد بهم و با نفرت گفت:چطور میتونی این زن رو به دوست و همسایه و فامیل نشون بدی؟ عوضش سحر چی؟نه از بر و رو چیزی کم داره، نه از حجب و حیا... ماشالله انقدر با شرم و حیاس... بی جون سینی رو زمین گذاشتم و با بغض گفتم:چطور میتونید این حرف ها رو به من بزنید؟ شما که از درد من خبر ندارید! ستاره خانم جیغ کشید و استکان کنار دستش رو پرت کرد سمتم، وحشت زده سرم رو دزدیدم:آره،ما رو چی فرض کردی؟ رحیم رو گول زدی فکر کردی منم میتونی گول بزنی؟ تمام بدنم میلرزید، خیره شدم به استکان شکسته ی کنارم که اگر به سرم می‌خورد معلوم نبود چه بلایی سرم میومد. ستاره خانم با جدیت گفت:حق نداری با آبروی ما باز کنی رحیم، سحر زنته،محرمته... باید فکر بهم زدن این مراسم رو از سرت بیرون میکنی... نگاه کردم به رحیم، سرش رو انداخته بود پایین و لام تا کام حرف نمیزد. با التماس گفتم:رحیم... نمیخوای چیزی بگی؟ نیم نگاهی بهم انداخت، از چشم هاش خوندم که حرفش حرف نبوده... که دلش رو نداره دل مادرش رو بشکنه... ستاره خانم که سکوت رحیم رو دید دوباره دور ورداشت:فردا روز چطور میتونی دست این زن رو بگیری و به دوست و دشمن نشون بدی؟ اگر اون عکس تا رو بفرستن واسه باقی مردم این ده، چطور میخوای سرت رو بالا بگیری؟ گفتم:عموت قول داده پیداشون کنه...رحیم.. اینکارو نکن.. خرابش نکن... تو به من قول دادی.... خواستم التماسش کنم،انقدر خودم رو تحقیر کرده بودم که حالم داشت از خودم بهم می‌خورد... رحیم اما از جا بلند شد... ناامید نگاهش کردم، دستی به گردنش کشید و کلافه گفت:میرم بخوابم،کسی مزاحمم نشه... ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_هفتاد


ستاره خانم سریع سد راهش شد:نمیشه... من به سحر و مادرش قول دادم بری دستبوسی... مگه دختر از سر راه آوردن؟ فکر کن اگر خواهر خودت بود چیکار میکردی؟اون دختر بیچاره دوستت داره که نذاشته کسی چیزی بفهمه... دختره عین ماه شب چهارده میمونه،والا من اگر اون موقع که رفتیم خواستگاری آفاق،سحر عزادار نامزدش نبود، محال بود من همچین دختری رو از دست بدم و بیام خواستگاری دختری که آقاش معتاده و خودشم معلوم نیست کجا بزرگ شده..
رحیم ساکت و سر به زیر نشسته بود و هیچی نمیگفت،نه...از این مرد واسه من شوهر درست درمون در نمیومد، این مرد حتی یک روز روی حرف خودش نموند... با گریه نگاهش کردم و دوباره اسمش رو صدا زدم، حتی برنگشت نگاهم کنه! دیگه تحمل یک لحظه موندن رو هم نداشتم، دست به دیوار گرفتم و از جا بلند شدم، تا دم در رفتم اما دلم طاقت نیاورد، برگشتم سمت ستاره خانم و با صدای گرفته ای گفتم:وقتی سر سجاده میشینی... دعا کن آهی که من امشب کشیدم، دامن گیر خودت و خانواده ات نشه... دعا کن هیچوقت جای من قرار نگیری... نه خودت، نه عزیزت...
دیگه منتظر جوابشون نموندم،در رو به ضرب باز کردم و زدم بیرون، صدای توهین های ستاره خانم اما به گوشم می‌رسید که داشت ایل و تبار من رو ناسزا میداد، نمیخواستم دیگه صداش رو بشنوم، با دلی پرغصه برگشتم تو اتاق... گوش به زنگ بودم ببینم رحیم میره منت کشی سحر یا نه... نیم ساعت بعد، درست وقتی ساعت تازه از ده شب رد شده بود صدای قربون صدقه رفتن های ستاره خانم به گوشم رسید:دردت به سرم،کار درست همینه... برو دل زنت رو به دست بیار، نذار عروس قشنگم دل چرکین بشه ازمون...
صدای پاهای رحیم به گوشم رسید،عین وقت هایی که گیج و سردرگم بود داشت پاهاش رو به زمین می‌کشید... نزدیک رفتم و گوشم رو تیز کردم:بیا ننه، این گردنبند رو من خریده بودم واسه زیر لفظی بدم به عروسم... تا اون موقع وقت هست، یه تیکه طلا دیگه میخرم... اینو تو ببر،بگو از طرف خودمه، دل بده به دلش... ازش معذرت خواهی کن... بگو عصبانی بودم یک چیزی گفتم... ننه رحیم،یک وقت تندی نکنی باهاش ها! زندگی خودت رو خراب نکن همین اول کاری... اصلا این دختر انقد دوستت داره ...
اشک کل صورتم رو خیس کرده بود، کاش میتونستم برم و مانع رفتن رحیم بشم،یعنی اگر یک درصد احتمال میدادم رحیم با حرف من منصرف میشه از رفتن،قطعا تو اتاق نمیموندم... اما رحیم خیلی واضح بهم نشون داده بود که حرف و نظر مادرش براش مهمتره...
صدای باشه ی ضعیف رحیم و بعدم بسته شدن در و پشت بندش صدای موتور ماشین رحیم بهم فهموند که بازنده منم...
آهی از ته دل کشیدم و تو خودم جمع شدم، چطور میتونستم بمونم و سایه ی هوو رو تا ابد تحمل کنم... اصلا کدوم زنی میتونست با هوو سر کنه که من بتونم! اونم هوویی عین سحر!
وقتی رحیم برگشت ساعت از دوازده شب گذشته بود و یک ساعتی بود همه خوابیده بودن.. همه الا منی که چشم هام از شدت بی‌خوابی میسوخت ،اما بازم نمیتونستم بخوابم...
صدای بسته شدن در حیاط رو که شنیدم بی جون از جا بلند شدم، در اتاق رو باز کردم و نگاه کردم به رحیم که داشت دست و صورتش رو میشست....
با باز شدن در سریع به سمتم برگشت، دیگه نمیخواستم جلوش گریه کنم... خیلی فکر کرده بودم، تصمیم های زیادی برای زندگیم گرفته بودم... به وقتش جوری از این زندگی میرفتم که رحیم تا ابد هم پیدام نکنه... فقط قبلش باید مطمئن می‌شدم که اون ناصر دیگه نمیتونه عکس هام رو برای این و اون بفرسته...
رحیم با دیدنم از جا بلند شد، شاید اون لحظه به جرات میتونستم بگم دل از این مرد بریده بودم،دیگه امیدی به بهتر شدن زندگیم نداشتم... دیگه فقط به نجات خودم فکر میکردم...
برای چند لحظه ای نگاهش کردم،خاطرات چهار سال نامزدی عین فیلمی از جلوی چشمم گذشت... رحیم مرد خوبی بود، اما زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا ما نتونیم با هم زندگی کنیم.
قدمی به سمتم برداشت، بی حرف در اتاق رو بستم و چفتش رو انداختم و روی تشکم دراز کشیدم، سخت بود دل کندن از مردی که سال های زیادی اون رو شوهر خودم میدونستم... اما من از سختی های زیادی عبور کرده بودم و قطعا میتونستم این مشکل رو هم پشت سر بذارم...
بعد اون شب تلخ انگار آفاق دیگه ای متولد شد، بعد اون شب صدای پاش که به گوشم می‌رسید خودم رو تو اتاق مخفی میکردم، مطلقا نمیخواستم ببینمش... ستاره خانم هم راضی بود از شرایط و مدام سعی می‌کرد رحیم و سحر رو بهم نزدیک کنه. هر چند روز یکبار سحر رو واسه ناهار دعوت میکرد و کلی تدارک میدید،روزهایی که سحر برای ناهار میومد من خودم رو تو اتاق حبس میکردم تا چشمم به چشم هیچکدومشون نیفته...
سه روز مونده به عروسی رحیم و سحر... روزهای تلخی رو میگذروندم،لام تا کام با کسی حرف نمیزدم و حس میکردم کم کم حرف زدن از یادم میره...


ادامه دارد....


undefined۱۶
undefined۴

۳۷۵

۱۸:۵۰