#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتونه
با غصه به سمت اتاقم رفتم،باید میدونستم ستاره خانم به این راحتی ها نمیذاره رحیم بیخیال این وصلت بشه!
نیم ساعت بعد از لای در دیدم که سحر و مادرش با پیروزی از سالن خونه بیرون زدن، برق چشم های سحر رو از تو تاریکی هم میتونستم ببینم... کلافه چنگی به موهام زدم... باید یک کاری میکردم، نباید میذاشتم رحیم به حرف مادرش گوش بده...
به عمد از اتاقم بیرون اومدم و یواشکی در حیاط رو باز کردم، میخواستم قبل از اینکه رحیم بیاد خونه همه چیز رو بهش بگم و آماده اش کنم برای نه گفتن به مادرش!
نیم ساعت بعد بود که صدای موتور ماشین رحیم به گوشم رسید،با عجله چادرم رو سرم کردم و دویدم تو کوچه، رحیم هنوز نرسیده بود در خونه که جلوی ماشینش ایستادم و دستی براش بلند کردم. ماشین رحیم درست جلوی پام نگه داشت...
با عجله در ماشین رو باز کردم و سوار شدم و هول زده گفتم:بریم یک چرخی تو ده بزنیم؟
رحیم با تعجب گفت:چی شده؟
نفس عمیقی کشیدم و مختصر گفتم:سحر و مادرش اومده بودم واسه شکایت از تو...با احتیاط و با محبت گفتم:هیچ فکر نمیکردم به حرفت عمل کنی و این وصلت رو بهم بزنی... اینکارت برام خیلی ارزش داشت رحیم... باورم شد هنوز دوستم داری...
رحیم گیج و منگ گفت:مادرم وقتی فهمید چی گفت؟
+هیچی، گفت من با رحیم حرف میزنم میفرستمش دستبوسی! ولی من که میدونم محاله تو از حرفت برگردی،تو دلم گفتم خبر نداری حرف رحیم یکیه،وقتی بگه باید این وصلت بهم بخوره،یعنی باید بهم بخوره! اصلا این دختر یک جوریه! شب خواستگاری منو کشوند تو حیاط،یک حرف هایی بهم زد که شک کردم بهش... انگار مشکلی داره! وگرنه اگر واقعا همینقدر که میگن خواستگار داشته باشه، واسه چی باید جواب مثبت بده به خواستگاری یک مرد زن دار!
رحیم کلافه گفت:آقاش و داداش هاش هم فهمیده بودن؟
آهی کشیدم و نه ضعیفی گفتم، به سمت خونه رفت...
سعی کردم ناراحتیم رو نشون ندم:نمیخوای بریم یک دوری بزنیم اطراف ده؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:خیلی خسته ام... بعدم این موقع شب وقت دور زدن نیست...
ماشین رو جلوی در خونه پارک کرد و بدون اینکه به من نگاهی بندازه پیاده شد، منم سریع پیاده شدم و به سمت رفتم ،نباید این فرصت رو از دست میدادم. به آرومی گفتم:امشب بیا اتاق من حرف دارن باهات..
بی حوصله گفت:اول برم شام...
در خونه رو پشت سرمون بستم و گفتم:خودم واست شام میارم،بیارم تو حیاط؟
+بیار تو سالن، حرف دارم با مادرم...
دلم نمیخواست ستاره خانم رو ببینه، حداقل قبلش میخواستم باهاش حرف بزنم، تا رو حرفش محکم تر وایسته... رحیمی که اون لحظه دیده بودم مردی نبود که روی حرف خودش بایسته...
به اجبار به سمت آشپزخونه رفتم و سریع وسایل شام رو تو سینی چیدم،نرسیده به در سالن صدای پر خشم ستاره خانم به گوشم رسید:شیرم رو حلالت نمیکن رحیم اگر بخوای به حرف های این زن گوش بدی... چیه؟ یادت رفته این دختر با ما چیکار کرد؟ اصلا تو روت میشه دستش رو بگیری و به این و اون نشونش بدی و بگی این زنمه؟
دل رو به دریا زدم و در سالن رو باز کردم،انتظار داشتم ستاره خانم با دیدنم حرف رو عوض کنه، اما در کمال تعجب خیره شد بهم و با نفرت گفت:چطور میتونی این زن رو به دوست و همسایه و فامیل نشون بدی؟ عوضش سحر چی؟نه از بر و رو چیزی کم داره، نه از حجب و حیا... ماشالله انقدر با شرم و حیاس...
بی جون سینی رو زمین گذاشتم و با بغض گفتم:چطور میتونید این حرف ها رو به من بزنید؟ شما که از درد من خبر ندارید!
ستاره خانم جیغ کشید و استکان کنار دستش رو پرت کرد سمتم، وحشت زده سرم رو دزدیدم:آره،ما رو چی فرض کردی؟ رحیم رو گول زدی فکر کردی منم میتونی گول بزنی؟
تمام بدنم میلرزید، خیره شدم به استکان شکسته ی کنارم که اگر به سرم میخورد معلوم نبود چه بلایی سرم میومد. ستاره خانم با جدیت گفت:حق نداری با آبروی ما باز کنی رحیم، سحر زنته،محرمته... باید فکر بهم زدن این مراسم رو از سرت بیرون میکنی...
نگاه کردم به رحیم، سرش رو انداخته بود پایین و لام تا کام حرف نمیزد.
با التماس گفتم:رحیم... نمیخوای چیزی بگی؟
نیم نگاهی بهم انداخت، از چشم هاش خوندم که حرفش حرف نبوده... که دلش رو نداره دل مادرش رو بشکنه...
ستاره خانم که سکوت رحیم رو دید دوباره دور ورداشت:فردا روز چطور میتونی دست این زن رو بگیری و به دوست و دشمن نشون بدی؟ اگر اون عکس تا رو بفرستن واسه باقی مردم این ده، چطور میخوای سرت رو بالا بگیری؟
گفتم:عموت قول داده پیداشون کنه...رحیم.. اینکارو نکن.. خرابش نکن... تو به من قول دادی....
خواستم التماسش کنم،انقدر خودم رو تحقیر کرده بودم که حالم داشت از خودم بهم میخورد... رحیم اما از جا بلند شد...
ناامید نگاهش کردم، دستی به گردنش کشید و کلافه گفت:میرم بخوابم،کسی مزاحمم نشه...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتونه
با غصه به سمت اتاقم رفتم،باید میدونستم ستاره خانم به این راحتی ها نمیذاره رحیم بیخیال این وصلت بشه!
نیم ساعت بعد از لای در دیدم که سحر و مادرش با پیروزی از سالن خونه بیرون زدن، برق چشم های سحر رو از تو تاریکی هم میتونستم ببینم... کلافه چنگی به موهام زدم... باید یک کاری میکردم، نباید میذاشتم رحیم به حرف مادرش گوش بده...
به عمد از اتاقم بیرون اومدم و یواشکی در حیاط رو باز کردم، میخواستم قبل از اینکه رحیم بیاد خونه همه چیز رو بهش بگم و آماده اش کنم برای نه گفتن به مادرش!
نیم ساعت بعد بود که صدای موتور ماشین رحیم به گوشم رسید،با عجله چادرم رو سرم کردم و دویدم تو کوچه، رحیم هنوز نرسیده بود در خونه که جلوی ماشینش ایستادم و دستی براش بلند کردم. ماشین رحیم درست جلوی پام نگه داشت...
با عجله در ماشین رو باز کردم و سوار شدم و هول زده گفتم:بریم یک چرخی تو ده بزنیم؟
رحیم با تعجب گفت:چی شده؟
نفس عمیقی کشیدم و مختصر گفتم:سحر و مادرش اومده بودم واسه شکایت از تو...با احتیاط و با محبت گفتم:هیچ فکر نمیکردم به حرفت عمل کنی و این وصلت رو بهم بزنی... اینکارت برام خیلی ارزش داشت رحیم... باورم شد هنوز دوستم داری...
رحیم گیج و منگ گفت:مادرم وقتی فهمید چی گفت؟
+هیچی، گفت من با رحیم حرف میزنم میفرستمش دستبوسی! ولی من که میدونم محاله تو از حرفت برگردی،تو دلم گفتم خبر نداری حرف رحیم یکیه،وقتی بگه باید این وصلت بهم بخوره،یعنی باید بهم بخوره! اصلا این دختر یک جوریه! شب خواستگاری منو کشوند تو حیاط،یک حرف هایی بهم زد که شک کردم بهش... انگار مشکلی داره! وگرنه اگر واقعا همینقدر که میگن خواستگار داشته باشه، واسه چی باید جواب مثبت بده به خواستگاری یک مرد زن دار!
رحیم کلافه گفت:آقاش و داداش هاش هم فهمیده بودن؟
آهی کشیدم و نه ضعیفی گفتم، به سمت خونه رفت...
سعی کردم ناراحتیم رو نشون ندم:نمیخوای بریم یک دوری بزنیم اطراف ده؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:خیلی خسته ام... بعدم این موقع شب وقت دور زدن نیست...
ماشین رو جلوی در خونه پارک کرد و بدون اینکه به من نگاهی بندازه پیاده شد، منم سریع پیاده شدم و به سمت رفتم ،نباید این فرصت رو از دست میدادم. به آرومی گفتم:امشب بیا اتاق من حرف دارن باهات..
بی حوصله گفت:اول برم شام...
در خونه رو پشت سرمون بستم و گفتم:خودم واست شام میارم،بیارم تو حیاط؟
+بیار تو سالن، حرف دارم با مادرم...
دلم نمیخواست ستاره خانم رو ببینه، حداقل قبلش میخواستم باهاش حرف بزنم، تا رو حرفش محکم تر وایسته... رحیمی که اون لحظه دیده بودم مردی نبود که روی حرف خودش بایسته...
به اجبار به سمت آشپزخونه رفتم و سریع وسایل شام رو تو سینی چیدم،نرسیده به در سالن صدای پر خشم ستاره خانم به گوشم رسید:شیرم رو حلالت نمیکن رحیم اگر بخوای به حرف های این زن گوش بدی... چیه؟ یادت رفته این دختر با ما چیکار کرد؟ اصلا تو روت میشه دستش رو بگیری و به این و اون نشونش بدی و بگی این زنمه؟
دل رو به دریا زدم و در سالن رو باز کردم،انتظار داشتم ستاره خانم با دیدنم حرف رو عوض کنه، اما در کمال تعجب خیره شد بهم و با نفرت گفت:چطور میتونی این زن رو به دوست و همسایه و فامیل نشون بدی؟ عوضش سحر چی؟نه از بر و رو چیزی کم داره، نه از حجب و حیا... ماشالله انقدر با شرم و حیاس...
بی جون سینی رو زمین گذاشتم و با بغض گفتم:چطور میتونید این حرف ها رو به من بزنید؟ شما که از درد من خبر ندارید!
ستاره خانم جیغ کشید و استکان کنار دستش رو پرت کرد سمتم، وحشت زده سرم رو دزدیدم:آره،ما رو چی فرض کردی؟ رحیم رو گول زدی فکر کردی منم میتونی گول بزنی؟
تمام بدنم میلرزید، خیره شدم به استکان شکسته ی کنارم که اگر به سرم میخورد معلوم نبود چه بلایی سرم میومد. ستاره خانم با جدیت گفت:حق نداری با آبروی ما باز کنی رحیم، سحر زنته،محرمته... باید فکر بهم زدن این مراسم رو از سرت بیرون میکنی...
نگاه کردم به رحیم، سرش رو انداخته بود پایین و لام تا کام حرف نمیزد.
با التماس گفتم:رحیم... نمیخوای چیزی بگی؟
نیم نگاهی بهم انداخت، از چشم هاش خوندم که حرفش حرف نبوده... که دلش رو نداره دل مادرش رو بشکنه...
ستاره خانم که سکوت رحیم رو دید دوباره دور ورداشت:فردا روز چطور میتونی دست این زن رو بگیری و به دوست و دشمن نشون بدی؟ اگر اون عکس تا رو بفرستن واسه باقی مردم این ده، چطور میخوای سرت رو بالا بگیری؟
گفتم:عموت قول داده پیداشون کنه...رحیم.. اینکارو نکن.. خرابش نکن... تو به من قول دادی....
خواستم التماسش کنم،انقدر خودم رو تحقیر کرده بودم که حالم داشت از خودم بهم میخورد... رحیم اما از جا بلند شد...
ناامید نگاهش کردم، دستی به گردنش کشید و کلافه گفت:میرم بخوابم،کسی مزاحمم نشه...
ادامه دارد...
۳۷۲
۱۸:۵۰