عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شصتوهشت ریحون دوید و در حیاط رو باز کرد، از دور چشمم به سحر و مادرش افتاد، هول زده از جا بلند شدم و دستم رو با گوشه ی دامنم پاک کردم.... سحر عین ابر بهار داشت گریه میکرد و مادرش هم حسابی عصبانی بود... به دلم افتاد که رحیم کار خودش رو کرده و حتما رفته باهاشون حرف زده.... تمام بدنم از شدت هیجان میلرزید،ستاره خانم بهت زده جلو رفت و گفت:چی شده؟ خدا بد نده... سحر بی جون روی پله ورودی یکی از اتاق ها نشست و مادرش هم کنارش... ستاره خانم تشری به ریحون زد و گفت:برو یک لیوان آب قند واسه زنداداشت بیار.. دخترها سحر رو دوره کردن و مشغول دلداری دادنش شدن... عقب عقب رفتم و جایی دورتر ازشون، لبه ی باغچه نشستم و خیره شدم بهشون... مادر سحر حق به جانب گفت:دستت درد نکنه ستاره خانم، خوب مزد ما رو گذاشتی کف دستمون،دختر دسته ی گلم صد تا خواستگار داشت،از دکتر و مهندس گرفته تا بازاری و تاجر... ولی ما چیکار کردیم؟ دو دستی تقدیمش کردیم به پسر زن دار شما! که چی؟ که اسم رو دختر من بذاره، محرمش بشه... بعد با پررویی بیاد در خونه امون، بگه من دختر شما رو نمیخوام؟ ستاره خانم هاج و واج دست به دیوار گرفت و روی زمین نشست و با حیرت گفت:چی میگی؟ رحیم همچین حرفی زده؟ سحر هق هق کنان گفت:بله...خودش اومد در خونه، حتی نیومد داخل... همون دم در گفت همه چی بهم خورد، گفت نمیخوام زن دوم بگیرم...گفت میخوام با آفاق زندگی کنم... مگه من بازیچه ی دست شما بودم که یک روز با خواهش و تمنا بیایید خواستگاری،یه روز پسرتون رو بفرستید واسه بهم زدن این محرمیت! مادر سحر با لحن تندی گفت:فکر نکنید من دختر از سر راه آوردما! به خدا نذاشتم آقاش و داداش هاش بفهمن،وگرنه بلوا به پا میشد، گفتم این مساله رو خودمون حل کنیم! دختر من محرم پسر شماست، اسمش سر زبون همه اس،الان اگر پسر شما پا پس بکشه، فکر کردید داتر من میتونه سرش رو بالا بگیره؟ ستاره خانم با حیرت برگشت سمتم ،کل وجودم پر از شوق شده بود. باورم نمیشد رحیم یک راست رفته باشه و همچین حرفی زده باشه... لبخند از لبم دور نمیشد،سرم رو پایین انداختم و نفس راحتی کشیدم.. ستاره خانم با بهت گفت:بریم تو... اینجا وسط حیاط... جای حرف زدن نیست.. به هر گرفتاری بود همه رو برد داخل، در سالن که بسته شد سریع به سمت پنجره ی باز سالن رفتم و گوش وایستادم.. سحر هق هق کنان گفت:امروز که شما واسه جهاز برون رفته بودید من خونه تنها بودم... آقا رحیم... نیم ساعتی بعد رفتن شما اومد... منم راهش دادم داخل،هرچی نباشه ما محرمیم...نمیتونستم پشت در نگهش دارم که! بعد اومدن داخل .. بهشون گفتم، گفتم من از اون دخترایی نیستم که با دو تا لبخند و قربون صدقه ، عین زن اولشون که اسمش سر زبون آیت و اوته ! آقا رحیم هم دلخور شد... به قهر رفت... با خودم گفتم الان قهر میکنه، ولی بعد قدر و قیمت من دستش میاد... با حرص ناخنم رو تو گوشت دستم فرو کردم،تو این فرصت هم دنبال تحقیر کردن من بود... مادر سحر با دلخوری گفت:دختر من بد کرده ؟من نمیدونم عروس اولتون چه برخوردی کرده ،اما دختر من اهل این بی حرمتی ها نیست! دختر من خانومه! نجابت داره...... با قاعده و قانون خودش... حالا آقا رحیم باید اینجوری تلافی کنه... ستاره خانم با درموندگی گفت:من درستش میکنم رقیه خانم ،خودم باهاش حرف میزنم... مردا رو که میشناسی،الکی زود جوش میارن و تصمیم نا به جا میگیرن، وگرنه به خدا قسم اسم سحر از دهن رحیم نمیفته... انقدر که این دختر واسش عزیزه.... آخه بچه ی بیچاره ی من این همه وقته به اسم زن داره و نداره! رحیم من قدر زن خوب رو میدونه، چون زن بد داشته... به خدا خودم میفرستمش دست بوسی،میگم یک گردنبند طلای قشنگ واسه عروسم بخره... بیاد معذرت خواهی... شما به بزرگی خودتون ببخشید.. مادر سحر حق به جانب گفت:من اگر اومدم اینجا، نیومدم تا ارزش دخترم رو بیارم پایین! دختر من هنوزم خواستگار داره! لب تر کنه دکتر مهندسش میان جلو! من اومدم اینجا چون اسم پسرت رو دختر منه،چون دل دختر من با پسر بی مهر توئه... وگرنه مگه بچه ام رو از سر راه آورده باشم که دو دستی تقدیمش کنم به آقا رحیم شما! ستاره خانم مشغول منت کشی شد، از گوشه ی پنجره دیدم که انگشتر سنگین خودش رو از دست درآورد، دست سحر رو گرفت و با محبت انگشتر و انداخت دستش، صورت خیس اشک سحر رو بوسید و با مهربونی گفت:قربونت برم عروس قشنگم... این انگشتر رو دخترا میدونن چقدر واسه من عزیزه،بابای رحیم وقتی رحیم رو به دنیا آوردم انداخت دستم... این رو دادم به تو تا بدونی چقدر برام عزیزی... رحیم رو خودم میفرستم دست بوسی،تو غصه نخور، دو هفته دیگه عروسیته،به خدا دو هفته ی دیگه به این روز میخندی،رحیم زود جوشی میشه زودم پشیمون میشه،تو غصه نخور... ادامه دارد..... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتونه


با غصه به سمت اتاقم رفتم،باید میدونستم ستاره خانم به این راحتی ها نمیذاره رحیم بیخیال این وصلت بشه!
نیم ساعت بعد از لای در دیدم که سحر و مادرش با پیروزی از سالن خونه بیرون زدن، برق چشم های سحر رو از تو تاریکی هم میتونستم ببینم... کلافه چنگی به موهام زدم... باید یک کاری میکردم، نباید میذاشتم رحیم به حرف مادرش گوش بده...
به عمد از اتاقم بیرون اومدم و یواشکی در حیاط رو باز کردم، میخواستم قبل از اینکه رحیم بیاد خونه همه چیز رو بهش بگم و آماده اش کنم برای نه گفتن به مادرش!
نیم ساعت بعد بود که صدای موتور ماشین رحیم به گوشم رسید،با عجله چادرم رو سرم کردم و دویدم تو کوچه، رحیم هنوز نرسیده بود در خونه که جلوی ماشینش ایستادم و دستی براش بلند کردم. ماشین رحیم درست جلوی پام نگه داشت...
با عجله در ماشین رو باز کردم و سوار شدم و هول زده گفتم:بریم یک چرخی تو ده بزنیم؟
رحیم با تعجب گفت:چی شده؟
نفس عمیقی کشیدم و مختصر گفتم:سحر و مادرش اومده بودم واسه شکایت از تو...با احتیاط و با محبت گفتم:هیچ فکر نمیکردم به حرفت عمل کنی و این وصلت رو بهم بزنی... اینکارت برام خیلی ارزش داشت رحیم... باورم شد هنوز دوستم داری...
رحیم گیج و منگ گفت:مادرم وقتی فهمید چی گفت؟
+هیچی، گفت من با رحیم حرف میزنم میفرستمش دستبوسی! ولی من که میدونم محاله تو از حرفت برگردی،تو دلم گفتم خبر نداری حرف رحیم یکیه،وقتی بگه باید این وصلت بهم بخوره،یعنی باید بهم بخوره! اصلا این دختر یک جوریه! شب خواستگاری منو کشوند تو حیاط،یک حرف هایی بهم زد که شک کردم بهش... انگار مشکلی داره! وگرنه اگر واقعا همینقدر که میگن خواستگار داشته باشه، واسه چی باید جواب مثبت بده به خواستگاری یک مرد زن دار!
رحیم کلافه گفت:آقاش و داداش هاش هم فهمیده بودن؟
آهی کشیدم و نه ضعیفی گفتم، به سمت خونه رفت...
سعی کردم ناراحتیم رو نشون ندم:نمیخوای بریم یک دوری بزنیم اطراف ده؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:خیلی خسته ام... بعدم این موقع شب وقت دور زدن نیست...
ماشین رو جلوی در خونه پارک کرد و بدون اینکه به من نگاهی بندازه پیاده شد، منم سریع پیاده شدم و به سمت‌ رفتم ،نباید این فرصت رو از دست میدادم. به آرومی گفتم:امشب بیا اتاق من حرف دارن باهات..
بی حوصله گفت:اول برم شام...
در خونه رو پشت سرمون بستم و گفتم:خودم واست شام میارم،بیارم تو حیاط؟
+بیار تو سالن، حرف دارم با مادرم...
دلم نمیخواست ستاره خانم رو ببینه، حداقل قبلش میخواستم باهاش حرف بزنم، تا رو حرفش محکم تر وایسته... رحیمی که اون لحظه دیده بودم مردی نبود که روی حرف خودش بایسته...
به اجبار به سمت آشپزخونه رفتم و سریع وسایل شام رو تو سینی چیدم،نرسیده به در سالن صدای پر خشم ستاره خانم به گوشم رسید:شیرم رو حلالت نمیکن رحیم اگر بخوای به حرف های این زن گوش بدی... چیه؟ یادت رفته این دختر با ما چیکار کرد؟ اصلا تو روت میشه دستش رو بگیری و به این و اون نشونش بدی و بگی این زنمه؟
دل رو به دریا زدم و در سالن رو باز کردم،انتظار داشتم ستاره خانم با دیدنم حرف رو عوض کنه، اما در کمال تعجب خیره شد بهم و با نفرت گفت:چطور میتونی این زن رو به دوست و همسایه و فامیل نشون بدی؟ عوضش سحر چی؟نه از بر و رو چیزی کم داره، نه از حجب و حیا... ماشالله انقدر با شرم و حیاس...
بی جون سینی رو زمین گذاشتم و با بغض گفتم:چطور میتونید این حرف ها رو به من بزنید؟ شما که از درد من خبر ندارید!
ستاره خانم جیغ کشید و استکان کنار دستش رو پرت کرد سمتم، وحشت زده سرم رو دزدیدم:آره،ما رو چی فرض کردی؟ رحیم رو گول زدی فکر کردی منم میتونی گول بزنی؟
تمام بدنم میلرزید، خیره شدم به استکان شکسته ی کنارم که اگر به سرم می‌خورد معلوم نبود چه بلایی سرم میومد. ستاره خانم با جدیت گفت:حق نداری با آبروی ما باز کنی رحیم، سحر زنته،محرمته... باید فکر بهم زدن این مراسم رو از سرت بیرون میکنی...
نگاه کردم به رحیم، سرش رو انداخته بود پایین و لام تا کام حرف نمیزد.
با التماس گفتم:رحیم... نمیخوای چیزی بگی؟
نیم نگاهی بهم انداخت، از چشم هاش خوندم که حرفش حرف نبوده... که دلش رو نداره دل مادرش رو بشکنه...
ستاره خانم که سکوت رحیم رو دید دوباره دور ورداشت:فردا روز چطور میتونی دست این زن رو بگیری و به دوست و دشمن نشون بدی؟ اگر اون عکس تا رو بفرستن واسه باقی مردم این ده، چطور میخوای سرت رو بالا بگیری؟
گفتم:عموت قول داده پیداشون کنه...رحیم.. اینکارو نکن.. خرابش نکن... تو به من قول دادی....
خواستم التماسش کنم،انقدر خودم رو تحقیر کرده بودم که حالم داشت از خودم بهم می‌خورد... رحیم اما از جا بلند شد...
ناامید نگاهش کردم، دستی به گردنش کشید و کلافه گفت:میرم بخوابم،کسی مزاحمم نشه...


ادامه دارد...
undefined۱۴

۳۷۲

۱۸:۵۰