#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوهشت
ریحون دوید و در حیاط رو باز کرد، از دور چشمم به سحر و مادرش افتاد، هول زده از جا بلند شدم و دستم رو با گوشه ی دامنم پاک کردم....
سحر عین ابر بهار داشت گریه میکرد و مادرش هم حسابی عصبانی بود...
به دلم افتاد که رحیم کار خودش رو کرده و حتما رفته باهاشون حرف زده....
تمام بدنم از شدت هیجان میلرزید،ستاره خانم بهت زده جلو رفت و گفت:چی شده؟ خدا بد نده...
سحر بی جون روی پله ورودی یکی از اتاق ها نشست و مادرش هم کنارش... ستاره خانم تشری به ریحون زد و گفت:برو یک لیوان آب قند واسه زنداداشت بیار..
دخترها سحر رو دوره کردن و مشغول دلداری دادنش شدن...
عقب عقب رفتم و جایی دورتر ازشون، لبه ی باغچه نشستم و خیره شدم بهشون...
مادر سحر حق به جانب گفت:دستت درد نکنه ستاره خانم، خوب مزد ما رو گذاشتی کف دستمون،دختر دسته ی گلم صد تا خواستگار داشت،از دکتر و مهندس گرفته تا بازاری و تاجر... ولی ما چیکار کردیم؟ دو دستی تقدیمش کردیم به پسر زن دار شما! که چی؟ که اسم رو دختر من بذاره، محرمش بشه... بعد با پررویی بیاد در خونه امون، بگه من دختر شما رو نمیخوام؟
ستاره خانم هاج و واج دست به دیوار گرفت و روی زمین نشست و با حیرت گفت:چی میگی؟ رحیم همچین حرفی زده؟
سحر هق هق کنان گفت:بله...خودش اومد در خونه، حتی نیومد داخل... همون دم در گفت همه چی بهم خورد، گفت نمیخوام زن دوم بگیرم...گفت میخوام با آفاق زندگی کنم... مگه من بازیچه ی دست شما بودم که یک روز با خواهش و تمنا بیایید خواستگاری،یه روز پسرتون رو بفرستید واسه بهم زدن این محرمیت!
مادر سحر با لحن تندی گفت:فکر نکنید من دختر از سر راه آوردما! به خدا نذاشتم آقاش و داداش هاش بفهمن،وگرنه بلوا به پا میشد، گفتم این مساله رو خودمون حل کنیم! دختر من محرم پسر شماست، اسمش سر زبون همه اس،الان اگر پسر شما پا پس بکشه، فکر کردید داتر من میتونه سرش رو بالا بگیره؟
ستاره خانم با حیرت برگشت سمتم ،کل وجودم پر از شوق شده بود. باورم نمیشد رحیم یک راست رفته باشه و همچین حرفی زده باشه...
لبخند از لبم دور نمیشد،سرم رو پایین انداختم و نفس راحتی کشیدم..
ستاره خانم با بهت گفت:بریم تو... اینجا وسط حیاط... جای حرف زدن نیست..
به هر گرفتاری بود همه رو برد داخل، در سالن که بسته شد سریع به سمت پنجره ی باز سالن رفتم و گوش وایستادم..
سحر هق هق کنان گفت:امروز که شما واسه جهاز برون رفته بودید من خونه تنها بودم... آقا رحیم... نیم ساعتی بعد رفتن شما اومد... منم راهش دادم داخل،هرچی نباشه ما محرمیم...نمیتونستم پشت در نگهش دارم که! بعد اومدن داخل ..
بهشون گفتم، گفتم من از اون دخترایی نیستم که با دو تا لبخند و قربون صدقه ، عین زن اولشون که اسمش سر زبون آیت و اوته ! آقا رحیم هم دلخور شد... به قهر رفت... با خودم گفتم الان قهر میکنه، ولی بعد قدر و قیمت من دستش میاد...
با حرص ناخنم رو تو گوشت دستم فرو کردم،تو این فرصت هم دنبال تحقیر کردن من بود...
مادر سحر با دلخوری گفت:دختر من بد کرده ؟من نمیدونم عروس اولتون چه برخوردی کرده ،اما دختر من اهل این بی حرمتی ها نیست! دختر من خانومه! نجابت داره...... با قاعده و قانون خودش... حالا آقا رحیم باید اینجوری تلافی کنه...
ستاره خانم با درموندگی گفت:من درستش میکنم رقیه خانم ،خودم باهاش حرف میزنم... مردا رو که میشناسی،الکی زود جوش میارن و تصمیم نا به جا میگیرن، وگرنه به خدا قسم اسم سحر از دهن رحیم نمیفته... انقدر که این دختر واسش عزیزه.... آخه بچه ی بیچاره ی من این همه وقته به اسم زن داره و نداره! رحیم من قدر زن خوب رو میدونه، چون زن بد داشته... به خدا خودم میفرستمش دست بوسی،میگم یک گردنبند طلای قشنگ واسه عروسم بخره... بیاد معذرت خواهی... شما به بزرگی خودتون ببخشید..
مادر سحر حق به جانب گفت:من اگر اومدم اینجا، نیومدم تا ارزش دخترم رو بیارم پایین! دختر من هنوزم خواستگار داره! لب تر کنه دکتر مهندسش میان جلو! من اومدم اینجا چون اسم پسرت رو دختر منه،چون دل دختر من با پسر بی مهر توئه... وگرنه مگه بچه ام رو از سر راه آورده باشم که دو دستی تقدیمش کنم به آقا رحیم شما!
ستاره خانم مشغول منت کشی شد، از گوشه ی پنجره دیدم که انگشتر سنگین خودش رو از دست درآورد، دست سحر رو گرفت و با محبت انگشتر و انداخت دستش، صورت خیس اشک سحر رو بوسید و با مهربونی گفت:قربونت برم عروس قشنگم... این انگشتر رو دخترا میدونن چقدر واسه من عزیزه،بابای رحیم وقتی رحیم رو به دنیا آوردم انداخت دستم... این رو دادم به تو تا بدونی چقدر برام عزیزی...
رحیم رو خودم میفرستم دست بوسی،تو غصه نخور، دو هفته دیگه عروسیته،به خدا دو هفته ی دیگه به این روز میخندی،رحیم زود جوشی میشه زودم پشیمون میشه،تو غصه نخور...
ادامه دارد.....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوهشت
ریحون دوید و در حیاط رو باز کرد، از دور چشمم به سحر و مادرش افتاد، هول زده از جا بلند شدم و دستم رو با گوشه ی دامنم پاک کردم....
سحر عین ابر بهار داشت گریه میکرد و مادرش هم حسابی عصبانی بود...
به دلم افتاد که رحیم کار خودش رو کرده و حتما رفته باهاشون حرف زده....
تمام بدنم از شدت هیجان میلرزید،ستاره خانم بهت زده جلو رفت و گفت:چی شده؟ خدا بد نده...
سحر بی جون روی پله ورودی یکی از اتاق ها نشست و مادرش هم کنارش... ستاره خانم تشری به ریحون زد و گفت:برو یک لیوان آب قند واسه زنداداشت بیار..
دخترها سحر رو دوره کردن و مشغول دلداری دادنش شدن...
عقب عقب رفتم و جایی دورتر ازشون، لبه ی باغچه نشستم و خیره شدم بهشون...
مادر سحر حق به جانب گفت:دستت درد نکنه ستاره خانم، خوب مزد ما رو گذاشتی کف دستمون،دختر دسته ی گلم صد تا خواستگار داشت،از دکتر و مهندس گرفته تا بازاری و تاجر... ولی ما چیکار کردیم؟ دو دستی تقدیمش کردیم به پسر زن دار شما! که چی؟ که اسم رو دختر من بذاره، محرمش بشه... بعد با پررویی بیاد در خونه امون، بگه من دختر شما رو نمیخوام؟
ستاره خانم هاج و واج دست به دیوار گرفت و روی زمین نشست و با حیرت گفت:چی میگی؟ رحیم همچین حرفی زده؟
سحر هق هق کنان گفت:بله...خودش اومد در خونه، حتی نیومد داخل... همون دم در گفت همه چی بهم خورد، گفت نمیخوام زن دوم بگیرم...گفت میخوام با آفاق زندگی کنم... مگه من بازیچه ی دست شما بودم که یک روز با خواهش و تمنا بیایید خواستگاری،یه روز پسرتون رو بفرستید واسه بهم زدن این محرمیت!
مادر سحر با لحن تندی گفت:فکر نکنید من دختر از سر راه آوردما! به خدا نذاشتم آقاش و داداش هاش بفهمن،وگرنه بلوا به پا میشد، گفتم این مساله رو خودمون حل کنیم! دختر من محرم پسر شماست، اسمش سر زبون همه اس،الان اگر پسر شما پا پس بکشه، فکر کردید داتر من میتونه سرش رو بالا بگیره؟
ستاره خانم با حیرت برگشت سمتم ،کل وجودم پر از شوق شده بود. باورم نمیشد رحیم یک راست رفته باشه و همچین حرفی زده باشه...
لبخند از لبم دور نمیشد،سرم رو پایین انداختم و نفس راحتی کشیدم..
ستاره خانم با بهت گفت:بریم تو... اینجا وسط حیاط... جای حرف زدن نیست..
به هر گرفتاری بود همه رو برد داخل، در سالن که بسته شد سریع به سمت پنجره ی باز سالن رفتم و گوش وایستادم..
سحر هق هق کنان گفت:امروز که شما واسه جهاز برون رفته بودید من خونه تنها بودم... آقا رحیم... نیم ساعتی بعد رفتن شما اومد... منم راهش دادم داخل،هرچی نباشه ما محرمیم...نمیتونستم پشت در نگهش دارم که! بعد اومدن داخل ..
بهشون گفتم، گفتم من از اون دخترایی نیستم که با دو تا لبخند و قربون صدقه ، عین زن اولشون که اسمش سر زبون آیت و اوته ! آقا رحیم هم دلخور شد... به قهر رفت... با خودم گفتم الان قهر میکنه، ولی بعد قدر و قیمت من دستش میاد...
با حرص ناخنم رو تو گوشت دستم فرو کردم،تو این فرصت هم دنبال تحقیر کردن من بود...
مادر سحر با دلخوری گفت:دختر من بد کرده ؟من نمیدونم عروس اولتون چه برخوردی کرده ،اما دختر من اهل این بی حرمتی ها نیست! دختر من خانومه! نجابت داره...... با قاعده و قانون خودش... حالا آقا رحیم باید اینجوری تلافی کنه...
ستاره خانم با درموندگی گفت:من درستش میکنم رقیه خانم ،خودم باهاش حرف میزنم... مردا رو که میشناسی،الکی زود جوش میارن و تصمیم نا به جا میگیرن، وگرنه به خدا قسم اسم سحر از دهن رحیم نمیفته... انقدر که این دختر واسش عزیزه.... آخه بچه ی بیچاره ی من این همه وقته به اسم زن داره و نداره! رحیم من قدر زن خوب رو میدونه، چون زن بد داشته... به خدا خودم میفرستمش دست بوسی،میگم یک گردنبند طلای قشنگ واسه عروسم بخره... بیاد معذرت خواهی... شما به بزرگی خودتون ببخشید..
مادر سحر حق به جانب گفت:من اگر اومدم اینجا، نیومدم تا ارزش دخترم رو بیارم پایین! دختر من هنوزم خواستگار داره! لب تر کنه دکتر مهندسش میان جلو! من اومدم اینجا چون اسم پسرت رو دختر منه،چون دل دختر من با پسر بی مهر توئه... وگرنه مگه بچه ام رو از سر راه آورده باشم که دو دستی تقدیمش کنم به آقا رحیم شما!
ستاره خانم مشغول منت کشی شد، از گوشه ی پنجره دیدم که انگشتر سنگین خودش رو از دست درآورد، دست سحر رو گرفت و با محبت انگشتر و انداخت دستش، صورت خیس اشک سحر رو بوسید و با مهربونی گفت:قربونت برم عروس قشنگم... این انگشتر رو دخترا میدونن چقدر واسه من عزیزه،بابای رحیم وقتی رحیم رو به دنیا آوردم انداخت دستم... این رو دادم به تو تا بدونی چقدر برام عزیزی...
رحیم رو خودم میفرستم دست بوسی،تو غصه نخور، دو هفته دیگه عروسیته،به خدا دو هفته ی دیگه به این روز میخندی،رحیم زود جوشی میشه زودم پشیمون میشه،تو غصه نخور...
ادامه دارد.....
✾
۳۵۲
۱۰:۰۱