عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شصتوهفت کاش میشد اون بخش از مغزم رو خالی کنم... که یادم بره چه بلایی سرم اومده.. مایع خنک و شیرینی وارد دهنم شد، به سختی قورتش دادم و چشم باز کردم... مرد نگران روبه روم رحیم بود ... رحیم با چشم های سرخ و نگاه نگران... این نگاهش برام آشنا بود، یادمه یکبار تو دوران نامزدی سرمای سختی خورده بودم و تب شدیدی داشتم... وقتی رحیم اومده بود بالای سرم همینطور نگران نگاهم کرده بود... چشم بازم رو که دید نفس راحتی کشید و گفت:خوبی؟بهتری؟ رحیم داشت پشت سرم میومد، بعد مدت ها برای اولین بار انگار نگرانم شده بود... وقتی در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم و خواستم در رو ببندم، چشم های قرمزش رو دیدم که نگران داشت نگاهم میکرد،قدمی به سمتم برداشت و با صدای گرفته ای گفت:چی به سرت آوردن؟ چونه ام لرزید،واسه پرسیدن این سوال دیر بود... خیلی دیر... چنگی به چارچوب در زدم و گفتم:میخوام تنها باشم...خسته بودم، انقدر خسته که انگار هزاران سال نخوابیده بودم... در رو بستم و تن بی جونم رو کشوندم رو تشک،دل سیری گریه کردم، اما در کنار تمام ناراحتی ها و غصه هام امید داشتم رحیم پشیمون بشه از اون ازدواج... یک ساعتی بعد بود که تقه ای به در اتاق خورد و صدای رحیم به گوشم رسید:بیام تو؟ گفتم:بیا.. در که باز شد دیدمش که با سینی بزرگی وارد اتاق شد، از جا بلند شدم و نشستم... +بهتری؟گفتم گرسنه ای واست ناهار آوردم.... گیج گفتم:من که ناهار نذاشته بودم ... سینی رو جلوم گذاشت،چند تکه مرغ سرخ شده و چند تا نیمرو و نون و سبزی و ترشی و ماست .... +خودم یک چیزی سر هم کردم... دیگه ببخشید بهتر از این بلد نبودم.... سفره رو گرفت جلوم،حس کردم این مرد داره کمی کوتاه میاد... بی حرف سفره رو ازش گرفتم و انداختم... نشست، دستم به خوردن نمی‌رفت، کل اون یک ساعت داشتم خاطرات تلخ رو مرور میکردمو گریه میکردم.... رحیم که دید دستم جلو نمیره یک لقمه پیچید و گرفت جلوم... دست لرزونم رو جلو بردم و لقمه رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم.... به زور مشغول خوردن شدم، رحیم کلافه گفت:میخوای در مورد اون سه روز حرف بزنی؟ با بغض نگاهش کردم و بی فکر گفتم:نه... نمیخوام... واقعا نمیخواستم در مورد اون سه روز حرف بزنم... با بغض مشغول خوردن شدم، رحیم اما انگار نمیتونست سر جاش بند بشه، بعد از سکوتی کوتاه گفت:من... میخواستم... یعنی اتفاق چند ساعت قبل خیلی من رو بهم ریخت... فکر نمیکردم انقدر اذیت شده باشی... ببخشید... بابت تمام حرف هام... نور امیدی تو دلم روشن شد، با خودم گفتم پس رحیم بالاخره فهمیده من گناهی نداشتم،با این حساب حتما من رو میبخشه... حتما اون عروسی رو کنسل میکنه... با بغض گفتم:دو هفته ی دیگه عروسیته...داری سرم هوو میاری... این مدت حتی یکبار نیومدی باهام حرف بزنی ببینی چی به سرم اومد... مردونگیت رو با کتک زدن و هوار کشیدن نشون دادی... به خدا قسم اگر از روز اول با زبون خوش ازم سوال میکردی، همون اول همه چیو بهت میگفتم... ولی تو... نخواستی... جوری من رو ترسوندی که شب ها کابوس میدیدم... با ملایمت گفت:بهم میزنمش...درستش میکنم... با شوق نگاهش کردم، باورم نمیشد این حرف رو از زبون رحیم بشنوم... با چشم های خیس اشک گفتم:یعنی عروسی رو بهم میزنی؟ سری به نشونه ی مثبت تکون داد، باورم نمیشد... سریع از جا بلند شدم و گفتم:بهتر نیست همین الان بری بهشون بگی؟رفتن واسه چیدن آخرین تکه های جهاز... رحیم کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:ها... آها... آره... باید برم... یعنی میرم... همین الان میرم... از جا بلند شد، از شوق روی پاهام بند نبودم، فکر بهم خوردن اون عروسی... بعدش بهتر شدن میونه من و رحیم... اصلا از کجا معلوم، شاید من میرفتم تو اون خونه زندگی میکردم! از تصور اون روزها دلم میخواست از خوشی جیغ بکشم... رحیم رفته بود تا همه چیز رو تموم کنه و من خودم رو آماده ی یک جنگ بزرگ کرده بودم... اول رفتم دوش گرفتم، موهای بلندم رو دو دسته کردم و بافتم، ابروهام رو مرتب کردم و دستی به صورتم کشیدم. باید حالا که رحیم قدمی برداشته بود منم تلاشم رو میکردم تا زندگیم رو سر و سامون بدم.. غروب بود که ستاره خانم و دخترها خوشحال وارد خونه شدن، داشتن با هم حرف میزدن و تعریف جهاز خوب و پر و پیمون سحر رو میکردن... داشتم لباسهای رحیم رو که تازه شسته بودم روی بند مینداختم. ستاره خانم چادر از سر کشید و با صدای بلندی گفت:ماشالله چه جهازی... خداروشکر بچه ام رحیم اگر از زن اول شانس نیاورد،یه زن گیرش اومده پنجه ی آفتاب.. اینو گفت و نیم نگاهی به من انداخت، انقدر به حرف رحیم مطمئن بودم که خیالم راحت بود همه چیز تموم شده و ستاره خانم هنوز خبری از ماجرا نداره دخترها هنوز نرفته بودند که کسی با مشت به در کوبید، ستاره خانم اخمی کرد و گفت:خیر باشه! کیه این موقع. ادامه دارد‌‌‌...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوهشت


ریحون دوید و در حیاط رو باز کرد، از دور چشمم به سحر و مادرش افتاد، هول زده از جا بلند شدم و دستم رو با گوشه ی دامنم پاک کردم....
سحر عین ابر بهار داشت گریه میکرد و مادرش هم حسابی عصبانی بود...
به دلم افتاد که رحیم کار خودش رو کرده و حتما رفته باهاشون حرف زده....
تمام بدنم از شدت هیجان میلرزید،ستاره خانم بهت زده جلو رفت و گفت:چی شده؟ خدا بد نده...
سحر بی جون روی پله ورودی یکی از اتاق ها نشست و مادرش هم کنارش... ستاره خانم تشری به ریحون زد و گفت:برو یک لیوان آب قند واسه زنداداشت بیار..
دخترها سحر رو دوره کردن و مشغول دلداری دادنش شدن...
عقب عقب رفتم و جایی دورتر ازشون، لبه ی باغچه نشستم و خیره شدم بهشون...
مادر سحر حق به جانب گفت:دستت درد نکنه ستاره خانم، خوب مزد ما رو گذاشتی کف دستمون،دختر دسته ی گلم صد تا خواستگار داشت،از دکتر و مهندس گرفته تا بازاری و تاجر... ولی ما چیکار کردیم؟ دو دستی تقدیمش کردیم به پسر زن دار شما! که چی؟ که اسم رو دختر من بذاره، محرمش بشه... بعد با پررویی بیاد در خونه امون، بگه من دختر شما رو نمیخوام؟
ستاره خانم هاج و واج دست به دیوار گرفت و روی زمین نشست و با حیرت گفت:چی میگی؟ رحیم همچین حرفی زده؟
سحر هق هق کنان گفت:بله...خودش اومد در خونه، حتی نیومد داخل... همون دم در گفت همه چی بهم خورد، گفت نمیخوام زن دوم بگیرم...گفت میخوام با آفاق زندگی کنم... مگه من بازیچه ی دست شما بودم که یک روز با خواهش و تمنا بیایید خواستگاری،یه روز پسرتون رو بفرستید واسه بهم زدن این محرمیت!
مادر سحر با لحن تندی گفت:فکر نکنید من دختر از سر راه آوردما! به خدا نذاشتم آقاش و داداش هاش بفهمن،وگرنه بلوا به پا میشد، گفتم این مساله رو خودمون حل کنیم! دختر من محرم پسر شماست، اسمش سر زبون همه اس،الان اگر پسر شما پا پس بکشه، فکر کردید داتر من میتونه سرش رو بالا بگیره؟
ستاره خانم با حیرت برگشت سمتم ،کل وجودم پر از شوق شده بود. باورم نمیشد رحیم یک راست رفته باشه و همچین حرفی زده باشه...
لبخند از لبم دور نمیشد،سرم رو پایین انداختم و نفس راحتی کشیدم..
ستاره خانم با بهت گفت:بریم تو... اینجا وسط حیاط... جای حرف زدن نیست..
به هر گرفتاری بود همه رو برد داخل، در سالن که بسته شد سریع به سمت پنجره ی باز سالن رفتم و گوش وایستادم..
سحر هق هق کنان گفت:امروز که شما واسه جهاز برون رفته بودید من خونه تنها بودم... آقا رحیم... نیم ساعتی بعد رفتن شما اومد... منم راهش دادم داخل،هرچی نباشه ما محرمیم...نمیتونستم پشت در نگهش دارم که! بعد اومدن داخل ..
بهشون گفتم، گفتم من از اون دخترایی نیستم که با دو تا لبخند و قربون صدقه ، عین زن اولشون که اسمش سر زبون آیت و اوته ! آقا رحیم هم دلخور شد... به قهر رفت... با خودم گفتم الان قهر میکنه، ولی بعد قدر و قیمت من دستش میاد...
با حرص ناخنم رو تو گوشت دستم فرو کردم،تو این فرصت هم دنبال تحقیر کردن من بود...
مادر سحر با دلخوری گفت:دختر من بد کرده ؟من نمیدونم عروس اولتون چه برخوردی کرده ،اما دختر من اهل این بی حرمتی ها نیست! دختر من خانومه! نجابت داره...... با قاعده و قانون خودش... حالا آقا رحیم باید اینجوری تلافی کنه...
ستاره خانم با درموندگی گفت:من درستش میکنم رقیه خانم ،خودم باهاش حرف میزنم... مردا رو که میشناسی،الکی زود جوش میارن و تصمیم نا به جا میگیرن، وگرنه به خدا قسم اسم سحر از دهن رحیم نمیفته... انقدر که این دختر واسش عزیزه.... آخه بچه ی بیچاره ی من این همه وقته به اسم زن داره و نداره! رحیم من قدر زن خوب رو میدونه، چون زن بد داشته... به خدا خودم میفرستمش دست بوسی،میگم یک گردنبند طلای قشنگ واسه عروسم بخره... بیاد معذرت خواهی... شما به بزرگی خودتون ببخشید..
مادر سحر حق به جانب گفت:من اگر اومدم اینجا، نیومدم تا ارزش دخترم رو بیارم پایین! دختر من هنوزم خواستگار داره! لب تر کنه دکتر مهندسش میان جلو! من اومدم اینجا چون اسم پسرت رو دختر منه،چون دل دختر من با پسر بی مهر توئه... وگرنه مگه بچه ام رو از سر راه آورده باشم که دو دستی تقدیمش کنم به آقا رحیم شما!
ستاره خانم مشغول منت کشی شد، از گوشه ی پنجره دیدم که انگشتر سنگین خودش رو از دست درآورد، دست سحر رو گرفت و با محبت انگشتر و انداخت دستش، صورت خیس اشک سحر رو بوسید و با مهربونی گفت:قربونت برم عروس قشنگم... این انگشتر رو دخترا میدونن چقدر واسه من عزیزه،بابای رحیم وقتی رحیم رو به دنیا آوردم انداخت دستم... این رو دادم به تو تا بدونی چقدر برام عزیزی...
رحیم رو خودم میفرستم دست بوسی،تو غصه نخور، دو هفته دیگه عروسیته،به خدا دو هفته ی دیگه به این روز میخندی،رحیم زود جوشی میشه زودم پشیمون میشه،تو غصه نخور...


ادامه دارد.....


undefined۲۰
undefined۲

۳۵۲

۱۰:۰۱