#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوهفت
کاش میشد اون بخش از مغزم رو خالی کنم... که یادم بره چه بلایی سرم اومده..
مایع خنک و شیرینی وارد دهنم شد، به سختی قورتش دادم و چشم باز کردم... مرد نگران روبه روم رحیم بود ...
رحیم با چشم های سرخ و نگاه نگران...
این نگاهش برام آشنا بود، یادمه یکبار تو دوران نامزدی سرمای سختی خورده بودم و تب شدیدی داشتم... وقتی رحیم اومده بود بالای سرم همینطور نگران نگاهم کرده بود...
چشم بازم رو که دید نفس راحتی کشید و گفت:خوبی؟بهتری؟
رحیم داشت پشت سرم میومد، بعد مدت ها برای اولین بار انگار نگرانم شده بود...
وقتی در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم و خواستم در رو ببندم، چشم های قرمزش رو دیدم که نگران داشت نگاهم میکرد،قدمی به سمتم برداشت و با صدای گرفته ای گفت:چی به سرت آوردن؟
چونه ام لرزید،واسه پرسیدن این سوال دیر بود... خیلی دیر...
چنگی به چارچوب در زدم و گفتم:میخوام تنها باشم...خسته بودم، انقدر خسته که انگار هزاران سال نخوابیده بودم...
در رو بستم و تن بی جونم رو کشوندم رو تشک،دل سیری گریه کردم، اما در کنار تمام ناراحتی ها و غصه هام امید داشتم رحیم پشیمون بشه از اون ازدواج...
یک ساعتی بعد بود که تقه ای به در اتاق خورد و صدای رحیم به گوشم رسید:بیام تو؟
گفتم:بیا..
در که باز شد دیدمش که با سینی بزرگی وارد اتاق شد، از جا بلند شدم و نشستم...
+بهتری؟گفتم گرسنه ای واست ناهار آوردم....
گیج گفتم:من که ناهار نذاشته بودم ...
سینی رو جلوم گذاشت،چند تکه مرغ سرخ شده و چند تا نیمرو و نون و سبزی و ترشی و ماست ....
+خودم یک چیزی سر هم کردم... دیگه ببخشید بهتر از این بلد نبودم....
سفره رو گرفت جلوم،حس کردم این مرد داره کمی کوتاه میاد... بی حرف سفره رو ازش گرفتم و انداختم...
نشست، دستم به خوردن نمیرفت، کل اون یک ساعت داشتم خاطرات تلخ رو مرور میکردمو گریه میکردم....
رحیم که دید دستم جلو نمیره یک لقمه پیچید و گرفت جلوم... دست لرزونم رو جلو بردم و لقمه رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم....
به زور مشغول خوردن شدم، رحیم کلافه گفت:میخوای در مورد اون سه روز حرف بزنی؟
با بغض نگاهش کردم و بی فکر گفتم:نه... نمیخوام...
واقعا نمیخواستم در مورد اون سه روز حرف بزنم...
با بغض مشغول خوردن شدم، رحیم اما انگار نمیتونست سر جاش بند بشه، بعد از سکوتی کوتاه گفت:من... میخواستم... یعنی اتفاق چند ساعت قبل خیلی من رو بهم ریخت... فکر نمیکردم انقدر اذیت شده باشی... ببخشید... بابت تمام حرف هام...
نور امیدی تو دلم روشن شد، با خودم گفتم پس رحیم بالاخره فهمیده من گناهی نداشتم،با این حساب حتما من رو میبخشه... حتما اون عروسی رو کنسل میکنه...
با بغض گفتم:دو هفته ی دیگه عروسیته...داری سرم هوو میاری... این مدت حتی یکبار نیومدی باهام حرف بزنی ببینی چی به سرم اومد... مردونگیت رو با کتک زدن و هوار کشیدن نشون دادی... به خدا قسم اگر از روز اول با زبون خوش ازم سوال میکردی، همون اول همه چیو بهت میگفتم... ولی تو... نخواستی... جوری من رو ترسوندی که شب ها کابوس میدیدم...
با ملایمت گفت:بهم میزنمش...درستش میکنم...
با شوق نگاهش کردم، باورم نمیشد این حرف رو از زبون رحیم بشنوم... با چشم های خیس اشک گفتم:یعنی عروسی رو بهم میزنی؟
سری به نشونه ی مثبت تکون داد، باورم نمیشد...
سریع از جا بلند شدم و گفتم:بهتر نیست همین الان بری بهشون بگی؟رفتن واسه چیدن آخرین تکه های جهاز...
رحیم کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:ها... آها... آره... باید برم... یعنی میرم... همین الان میرم...
از جا بلند شد، از شوق روی پاهام بند نبودم، فکر بهم خوردن اون عروسی... بعدش بهتر شدن میونه من و رحیم... اصلا از کجا معلوم، شاید من میرفتم تو اون خونه زندگی میکردم! از تصور اون روزها دلم میخواست از خوشی جیغ بکشم...
رحیم رفته بود تا همه چیز رو تموم کنه و من خودم رو آماده ی یک جنگ بزرگ کرده بودم...
اول رفتم دوش گرفتم، موهای بلندم رو دو دسته کردم و بافتم، ابروهام رو مرتب کردم و دستی به صورتم کشیدم. باید حالا که رحیم قدمی برداشته بود منم تلاشم رو میکردم تا زندگیم رو سر و سامون بدم..
غروب بود که ستاره خانم و دخترها خوشحال وارد خونه شدن، داشتن با هم حرف میزدن و تعریف جهاز خوب و پر و پیمون سحر رو میکردن...
داشتم لباسهای رحیم رو که تازه شسته بودم روی بند مینداختم. ستاره خانم چادر از سر کشید و با صدای بلندی گفت:ماشالله چه جهازی... خداروشکر بچه ام رحیم اگر از زن اول شانس نیاورد،یه زن گیرش اومده پنجه ی آفتاب..
اینو گفت و نیم نگاهی به من انداخت، انقدر به حرف رحیم مطمئن بودم که خیالم راحت بود همه چیز تموم شده و ستاره خانم هنوز خبری از ماجرا نداره
دخترها هنوز نرفته بودند که کسی با مشت به در کوبید، ستاره خانم اخمی کرد و گفت:خیر باشه! کیه این موقع.
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوهفت
کاش میشد اون بخش از مغزم رو خالی کنم... که یادم بره چه بلایی سرم اومده..
مایع خنک و شیرینی وارد دهنم شد، به سختی قورتش دادم و چشم باز کردم... مرد نگران روبه روم رحیم بود ...
رحیم با چشم های سرخ و نگاه نگران...
این نگاهش برام آشنا بود، یادمه یکبار تو دوران نامزدی سرمای سختی خورده بودم و تب شدیدی داشتم... وقتی رحیم اومده بود بالای سرم همینطور نگران نگاهم کرده بود...
چشم بازم رو که دید نفس راحتی کشید و گفت:خوبی؟بهتری؟
رحیم داشت پشت سرم میومد، بعد مدت ها برای اولین بار انگار نگرانم شده بود...
وقتی در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم و خواستم در رو ببندم، چشم های قرمزش رو دیدم که نگران داشت نگاهم میکرد،قدمی به سمتم برداشت و با صدای گرفته ای گفت:چی به سرت آوردن؟
چونه ام لرزید،واسه پرسیدن این سوال دیر بود... خیلی دیر...
چنگی به چارچوب در زدم و گفتم:میخوام تنها باشم...خسته بودم، انقدر خسته که انگار هزاران سال نخوابیده بودم...
در رو بستم و تن بی جونم رو کشوندم رو تشک،دل سیری گریه کردم، اما در کنار تمام ناراحتی ها و غصه هام امید داشتم رحیم پشیمون بشه از اون ازدواج...
یک ساعتی بعد بود که تقه ای به در اتاق خورد و صدای رحیم به گوشم رسید:بیام تو؟
گفتم:بیا..
در که باز شد دیدمش که با سینی بزرگی وارد اتاق شد، از جا بلند شدم و نشستم...
+بهتری؟گفتم گرسنه ای واست ناهار آوردم....
گیج گفتم:من که ناهار نذاشته بودم ...
سینی رو جلوم گذاشت،چند تکه مرغ سرخ شده و چند تا نیمرو و نون و سبزی و ترشی و ماست ....
+خودم یک چیزی سر هم کردم... دیگه ببخشید بهتر از این بلد نبودم....
سفره رو گرفت جلوم،حس کردم این مرد داره کمی کوتاه میاد... بی حرف سفره رو ازش گرفتم و انداختم...
نشست، دستم به خوردن نمیرفت، کل اون یک ساعت داشتم خاطرات تلخ رو مرور میکردمو گریه میکردم....
رحیم که دید دستم جلو نمیره یک لقمه پیچید و گرفت جلوم... دست لرزونم رو جلو بردم و لقمه رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم....
به زور مشغول خوردن شدم، رحیم کلافه گفت:میخوای در مورد اون سه روز حرف بزنی؟
با بغض نگاهش کردم و بی فکر گفتم:نه... نمیخوام...
واقعا نمیخواستم در مورد اون سه روز حرف بزنم...
با بغض مشغول خوردن شدم، رحیم اما انگار نمیتونست سر جاش بند بشه، بعد از سکوتی کوتاه گفت:من... میخواستم... یعنی اتفاق چند ساعت قبل خیلی من رو بهم ریخت... فکر نمیکردم انقدر اذیت شده باشی... ببخشید... بابت تمام حرف هام...
نور امیدی تو دلم روشن شد، با خودم گفتم پس رحیم بالاخره فهمیده من گناهی نداشتم،با این حساب حتما من رو میبخشه... حتما اون عروسی رو کنسل میکنه...
با بغض گفتم:دو هفته ی دیگه عروسیته...داری سرم هوو میاری... این مدت حتی یکبار نیومدی باهام حرف بزنی ببینی چی به سرم اومد... مردونگیت رو با کتک زدن و هوار کشیدن نشون دادی... به خدا قسم اگر از روز اول با زبون خوش ازم سوال میکردی، همون اول همه چیو بهت میگفتم... ولی تو... نخواستی... جوری من رو ترسوندی که شب ها کابوس میدیدم...
با ملایمت گفت:بهم میزنمش...درستش میکنم...
با شوق نگاهش کردم، باورم نمیشد این حرف رو از زبون رحیم بشنوم... با چشم های خیس اشک گفتم:یعنی عروسی رو بهم میزنی؟
سری به نشونه ی مثبت تکون داد، باورم نمیشد...
سریع از جا بلند شدم و گفتم:بهتر نیست همین الان بری بهشون بگی؟رفتن واسه چیدن آخرین تکه های جهاز...
رحیم کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:ها... آها... آره... باید برم... یعنی میرم... همین الان میرم...
از جا بلند شد، از شوق روی پاهام بند نبودم، فکر بهم خوردن اون عروسی... بعدش بهتر شدن میونه من و رحیم... اصلا از کجا معلوم، شاید من میرفتم تو اون خونه زندگی میکردم! از تصور اون روزها دلم میخواست از خوشی جیغ بکشم...
رحیم رفته بود تا همه چیز رو تموم کنه و من خودم رو آماده ی یک جنگ بزرگ کرده بودم...
اول رفتم دوش گرفتم، موهای بلندم رو دو دسته کردم و بافتم، ابروهام رو مرتب کردم و دستی به صورتم کشیدم. باید حالا که رحیم قدمی برداشته بود منم تلاشم رو میکردم تا زندگیم رو سر و سامون بدم..
غروب بود که ستاره خانم و دخترها خوشحال وارد خونه شدن، داشتن با هم حرف میزدن و تعریف جهاز خوب و پر و پیمون سحر رو میکردن...
داشتم لباسهای رحیم رو که تازه شسته بودم روی بند مینداختم. ستاره خانم چادر از سر کشید و با صدای بلندی گفت:ماشالله چه جهازی... خداروشکر بچه ام رحیم اگر از زن اول شانس نیاورد،یه زن گیرش اومده پنجه ی آفتاب..
اینو گفت و نیم نگاهی به من انداخت، انقدر به حرف رحیم مطمئن بودم که خیالم راحت بود همه چیز تموم شده و ستاره خانم هنوز خبری از ماجرا نداره
دخترها هنوز نرفته بودند که کسی با مشت به در کوبید، ستاره خانم اخمی کرد و گفت:خیر باشه! کیه این موقع.
ادامه دارد...
۳۳۲
۸:۵۳