عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شصتوشش خیلی دلم میخواست واسش یک کاری بکنم، به جبران تمام حمایت هاش حتی شده یک هدیه ی کوچک بهش بدم... انقدر فکر کردم و فکر کردم تا بالاخره به فکرم رسید براش کلاه و شالگردن ببافم... دستم زیاد تند نبود و اگر میخواستم واسه زمستون آماده بشه باید از همون موقع دست به کار میشدم... از ریحون خواستم چند تا کاموا واسم بخره،پولشم خودم بهش دادم و بهش گفتم میخوام اوقات بیکاریم یکم بافتنی ببافم،اون مدت انقدر کم حرف شده بودم و سرم تو لاک خودم بود که دل ریحون هم واسم میسوخت،وقتی بهش گفتم کاموا میخوام، پول رو ازم گرفت و همون روز چند تا کاموا و میل بافتنی خرید و واسم آورد و منم اوقات فراغتم سرم رو گرم بافتن میکردم تا کمتر فکر و خیال کنم... بعد بیرون بردن جهاز من از خونه،خانواده ی سحر مشغول چیدن جهازش شدن،چند روز بود که هر روز صبح زود ستاره خانم و ریحون چادر چاقور میکردن و میرفتن خونه ی رحیم واسه چیدن جهاز...منم از وقتی میرفتن می‌نشستم به گریه کردن تا موقع برگشتشون...خبر داشتم رحیم چند باری رفته خونه ی سحر دیدنش...میدونستم اون دختر انقدر قشنگ هست که من رو کامل از زندگی رحیم حذف کنه... هربار رحیم از خونه ی پدر زن جدید میومد ظرف خوراکی همراهش بود،گاهی یک ظرف رطب ،گاهی شیرینی خونگی و گاهی آش و حلیم... انگار به عمد میومد جلوی من و ظرف خوراکی رو میداد دست مادرش... دلم پرغصه بود، اما مجبور بودم زبونم رو کوتاه کنم تا همون سقف بالای سرم رو از دست ندم و خدا میدونست چقدر بابت اون شرایط از خودم بیزار بودم... دو هفته ای مونده بود به عروسی که خونه ی رحیم و عروس تازه حاضر شد، ستاره خانم و ریحون رفته بودن برای حاضر کردن خونه ی رحیم و زنش و من حس میکردم دارم تو آتیش میسوزم... یادمه اون روز خسته از گریه کردن و غصه خوردن لب حوض نشسته بودم و خیره بودم به ماهی گلی های ریز و درشت تو حوض که در خونه باز شد و رحیم پریشون حال وارد خونه شد.... اخم هاش حسابی درهم بود، جوری که انگار اصلا من رو ندید! با قدم های بلند به سمت اتاق خودش رفت و در رو محکم بهم کوبید... با تعجب از ما بلند شدم، دست خیسم رو با گوشه ی دامنم خشک کردم و به سمت اتاق رحیم رفتم، واسم سوال بود علت خشم و پریشونی رحیم،با خودم گفتم شاید دوباره اون ناصر واسش عکس فرستاده! لابد گفته یک مدت کاری به کارشون نداشتم، دوباره عکس بفرستم و اذیتشون کنم! بعد کلی دست دست کردن بالاخره دل رو به دریا زدم و تقه ای به در زدم، انقدر نادون بودم که هنوز امید داشتم رحیم لحظه ی آخر پشیمون بشه و این مراسم رو بهم بزنه... بدون اینکه منتظر جواب رحیم بمونم در اتاقش رو باز کردم،در با صدای جیر جیری باز شد ،سرکی به داخل کشیدم،رحیم روی زمین دراز کشیده بود و دستش روی پیشونیش بود... با شنیدن صدای در دستش رو برداشت و سرش رو به سمتم چرخوند..با دیدنم اخمی کرد و گفت:تو اینجا چی میخوای؟ دستپاچه گفتم:چیزه... من... اومدم... یعنی خواستم... دیدم بهم ریخته ای... گفتم ببینم چی شده.. تو یک حرکت از جا بلند شد، با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و گفت:همش زیر سر توئه... همه ی بدبختی های من زیر سر توهه... تویی که خراب کردی این زندگیو... اگر نه الان داشتیم تو خونمون زندگیمون رو میکردیم... اشک تو چشمم جمع شد، با التماس گفتم:الانم دیر نشده... رحیم... رحیم جان... الانم میشه همه چیز رو درست کرد، میشه از نو ساخت... ازت خواهش میکنم... نذار زندگیمون خراب بشه... یاد اون چهار سال نامزدی بیفت... ما... ما همدیگه رو دوست داشتیم... هنوزم دوست داریم... اشک روی گونه ام نشست، رحیم با چشم های به سرخ شده فریاد زد:خراب کردی آفاق... هیچ جوره جمع نمیشه... خودش رو کشوند سمت در،جلوی چشم های از حدقه بیرون زده ی من در رو محکم بهم کوبید و فریادش بلندتر شد:ببین منو به کجا رسوندی آفاق! به جایی که زنی که محرممه نمیذاره مثل نامحرم با من رفتار میکنه،شما زن ها همتون حیله گرین... ترسیده افتادم روی زمین و با وحشت نگاهش کردم، پس پیش سحر بوده.. بریده بریده گفتم:من... میرم... میرم غذا رو درست کنم.... تا از جا بلند شدم رحیم با تندی گفت:کجا؟ اومدی حال منو خراب کردی حالا میخوای بری؟ من از خدام بود زندگیم رو با رحیم از سر بگیرم و شر سحر از سر زندگیم کم بشه، اما حال و روز رحیم شبیه مردی که دوستن داشته بود نبود... خواستم از اتاق بیرون برم بیرون که نذاشت... یکدفعه خاطرات اون روز یادم اومد..نفسم به شماره افتاده بود. انگار که سقف اتاق داشت روی سرم آوار میشد... کسی کمی آب به صورتم پاشید، بعد صدای وحشت زده ی رحیم به گوشم رسید:آفاق... آفاق... من... من رحیمم... رحیم... چت شد یهو؟ عین بید میلرزیدم،دندون هام بهم می‌خورد، نفس کم آورده بودم انگار... ادامه دارد.... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوهفت


کاش میشد اون بخش از مغزم رو خالی کنم... که یادم بره چه بلایی سرم اومده..
مایع خنک و شیرینی وارد دهنم شد، به سختی قورتش دادم و چشم باز کردم... مرد نگران روبه روم رحیم بود ...
رحیم با چشم های سرخ و نگاه نگران...
این نگاهش برام آشنا بود، یادمه یکبار تو دوران نامزدی سرمای سختی خورده بودم و تب شدیدی داشتم... وقتی رحیم اومده بود بالای سرم همینطور نگران نگاهم کرده بود...
چشم بازم رو که دید نفس راحتی کشید و گفت:خوبی؟بهتری؟
رحیم داشت پشت سرم میومد، بعد مدت ها برای اولین بار انگار نگرانم شده بود...
وقتی در اتاق رو باز کردم و وارد اتاق شدم و خواستم در رو ببندم، چشم های قرمزش رو دیدم که نگران داشت نگاهم میکرد،قدمی به سمتم برداشت و با صدای گرفته ای گفت:چی به سرت آوردن؟
چونه ام لرزید،واسه پرسیدن این سوال دیر بود... خیلی دیر...
چنگی به چارچوب در زدم و گفتم:میخوام تنها باشم...خسته بودم، انقدر خسته که انگار هزاران سال نخوابیده بودم...
در رو بستم و تن بی جونم رو کشوندم رو تشک،دل سیری گریه کردم، اما در کنار تمام ناراحتی ها و غصه هام امید داشتم رحیم پشیمون بشه از اون ازدواج...
یک ساعتی بعد بود که تقه ای به در اتاق خورد و صدای رحیم به گوشم رسید:بیام تو؟
گفتم:بیا..
در که باز شد دیدمش که با سینی بزرگی وارد اتاق شد، از جا بلند شدم و نشستم...
+بهتری؟گفتم گرسنه ای واست ناهار آوردم....
گیج گفتم:من که ناهار نذاشته بودم ...
سینی رو جلوم گذاشت،چند تکه مرغ سرخ شده و چند تا نیمرو و نون و سبزی و ترشی و ماست ....
+خودم یک چیزی سر هم کردم... دیگه ببخشید بهتر از این بلد نبودم....
سفره رو گرفت جلوم،حس کردم این مرد داره کمی کوتاه میاد... بی حرف سفره رو ازش گرفتم و انداختم...
نشست، دستم به خوردن نمی‌رفت، کل اون یک ساعت داشتم خاطرات تلخ رو مرور میکردمو گریه میکردم....
رحیم که دید دستم جلو نمیره یک لقمه پیچید و گرفت جلوم... دست لرزونم رو جلو بردم و لقمه رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم....
به زور مشغول خوردن شدم، رحیم کلافه گفت:میخوای در مورد اون سه روز حرف بزنی؟
با بغض نگاهش کردم و بی فکر گفتم:نه... نمیخوام...
واقعا نمیخواستم در مورد اون سه روز حرف بزنم...
با بغض مشغول خوردن شدم، رحیم اما انگار نمیتونست سر جاش بند بشه، بعد از سکوتی کوتاه گفت:من... میخواستم... یعنی اتفاق چند ساعت قبل خیلی من رو بهم ریخت... فکر نمیکردم انقدر اذیت شده باشی... ببخشید... بابت تمام حرف هام...
نور امیدی تو دلم روشن شد، با خودم گفتم پس رحیم بالاخره فهمیده من گناهی نداشتم،با این حساب حتما من رو میبخشه... حتما اون عروسی رو کنسل میکنه...
با بغض گفتم:دو هفته ی دیگه عروسیته...داری سرم هوو میاری... این مدت حتی یکبار نیومدی باهام حرف بزنی ببینی چی به سرم اومد... مردونگیت رو با کتک زدن و هوار کشیدن نشون دادی... به خدا قسم اگر از روز اول با زبون خوش ازم سوال میکردی، همون اول همه چیو بهت میگفتم... ولی تو... نخواستی... جوری من رو ترسوندی که شب ها کابوس میدیدم...
با ملایمت گفت:بهم میزنمش...درستش میکنم...
با شوق نگاهش کردم، باورم نمیشد این حرف رو از زبون رحیم بشنوم... با چشم های خیس اشک گفتم:یعنی عروسی رو بهم میزنی؟
سری به نشونه ی مثبت تکون داد، باورم نمیشد...
سریع از جا بلند شدم و گفتم:بهتر نیست همین الان بری بهشون بگی؟رفتن واسه چیدن آخرین تکه های جهاز...
رحیم کلافه دستی به گردنش کشید و گفت:ها... آها... آره... باید برم... یعنی میرم... همین الان میرم...
از جا بلند شد، از شوق روی پاهام بند نبودم، فکر بهم خوردن اون عروسی... بعدش بهتر شدن میونه من و رحیم... اصلا از کجا معلوم، شاید من میرفتم تو اون خونه زندگی میکردم! از تصور اون روزها دلم میخواست از خوشی جیغ بکشم...
رحیم رفته بود تا همه چیز رو تموم کنه و من خودم رو آماده ی یک جنگ بزرگ کرده بودم...
اول رفتم دوش گرفتم، موهای بلندم رو دو دسته کردم و بافتم، ابروهام رو مرتب کردم و دستی به صورتم کشیدم. باید حالا که رحیم قدمی برداشته بود منم تلاشم رو میکردم تا زندگیم رو سر و سامون بدم..
غروب بود که ستاره خانم و دخترها خوشحال وارد خونه شدن، داشتن با هم حرف میزدن و تعریف جهاز خوب و پر و پیمون سحر رو میکردن...
داشتم لباسهای رحیم رو که تازه شسته بودم روی بند مینداختم. ستاره خانم چادر از سر کشید و با صدای بلندی گفت:ماشالله چه جهازی... خداروشکر بچه ام رحیم اگر از زن اول شانس نیاورد،یه زن گیرش اومده پنجه ی آفتاب..
اینو گفت و نیم نگاهی به من انداخت، انقدر به حرف رحیم مطمئن بودم که خیالم راحت بود همه چیز تموم شده و ستاره خانم هنوز خبری از ماجرا نداره
دخترها هنوز نرفته بودند که کسی با مشت به در کوبید، ستاره خانم اخمی کرد و گفت:خیر باشه! کیه این موقع.


ادامه دارد‌‌‌...
undefined۲۰

۳۳۲

۸:۵۳