عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_شصتوپنج تو چشم هاش نگاه کردم:پس طلاقم بده رحیم، اگر نمیخوای بابت اسم من سرشکسته باشی ،طلاقم بده.. نیشخندی زد و گفتد:فکر کردی طلاقت بدم بیرون این خونه واست فرش قرمز انداختن؟ بیچاره... یه نگاه به وضعیت خودت بنداز، بعد این همه وقت حتی مادرت یکبار نیومده دیدنت، خواهرات حتی بهت زنگ هم نمیزنن! اون برادرت فقط از دور هارت و پورت داشت، از وقتی رفته اصلا یکبار سراغت رو گرفته؟ فکر کردی طلاقت بدم چی میشه؟ همین سقف بالا سرت رو هم از دست میدی، پس دهنت رو ببند و بشین سر زندگیت... من و سحر کمتر از یک ماه دیگه عروسی میکنیم. دلم نمیخواد دردسری واسه زندگی جدیدم درست کنی... با نفرت گفتم:با هر کس که میخوای هم عروسی کن.... رحیم با عصبانیت از اتاق بیرون رفت و در رو محکم بهم کوبید، حرف هاش انقدر حقیقت داشت که تلخیش آزارم میداد... رحیم راست می‌گفت، بیرون این خونه من هیچ سرپناهی نداشتم...آفرین و آسیه که انگار فراموش کرده بودن خواهری دارن... حتی مادرم که میدونست این ماجراها از کجا آب میخوره، هم یکبار به دیدنم نیومده بود... رضا هم... اوایل یکی دوباری زنگ زده بود، اما خیلی وقت بود ازش خبری نداشتم... از فردای اون روز ستاره خانم مشغول خالی کردن جهاز من از خونه شد، خونه ای که روزی با علاقه چیده بودمش و قرار بود خونه ی من و رحیم باشه... حالا اون خونه داشت برای عروس جدید آماده میشد! تک تک وسایل جهاز من رو آورده بودن تو حیاط، از فرش و بالش گرفته، تا رختخواب ها و ظرف و ظروف و پرده های حریر و گاز دو شعله ام و یخچال سبز رنگم... با حسرت داشتم به وسایلم نگاه میکردم، با چه عشق و امیدی تک تکشون رو چیده بودم... چه میدونستم زندگیم سیاه میشه... فرامرز که تازه از بیرون اومده بود با دیدن جهاز من وسط حیاط سوالی که تو ذهن من بود رو از ستاره خانم پرسید:میخوایید با این جهاز چیکار کنید زنداداش؟ ستاره خانم شونه ای بالا انداخت و گفت:هرچی به درد ریحون خورد رو برمی‌داریم میذاریم انبار، باقی رو رد میکنم بره... چشم های خیس از اشکم رو به فرامرز دوختم، هیچ دلم نمیخواست ریحون صاحب جهاز من بشه... +نمیشه که زنداداش! اینا جهاز آفاق خانمه! حاجی چی میگه اگر بفهمه جهازی که با پول اون خریده شده رو شما قراره بدی ریحون! ستاره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:حاجی گفته هرکاری دلتون خواست با جهاز آفاق بکنید، خواستید نگهش دارید، نخواستید آتیشش بزنید، همه چیو سپرده به خودمون... این دختر که قرار نیست خونه سوا داشته باشه، هرچی بخواد تو همین خونه هست... دیگه معنایی نداره جهازش یه گوشه بمونه و بپوسه... فرامرز کلافه گفت:خیلی خب، بازم خوبیت نداره ریحون استفاده اش کنه... من یکی رو سراغ دارم میاد اینا رو میخره ازتون،پول خوبی هم بابتش میده، با پولش واسه ریحون هرچی خواستید بخرید.... ستاره خانم با شوق قبول کرد، قرار شد فرامرز با رفیقش تو شیراز تماس بگیره و سیاهه ی جهیزیه رو بهش بگه و بعدم جهاز من رو بار کنن و بفرستن شیراز واسه همون کسی که خریده بود... اینجوری دل منم آروم می‌گرفت، هیچ دوست نداشتم تکه ای از اون وسایل رو کسی استفاده کنه... آخر شب که شد وقتی داشتم تو آشپزخونه ظرف ها رو مرتب میکردم صدای یالله فرامرز به گوشم رسید، صدقه سر اومدنش ستاره خانم کمتر دستور میداد بهم، غذا رو خودش درست کرده بود، ظرف هاشم ریحون شسته بود و حالا من داشتم ظرف ها رو جا به جا میکردم. فرامرز سلامی کرد و سری تو آشپزخونه چرخوند و بعد مکث کوتاهی پاکتی به سمتم گرفت.. با تعجب گفتم:این چیه؟ +برای شماست، پول جهازتون... چشم هام رو گرد کردم:چرا میدید به من؟ قرار بود بدید ستاره خانم! فرامرز اخمی کرد و گفت:این پول حق شماست خانم، پول جهاز شماست،به زنداداش هم من خودم جواب میدم. شما نگرانش نباشید.... دستم جلو نمی‌رفت ،نمیتونستم این پول رو ازش قبول کنم:من... نمیتونم... شما سری قبل هم به من لطف داشتید... باور کنید هنوز دستش نزدم... فرامرز پاکت رو جلوتر گرفت و گفت:درست نیست زیاد اینجا بمونم، اون پولی که اون روز دادم قرض بود، بعد ها ازتون پس میگیرم... اما این پول حق خود شماست... شما از الان نباید اجازه بدید کسی حقتون رو بخوره،وگرنه کلاهتون پس معرکه اس! با خجالت دست دراز کردم و پاکت رو ازش گرفتم و زیر لب تشکر کردم... فرامرز سری تکون داد و شب بخیری گفت و بیرون رفت.... پشتش رو که بهم کرد برای لحظه ای توجه ام بهش جلب شد، چهار شونه بود و قد بلند، حتی بلند تر از رحیم...حرفش واسه همه حجت بود... نیم نگاهی به پاکت پول انداختم، پول زیادی بود... شاید حتی بیشتر از پول اون جهاز...با خودم گفتم به هرحال من به این پول نیاز پیدا میکنم. بهتره همه رو جای امنی بذارم برای روز مبادا... فرامرز فردای اون روز بعد از کلی حرف زدن با رحیم برگشت شیراز، ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_شصتوشش


خیلی دلم میخواست واسش یک کاری بکنم، به جبران تمام حمایت هاش حتی شده یک هدیه ی کوچک بهش بدم...
انقدر فکر کردم و فکر کردم تا بالاخره به فکرم رسید براش کلاه و شالگردن ببافم... دستم زیاد تند نبود و اگر میخواستم واسه زمستون آماده بشه باید از همون موقع دست به کار میشدم... از ریحون خواستم چند تا کاموا واسم بخره،پولشم خودم بهش دادم و بهش گفتم میخوام اوقات بیکاریم یکم بافتنی ببافم،اون مدت انقدر کم حرف شده بودم و سرم تو لاک خودم بود که دل ریحون هم واسم میسوخت،وقتی بهش گفتم کاموا میخوام، پول رو ازم گرفت و همون روز چند تا کاموا و میل بافتنی خرید و واسم آورد و منم اوقات فراغتم سرم رو گرم بافتن میکردم تا کمتر فکر و خیال کنم...
بعد بیرون بردن جهاز من از خونه،خانواده ی سحر مشغول چیدن جهازش شدن،چند روز بود که هر روز صبح زود ستاره خانم و ریحون چادر چاقور میکردن و میرفتن خونه ی رحیم واسه چیدن جهاز...منم از وقتی میرفتن می‌نشستم به گریه کردن تا موقع برگشتشون...خبر داشتم رحیم چند باری رفته خونه ی سحر دیدنش...میدونستم اون دختر انقدر قشنگ هست که من رو کامل از زندگی رحیم حذف کنه...
هربار رحیم از خونه ی پدر زن جدید میومد ظرف خوراکی همراهش بود،گاهی یک ظرف رطب ،گاهی شیرینی خونگی و گاهی آش و حلیم... انگار به عمد میومد جلوی من و ظرف خوراکی رو میداد دست مادرش... دلم پرغصه بود، اما مجبور بودم زبونم رو کوتاه کنم تا همون سقف بالای سرم رو از دست ندم و خدا میدونست چقدر بابت اون شرایط از خودم بیزار بودم...
دو هفته ای مونده بود به عروسی که خونه ی رحیم و عروس تازه حاضر شد، ستاره خانم و ریحون رفته بودن برای حاضر کردن خونه ی رحیم و زنش و من حس میکردم دارم تو آتیش میسوزم...
یادمه اون روز خسته از گریه کردن و غصه خوردن لب حوض نشسته بودم و خیره بودم به ماهی گلی های ریز و درشت تو حوض که در خونه باز شد و رحیم پریشون حال وارد خونه شد....
اخم هاش حسابی درهم بود، جوری که انگار اصلا من رو ندید!
با قدم های بلند به سمت اتاق خودش رفت و در رو محکم بهم کوبید... با تعجب از ما بلند شدم، دست خیسم رو با گوشه ی دامنم خشک کردم و به سمت اتاق رحیم رفتم، واسم سوال بود علت خشم و پریشونی رحیم،با خودم گفتم شاید دوباره اون ناصر واسش عکس فرستاده! لابد گفته یک مدت کاری به کارشون نداشتم، دوباره عکس بفرستم و اذیتشون کنم!
بعد کلی دست دست کردن بالاخره دل رو به دریا زدم و تقه ای به در زدم، انقدر نادون بودم که هنوز امید داشتم رحیم لحظه ی آخر پشیمون بشه و این مراسم رو بهم بزنه...
بدون اینکه منتظر جواب رحیم بمونم در اتاقش رو باز کردم،در با صدای جیر جیری باز شد ،سرکی به داخل کشیدم،رحیم روی زمین دراز کشیده بود و دستش روی پیشونیش بود...
با شنیدن صدای در دستش رو برداشت و سرش رو به سمتم چرخوند..با دیدنم اخمی کرد و گفت:تو اینجا چی میخوای؟
دستپاچه گفتم:چیزه... من... اومدم... یعنی خواستم... دیدم بهم ریخته ای... گفتم ببینم چی شده..
تو یک حرکت از جا بلند شد، با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و گفت:همش زیر سر توئه... همه ی بدبختی های من زیر سر توهه... تویی که خراب کردی این زندگیو... اگر نه الان داشتیم تو خونمون زندگیمون رو میکردیم...
اشک تو چشمم جمع شد، با التماس گفتم:الانم دیر نشده... رحیم... رحیم جان... الانم میشه همه چیز رو درست کرد، میشه از نو ساخت... ازت خواهش میکنم... نذار زندگیمون خراب بشه... یاد اون چهار سال نامزدی بیفت... ما... ما همدیگه رو دوست داشتیم... هنوزم دوست داریم...
اشک روی گونه ام نشست، رحیم با چشم های به سرخ شده فریاد زد:خراب کردی آفاق... هیچ جوره جمع نمیشه...
خودش رو کشوند سمت در،جلوی چشم های از حدقه بیرون زده ی من در رو محکم بهم کوبید و فریادش بلندتر شد:ببین منو به کجا رسوندی آفاق! به جایی که زنی که محرممه نمیذاره مثل نامحرم با من رفتار میکنه،شما زن ها همتون حیله گرین...
ترسیده افتادم روی زمین و با وحشت نگاهش کردم، پس پیش سحر بوده..
بریده بریده گفتم:من... میرم... میرم غذا رو درست کنم....
تا از جا بلند شدم رحیم با تندی گفت:کجا؟ اومدی حال منو خراب کردی حالا میخوای بری؟
من از خدام بود زندگیم رو با رحیم از سر بگیرم و شر سحر از سر زندگیم کم بشه، اما حال و روز رحیم شبیه مردی که دوستن داشته بود نبود...
خواستم از اتاق بیرون برم بیرون که نذاشت... یکدفعه خاطرات اون روز یادم اومد..نفسم به شماره افتاده بود. انگار که سقف اتاق داشت روی سرم آوار میشد... کسی کمی آب به صورتم پاشید، بعد صدای وحشت زده ی رحیم به گوشم رسید:آفاق... آفاق... من... من رحیمم... رحیم... چت شد یهو؟
عین بید میلرزیدم،دندون هام بهم می‌خورد، نفس کم آورده بودم انگار...


ادامه دارد....


undefined۲۰

۳۸۷

۱۸:۲۶