عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصتوهشت +آفرین... دعوتت کنم شیراز، میای؟ آفرین مکثی کرد و گفت:طوری شده؟ صدات گرفته اس.مشکلی داری؟ نمیخواستم نیومده نگرانش کنم.اشکم رو پاک کردم و گفتم:طوری نیست.خیلی تنهام... دلمم واست تنگ شده.بچه ها رو بردار یک هفته ای بیا پیشم. +باشه... بذار ببینم شرایط چطوریه... اگر شد حتما میام... +پس شماره ام رو یادداشت کن قبلش بهم زنگ بزن تا بهت آدرس بدم... آدرس رو به آفرین دادم و کمی در مورد مامان و حال و روز بابا و فتنه های عروس جدید باهم حرف زدیم و بعد تلفن رو قطع کردم... درست یک هفته بعد آفرین زنگ زد و گفت با شوهرش حرف زده و قراره بچه ها رو هم بذاره ده و تنها به دیدنم بیاد... انگار فهمیده بود حال و روز خوبی ندارم و نیاز دارم باهاش تنها باشم... آفرین که خبر اومدنش رو داد انگار جون تازه ای گرفتم. تو اون یک هفته حتی پام رو از خونه بیرون نذاشته بودم. چند باری همسایه ها واسم غذا آورده بودن. حتی خانم یکی از همسایه ها چند باری اومده بود خونه ام و سعی کرده بود سر صحبت رو باهام باز کنه و طرح دوستی بریزه، من اما بعد ضربه ای که از ماندانا خورده بودم ترجیح میدادم فاصله ام رو با همه حفظ کنم... هرچند حدس میزدم این غذا آوردن ها و سر زدن ها همش زیر سر فرامرز باشه، به هرحال ساکنین اون خونه کارمند های خودش بودن! خبر اومدن آفرین باعث شد تکونی به خودم بدم، اول برای خونه کمی خرید کردم، پولم داشت ته می‌کشید و نمیدونستم باید چیکار کنم... شاید با آفرین میرفتم و چند تکه طلایی که فرامرز خودش بهم داده بود رو می‌فروختم... بعد از خرید حسابی خونه رو تمیز کردم، قیمه درست کردم و منتظرش موندم... نزدیک ناهار بود که در خونه زده شد، آفرین بود... با یک ساک پر از سوغاتی اومده بود.. وقتی من رو با اون شرایط دید شوکه شد، اما حرفی نزد . ما شاید مدت زیادی از هم دور بودیم اما آفرین همیشه بهترین خواهر من بود. وارد سوئیت که شد با شگفتی گفت:حامله ای آفاق! چرا پشت تلفن بهم نگفتی! لبخند تلخی زدم و کنارش روی مبل نشستم:خیلی چیزها رو بهت نگفتم... گفتم بیای که باهات حرف بزنم، وگرنه خفه میشدم تو این خونه... تنها... با این شرایط... آفرین گفت:الهی بمیرم برات... پس حرف های ستاره درست بود؟فرامرز واقعا همچین کاری کرده باهات؟ شوکه گفتم:ستاره؟ چی گفته مگه؟ آفرین گفت:وای، من اگر بتونم جلوی این زبونم رو بگیرما... خیلی خوب میشه... کلافه گفتم:بگو آفرین... اون زن چی گفته؟ آفرین با غصه گفت:چی بگم والا؟ دوره افتاده تو ده... تو هر مجلسی میشینه یک مشت حرف بیخود در مورد تو میگه... از عزا بگیر تا عروسی... آخرین بار حرف ها به گوش رضا رسیده بود. رفته بود در خونه اشون یک سروصدایی راه انداخته بود بیا و ببین... از سن و سالش خجالت نمیکشه... می‌گفت... می‌گفت فرامرز شبونه پرتت کرده از خونه بیرون... مامان انقدر نگرانت بود، وقتی فهمید زنگ زدی تا من بیام پیشت، گفت خودم بچه هات رو نگه میدارم برو ببین چی به سر زندگی خواهرت اومده... آهی کشیدم و به بهانه ی کشیدن غذا از جا بلند شدمدچقدرم زندگی من برای اون ها مهم بود! مامان رو ول میکردی من رو مجبور میکرد برگردم و با رحیم زندگی کنم... رضا هم... هیچی نگم بهتره... حین کشیدن و خوردن غذا کل ماجرا رو برای آفرین گفتم... از برادر نبودن رضا و پیشنهادش به من و فشار مامان برای ازدواج دوباره به رحیم گرفته، تا عشق آتشین فرامرز و اصرارش برای ازدواج و زندگی خوبی که کنار هم داشتیم و دوستی ماندانا و نقشه هاش... از دروغ های سیما و نامردی رحیم و فرامرزی که خیلی راحت همه رو باور کرده بود... حرفم که تموم شد انقدر هر دو گریه کرده بودیم که کوهی از دستمال کاغذی استفاده شده جلومون جمع شده بود... آفرین بین گریه خندید و گفت:یکم دیگه ادامه میدادی اینجا رو آب می‌برد... لبخند تلخی زدم و گفتم:این وسط ستاره به ارزوشرسید... آرزوش دیدن بدبختی من بود... آفرین با جدیت گفت: مگه من مرده باشم که تو بدبخت بشی... میریم با فرامرز حرف می‌زنیم. اصلا می‌بریمش پیش شوهر همین دوستت.. بی حوصله مشغول جمع کردن میز شدم و گفتم:این فکر رو از سرت بیرون کن آفرین، من به اندازه ی کافی با فرامرز حرف زدم، التماسش کردم...اما باورم نداره... الانم فقط میخوام صبر کنم تا این بچه به دنیا بیاد!اونوقت ببینم با چه رویی میخواد تو چشم های من نگاه کنه! آفرین کلافه گفت:خب اگر تو این فرصت چند ماهه سوزان باهاش ازدواج کرد چی؟ هول افتاد به دلم.تنها ترسی که داشتم همین بود.اینکه قبل تولد بچه ام سوزان برگرده پیش فرامرز..اونوقت من باید برای همیشه از زندگی فرامرز میرفتم. با غصه روی مبل نشستم و گفتم:اگر فرامرز واقعا همچین کاری کنه برای همیشه از چشمم میفته.فعلا که داری میبینی کاری از دستم ساخته نیست. من که گناهی نکردم، تهش هم همه چی معلوم میشه. ادامه دارد.... ✾࿐༅
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتونه


بودن آفرین تو خونه برام نعمت بزرگی
بود، آفرین دلسوزانه همه ی کارهام رو انجام می‌داد و نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم...
یک روز هم به اصرار خودم همراهش رفتم و طلاهام رو فروختم و پولم رو تو حسابی که تو بانک داشتم گذاشتم، همون موقع بود که فهمیدم مقدار قابل توجهی پول تو حسابمه! قطعا کار فرامرز بود و منم قصد نداشتم از اون پول استفاده کنم... منتظر فرصت مناسبی بودم تا همه رو بهش برگردونم، هرچند آفرین میگفت دست از لج و لجبازی بردار و به جای اینکارها دوباره بشین باهاش حرف بزن... لااقل تا موعد تولد بچه و روشن شدن حقیقت کنارت باشه...
می‌گفت من چطور تو رو ول کنم و برگردم ده؟ یه زن حامله رو که نمیشه تنها گذاشت... منم هرچند دلم میخواست آفرین پیشم باشه ،اما میدونستم اونم زندگی خودش رو داره و دلتنگ بچه هاشه... برای همین بهش قول دادم بیشتر با همسایه ها رفت و آمد کنم تا اونم خیالش بابت من راحت باشه و به زندگیش برسه...
یک روز قبل رفتن آفرین بود و آفرین داشت تلفنی با مادرشوهرش حرف میزد، چند باری از زبونش اسم سحر رو شنیده بودم و حسابی گوشم رو تیز کرده بودم ببینم ماجرا چیه..
آفرین تلفن رو که گذاشت سرخوش گفت:یک خبر خوب دارم واست..
کنجکاو نگاهش کردم...
+سحر خانم، دوباره بچش از بین رفته..
ابرویی بالا انداختم و تکه ای میوه تو دهنم گذاشتم:باز چی شده ؟
+انگار با رحیم دعواش شده، رحیم هم گرفتتش زیر کتک... بعدم شبونه انداختتش جلو در خونه آقاش...
با تعجب گفتم:وا
آفرین رو ترش کرد و گفت:هرچی سر این زنیکه بیاد حقشه.. تاوان بلایی که سر تو آوردن..
دلم خنک شده بود؟ نه... انقدر دلتنگ بودم که دیگه هیچی دلم رو خنک نمی‌کرد.. تجربه ی اولین بارداریم بود، دلم میخواست همسرم باشه، برام از زیر سنگ هم که شده ویارونه تهیه کنه... با هم بریم دکتر و سونوگرافی و خرید سیسمونی...
اما تو چه وضعی بودم؟ کنج یک سوئیت خودم رو حبس کرده بودم تا بچه ام به دنیا بیاد ...
آفرین که رفت از همیشه تنها تر شدم... حس میکردم دیوارهای اون خونه بهم فشار میارن...و عجیب بود که فرامرز هم دیگه سراغم نیومده بود...
گاهی شب تا صبح از درد مچ پا و گرفتگی کمر خواب به چشمم نمیومد، گاهی هم از فکر و خیال تا خود صبح بیدار بودم و گریه میکردم...
وارد ماه هفت بارداری شده بودم ،روزها و شب هام رو به تماشای تلویزیون و خوندن کتاب و گاهی حرف زدن با آفرین و هر ازگاهی صحبت کردن با همسایه ها میگذروندم، یکی دوبار دیگه رفته بودم دکتر و دکتر خیالم رو راحت کرده بود که همه چیز خوبه و دو ماه دیگه میتونم بچه ام رو در آغوش بگیرم...
تابستون رو به اتمام بود و هوا رفته رفته داشت خنک میشد... اون روزها بیشتر دل تنگ میشد، حتی یکبار تا در خونه هم رفته بودم، سیما رو هم دیده بودم که داشت با کیسه های خرید میرفت خونه... بدم نمیومد گوشمالی اساسی بهش بدم اما همه چیز رو سپرده بودم به زمانی که بیگناهیم ثابت بشه... اونوقت بود که حق رحیم و سیما و سوزان رو کف دستشون میذاشتم...
روی مبل دراز کشیده بودم ،صدای زنگ اومدنگاهی به ساعت انداختم، پنج عصر بود..
از جا بلند شدم و با قدم هایی کوتاه به سمت در رفتم، انتظار دیدن هرکسی رو پشت در داشتم الا سپهر... برادر سوزان...
با دیدنش اخمی کردم و گفتم:چی میخوایید اینجا؟ اومدید باز واسه من شر درست کنید؟
سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت:من... ازتون معذرت میخوام... بابت اتفاقات گذشته واقعا شرمنده ام...میتونم بیام تو؟ حرف دارم باهاتون...
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:نه! نمیتونید بیایید تو! شما اصلا چطور روت میشه تو صورت من نگاه کنی و حرف بزنی؟ یالا... برو رد کارت تا جیغ نزدم و همه رو نریختم سرت...
قدمی به عقب برداشت و گفت:باشه... من... میرم... فقط باید... باید یک چیز رو بدونی...
خواستم در رو ببندم که لب باز کرد و چیزی گفت که حس کردم جون از تنم رفت...
+فرامرز داره ازدواج میکنه...
چنگی به دیوار زدم تا مانع افتادنم بشم... صدای اون مرد تو مغزم تکرار شد... فرامرز داره ازدواج میکنه... این یعنی چی؟ چطور ممکن بود... قرار بود تا اثبات بی‌گناهی من صبر کنه! یا حداقل من خیال میکردم صبر میکنه...
بغض داشت داغونم میکرد، اصلا انگار یکی راه نفسم رو بسته بود..
در واحد رو بستم و روی زمین نشستم، بچه ام بی قرار بود.. انگار فهمیده بود چه آشوبی تو دل مادرش به راهه...
دوباره صدای سپهر به گوشم رسید:فرصت زیادی ندارید... سه روز دیگه مراسم عقدشونه... با سوزان... من... مخالف این ازدواجم... چون میدونم فرامرز هنوز شما رو دوست داره... چون تو این مدت حتی یکبار خنده به لبش نیومده...
فرامرز داره با سوزان ازدواج میکنه چون خیال میکنه شما بهش نامردی کردید...چون تمام مدارک علیه شماست... وگرنه هیچ علاقه ای بهش نداره...


ادامه دارد...
undefined۱۸
undefined۲

۲۵۳

۱۰:۴۶