#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتونه
بودن آفرین تو خونه برام نعمت بزرگی
بود، آفرین دلسوزانه همه ی کارهام رو انجام میداد و نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم...
یک روز هم به اصرار خودم همراهش رفتم و طلاهام رو فروختم و پولم رو تو حسابی که تو بانک داشتم گذاشتم، همون موقع بود که فهمیدم مقدار قابل توجهی پول تو حسابمه! قطعا کار فرامرز بود و منم قصد نداشتم از اون پول استفاده کنم... منتظر فرصت مناسبی بودم تا همه رو بهش برگردونم، هرچند آفرین میگفت دست از لج و لجبازی بردار و به جای اینکارها دوباره بشین باهاش حرف بزن... لااقل تا موعد تولد بچه و روشن شدن حقیقت کنارت باشه...
میگفت من چطور تو رو ول کنم و برگردم ده؟ یه زن حامله رو که نمیشه تنها گذاشت... منم هرچند دلم میخواست آفرین پیشم باشه ،اما میدونستم اونم زندگی خودش رو داره و دلتنگ بچه هاشه... برای همین بهش قول دادم بیشتر با همسایه ها رفت و آمد کنم تا اونم خیالش بابت من راحت باشه و به زندگیش برسه...
یک روز قبل رفتن آفرین بود و آفرین داشت تلفنی با مادرشوهرش حرف میزد، چند باری از زبونش اسم سحر رو شنیده بودم و حسابی گوشم رو تیز کرده بودم ببینم ماجرا چیه..
آفرین تلفن رو که گذاشت سرخوش گفت:یک خبر خوب دارم واست..
کنجکاو نگاهش کردم...
+سحر خانم، دوباره بچش از بین رفته..
ابرویی بالا انداختم و تکه ای میوه تو دهنم گذاشتم:باز چی شده ؟
+انگار با رحیم دعواش شده، رحیم هم گرفتتش زیر کتک... بعدم شبونه انداختتش جلو در خونه آقاش...
با تعجب گفتم:وا
آفرین رو ترش کرد و گفت:هرچی سر این زنیکه بیاد حقشه.. تاوان بلایی که سر تو آوردن..
دلم خنک شده بود؟ نه... انقدر دلتنگ بودم که دیگه هیچی دلم رو خنک نمیکرد.. تجربه ی اولین بارداریم بود، دلم میخواست همسرم باشه، برام از زیر سنگ هم که شده ویارونه تهیه کنه... با هم بریم دکتر و سونوگرافی و خرید سیسمونی...
اما تو چه وضعی بودم؟ کنج یک سوئیت خودم رو حبس کرده بودم تا بچه ام به دنیا بیاد ...
آفرین که رفت از همیشه تنها تر شدم... حس میکردم دیوارهای اون خونه بهم فشار میارن...و عجیب بود که فرامرز هم دیگه سراغم نیومده بود...
گاهی شب تا صبح از درد مچ پا و گرفتگی کمر خواب به چشمم نمیومد، گاهی هم از فکر و خیال تا خود صبح بیدار بودم و گریه میکردم...
وارد ماه هفت بارداری شده بودم ،روزها و شب هام رو به تماشای تلویزیون و خوندن کتاب و گاهی حرف زدن با آفرین و هر ازگاهی صحبت کردن با همسایه ها میگذروندم، یکی دوبار دیگه رفته بودم دکتر و دکتر خیالم رو راحت کرده بود که همه چیز خوبه و دو ماه دیگه میتونم بچه ام رو در آغوش بگیرم...
تابستون رو به اتمام بود و هوا رفته رفته داشت خنک میشد... اون روزها بیشتر دل تنگ میشد، حتی یکبار تا در خونه هم رفته بودم، سیما رو هم دیده بودم که داشت با کیسه های خرید میرفت خونه... بدم نمیومد گوشمالی اساسی بهش بدم اما همه چیز رو سپرده بودم به زمانی که بیگناهیم ثابت بشه... اونوقت بود که حق رحیم و سیما و سوزان رو کف دستشون میذاشتم...
روی مبل دراز کشیده بودم ،صدای زنگ اومدنگاهی به ساعت انداختم، پنج عصر بود..
از جا بلند شدم و با قدم هایی کوتاه به سمت در رفتم، انتظار دیدن هرکسی رو پشت در داشتم الا سپهر... برادر سوزان...
با دیدنش اخمی کردم و گفتم:چی میخوایید اینجا؟ اومدید باز واسه من شر درست کنید؟
سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت:من... ازتون معذرت میخوام... بابت اتفاقات گذشته واقعا شرمنده ام...میتونم بیام تو؟ حرف دارم باهاتون...
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:نه! نمیتونید بیایید تو! شما اصلا چطور روت میشه تو صورت من نگاه کنی و حرف بزنی؟ یالا... برو رد کارت تا جیغ نزدم و همه رو نریختم سرت...
قدمی به عقب برداشت و گفت:باشه... من... میرم... فقط باید... باید یک چیز رو بدونی...
خواستم در رو ببندم که لب باز کرد و چیزی گفت که حس کردم جون از تنم رفت...
+فرامرز داره ازدواج میکنه...
چنگی به دیوار زدم تا مانع افتادنم بشم... صدای اون مرد تو مغزم تکرار شد... فرامرز داره ازدواج میکنه... این یعنی چی؟ چطور ممکن بود... قرار بود تا اثبات بیگناهی من صبر کنه! یا حداقل من خیال میکردم صبر میکنه...
بغض داشت داغونم میکرد، اصلا انگار یکی راه نفسم رو بسته بود..
در واحد رو بستم و روی زمین نشستم، بچه ام بی قرار بود.. انگار فهمیده بود چه آشوبی تو دل مادرش به راهه...
دوباره صدای سپهر به گوشم رسید:فرصت زیادی ندارید... سه روز دیگه مراسم عقدشونه... با سوزان... من... مخالف این ازدواجم... چون میدونم فرامرز هنوز شما رو دوست داره... چون تو این مدت حتی یکبار خنده به لبش نیومده...
فرامرز داره با سوزان ازدواج میکنه چون خیال میکنه شما بهش نامردی کردید...چون تمام مدارک علیه شماست... وگرنه هیچ علاقه ای بهش نداره...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوشصتونه
بودن آفرین تو خونه برام نعمت بزرگی
بود، آفرین دلسوزانه همه ی کارهام رو انجام میداد و نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم...
یک روز هم به اصرار خودم همراهش رفتم و طلاهام رو فروختم و پولم رو تو حسابی که تو بانک داشتم گذاشتم، همون موقع بود که فهمیدم مقدار قابل توجهی پول تو حسابمه! قطعا کار فرامرز بود و منم قصد نداشتم از اون پول استفاده کنم... منتظر فرصت مناسبی بودم تا همه رو بهش برگردونم، هرچند آفرین میگفت دست از لج و لجبازی بردار و به جای اینکارها دوباره بشین باهاش حرف بزن... لااقل تا موعد تولد بچه و روشن شدن حقیقت کنارت باشه...
میگفت من چطور تو رو ول کنم و برگردم ده؟ یه زن حامله رو که نمیشه تنها گذاشت... منم هرچند دلم میخواست آفرین پیشم باشه ،اما میدونستم اونم زندگی خودش رو داره و دلتنگ بچه هاشه... برای همین بهش قول دادم بیشتر با همسایه ها رفت و آمد کنم تا اونم خیالش بابت من راحت باشه و به زندگیش برسه...
یک روز قبل رفتن آفرین بود و آفرین داشت تلفنی با مادرشوهرش حرف میزد، چند باری از زبونش اسم سحر رو شنیده بودم و حسابی گوشم رو تیز کرده بودم ببینم ماجرا چیه..
آفرین تلفن رو که گذاشت سرخوش گفت:یک خبر خوب دارم واست..
کنجکاو نگاهش کردم...
+سحر خانم، دوباره بچش از بین رفته..
ابرویی بالا انداختم و تکه ای میوه تو دهنم گذاشتم:باز چی شده ؟
+انگار با رحیم دعواش شده، رحیم هم گرفتتش زیر کتک... بعدم شبونه انداختتش جلو در خونه آقاش...
با تعجب گفتم:وا
آفرین رو ترش کرد و گفت:هرچی سر این زنیکه بیاد حقشه.. تاوان بلایی که سر تو آوردن..
دلم خنک شده بود؟ نه... انقدر دلتنگ بودم که دیگه هیچی دلم رو خنک نمیکرد.. تجربه ی اولین بارداریم بود، دلم میخواست همسرم باشه، برام از زیر سنگ هم که شده ویارونه تهیه کنه... با هم بریم دکتر و سونوگرافی و خرید سیسمونی...
اما تو چه وضعی بودم؟ کنج یک سوئیت خودم رو حبس کرده بودم تا بچه ام به دنیا بیاد ...
آفرین که رفت از همیشه تنها تر شدم... حس میکردم دیوارهای اون خونه بهم فشار میارن...و عجیب بود که فرامرز هم دیگه سراغم نیومده بود...
گاهی شب تا صبح از درد مچ پا و گرفتگی کمر خواب به چشمم نمیومد، گاهی هم از فکر و خیال تا خود صبح بیدار بودم و گریه میکردم...
وارد ماه هفت بارداری شده بودم ،روزها و شب هام رو به تماشای تلویزیون و خوندن کتاب و گاهی حرف زدن با آفرین و هر ازگاهی صحبت کردن با همسایه ها میگذروندم، یکی دوبار دیگه رفته بودم دکتر و دکتر خیالم رو راحت کرده بود که همه چیز خوبه و دو ماه دیگه میتونم بچه ام رو در آغوش بگیرم...
تابستون رو به اتمام بود و هوا رفته رفته داشت خنک میشد... اون روزها بیشتر دل تنگ میشد، حتی یکبار تا در خونه هم رفته بودم، سیما رو هم دیده بودم که داشت با کیسه های خرید میرفت خونه... بدم نمیومد گوشمالی اساسی بهش بدم اما همه چیز رو سپرده بودم به زمانی که بیگناهیم ثابت بشه... اونوقت بود که حق رحیم و سیما و سوزان رو کف دستشون میذاشتم...
روی مبل دراز کشیده بودم ،صدای زنگ اومدنگاهی به ساعت انداختم، پنج عصر بود..
از جا بلند شدم و با قدم هایی کوتاه به سمت در رفتم، انتظار دیدن هرکسی رو پشت در داشتم الا سپهر... برادر سوزان...
با دیدنش اخمی کردم و گفتم:چی میخوایید اینجا؟ اومدید باز واسه من شر درست کنید؟
سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت:من... ازتون معذرت میخوام... بابت اتفاقات گذشته واقعا شرمنده ام...میتونم بیام تو؟ حرف دارم باهاتون...
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:نه! نمیتونید بیایید تو! شما اصلا چطور روت میشه تو صورت من نگاه کنی و حرف بزنی؟ یالا... برو رد کارت تا جیغ نزدم و همه رو نریختم سرت...
قدمی به عقب برداشت و گفت:باشه... من... میرم... فقط باید... باید یک چیز رو بدونی...
خواستم در رو ببندم که لب باز کرد و چیزی گفت که حس کردم جون از تنم رفت...
+فرامرز داره ازدواج میکنه...
چنگی به دیوار زدم تا مانع افتادنم بشم... صدای اون مرد تو مغزم تکرار شد... فرامرز داره ازدواج میکنه... این یعنی چی؟ چطور ممکن بود... قرار بود تا اثبات بیگناهی من صبر کنه! یا حداقل من خیال میکردم صبر میکنه...
بغض داشت داغونم میکرد، اصلا انگار یکی راه نفسم رو بسته بود..
در واحد رو بستم و روی زمین نشستم، بچه ام بی قرار بود.. انگار فهمیده بود چه آشوبی تو دل مادرش به راهه...
دوباره صدای سپهر به گوشم رسید:فرصت زیادی ندارید... سه روز دیگه مراسم عقدشونه... با سوزان... من... مخالف این ازدواجم... چون میدونم فرامرز هنوز شما رو دوست داره... چون تو این مدت حتی یکبار خنده به لبش نیومده...
فرامرز داره با سوزان ازدواج میکنه چون خیال میکنه شما بهش نامردی کردید...چون تمام مدارک علیه شماست... وگرنه هیچ علاقه ای بهش نداره...
ادامه دارد...
۲۵۳
۱۰:۴۶