عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پنجاهودو نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:من که حرفی نمیزنم، اما نگران نباشید، من واسه رحیم حتی ذره ای اهمیت ندارم... ... در شیشه ای آشپزخونه رو باز کرد:خشم و کینه گاهی آدم ها رو عوض میکنه... کمی بهش زمان بدید، کمتر مردی میتونه زیر همچین بلوایی قد راست کنه.... چشم های خیس از اشکم رو بهش دوختم و زمزمه کردم:من چی؟ من چطور زیر بار این غم شونه راست کنم؟ چرا این وسط هیچکس به من فکر نمیکنه؟ سرش رو پایین انداخت و با صدای گرفته ای گفت:در موردش مفصل حرف می‌زنیم... فعلا صبحانه ات رو بخور.... این رو گفت و بد و اینکه سرش رو بالا بگیره بیرون رفت، زنی تقریبا پنجاه ساله با دیدنم با خوشروئی گفت:خوش اومدین خانم جان، نیمرو می‌خورید یا پنیر؟ بی جون تکه نون خالی تو دهنم گذاشتم و زیر لب گفتم:همین پنیر خوبه... اشکم بی اختیار صورتم رو خیس کرده بود، حس میکردم بار سنگینی روی شونه هامه... باری که حتی با پیدا شدن ناصر و نابود شدن اون عکس ها هم از روی شونه هام برداشته نمیشد... صبحانه ی مختصری خوردم و راهی سالن شدم، رحیم با اخم هایی درهم روی مبل نشسته بود و تند تند پاهاش رو تکون میداد، خبری از فرامرز هم نبود.... رحیم تا چشمش به من افتاد از جا بلند شد و به تندی گفت:چی به عموی من میگفتی؟چه خبره؟ دندون هام رو بهم فشردم و بی جواب گذاشتمش، رحیم با تهدید گفت:خوب گوش کن ببین چی میگم آفاق، من اومدم اینجا تا حقیقت حرف هایی که زدی روشن بشه، منتهی خیال باطل نکن، فکر نکن اگر حقیقتی هم روشن بشه تو بعدش تو زندگی من جا داری... من میخوام زن بگیرم، یه زن آفتاب مهتاب ندیده که بتونم با افتخار اسمش رو ببرم... نه زنی عین تو که خجالت میکشم باهات یک قدم تو ده راه برم.. توام دور فرامرز رو هم خط بکش،فرامرز زن داره... زنی که هزار برابر از تو زیباتره، اصیله، خانواده داره... با نفرت گفتم:برو، خودت و عموت و اون دختری که میخوای باهاش ازدواج کنی همتون ... اصلا واسه چی میخوای ماجرا رو روشن کنی؟ اگر همین الان طلاقم ندی و نری پی زندگیت.... با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند و از لای دندون های کلید شده اش غرید:طلاقت بدم.....حرفش با سیلی محکمی که به گوشم خورد نصفه موند، رحیم به قدری عصبانی بود که معطل نکرد تا از شوک اون سیلی خارج بشم، کمربندش رو باز کرد و افتاد به جونم، جیغی کشیدم و کمک خواستم، اما تا کسی به دادم برسه ضربه ی اول کمربند به کمرم خورد، از درد فریاد بلندی کشیدم.. صدای جیغم گم شد تو صدای فریاد بلند فرامرز... +رحیم... چیکار میکنی؟ با عجله به سمتمون دوید، کمربند سوم هنوز پایین نیومده بود که فرامرز سریع خودش رو سد من کرد و مچ دست رحیم رو گرفت و فریاد زد:چه میکنی؟تو مردی؟خجالت نمیکشی دست رو زن جماعت بلند میکنی؟ با گریه تو خودم جمع شدم، بیزار بودم از ضعف خودم... رحیم فریاد زد:هر کاری کرده باز زبونش درازه... چهار صباح دیگه عکست که افتاد دست این و اون،چه میکنی؟ هق هق کنان چنگی به یقه ی پلیورم زدم،داشتم خفه میشدم انگار... فرامرز به سختی رحیم رو به سمت حیاط برد، نرسیده به در با صدای بلندی فریاد زد:ملوک... حواست به خانم باشه‌‌‌‌ بیرون که رفتن گریه ام شدت گرفت، مدام برای ناصر آه میکشیدم...اون برادرش...حتی بابا رو...همشون مسبب بدبختی های من بودن.... ملوک خانم لیوان آب قندی به دستم داد و با دلسوزی از جا بلندم کرد و مجبورم کرد روی مبل بشینم. از شدت هق هق نفسم بالا نمیومد، به سختی کمی از آب قند خوردم... کمر و شکمم به شدت میسوخت، رحیم یک جوری محکم زده بود که حس میکردم پوست تنم داره میسوزه... با دیدن رد قرمز کمربند روی پوستم گریه ام شدت گرفت، بخشی از پوستم ملتهب و قرمز شده بود... تو خودم جمع شدم، کمی بعد فرامرز با اخم هایی درهم وارد سالن شد، تا خواستم جلوش بلند شم اشاره ای به مبل کرد و گفت:بشینید لطفا... با فاصله ازم نشست و لیوان آب قند رو به طرفم گرفت:رنگ به صورت ندارید، یک بخورید بهتر میشید... با بغض گفتم:شما چرا میخوای بهم کمک کنی؟ چرا عین بقیه فکر نمیکنی ؟ اصلا من اینجا چیکار میکنم وقتی همه فکر میکنن مقصرم؟ فرامرز بعد سکوتی کوتاه گفت:برای زخمتون، اگر لازمه دکتر خبر کنم... دردم زیاد بود، اما اصلا برام مهم نبود، سری تکون دادم و گفتم:درد ندارم زیاد... فرامرز از جا بلند شد و گفت:من با رحیم میرم یک سر بیرون، سری به دروازه کازرون میزنیم ببینم از این مرد چی دستمون رو میگیره... شما راحت باشید، اینجا خونه ی خودتونه... شرمنده گفتم:معذرت میخوام، مزاحم شما هم شدم، میدونم ممکنه حضورم تو این خونه همسرتون رو اذیت کنه... اخمی کرد و گفت:سوزان رفته سفر، تا یک ماه آینده هم نمیاد.. راحت باش.... لحظه ای تو خطابم میکرد و لحظه ای شما!انگار تکلیفش با خودشم روشن نبود... ادامه دارد....
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوسه


زیر لب تشکر کردم،بیرون که رفت با قدم های کوتاه به سمت اتاق رفتم،تمام تنم درد میکرد و بیشتر از اون درد حقارت بود‌..
چشم رو هم گذاشتم و سعی کردم بخوابم، اما مگه خواب به چشمم میومد... همش تو فکر این بودم که اگر ناصر پیداش بشه چی میشه... اصلا چطور میتونن عکس ها رو ازش بگیرن...
طرف های ظهر بود که تلفن خونه به صدا دراومد، کمی بعد صدای بلند ملوک خانم به گوشم رسید که ازم میخواست تلفن بالا رو جواب بدم...
با تعجب از جا بلند شدم، با فکر کردن به اینکه ممکنه ناصر رو گیر آورده باشن به سرعت به سمت تلفن رفتم، گوشی رو که برداشتم به جای شنیدن صدای رحیم یا فرامرز ،صدای فریاد ستاره خانم به گوشم رسید، اولش که فقط جیغ میزد و ناسزا میداد و من اصلا نمیدونستم این زن چشه و چرا انقدر عصبانیه!
کمی که آرومتر شد تازه فهمیدم بدبخت سر شدم!
+من اگر دستم به تو برسه .. طرف هرچی عکس ازت داشته فرستاده در خونه، فکر کردی دیگه جایی تو این ده داری؟ اگر این عکس ها به دست آقاجونت برسه اینبار سر جمع کردن این بلوا تو با ما معامله نمیکنه! اینبار خودش یه بلایی سرت میاره...
تمام تنم یخ کرده بود، از فکر عکس هایی که به دست ستاره خانم رسیده بود حالم بد و بدتر میشد... صدای جیغ و فریاد ستاره خانم هنوز قطع نشده بود، اما دست من انگار توان تحمل اون گوشی رو هم نداشت! بی اختیار تلفن از دستم افتاد. وحشت زده عقب عقب رفتم... بلایی که ازش میترسیدم سرم اومده بود، با خودم گفتم از کجا معلوم عکس ها به دست آقاجون نرسیده باشه؟ یا باقی مردم ده... شاید ناصر فهمیده من حقیقت رو به رحیم و فرامرز گفتم، واسه همین تهدیدش رو عملی کرده...
بی جون روی زمین افتادم و چنگی به موهام زدم، چیکار باید میکردم؟
صدای جیغ و فریاد ستاره خانم هنوز به گوشم می‌رسید و من حتی جون نداشتم اون تلفن رو قطع کنم....
نمیدونم چقدر گذشت که صدای قدم هایی به گوشم رسید و پشت بندش صدای وحشت زده ی ملوک خانم:چی شدی خانم جان؟ چرا افتادی اینجا؟
سریع جلو دوید، تلفن رو که خیلی وقت بود قطع شده بود برداشت و گذاشت سرجاش، خودشم زیر بغل من رو گرفت:رنگ به صورت ندارید خانم... هی گفتم برم ببینم این زن عصبانی با این دختر چیکار داشت ها... ستاره خانم بود؟ درسته؟
حتی جون نداشتم زبون باز کنم و جوابش رو بدم، به سختی من رو به سمت مبل های سالن بالا کشوند، با دیدن تن بی جونم سیلی به صورتش کوبید:من جواب فرامرز خان رو چی بدم؟ هزار جور سفارش شما رو کرده...
چشم هام مدام از اشک پر و خالی میشد، باید یک فکری میکردم... کاش حرفی به رحیم نمیزدم...
با یادآوری حرف های رحیم فکری به سرم زد، رحیم گفته بود اگر عکس ها دست کسی افتاد باید یه بلایی سر خودت بیاری! کمی که حالم بهتر شد ملوک خانم نگران گفت:خوبی دخترم؟ من برم ی سر به غذام بزنم ته نگیره..
سری تکون دادم و خیالش رو راحت کردم که حالم خوبه، ملوک خانم که رفت از جا بلند شدم، با قدم هایی سست سرکی به اطراف کشیدم، پله های منتهی به پشت بوم خونه درست در راستای پله های طبقه ی دوم بود، پا گذاشتم رو پله ها و به این فکر کردم که اگر نباشم واکنش اعضای خانواده ام چی میشه؟ رضا حتما مدت زیادی برای عزاداری میکرد... آفرین خیلی بی تابی میکرد، کلی گریه میکرد و تو دلش من رو سرزنش میکرد... آسيه اما شاید ناراحت میشد ،ولی گریه و بی قراری... شاید نه! بابا که شک نداشتم واسش زیاد مهم نبود، اما مامان حتما کلی خودش رو سرزنش میکرد بابت سکوتش...
در آهنی با یک قفل بزرگ روبه روم بود و یک اتاقک کوچک شش متری هم یک طرف دیگه ام بود، کلافه دور خودم چرخیدم، حتما کلید اون قفل جایی همون اطراف بود...
فرش کوچکی که تو اتاقک انداخته بودن رو برداشتم، حدسم درست بود، یک کلید زرد رنگ زیر فرش بود. سریع برش داشتم و بدون فکر قفل در رو باز کردم،نمیخواستم به عاقبت کارم فکر کنم تا پشیمون بشم....
پا به پشت بوم گذاشتم، باد سردی که به صورتم خورد باعث شد تو خودم جمع بشم،بی فکر به سمت لبه ی پشت بوم رفتم، از بالا که به پایین نگاه کردم برای لحظه هول افتاد به دلم، سقف خونه تو هر دو طبقه بلند بود و من حدود پونزده متر با زمین فاصله داشتم....
نگاهی به زمین زیر پام انداختم...
هول کرده بودم، چنگی به موهام زدم و روی زمین نشستم و زدم زیر گریه... چیکار باید میکردم؟ از کی کمک میخواستم؟ شاید باید به رضا میگفتم... اون تنها کسی بود که کمکم میکرد
ولی نه..اون مگه چقدر توان داشت؟ چطور میتونست جلوی عالم و آدم بایسته و به من کمک کنه.
بی جون از جا بلند شدم، دستم رو به لبه ی پشت بوم گرفتم و به سختی بالا رفتم... تمام بدنم داشت میلرزید و ممکن بود هر لحظه حتی اگر نخوام از شدت لرزش زمین بخورم.
سرم داشت گیج میرفت..حیاط بزرگ خونه روبه روم بود و حس میکردم زمین و زمان داره دور سرم میچرخه...


ادامه دارد...
undefined۱۹

۳۷۶

۱۸:۵۳