عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پنجاهوشش با کیفم پایین رفتم، ملوک خانم تازه از خواب بیدار شده بود، با دیدن من لبخند پر مهری زد و گفت:خوبی دخترم؟میخوای برات گل گاو زبون دم کنم ؟ رنگ به صورت نداری... خواستم جوابش رو بدم که صدای بم و مردونه ی فرامرز به گوشم رسید:براشون دم کن ملوک، صبحانه هم نیمرو بذار لطفا... برای بین راه هم اگر میتونی چند تا لقمه ی کتلت بذار... شرمنده گفتم:راضی به زحمتشون نیستم... صندلی میز ناهار خوری رو کنار کشید و با فاصله ازم نشست، ملوک خانم که سرش گرم کارش شد، فرامرز پاکتی رو به سمتم گرفت و آهسته گفت:این برای شماست... با تعجب گفتم:این چیه؟ +یک مقدار پوله، میدونم ممکنه وقتی برگردید ده شرایط خوبی نداشته باشید، این پول یک قرضه از طرف من... هروقت تونستید پس‌ بدید... با بغض گفتم:من... نیازی ندارم... خودم اونقدر دارم... خواستم پاکت رو به سمتش بگیرم که سریع مانع شد و گفت:بذارید تو کیفتون،نیازی هم نیست کسی متوجه بشه... شرمنده تشکر کردم و پول رو تو کیفم گذاشتم.... صدای قدم های رحیم که به گوشم رسید.. رحیم نگاه بدی به من انداخت و روبه روم نشست وبا طعنه گفت:اول صبحی گل میگید گل می‌شنوید! فرامرز اخمی کرد و گفت:کم بیخود بگو... قول و قرار هایی که با هم داشتیم یادت نره... من هر زمان بتونم سری به ده میزنم.... رحیم بی حوصله سری تکون داد و از همونجا از فرامرز خداحافظی کرد، منم برای اینکه رحیم حساس نشه به گفتن یک خداحافظ بسنده کردم. ملوک خانم کلی خوراکی برای تو راه بهمون داد و قبل ساعت نه راهی ده شدیم.... دلشوره امونم رو بریده بود، همش تو فکر اون عکس ها بودم و مدام داشتم گوشه ی ناخنم رو میجویدم..... کمی که از شهر دور شدیم رحیم غرغرکنان گفت:از اون عکس ها بگو،لااقل بدونم وقتی رفتیم قراره با چی روبه رو بشم.... خیره شدم به جاده، چی باید میگفتم؟ رحیم که سکوتم رو دید شونه ای بالا انداخت و گفت:اصلا یکی نیست به من بگه به تو چه! با بغض گفتم:همش دروغ بود؟ علاقه ای که ازش دم میزدی... همش دروغ بود؟ به تندی گفت:فراموشی گرفتی؟ یادت رفته چطور اون علاقه رو خراب کردی؟ چطور من رو انگشت نمای خاص و عام کردی؟ فکر کردی من روم میشه تو اون ده سر بالا بگیرم؟ تلخ گفتم:کاری نداره، یه زن آفتاب مهتاب ندیده بگیر تا بتونی سرت رو بالا بگیری... حق به جانب گفت:معلومه اینکارو میکنم، پس چی؟ میشینم به پای تو؟ رو گرفتم ازش و از ته قلبم دعا کردم روزی برسه که این مرد پشیمون بشه از این همه تلخی و تندی... تا رسیدن به ده چشم بستم تا مجبور نشم با رحیم همکلام بشم، هرچند هزار جور حرف داشتم، اما وقتی گوش شنوایی برای شنیدنش نبود چه فایده؟ وقتی رسیدیم ده به محض اینکه وارد خونه شدیم رحیم به سردی گفت:برو تو اتاقت، درم روی کسی باز نکن تا من با مادرم حرف بزنم.... باشه ی آرومی گفتم و راهی اتاقم شدم، بخاری اتاق رو روشن کردم و چسپیدم بهش و سعی کردم نشنوم صدای داد و فریاد های بیرون رو... ستاره خانم داد میزد و میگفت از ترس اینکه عکس ها دست کسی نیفته حتی جرات نکرده از خونه بره بیرون... اشک گرمی روی صورتم نشسته بود و بی صدا زل زده بودم به یک نقطه، شاید نیم ساعتی بحث و دعواشون طول کشید، بعد از چند دقیقه ضربه ای به در اتاق خورد و صدای پر خشم رحیم به گوشم رسید:باز کن در رو... بی جون از جا بلند شدم، باز شدن در همانا، پرت شدن یک دسته عکس به سمت صورتم همان... شوکه قدمی به عقب برداشتم، عکس ها انگار آوار شده بود سرم... خیره شدم به کف زمین. به لبخند های مصنوعی صورتم... به اشکی که روی صورتم روون بود... صدای گرفته و دلخور رحیم به گوشم رسید:اینام دروغه؟ این خنده ها دروغه؟ هیچی نگفتم... فقط خیره شدم به تصویر صورتم... هر آدم عاقلی با دیدن عکس ها میفهمید اون لبخند زورکی و از سر اجباره... البته اگر کسی نمی‌خواست بفهمه، هزاری هم توجیح میکردم فایده ای نداشت... آهی از ته دل کشیدم و چشم بستم... رحیم با قاطعیت گفت:+خودت رو آماده کن آفاق... میخوام تو مجلس خواستگاریم شرکت کنی... این رو گفت و در رو بست و من رو تنها با اون عکس های کذایی تنها گذاشت... روی زمین نشستم، عکس ها رو یکی یکی برداشتم، دسته دسته اش کردم و به سمت بخاری نفتی رفتم... یکی یکی عکس ها رو به شعله های آتیش سپردم و از ته قلبم آرزو کردم روزی این آتیش رو به جون ناصر و برادرش بندازم... چند روز بعد برگشتنمون به ده بود و من داشتم طبق دستور ستاره خانم سبزی خورد میکردم که در خونه زده شد، ریحان به سمت در رفت و خیلی زود صدای گرفته ی رضا به گوشم رسید که داشت سراغم رو از ریحون می‌گرفت... هیجان زده از جا بلند شدم، کل دست هام و زیر ناخن هام سبز بود، سریع دستم رو با گوشه ی دامنم پاک کردم و به سمت در حیاط رفتم، ریحان در رو بسته بود! با تعجب گفتم:داداشم کجا رفت؟ ادامه دارد....
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوهفت


زورم به هرکسی که نمیرسید ،به این دهتر زبون دراز و پرو میرسید، بازوش رو گرفتم و هولش دادم یک طرف و با خشم گفتم:من زندانی شما نیستم، برو کنار..
در حیاط رو باز کردم، ریحان خواست اعتراض کنه که نگاه تندی بهش انداختم :برو رد کارت ریحان...
ریحان ناسزایی نثارم کرد و با فاصله ازم لبه ی باغچه نشست....
رضا که هنوز دم در بود با دیدنم لبخندی زد و گفتدخوبی آفاق؟ خواهرشوهرت گفت خونه نیستی!
تعارفش کردم بیاد داخل و به عمد با صدای بلندی گفتم:ریحون حرف بیخود زیاد میزنه، بیا تو داداش...
رضا معذب وارد حیاط شد،با غصه گفتم:دلم واست تنگ شده بود، چرا زودتر نیومدی؟
رضا کلافه چنگی به موهاش زد و با صدای گرفته ای گفت:شرایط خوبی نداشتم...
صداش رو پایین آورد و گفت:بریم اتاقت بهتر نیست؟
سری تکون دادم و راهنماییش کردم سمت اتاق، ریحون با حرص گفت:آفاق... میدونی که رحیم بفهمه چی میشه؟
رضا به تندی گفت:چی میشه خانم؟ اینکه من اومدم دیدن خواهرم چه ایرادی داره؟
بی حوصله گفتم:ولش کن داداش، بیا بریم تو....
رضا غرغرکنان وارد اتاق شد، با دیدن دیوار های دوده گرفته و اتاق تاریک و نمورم اخمی کرد و گفت:اینجا زندگی میکنی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:از سرمم زیاده داداش....
رضا با اخم هایی درهم روی زمین نشست و بعد سکوتی کوتاه گفت:دارم برمیگردم شیراز...
بغض کرده نزدیکش نشستم، همینکه رضا ده بود قوت قلبی بود برام...
با آقاجون حرف زدم، خیلیم حرف زدم... خیلی تلاش کردم راضیش کنم رحیم رو مجبور کنه واست خونه سوا بگیره... نشد... نتونستم...
لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم، اگر آقاجون قبول میکرد جای تعجب داشت....
رضا با محبت گفت:بازم باهاش حرف میزنم، یکم که این حرف و حدیث ها کمتر شد باز میام با آقاجون حرف میزنم...
زیر لب ازش تشکر کردم، رضا بعد کلی دست دست کردن گفت:نمیخوای باهام حرف بزنی؟ نمیخوای ماجرا رو واسم بگی؟ دیروز رفتم سراغ رحیم.. می‌گفت باهاش حرف زدی، میگفت دنبال اونیکه این بلا رو سرت آورده...
اشک نشست روی گونه ام،نمیخواستم رضا رو درگیر مشکلاتم کنم... مخصوصا که حل این مشکل از توان رضا خارج بود... فرامرز با اون دک و پزش هنوز نتونسته بود ناصر رو پیدا کنه، رضای بیچاره که جای خود داشت...
آهی از ته دل کشیدم و گفتم:رحیم خودش حلش میکنه داداش، نمیخوام تو رو هم درگیر کنم...
دلخور گفت:انقدر غریبه شدیم؟
لبخند تلخی زدم:غریبه نشدیم داداش... ماجرا خیلی پیچیده تر از چیزیه که فکر میکنی...رحیم و عموش... دنبالشن... تا ببینم چی میشه... تو از خودت بگو، هنوز نمیخوای زن بگیری؟
نگاه کرد بهم، با محبتی عمیق که همیشه نسبت به من داشت :آفاق... اگر زندگی تو این خونه و با این شرایط برات سخته... طلاق بگیر... من خودم حمایتت میکنم..
میدونستم این حرف رو از سر محبت میزنه، من اگر طلاق میگرفتم و به رضا پناه می‌بردم، آقاجون دیگه رضا رو حمایت نمی‌کرد، منم مطلقا نمیخواستم به رضا آسیب بزنم ...
لبخند تلخی زدم و گفتم:نه داداش... به اندازه ی کافی اسمم سر زبون ها هست، نمیخوام با طلاق گرفتنم دوباره جنجال راه بندازم...
+این زندگی... راضی هستی ازش؟
آهی کشیدم و گفتم:بالاخره یک روز بیگناهی منم ثابت میشه داداش، شاید اون روز رحیم هم به خطاش پی برد و تونستم باهاش زندگیم رو از نو بسازم...
رضا خواست مقداری پول بهم بده که دستش رو رد کردم و گفتم:دارم داداش... به خدا پول دارم، نیازی هم بهش ندارم... میخوام یک مدت بمونم خونه، سرم به زندگیم باشه بلکه رحیم کوتاه بیاد... غصه ی منو نخور،برو پی زندگیت، همینکه به فکرم بودی و اومدی دیدنم، دنیایی ارزش داره....
رضا سری تکون داد و از جا بلند شد:آفرین سلامت رو رسوند... خیلی دلش تنگ شده بود برات،اما میدونی که شرایط رو...
کاش میتونستم همراهش برم... اما رفتنم فقط زندگی رضا رو خراب میکرد...
رضا گفت:مراقب خودت باش آفاق... هربار بیام ده بهت سر میزنم، توام که شماره ی من رو داری... مدیونی اگر مشکلی داشته باشی و به من نگی...
خیالش رو راحت کردم که هر زمان نیاز به کمک داشتم بهش خبر بدم و بعد با دلی پرغصه راهیش کردم...
چند روزی بعد رفتن رضا، موقع کشیدن ناهار بود که زنگ تلفن به صدا دراومد، بشقاب غذام رو تو سینی گذاشتم تا ببرم تو اتاقم که ستاره خانم با تندی صدام کرد و گفت:بیا تلفن باهات کار داره ...
با خودم گفتم حتما رضاس، جز اونی کسی من رو یادش نبود...
با شوق از جا بلند شدم و تلفن‌ رو برداشتم و هیجان زده گفتم:سلام داداش...
به جای شنیدن صدای پر مهر رضا، صدای بم و مردونه ی فرامرز به گوشم رسید:سلام آفاق خانم...
شرمنده گفتم:ببخشید... فکر کردم داداش رضامه... طوری شده؟ خبری از ناصر گرفتید؟
ستاره خانم داشت از فاصله ی کمی خیره نگاهم میکرد ،برای همین مجبور بودم آهسته حرف بزنم...




ادامه دارد...
undefined۱۵

۳۹۳

۱۸:۰۶