#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوهفت
زورم به هرکسی که نمیرسید ،به این دهتر زبون دراز و پرو میرسید، بازوش رو گرفتم و هولش دادم یک طرف و با خشم گفتم:من زندانی شما نیستم، برو کنار..
در حیاط رو باز کردم، ریحان خواست اعتراض کنه که نگاه تندی بهش انداختم :برو رد کارت ریحان...
ریحان ناسزایی نثارم کرد و با فاصله ازم لبه ی باغچه نشست....
رضا که هنوز دم در بود با دیدنم لبخندی زد و گفتدخوبی آفاق؟ خواهرشوهرت گفت خونه نیستی!
تعارفش کردم بیاد داخل و به عمد با صدای بلندی گفتم:ریحون حرف بیخود زیاد میزنه، بیا تو داداش...
رضا معذب وارد حیاط شد،با غصه گفتم:دلم واست تنگ شده بود، چرا زودتر نیومدی؟
رضا کلافه چنگی به موهاش زد و با صدای گرفته ای گفت:شرایط خوبی نداشتم...
صداش رو پایین آورد و گفت:بریم اتاقت بهتر نیست؟
سری تکون دادم و راهنماییش کردم سمت اتاق، ریحون با حرص گفت:آفاق... میدونی که رحیم بفهمه چی میشه؟
رضا به تندی گفت:چی میشه خانم؟ اینکه من اومدم دیدن خواهرم چه ایرادی داره؟
بی حوصله گفتم:ولش کن داداش، بیا بریم تو....
رضا غرغرکنان وارد اتاق شد، با دیدن دیوار های دوده گرفته و اتاق تاریک و نمورم اخمی کرد و گفت:اینجا زندگی میکنی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:از سرمم زیاده داداش....
رضا با اخم هایی درهم روی زمین نشست و بعد سکوتی کوتاه گفت:دارم برمیگردم شیراز...
بغض کرده نزدیکش نشستم، همینکه رضا ده بود قوت قلبی بود برام...
با آقاجون حرف زدم، خیلیم حرف زدم... خیلی تلاش کردم راضیش کنم رحیم رو مجبور کنه واست خونه سوا بگیره... نشد... نتونستم...
لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم، اگر آقاجون قبول میکرد جای تعجب داشت....
رضا با محبت گفت:بازم باهاش حرف میزنم، یکم که این حرف و حدیث ها کمتر شد باز میام با آقاجون حرف میزنم...
زیر لب ازش تشکر کردم، رضا بعد کلی دست دست کردن گفت:نمیخوای باهام حرف بزنی؟ نمیخوای ماجرا رو واسم بگی؟ دیروز رفتم سراغ رحیم.. میگفت باهاش حرف زدی، میگفت دنبال اونیکه این بلا رو سرت آورده...
اشک نشست روی گونه ام،نمیخواستم رضا رو درگیر مشکلاتم کنم... مخصوصا که حل این مشکل از توان رضا خارج بود... فرامرز با اون دک و پزش هنوز نتونسته بود ناصر رو پیدا کنه، رضای بیچاره که جای خود داشت...
آهی از ته دل کشیدم و گفتم:رحیم خودش حلش میکنه داداش، نمیخوام تو رو هم درگیر کنم...
دلخور گفت:انقدر غریبه شدیم؟
لبخند تلخی زدم:غریبه نشدیم داداش... ماجرا خیلی پیچیده تر از چیزیه که فکر میکنی...رحیم و عموش... دنبالشن... تا ببینم چی میشه... تو از خودت بگو، هنوز نمیخوای زن بگیری؟
نگاه کرد بهم، با محبتی عمیق که همیشه نسبت به من داشت :آفاق... اگر زندگی تو این خونه و با این شرایط برات سخته... طلاق بگیر... من خودم حمایتت میکنم..
میدونستم این حرف رو از سر محبت میزنه، من اگر طلاق میگرفتم و به رضا پناه میبردم، آقاجون دیگه رضا رو حمایت نمیکرد، منم مطلقا نمیخواستم به رضا آسیب بزنم ...
لبخند تلخی زدم و گفتم:نه داداش... به اندازه ی کافی اسمم سر زبون ها هست، نمیخوام با طلاق گرفتنم دوباره جنجال راه بندازم...
+این زندگی... راضی هستی ازش؟
آهی کشیدم و گفتم:بالاخره یک روز بیگناهی منم ثابت میشه داداش، شاید اون روز رحیم هم به خطاش پی برد و تونستم باهاش زندگیم رو از نو بسازم...
رضا خواست مقداری پول بهم بده که دستش رو رد کردم و گفتم:دارم داداش... به خدا پول دارم، نیازی هم بهش ندارم... میخوام یک مدت بمونم خونه، سرم به زندگیم باشه بلکه رحیم کوتاه بیاد... غصه ی منو نخور،برو پی زندگیت، همینکه به فکرم بودی و اومدی دیدنم، دنیایی ارزش داره....
رضا سری تکون داد و از جا بلند شد:آفرین سلامت رو رسوند... خیلی دلش تنگ شده بود برات،اما میدونی که شرایط رو...
کاش میتونستم همراهش برم... اما رفتنم فقط زندگی رضا رو خراب میکرد...
رضا گفت:مراقب خودت باش آفاق... هربار بیام ده بهت سر میزنم، توام که شماره ی من رو داری... مدیونی اگر مشکلی داشته باشی و به من نگی...
خیالش رو راحت کردم که هر زمان نیاز به کمک داشتم بهش خبر بدم و بعد با دلی پرغصه راهیش کردم...
چند روزی بعد رفتن رضا، موقع کشیدن ناهار بود که زنگ تلفن به صدا دراومد، بشقاب غذام رو تو سینی گذاشتم تا ببرم تو اتاقم که ستاره خانم با تندی صدام کرد و گفت:بیا تلفن باهات کار داره ...
با خودم گفتم حتما رضاس، جز اونی کسی من رو یادش نبود...
با شوق از جا بلند شدم و تلفن رو برداشتم و هیجان زده گفتم:سلام داداش...
به جای شنیدن صدای پر مهر رضا، صدای بم و مردونه ی فرامرز به گوشم رسید:سلام آفاق خانم...
شرمنده گفتم:ببخشید... فکر کردم داداش رضامه... طوری شده؟ خبری از ناصر گرفتید؟
ستاره خانم داشت از فاصله ی کمی خیره نگاهم میکرد ،برای همین مجبور بودم آهسته حرف بزنم...
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوهفت
زورم به هرکسی که نمیرسید ،به این دهتر زبون دراز و پرو میرسید، بازوش رو گرفتم و هولش دادم یک طرف و با خشم گفتم:من زندانی شما نیستم، برو کنار..
در حیاط رو باز کردم، ریحان خواست اعتراض کنه که نگاه تندی بهش انداختم :برو رد کارت ریحان...
ریحان ناسزایی نثارم کرد و با فاصله ازم لبه ی باغچه نشست....
رضا که هنوز دم در بود با دیدنم لبخندی زد و گفتدخوبی آفاق؟ خواهرشوهرت گفت خونه نیستی!
تعارفش کردم بیاد داخل و به عمد با صدای بلندی گفتم:ریحون حرف بیخود زیاد میزنه، بیا تو داداش...
رضا معذب وارد حیاط شد،با غصه گفتم:دلم واست تنگ شده بود، چرا زودتر نیومدی؟
رضا کلافه چنگی به موهاش زد و با صدای گرفته ای گفت:شرایط خوبی نداشتم...
صداش رو پایین آورد و گفت:بریم اتاقت بهتر نیست؟
سری تکون دادم و راهنماییش کردم سمت اتاق، ریحون با حرص گفت:آفاق... میدونی که رحیم بفهمه چی میشه؟
رضا به تندی گفت:چی میشه خانم؟ اینکه من اومدم دیدن خواهرم چه ایرادی داره؟
بی حوصله گفتم:ولش کن داداش، بیا بریم تو....
رضا غرغرکنان وارد اتاق شد، با دیدن دیوار های دوده گرفته و اتاق تاریک و نمورم اخمی کرد و گفت:اینجا زندگی میکنی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:از سرمم زیاده داداش....
رضا با اخم هایی درهم روی زمین نشست و بعد سکوتی کوتاه گفت:دارم برمیگردم شیراز...
بغض کرده نزدیکش نشستم، همینکه رضا ده بود قوت قلبی بود برام...
با آقاجون حرف زدم، خیلیم حرف زدم... خیلی تلاش کردم راضیش کنم رحیم رو مجبور کنه واست خونه سوا بگیره... نشد... نتونستم...
لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم، اگر آقاجون قبول میکرد جای تعجب داشت....
رضا با محبت گفت:بازم باهاش حرف میزنم، یکم که این حرف و حدیث ها کمتر شد باز میام با آقاجون حرف میزنم...
زیر لب ازش تشکر کردم، رضا بعد کلی دست دست کردن گفت:نمیخوای باهام حرف بزنی؟ نمیخوای ماجرا رو واسم بگی؟ دیروز رفتم سراغ رحیم.. میگفت باهاش حرف زدی، میگفت دنبال اونیکه این بلا رو سرت آورده...
اشک نشست روی گونه ام،نمیخواستم رضا رو درگیر مشکلاتم کنم... مخصوصا که حل این مشکل از توان رضا خارج بود... فرامرز با اون دک و پزش هنوز نتونسته بود ناصر رو پیدا کنه، رضای بیچاره که جای خود داشت...
آهی از ته دل کشیدم و گفتم:رحیم خودش حلش میکنه داداش، نمیخوام تو رو هم درگیر کنم...
دلخور گفت:انقدر غریبه شدیم؟
لبخند تلخی زدم:غریبه نشدیم داداش... ماجرا خیلی پیچیده تر از چیزیه که فکر میکنی...رحیم و عموش... دنبالشن... تا ببینم چی میشه... تو از خودت بگو، هنوز نمیخوای زن بگیری؟
نگاه کرد بهم، با محبتی عمیق که همیشه نسبت به من داشت :آفاق... اگر زندگی تو این خونه و با این شرایط برات سخته... طلاق بگیر... من خودم حمایتت میکنم..
میدونستم این حرف رو از سر محبت میزنه، من اگر طلاق میگرفتم و به رضا پناه میبردم، آقاجون دیگه رضا رو حمایت نمیکرد، منم مطلقا نمیخواستم به رضا آسیب بزنم ...
لبخند تلخی زدم و گفتم:نه داداش... به اندازه ی کافی اسمم سر زبون ها هست، نمیخوام با طلاق گرفتنم دوباره جنجال راه بندازم...
+این زندگی... راضی هستی ازش؟
آهی کشیدم و گفتم:بالاخره یک روز بیگناهی منم ثابت میشه داداش، شاید اون روز رحیم هم به خطاش پی برد و تونستم باهاش زندگیم رو از نو بسازم...
رضا خواست مقداری پول بهم بده که دستش رو رد کردم و گفتم:دارم داداش... به خدا پول دارم، نیازی هم بهش ندارم... میخوام یک مدت بمونم خونه، سرم به زندگیم باشه بلکه رحیم کوتاه بیاد... غصه ی منو نخور،برو پی زندگیت، همینکه به فکرم بودی و اومدی دیدنم، دنیایی ارزش داره....
رضا سری تکون داد و از جا بلند شد:آفرین سلامت رو رسوند... خیلی دلش تنگ شده بود برات،اما میدونی که شرایط رو...
کاش میتونستم همراهش برم... اما رفتنم فقط زندگی رضا رو خراب میکرد...
رضا گفت:مراقب خودت باش آفاق... هربار بیام ده بهت سر میزنم، توام که شماره ی من رو داری... مدیونی اگر مشکلی داشته باشی و به من نگی...
خیالش رو راحت کردم که هر زمان نیاز به کمک داشتم بهش خبر بدم و بعد با دلی پرغصه راهیش کردم...
چند روزی بعد رفتن رضا، موقع کشیدن ناهار بود که زنگ تلفن به صدا دراومد، بشقاب غذام رو تو سینی گذاشتم تا ببرم تو اتاقم که ستاره خانم با تندی صدام کرد و گفت:بیا تلفن باهات کار داره ...
با خودم گفتم حتما رضاس، جز اونی کسی من رو یادش نبود...
با شوق از جا بلند شدم و تلفن رو برداشتم و هیجان زده گفتم:سلام داداش...
به جای شنیدن صدای پر مهر رضا، صدای بم و مردونه ی فرامرز به گوشم رسید:سلام آفاق خانم...
شرمنده گفتم:ببخشید... فکر کردم داداش رضامه... طوری شده؟ خبری از ناصر گرفتید؟
ستاره خانم داشت از فاصله ی کمی خیره نگاهم میکرد ،برای همین مجبور بودم آهسته حرف بزنم...
ادامه دارد...
۳۹۳
۱۸:۰۶