عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پنجاهوپنج تازه فهمیده بودم چه دعای قشنگی میکرده واسم... اون لحظه من اصلا نمیدونستم کار درست و غلط چیه و باید چیکار کنم! چند دقیقه بعد وقتی هنوز صدای داد و فریاد فرامرز و رحیم به گوشم می‌رسید به سختی از جا بلند شدم و خودم رو به اتاقی که در اختیارم بود رسوندم، نرسیده به در اتاق، صدای فرامرز به گوشم رسید:خوبین آفاق خانم؟ به سمتش برگشتم، احتمالا خودش با دیدن چهره ی زارم به جواب سؤالش رسید چون اشاره ای به مبل سالن کرد و گفت:میتونم باهاتون حرف بزنم؟ سری تکون دادم و راهم رو به سمت مبل کج کردم، فرامرز روبه روم نشست و بعد مکث کوتاهی گفت:نبودن... جمع کرده بودن و از اونجا رفته بودن، ما از مغازه دارهای اطرافشون سراغشون رو گرفتیم، میگفتن دو سالی هست جمع کردن و رفتن... خیلی گشتیم تا یکی رو پیدا کنیم که ازشون آدرس خونه ای یا آدرس محل کار جدیدشون رو داشته باشه... اما.. نشد... من به کمی زمان نیاز دارم برای پیدا کردنشون.... اشک نشست روی گونه ام و بی جون گفتم:پیدا شدنشون دردی از من دوا نمیکنه... رحیم و خانواده اش از من عصبانین.. خانواده ی خودمم چشم دیدنم رو ندارن... فرامرز کلافه گفت:به هرحال نمیشه این آدم ها رو به حال خودشون گذاشت! اگر اذیت نمیشی، میخوام خودت بهم بگی، این مرد دقیقا چه کینه ای از شما داره؟ خیره شدم به یک نقطه و گفتم:من هرچی میدونم از تعریف های نصفه نیمه ی مادرم و حرف هایی که تو این سال ها از زبون پدرم شنیدم و طعنه هایی که ناصر بارم میکرد هست... مادرم هیچوقت دوست نداشت کل ماجرا رو واسه دختراش تعریف کنه و به قول خودش پدرشون رو بیشتر از این از چشمشون بندازه... گویا حوالی سال ۶١،زمانی که ما هنوز تو شیراز زندگی می‌کردیم، پدرم که یکبار برای خرید به دروازه کازرون میره، اونجا زنی به اسم هاله رو میبینه...... پدر منم آدم سر به راهی نبوده، یک سری اختلاف با مادرم هم داشته، بابای منم زبون باز... انقدر میره و میاد و زبون میریزه که هاله به پدرم علاقمند میشه..... بعد مدتی پسر بزرگتر هاله متوجه ماجرا میشه... مدتی زاغ سیاه مادرش رو چوب میزنه، بعدم که آدرس ما رو پیدا میکنه و میان با نوچه هاش پدرم رو میبرن تو یک سوله و تا جون داره کتکش میزنن... حتی قصد جونش رو کرده بودن اما آقاجونم سر بزنگاه پیداشون میکنه و پدرم رو از دستشون نجات میده... گویا بعد اون ماجرا پسرهای هاله کینه میکنن تا انتقام اشتباهی که پدرم کرده رو بگیرن... ناصر میگفت قصدشون از اول آسيه بوده، چون از زبون هاله شنیده بودن که پدرم بین دختراش، آسيه رو جور دیگه ای دوست داره... حتی وقتی فهمیدن عباس رفته خواستگاری آسيه، ناصر میره و به هر ترفندی هست میشه شاگرد عباس ... اما من ساده و نادون خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردن گول خوردم.. تو سکوت سرم رو پایین انداختم، فرامرز با ملایمت گفت:میتونم بپرسم اون عکس ها... چطور عکس هایی بودن؟ چونه ام لرزید و اشک روی گونه ام نشست... فرامرز که حال خرابم رو دید از جا بلند شد و گفت:نگران نباشید، من تا جایی که در توانم باشه همه چیز رو درست میکنم... با رحیم حرف زدم، بهتره برگردید ده... بهش سپردم جلوی خانواده اش ازتون حمایت کنه... با بغض گفتم:به نظرتون اینکار رو میکنه؟ با قاطعیت گفت:من بخوام انجام میده... شما نگران این موضوع نباشید... فعلا مدتی رو به من زمان بدید تا ببینم چه کاری از دستم برمیاد... ازش تشکر کردم، واقعا مدیون این مرد بودم... تا شب دیگه رحیم رو ندیدم، ملوک خانم ناهار و شام رو آورد اتاقم، منم میلی به بیرون رفتن نداشتم.... آخر شب که شد تقه ای به در اتاق خورد و رحیم بی اجازه وارد اتاق شد... کلافه چرخی تو اتاق زد و گفت:فردا برمیگردیم ده... هول افتاد به دلم، برگشتن به ده یعنی مواجه شدن با ستاره خانمی که شک نداشتم ازم عصبانیه... رحیم کمی دست دست کرد و گفت:من ضمانت میدم که مادرم کاری باهات نداشته باشه، خودمم دیگه کاری باهات ندارم، میشم یه اسم تو شناسنامه... توام رضایت میدی که زن بگیرم.... با چشم های خیس از اشک نگاهش کردم، چی میتونستم بگم؟ وقتی خودمم حق رو بهش میدادم. سخت بود زندگی کردن با دختری مثل من... بی جون گفتم:باشه...هرکاری میخوای بکن... منم خدایی دارم، یک روز که مشخص شد بیگناه بودم، اونوقت شاید پشیمون بشی از رفتاری که باهام داشتی.. به سمت در رفت، دستش رو روی دستگیره گذاشت و به تلخی گفت:حتما یک اشتباهی کردی.. اینو گفت و از اتاق بیرون رفت، تو دلم گفتم شایدم حق با اونه، شایدم خطای من باعث شده به این حال و روز بیفتم... اون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد.. استرس و اضطراب دست از سرم برنمی‌داشت، هربار به ازدواج مجدد رحیم فکر میکردم قلبم فشرده میشد، اما راهی برای اعتراض کردن هم نداشتم... فردای اون روز، صبح زود وسایلم رو جمع کردم و لباس پوشیده، ادامه دارد...
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوشش


با کیفم پایین رفتم، ملوک خانم تازه از خواب بیدار شده بود، با دیدن من لبخند پر مهری زد و گفت:خوبی دخترم؟میخوای برات گل گاو زبون دم کنم ؟ رنگ به صورت نداری...
خواستم جوابش رو بدم که صدای بم و مردونه ی فرامرز به گوشم رسید:براشون دم کن ملوک، صبحانه هم نیمرو بذار لطفا... برای بین راه هم اگر میتونی چند تا لقمه ی کتلت بذار...
شرمنده گفتم:راضی به زحمتشون نیستم...
صندلی میز ناهار خوری رو کنار کشید و با فاصله ازم نشست، ملوک خانم که سرش گرم کارش شد، فرامرز پاکتی رو به سمتم گرفت و آهسته گفت:این برای شماست...
با تعجب گفتم:این چیه؟
+یک مقدار پوله، میدونم ممکنه وقتی برگردید ده شرایط خوبی نداشته باشید، این پول یک قرضه از طرف من... هروقت تونستید پس‌ بدید...
با بغض گفتم:من... نیازی ندارم... خودم اونقدر دارم...
خواستم پاکت رو به سمتش بگیرم که سریع مانع شد و گفت:بذارید تو کیفتون،نیازی هم نیست کسی متوجه بشه...
شرمنده تشکر کردم و پول رو تو کیفم گذاشتم....
صدای قدم های رحیم که به گوشم رسید..
رحیم نگاه بدی به من انداخت و روبه روم نشست وبا طعنه گفت:اول صبحی گل میگید گل می‌شنوید!
فرامرز اخمی کرد و گفت:کم بیخود بگو... قول و قرار هایی که با هم داشتیم یادت نره... من هر زمان بتونم سری به ده میزنم....
رحیم بی حوصله سری تکون داد و از همونجا از فرامرز خداحافظی کرد، منم برای اینکه رحیم حساس نشه به گفتن یک خداحافظ بسنده کردم.
ملوک خانم کلی خوراکی برای تو راه بهمون داد و قبل ساعت نه راهی ده شدیم....
دلشوره امونم رو بریده بود، همش تو فکر اون عکس ها بودم و مدام داشتم گوشه ی ناخنم رو میجویدم.....
کمی که از شهر دور شدیم رحیم غرغرکنان گفت:از اون عکس ها بگو،لااقل بدونم وقتی رفتیم قراره با چی روبه رو بشم....
خیره شدم به جاده، چی باید میگفتم؟
رحیم که سکوتم رو دید شونه ای بالا انداخت و گفت:اصلا یکی نیست به من بگه به تو چه!
با بغض گفتم:همش دروغ بود؟ علاقه ای که ازش دم میزدی... همش دروغ بود؟
به تندی گفت:فراموشی گرفتی؟ یادت رفته چطور اون علاقه رو خراب کردی؟ چطور من رو انگشت نمای خاص و عام کردی؟ فکر کردی من روم میشه تو اون ده سر بالا بگیرم؟
تلخ گفتم:کاری نداره، یه زن آفتاب مهتاب ندیده بگیر تا بتونی سرت رو بالا بگیری...
حق به جانب گفت:معلومه اینکارو میکنم، پس چی؟ میشینم به پای تو؟
رو گرفتم ازش و از ته قلبم دعا کردم روزی برسه که این مرد پشیمون بشه از این همه تلخی و تندی...
تا رسیدن به ده چشم بستم تا مجبور نشم با رحیم همکلام بشم، هرچند هزار جور حرف داشتم، اما وقتی گوش شنوایی برای شنیدنش نبود چه فایده؟
وقتی رسیدیم ده به محض اینکه وارد خونه شدیم رحیم به سردی گفت:برو تو اتاقت، درم روی کسی باز نکن تا من با مادرم حرف بزنم....
باشه ی آرومی گفتم و راهی اتاقم شدم، بخاری اتاق رو روشن کردم و چسپیدم بهش و سعی کردم نشنوم صدای داد و فریاد های بیرون رو...
ستاره خانم داد میزد و میگفت از ترس اینکه عکس ها دست کسی نیفته حتی جرات نکرده از خونه بره بیرون...
اشک گرمی روی صورتم نشسته بود و بی صدا زل زده بودم به یک نقطه، شاید نیم ساعتی بحث و دعواشون طول کشید، بعد از چند دقیقه ضربه ای به در اتاق خورد و صدای پر خشم رحیم به گوشم رسید:باز کن در رو...
بی جون از جا بلند شدم، باز شدن در همانا، پرت شدن یک دسته عکس به سمت صورتم همان...
شوکه قدمی به عقب برداشتم، عکس ها انگار آوار شده بود سرم... خیره شدم به کف زمین. به لبخند های مصنوعی صورتم... به اشکی که روی صورتم روون بود... صدای گرفته و دلخور رحیم به گوشم رسید:اینام دروغه؟ این خنده ها دروغه؟
هیچی نگفتم... فقط خیره شدم به تصویر صورتم... هر آدم عاقلی با دیدن عکس ها میفهمید اون لبخند زورکی و از سر اجباره... البته اگر کسی نمی‌خواست بفهمه، هزاری هم توجیح میکردم فایده ای نداشت...
آهی از ته دل کشیدم و چشم بستم...
رحیم با قاطعیت گفت:+خودت رو آماده کن آفاق... میخوام تو مجلس خواستگاریم شرکت کنی...
این رو گفت و در رو بست و من رو تنها با اون عکس های کذایی تنها گذاشت...
روی زمین نشستم، عکس ها رو یکی یکی برداشتم، دسته دسته اش کردم و به سمت بخاری نفتی رفتم... یکی یکی عکس ها رو به شعله های آتیش سپردم و از ته قلبم آرزو کردم روزی این آتیش رو به جون ناصر و برادرش بندازم...
چند روز بعد برگشتنمون به ده بود و من داشتم طبق دستور ستاره خانم سبزی خورد میکردم که در خونه زده شد، ریحان به سمت در رفت و خیلی زود صدای گرفته ی رضا به گوشم رسید که داشت سراغم رو از ریحون می‌گرفت...
هیجان زده از جا بلند شدم، کل دست هام و زیر ناخن هام سبز بود، سریع دستم رو با گوشه ی دامنم پاک کردم و به سمت در حیاط رفتم، ریحان در رو بسته بود! با تعجب گفتم:داداشم کجا رفت؟



ادامه دارد....



undefined۱۵

۳۶۱

۱۱:۰۲