عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پنجاهوچهار همون لحظه سرایدار خونه دوید و در خونه رو باز کرد و کمی بعد ماشین سبز رنگ فرامرز وارد حیاط شد.. بدم نمیومد کاری کنم تا رحیم عذاب وجدانش تا ابد همراهش باشه... به سختی همون لبه ی پشت بوم نشستم و پاهام رو آویزون کردم چون میترسیدم از شدت باد و لرزش بدنم هر لحظه زمین بخورم... ماشین هنوز وارد خونه نشده متوقف شد و خیلی زود هر دو در جلو باز شد و فرامرز و رحیم وحشت زده پیاده شدند، نمیدونم چطور من رو دیده بودند ،اما از همون بالا هم میتونستم ترس و وحشت رو تو چشم جفتشون ببینم... فرامرز ترسیده گفت:اون بالا چیکار میکنی؟ رحیم فریاد زد:رفتی اون بالا چه کنی؟ یالا بیا پایین.. میخوای یه بدبختی دیگه بندازی گردنم؟ نمیدونی طوریت بشه صد تا صاحب پیدا میکنی؟ هق هق کنان گفتم:میخوام بتونی جلوی در و همسایه و فامیل سرت رو بالا بگیری... تا لازم نباشه به دوست و دشمن توضیح بدی .... از ترس عوق زدم، رو برگردوندم و زرداب بالا آوردم... دروغ نبود اگر میگفتم به شدت پشیمون بودم از کاری که کرده بودم. اما غرورم قبول نمی‌کرد دست بکشم از اینکار... فرامرز به تندی گفت:ساکت شو رحیم، برو گمشو تو ماشین... بعدم رو به من با ملایمت گفت:بیا پایین آفاق... بیا با هم حرف می‌زنیم... همه چیو حل میکنیم... ناصر که پیدا بشه دیگه هیچی تو رو تهدید نمیکنه... جیغ کشیدم:اون عکس ها رو فرستاده در خونه ی پدری رحیم... عکس ها دست ستاره خانمه... اصلا شاید دست آقاجونم هم رسیده باشه... با گریه نگفتم:چطور برگردم؟ با چه رویی برگردم؟ انگار وزنه ی سنگینی روی قلبم گذاشته بودن... رحیم کلافه گفت:بیا پایین آفاق... فکر کردی مرگ راه حل مشکله؟ نگاه کردم بهش، خبری از فرامرز نبود... با گریه گفتم:تو که باید از خدات باشه... شر من از سرت کم میشه میری یه زن ترگل ورگل و آفتاب مهتاب ندیده میگیری... زنی که بتونی دستش رو بگیری و به دوست و دشمن نشونش بدی... رحیم با خشم گفتدبیا پایین من اشتباه کردم اصلا همچین حرفی نزدم... آفاق به خدا دستم بهت برسه من میدونم و تو... بیا پایین حرف می‌زنیم... به سختی از جا بلند شدم، دیگه تو تصمیمی که گرفته بودم مصمم بودم، بعدش ناصر میتونست تا ابد اون عکس ها رو پخش کنه، دیگه آفاقی نبود که بترسه.... چشم بستم و تو دلم گفتم تا سه میشمارم و.... رحیم هنوز داشت فریاد می‌زد و ازم میخواست بیام پایین... از هیجان کار اشتباهی که داشتم میکردم تمام بدنم میلرزید... انگار تازه فهمیده بودم داشتم چه اشتباهی دارم میکنم ... نفسم بالا نمیومد، در عین حال که میلرزیدم کل تنم عرق کرده بود... وحشت زده به فرامرز نگاه کردم، از جا بلند شد و دستی به آرنج دردناکش کشید، نیم نگاهی به من انداخت و گفت:خوبی؟ چونه ام لرزید:چرا جلوم رو گرفتی؟ از جا بلند شد و دستی به لباس خاکیش زد... زمزمه کرد و آروم گفت، آهسته گفت:کمکت میکنم... کمکت میکنم تا بی گناهیت رو ثابت کنی... فقط باید قوی باشی، قبوله؟ سوالی که تو سرم بود رو به زبون آوردم:چرا؟چرا میخوای کمکم کنی؟ آهی از ته دل کشید و گفت:هوا سرده... رنگ به صورت نداری... بهتره بریم پایین و گفت:اگر نمیتونی راه بری... بگم رحیم بیاد کمکت.. بی جون گفتم:میتونم... هرچند حتی اگر نمیتونستم از رحیم کمک نمیخواستم.... فرامرز جلوتر از من و من با قدم های سست پشت سرش از پله ها پایین رفتم، هر پله ای که پایین میرفتم فرامرز برمی‌گشت و نگران نگاهم میکرد. واقعا شرمنده بودم بابت دردسری که برای این مرد درست کرده بودم.... تو پاگرد اول بودیم که رحیم رو دیدم، با قدم های بلند جلو اومد، اول فکر کردم میخواد برای پایین رفتن بهم کمک کنه، شاید فرامرز هم همین فکر رو کرد که مانع نزدیک اومدنش نشد و برعکس چند پله پایین رفت تا رحیم بهم نزدیک بشه... اما رحیم هنوز نرسیده بهم دستش رو بالا برد و سیلی محکمی نثارم کرد... آخی از درد گفتم و دستم رو روی صورتم گذاشتم.. خداروشکر اون مدت انقدر ازش کتک خورده بودم که دیگه شوکه نمی‌شدم از کتک زدن هاش... فرامرز با غیض بازوی رحیم رو گرفت و کشیدش کنار... با غصه سرم رو پایین انداختم،رحیم با حرص گفت:جز دردسر هیچی نداری،ما از کار و زندگی افتادیم تا پی مشکل تو بیفتیم، بعد تو نمایش راه میندازی؟ فرامرز با عصبانیت گفت:بسه رحیم... بسه... نمیتونی ساکت بشی، برو .. بذارش به حال خودش:گذاشتمش به حال خودش که انقدر پرو شده، اگر روز اولی که برمی‌گشت به جای سازش، میگرفتمش به باد کتک،وضع ما این نبود.. فرامرز که دید حریف رحیم نمیشه بازوش رو گرفت و بردش سمت یکی از اتاق ها، مدام هم سرش فریاد می‌زد که اگر ساکت نشه و بخواد به رفتارش ادامه بده پا میذاره رو همه‌ی قول و قرار ها... رحیم که دور شد بی جون روی پله ها نشستم،یادمه خانم گل همیشه میگفت الهی هیچ وقت کاسه ی چه کنم چه کنم دستت نگیری دختر... ادامه دارد ..... ✾
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوپنج


تازه فهمیده بودم چه دعای قشنگی میکرده واسم... اون لحظه من اصلا نمیدونستم کار درست و غلط چیه و باید چیکار کنم!
چند دقیقه بعد وقتی هنوز صدای داد و فریاد فرامرز و رحیم به گوشم می‌رسید به سختی از جا بلند شدم و خودم رو به اتاقی که در اختیارم بود رسوندم، نرسیده به در اتاق، صدای فرامرز به گوشم رسید:خوبین آفاق خانم؟
به سمتش برگشتم، احتمالا خودش با دیدن چهره ی زارم به جواب سؤالش رسید چون اشاره ای به مبل سالن کرد و گفت:میتونم باهاتون حرف بزنم؟
سری تکون دادم و راهم رو به سمت مبل کج کردم، فرامرز روبه روم نشست و بعد مکث کوتاهی گفت:نبودن... جمع کرده بودن و از اونجا رفته بودن، ما از مغازه دارهای اطرافشون سراغشون رو گرفتیم، میگفتن دو سالی هست جمع کردن و رفتن... خیلی گشتیم تا یکی رو پیدا کنیم که ازشون آدرس خونه ای یا آدرس محل کار جدیدشون رو داشته باشه... اما.. نشد... من به کمی زمان نیاز دارم برای پیدا کردنشون....
اشک نشست روی گونه ام و بی جون گفتم:پیدا شدنشون دردی از من دوا نمیکنه... رحیم و خانواده اش از من عصبانین.. خانواده ی خودمم چشم دیدنم رو ندارن...
فرامرز کلافه گفت:به هرحال نمیشه این آدم ها رو به حال خودشون گذاشت! اگر اذیت نمیشی، میخوام خودت بهم بگی، این مرد دقیقا چه کینه ای از شما داره؟
خیره شدم به یک نقطه و گفتم:من هرچی میدونم از تعریف های نصفه نیمه ی مادرم و حرف هایی که تو این سال ها از زبون پدرم شنیدم و طعنه هایی که ناصر بارم میکرد هست... مادرم هیچوقت دوست نداشت کل ماجرا رو واسه دختراش تعریف کنه و به قول خودش پدرشون رو بیشتر از این از چشمشون بندازه... گویا حوالی سال ۶١،زمانی که ما هنوز تو شیراز زندگی می‌کردیم، پدرم که یکبار برای خرید به دروازه کازرون میره، اونجا زنی به اسم هاله رو میبینه...... پدر منم آدم سر به راهی نبوده، یک سری اختلاف با مادرم هم داشته، بابای منم زبون باز... انقدر میره و میاد و زبون میریزه که هاله به پدرم علاقمند میشه..... بعد مدتی پسر بزرگتر هاله متوجه ماجرا میشه... مدتی زاغ سیاه مادرش رو چوب میزنه، بعدم که آدرس ما رو پیدا میکنه و میان با نوچه هاش پدرم رو میبرن تو یک سوله و تا جون داره کتکش میزنن... حتی قصد جونش رو کرده بودن اما آقاجونم سر بزنگاه پیداشون میکنه و پدرم رو از دستشون نجات میده... گویا بعد اون ماجرا پسرهای هاله کینه میکنن تا انتقام اشتباهی که پدرم کرده رو بگیرن...
ناصر میگفت قصدشون از اول آسيه بوده، چون از زبون هاله شنیده بودن که پدرم بین دختراش، آسيه رو جور دیگه ای دوست داره... حتی وقتی فهمیدن عباس رفته خواستگاری آسيه، ناصر میره و به هر ترفندی هست میشه شاگرد عباس ... اما من ساده و نادون خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردن گول خوردم..
تو سکوت سرم رو پایین انداختم، فرامرز با ملایمت گفت:میتونم بپرسم اون عکس ها... چطور عکس هایی بودن؟
چونه ام لرزید و اشک روی گونه ام نشست... فرامرز که حال خرابم رو دید از جا بلند شد و گفت:نگران نباشید، من تا جایی که در توانم باشه همه چیز رو درست میکنم... با رحیم حرف زدم، بهتره برگردید ده... بهش سپردم جلوی خانواده اش ازتون حمایت کنه...
با بغض گفتم:به نظرتون اینکار رو میکنه؟
با قاطعیت گفت:من بخوام انجام میده... شما نگران این موضوع نباشید... فعلا مدتی رو به من زمان بدید تا ببینم چه کاری از دستم برمیاد...
ازش تشکر کردم، واقعا مدیون این مرد بودم...
تا شب دیگه رحیم رو ندیدم، ملوک خانم ناهار و شام رو آورد اتاقم، منم میلی به بیرون رفتن نداشتم....
آخر شب که شد تقه ای به در اتاق خورد و رحیم بی اجازه وارد اتاق شد...
کلافه چرخی تو اتاق زد و گفت:فردا برمیگردیم ده...
هول افتاد به دلم، برگشتن به ده یعنی مواجه شدن با ستاره خانمی که شک نداشتم ازم عصبانیه...
رحیم کمی دست دست کرد و گفت:من ضمانت میدم که مادرم کاری باهات نداشته باشه، خودمم دیگه کاری باهات ندارم، میشم یه اسم تو شناسنامه... توام رضایت میدی که زن بگیرم....
با چشم های خیس از اشک نگاهش کردم، چی میتونستم بگم؟ وقتی خودمم حق رو بهش میدادم. سخت بود زندگی کردن با دختری مثل من...
بی جون گفتم:باشه...هرکاری میخوای بکن... منم خدایی دارم، یک روز که مشخص شد بیگناه بودم، اونوقت شاید پشیمون بشی از رفتاری که باهام داشتی..
به سمت در رفت، دستش رو روی دستگیره گذاشت و به تلخی گفت:حتما یک اشتباهی کردی..
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت، تو دلم گفتم شایدم حق با اونه، شایدم خطای من باعث شده به این حال و روز بیفتم...
اون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد.. استرس و اضطراب دست از سرم برنمی‌داشت، هربار به ازدواج مجدد رحیم فکر میکردم قلبم فشرده میشد، اما راهی برای اعتراض کردن هم نداشتم...
فردای اون روز، صبح زود وسایلم رو جمع کردم و لباس پوشیده،


ادامه دارد...
undefined۱۶
undefined۲

۳۶۲

۱۱:۰۲