#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوپنج
تازه فهمیده بودم چه دعای قشنگی میکرده واسم... اون لحظه من اصلا نمیدونستم کار درست و غلط چیه و باید چیکار کنم!
چند دقیقه بعد وقتی هنوز صدای داد و فریاد فرامرز و رحیم به گوشم میرسید به سختی از جا بلند شدم و خودم رو به اتاقی که در اختیارم بود رسوندم، نرسیده به در اتاق، صدای فرامرز به گوشم رسید:خوبین آفاق خانم؟
به سمتش برگشتم، احتمالا خودش با دیدن چهره ی زارم به جواب سؤالش رسید چون اشاره ای به مبل سالن کرد و گفت:میتونم باهاتون حرف بزنم؟
سری تکون دادم و راهم رو به سمت مبل کج کردم، فرامرز روبه روم نشست و بعد مکث کوتاهی گفت:نبودن... جمع کرده بودن و از اونجا رفته بودن، ما از مغازه دارهای اطرافشون سراغشون رو گرفتیم، میگفتن دو سالی هست جمع کردن و رفتن... خیلی گشتیم تا یکی رو پیدا کنیم که ازشون آدرس خونه ای یا آدرس محل کار جدیدشون رو داشته باشه... اما.. نشد... من به کمی زمان نیاز دارم برای پیدا کردنشون....
اشک نشست روی گونه ام و بی جون گفتم:پیدا شدنشون دردی از من دوا نمیکنه... رحیم و خانواده اش از من عصبانین.. خانواده ی خودمم چشم دیدنم رو ندارن...
فرامرز کلافه گفت:به هرحال نمیشه این آدم ها رو به حال خودشون گذاشت! اگر اذیت نمیشی، میخوام خودت بهم بگی، این مرد دقیقا چه کینه ای از شما داره؟
خیره شدم به یک نقطه و گفتم:من هرچی میدونم از تعریف های نصفه نیمه ی مادرم و حرف هایی که تو این سال ها از زبون پدرم شنیدم و طعنه هایی که ناصر بارم میکرد هست... مادرم هیچوقت دوست نداشت کل ماجرا رو واسه دختراش تعریف کنه و به قول خودش پدرشون رو بیشتر از این از چشمشون بندازه... گویا حوالی سال ۶١،زمانی که ما هنوز تو شیراز زندگی میکردیم، پدرم که یکبار برای خرید به دروازه کازرون میره، اونجا زنی به اسم هاله رو میبینه...... پدر منم آدم سر به راهی نبوده، یک سری اختلاف با مادرم هم داشته، بابای منم زبون باز... انقدر میره و میاد و زبون میریزه که هاله به پدرم علاقمند میشه..... بعد مدتی پسر بزرگتر هاله متوجه ماجرا میشه... مدتی زاغ سیاه مادرش رو چوب میزنه، بعدم که آدرس ما رو پیدا میکنه و میان با نوچه هاش پدرم رو میبرن تو یک سوله و تا جون داره کتکش میزنن... حتی قصد جونش رو کرده بودن اما آقاجونم سر بزنگاه پیداشون میکنه و پدرم رو از دستشون نجات میده... گویا بعد اون ماجرا پسرهای هاله کینه میکنن تا انتقام اشتباهی که پدرم کرده رو بگیرن...
ناصر میگفت قصدشون از اول آسيه بوده، چون از زبون هاله شنیده بودن که پدرم بین دختراش، آسيه رو جور دیگه ای دوست داره... حتی وقتی فهمیدن عباس رفته خواستگاری آسيه، ناصر میره و به هر ترفندی هست میشه شاگرد عباس ... اما من ساده و نادون خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردن گول خوردم..
تو سکوت سرم رو پایین انداختم، فرامرز با ملایمت گفت:میتونم بپرسم اون عکس ها... چطور عکس هایی بودن؟
چونه ام لرزید و اشک روی گونه ام نشست... فرامرز که حال خرابم رو دید از جا بلند شد و گفت:نگران نباشید، من تا جایی که در توانم باشه همه چیز رو درست میکنم... با رحیم حرف زدم، بهتره برگردید ده... بهش سپردم جلوی خانواده اش ازتون حمایت کنه...
با بغض گفتم:به نظرتون اینکار رو میکنه؟
با قاطعیت گفت:من بخوام انجام میده... شما نگران این موضوع نباشید... فعلا مدتی رو به من زمان بدید تا ببینم چه کاری از دستم برمیاد...
ازش تشکر کردم، واقعا مدیون این مرد بودم...
تا شب دیگه رحیم رو ندیدم، ملوک خانم ناهار و شام رو آورد اتاقم، منم میلی به بیرون رفتن نداشتم....
آخر شب که شد تقه ای به در اتاق خورد و رحیم بی اجازه وارد اتاق شد...
کلافه چرخی تو اتاق زد و گفت:فردا برمیگردیم ده...
هول افتاد به دلم، برگشتن به ده یعنی مواجه شدن با ستاره خانمی که شک نداشتم ازم عصبانیه...
رحیم کمی دست دست کرد و گفت:من ضمانت میدم که مادرم کاری باهات نداشته باشه، خودمم دیگه کاری باهات ندارم، میشم یه اسم تو شناسنامه... توام رضایت میدی که زن بگیرم....
با چشم های خیس از اشک نگاهش کردم، چی میتونستم بگم؟ وقتی خودمم حق رو بهش میدادم. سخت بود زندگی کردن با دختری مثل من...
بی جون گفتم:باشه...هرکاری میخوای بکن... منم خدایی دارم، یک روز که مشخص شد بیگناه بودم، اونوقت شاید پشیمون بشی از رفتاری که باهام داشتی..
به سمت در رفت، دستش رو روی دستگیره گذاشت و به تلخی گفت:حتما یک اشتباهی کردی..
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت، تو دلم گفتم شایدم حق با اونه، شایدم خطای من باعث شده به این حال و روز بیفتم...
اون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد.. استرس و اضطراب دست از سرم برنمیداشت، هربار به ازدواج مجدد رحیم فکر میکردم قلبم فشرده میشد، اما راهی برای اعتراض کردن هم نداشتم...
فردای اون روز، صبح زود وسایلم رو جمع کردم و لباس پوشیده،
ادامه دارد...
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوپنج
تازه فهمیده بودم چه دعای قشنگی میکرده واسم... اون لحظه من اصلا نمیدونستم کار درست و غلط چیه و باید چیکار کنم!
چند دقیقه بعد وقتی هنوز صدای داد و فریاد فرامرز و رحیم به گوشم میرسید به سختی از جا بلند شدم و خودم رو به اتاقی که در اختیارم بود رسوندم، نرسیده به در اتاق، صدای فرامرز به گوشم رسید:خوبین آفاق خانم؟
به سمتش برگشتم، احتمالا خودش با دیدن چهره ی زارم به جواب سؤالش رسید چون اشاره ای به مبل سالن کرد و گفت:میتونم باهاتون حرف بزنم؟
سری تکون دادم و راهم رو به سمت مبل کج کردم، فرامرز روبه روم نشست و بعد مکث کوتاهی گفت:نبودن... جمع کرده بودن و از اونجا رفته بودن، ما از مغازه دارهای اطرافشون سراغشون رو گرفتیم، میگفتن دو سالی هست جمع کردن و رفتن... خیلی گشتیم تا یکی رو پیدا کنیم که ازشون آدرس خونه ای یا آدرس محل کار جدیدشون رو داشته باشه... اما.. نشد... من به کمی زمان نیاز دارم برای پیدا کردنشون....
اشک نشست روی گونه ام و بی جون گفتم:پیدا شدنشون دردی از من دوا نمیکنه... رحیم و خانواده اش از من عصبانین.. خانواده ی خودمم چشم دیدنم رو ندارن...
فرامرز کلافه گفت:به هرحال نمیشه این آدم ها رو به حال خودشون گذاشت! اگر اذیت نمیشی، میخوام خودت بهم بگی، این مرد دقیقا چه کینه ای از شما داره؟
خیره شدم به یک نقطه و گفتم:من هرچی میدونم از تعریف های نصفه نیمه ی مادرم و حرف هایی که تو این سال ها از زبون پدرم شنیدم و طعنه هایی که ناصر بارم میکرد هست... مادرم هیچوقت دوست نداشت کل ماجرا رو واسه دختراش تعریف کنه و به قول خودش پدرشون رو بیشتر از این از چشمشون بندازه... گویا حوالی سال ۶١،زمانی که ما هنوز تو شیراز زندگی میکردیم، پدرم که یکبار برای خرید به دروازه کازرون میره، اونجا زنی به اسم هاله رو میبینه...... پدر منم آدم سر به راهی نبوده، یک سری اختلاف با مادرم هم داشته، بابای منم زبون باز... انقدر میره و میاد و زبون میریزه که هاله به پدرم علاقمند میشه..... بعد مدتی پسر بزرگتر هاله متوجه ماجرا میشه... مدتی زاغ سیاه مادرش رو چوب میزنه، بعدم که آدرس ما رو پیدا میکنه و میان با نوچه هاش پدرم رو میبرن تو یک سوله و تا جون داره کتکش میزنن... حتی قصد جونش رو کرده بودن اما آقاجونم سر بزنگاه پیداشون میکنه و پدرم رو از دستشون نجات میده... گویا بعد اون ماجرا پسرهای هاله کینه میکنن تا انتقام اشتباهی که پدرم کرده رو بگیرن...
ناصر میگفت قصدشون از اول آسيه بوده، چون از زبون هاله شنیده بودن که پدرم بین دختراش، آسيه رو جور دیگه ای دوست داره... حتی وقتی فهمیدن عباس رفته خواستگاری آسيه، ناصر میره و به هر ترفندی هست میشه شاگرد عباس ... اما من ساده و نادون خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکردن گول خوردم..
تو سکوت سرم رو پایین انداختم، فرامرز با ملایمت گفت:میتونم بپرسم اون عکس ها... چطور عکس هایی بودن؟
چونه ام لرزید و اشک روی گونه ام نشست... فرامرز که حال خرابم رو دید از جا بلند شد و گفت:نگران نباشید، من تا جایی که در توانم باشه همه چیز رو درست میکنم... با رحیم حرف زدم، بهتره برگردید ده... بهش سپردم جلوی خانواده اش ازتون حمایت کنه...
با بغض گفتم:به نظرتون اینکار رو میکنه؟
با قاطعیت گفت:من بخوام انجام میده... شما نگران این موضوع نباشید... فعلا مدتی رو به من زمان بدید تا ببینم چه کاری از دستم برمیاد...
ازش تشکر کردم، واقعا مدیون این مرد بودم...
تا شب دیگه رحیم رو ندیدم، ملوک خانم ناهار و شام رو آورد اتاقم، منم میلی به بیرون رفتن نداشتم....
آخر شب که شد تقه ای به در اتاق خورد و رحیم بی اجازه وارد اتاق شد...
کلافه چرخی تو اتاق زد و گفت:فردا برمیگردیم ده...
هول افتاد به دلم، برگشتن به ده یعنی مواجه شدن با ستاره خانمی که شک نداشتم ازم عصبانیه...
رحیم کمی دست دست کرد و گفت:من ضمانت میدم که مادرم کاری باهات نداشته باشه، خودمم دیگه کاری باهات ندارم، میشم یه اسم تو شناسنامه... توام رضایت میدی که زن بگیرم....
با چشم های خیس از اشک نگاهش کردم، چی میتونستم بگم؟ وقتی خودمم حق رو بهش میدادم. سخت بود زندگی کردن با دختری مثل من...
بی جون گفتم:باشه...هرکاری میخوای بکن... منم خدایی دارم، یک روز که مشخص شد بیگناه بودم، اونوقت شاید پشیمون بشی از رفتاری که باهام داشتی..
به سمت در رفت، دستش رو روی دستگیره گذاشت و به تلخی گفت:حتما یک اشتباهی کردی..
اینو گفت و از اتاق بیرون رفت، تو دلم گفتم شایدم حق با اونه، شایدم خطای من باعث شده به این حال و روز بیفتم...
اون شب تا صبح خواب به چشمم نیومد.. استرس و اضطراب دست از سرم برنمیداشت، هربار به ازدواج مجدد رحیم فکر میکردم قلبم فشرده میشد، اما راهی برای اعتراض کردن هم نداشتم...
فردای اون روز، صبح زود وسایلم رو جمع کردم و لباس پوشیده،
ادامه دارد...
۳۶۲
۱۱:۰۲