#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوچهار
همون لحظه سرایدار خونه دوید و در خونه رو باز کرد و کمی بعد ماشین سبز رنگ فرامرز وارد حیاط شد.. بدم نمیومد کاری کنم تا رحیم عذاب وجدانش تا ابد همراهش باشه...
به سختی همون لبه ی پشت بوم نشستم و پاهام رو آویزون کردم چون میترسیدم از شدت باد و لرزش بدنم هر لحظه زمین بخورم...
ماشین هنوز وارد خونه نشده متوقف شد و خیلی زود هر دو در جلو باز شد و فرامرز و رحیم وحشت زده پیاده شدند، نمیدونم چطور من رو دیده بودند ،اما از همون بالا هم میتونستم ترس و وحشت رو تو چشم جفتشون ببینم...
فرامرز ترسیده گفت:اون بالا چیکار میکنی؟
رحیم فریاد زد:رفتی اون بالا چه کنی؟ یالا بیا پایین.. میخوای یه بدبختی دیگه بندازی گردنم؟ نمیدونی طوریت بشه صد تا صاحب پیدا میکنی؟
هق هق کنان گفتم:میخوام بتونی جلوی در و همسایه و فامیل سرت رو بالا بگیری... تا لازم نباشه به دوست و دشمن توضیح بدی ....
از ترس عوق زدم، رو برگردوندم و زرداب بالا آوردم... دروغ نبود اگر میگفتم به شدت پشیمون بودم از کاری که کرده بودم. اما غرورم قبول نمیکرد دست بکشم از اینکار...
فرامرز به تندی گفت:ساکت شو رحیم، برو گمشو تو ماشین...
بعدم رو به من با ملایمت گفت:بیا پایین آفاق... بیا با هم حرف میزنیم... همه چیو حل میکنیم... ناصر که پیدا بشه دیگه هیچی تو رو تهدید نمیکنه...
جیغ کشیدم:اون عکس ها رو فرستاده در خونه ی پدری رحیم... عکس ها دست ستاره خانمه... اصلا شاید دست آقاجونم هم رسیده باشه...
با گریه نگفتم:چطور برگردم؟ با چه رویی برگردم؟
انگار وزنه ی سنگینی روی قلبم گذاشته بودن...
رحیم کلافه گفت:بیا پایین آفاق... فکر کردی مرگ راه حل مشکله؟
نگاه کردم بهش، خبری از فرامرز نبود... با گریه گفتم:تو که باید از خدات باشه... شر من از سرت کم میشه میری یه زن ترگل ورگل و آفتاب مهتاب ندیده میگیری... زنی که بتونی دستش رو بگیری و به دوست و دشمن نشونش بدی...
رحیم با خشم گفتدبیا پایین من اشتباه کردم اصلا همچین حرفی نزدم... آفاق به خدا دستم بهت برسه من میدونم و تو... بیا پایین حرف میزنیم...
به سختی از جا بلند شدم، دیگه تو تصمیمی که گرفته بودم مصمم بودم، بعدش ناصر میتونست تا ابد اون عکس ها رو پخش کنه، دیگه آفاقی نبود که بترسه....
چشم بستم و تو دلم گفتم تا سه میشمارم و....
رحیم هنوز داشت فریاد میزد و ازم میخواست بیام پایین...
از هیجان کار اشتباهی که داشتم میکردم تمام بدنم میلرزید... انگار تازه فهمیده بودم داشتم چه اشتباهی دارم میکنم ... نفسم بالا نمیومد، در عین حال که میلرزیدم کل تنم عرق کرده بود...
وحشت زده به فرامرز نگاه کردم، از جا بلند شد و دستی به آرنج دردناکش کشید، نیم نگاهی به من انداخت و گفت:خوبی؟
چونه ام لرزید:چرا جلوم رو گرفتی؟
از جا بلند شد و دستی به لباس خاکیش زد...
زمزمه کرد و آروم گفت، آهسته گفت:کمکت میکنم... کمکت میکنم تا بی گناهیت رو ثابت کنی... فقط باید قوی باشی، قبوله؟
سوالی که تو سرم بود رو به زبون آوردم:چرا؟چرا میخوای کمکم کنی؟
آهی از ته دل کشید و گفت:هوا سرده... رنگ به صورت نداری... بهتره بریم پایین
و گفت:اگر نمیتونی راه بری... بگم رحیم بیاد کمکت..
بی جون گفتم:میتونم...
هرچند حتی اگر نمیتونستم از رحیم کمک نمیخواستم....
فرامرز جلوتر از من و من با قدم های سست پشت سرش از پله ها پایین رفتم، هر پله ای که پایین میرفتم فرامرز برمیگشت و نگران نگاهم میکرد. واقعا شرمنده بودم بابت دردسری که برای این مرد درست کرده بودم....
تو پاگرد اول بودیم که رحیم رو دیدم، با قدم های بلند جلو اومد، اول فکر کردم میخواد برای پایین رفتن بهم کمک کنه، شاید فرامرز هم همین فکر رو کرد که مانع نزدیک اومدنش نشد و برعکس چند پله پایین رفت تا رحیم بهم نزدیک بشه... اما رحیم هنوز نرسیده بهم دستش رو بالا برد و سیلی محکمی نثارم کرد...
آخی از درد گفتم و دستم رو روی صورتم گذاشتم.. خداروشکر اون مدت انقدر ازش کتک خورده بودم که دیگه شوکه نمیشدم از کتک زدن هاش...
فرامرز با غیض بازوی رحیم رو گرفت و کشیدش کنار...
با غصه سرم رو پایین انداختم،رحیم با حرص گفت:جز دردسر هیچی نداری،ما از کار و زندگی افتادیم تا پی مشکل تو بیفتیم، بعد تو نمایش راه میندازی؟
فرامرز با عصبانیت گفت:بسه رحیم... بسه... نمیتونی ساکت بشی، برو .. بذارش به حال خودش:گذاشتمش به حال خودش که انقدر پرو شده، اگر روز اولی که برمیگشت به جای سازش، میگرفتمش به باد کتک،وضع ما این نبود..
فرامرز که دید حریف رحیم نمیشه بازوش رو گرفت و بردش سمت یکی از اتاق ها، مدام هم سرش فریاد میزد که اگر ساکت نشه و بخواد به رفتارش ادامه بده پا میذاره رو همهی قول و قرار ها...
رحیم که دور شد بی جون روی پله ها نشستم،یادمه خانم گل همیشه میگفت الهی هیچ وقت کاسه ی چه کنم چه کنم دستت نگیری دختر...
ادامه دارد .....
✾
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوچهار
همون لحظه سرایدار خونه دوید و در خونه رو باز کرد و کمی بعد ماشین سبز رنگ فرامرز وارد حیاط شد.. بدم نمیومد کاری کنم تا رحیم عذاب وجدانش تا ابد همراهش باشه...
به سختی همون لبه ی پشت بوم نشستم و پاهام رو آویزون کردم چون میترسیدم از شدت باد و لرزش بدنم هر لحظه زمین بخورم...
ماشین هنوز وارد خونه نشده متوقف شد و خیلی زود هر دو در جلو باز شد و فرامرز و رحیم وحشت زده پیاده شدند، نمیدونم چطور من رو دیده بودند ،اما از همون بالا هم میتونستم ترس و وحشت رو تو چشم جفتشون ببینم...
فرامرز ترسیده گفت:اون بالا چیکار میکنی؟
رحیم فریاد زد:رفتی اون بالا چه کنی؟ یالا بیا پایین.. میخوای یه بدبختی دیگه بندازی گردنم؟ نمیدونی طوریت بشه صد تا صاحب پیدا میکنی؟
هق هق کنان گفتم:میخوام بتونی جلوی در و همسایه و فامیل سرت رو بالا بگیری... تا لازم نباشه به دوست و دشمن توضیح بدی ....
از ترس عوق زدم، رو برگردوندم و زرداب بالا آوردم... دروغ نبود اگر میگفتم به شدت پشیمون بودم از کاری که کرده بودم. اما غرورم قبول نمیکرد دست بکشم از اینکار...
فرامرز به تندی گفت:ساکت شو رحیم، برو گمشو تو ماشین...
بعدم رو به من با ملایمت گفت:بیا پایین آفاق... بیا با هم حرف میزنیم... همه چیو حل میکنیم... ناصر که پیدا بشه دیگه هیچی تو رو تهدید نمیکنه...
جیغ کشیدم:اون عکس ها رو فرستاده در خونه ی پدری رحیم... عکس ها دست ستاره خانمه... اصلا شاید دست آقاجونم هم رسیده باشه...
با گریه نگفتم:چطور برگردم؟ با چه رویی برگردم؟
انگار وزنه ی سنگینی روی قلبم گذاشته بودن...
رحیم کلافه گفت:بیا پایین آفاق... فکر کردی مرگ راه حل مشکله؟
نگاه کردم بهش، خبری از فرامرز نبود... با گریه گفتم:تو که باید از خدات باشه... شر من از سرت کم میشه میری یه زن ترگل ورگل و آفتاب مهتاب ندیده میگیری... زنی که بتونی دستش رو بگیری و به دوست و دشمن نشونش بدی...
رحیم با خشم گفتدبیا پایین من اشتباه کردم اصلا همچین حرفی نزدم... آفاق به خدا دستم بهت برسه من میدونم و تو... بیا پایین حرف میزنیم...
به سختی از جا بلند شدم، دیگه تو تصمیمی که گرفته بودم مصمم بودم، بعدش ناصر میتونست تا ابد اون عکس ها رو پخش کنه، دیگه آفاقی نبود که بترسه....
چشم بستم و تو دلم گفتم تا سه میشمارم و....
رحیم هنوز داشت فریاد میزد و ازم میخواست بیام پایین...
از هیجان کار اشتباهی که داشتم میکردم تمام بدنم میلرزید... انگار تازه فهمیده بودم داشتم چه اشتباهی دارم میکنم ... نفسم بالا نمیومد، در عین حال که میلرزیدم کل تنم عرق کرده بود...
وحشت زده به فرامرز نگاه کردم، از جا بلند شد و دستی به آرنج دردناکش کشید، نیم نگاهی به من انداخت و گفت:خوبی؟
چونه ام لرزید:چرا جلوم رو گرفتی؟
از جا بلند شد و دستی به لباس خاکیش زد...
زمزمه کرد و آروم گفت، آهسته گفت:کمکت میکنم... کمکت میکنم تا بی گناهیت رو ثابت کنی... فقط باید قوی باشی، قبوله؟
سوالی که تو سرم بود رو به زبون آوردم:چرا؟چرا میخوای کمکم کنی؟
آهی از ته دل کشید و گفت:هوا سرده... رنگ به صورت نداری... بهتره بریم پایین
و گفت:اگر نمیتونی راه بری... بگم رحیم بیاد کمکت..
بی جون گفتم:میتونم...
هرچند حتی اگر نمیتونستم از رحیم کمک نمیخواستم....
فرامرز جلوتر از من و من با قدم های سست پشت سرش از پله ها پایین رفتم، هر پله ای که پایین میرفتم فرامرز برمیگشت و نگران نگاهم میکرد. واقعا شرمنده بودم بابت دردسری که برای این مرد درست کرده بودم....
تو پاگرد اول بودیم که رحیم رو دیدم، با قدم های بلند جلو اومد، اول فکر کردم میخواد برای پایین رفتن بهم کمک کنه، شاید فرامرز هم همین فکر رو کرد که مانع نزدیک اومدنش نشد و برعکس چند پله پایین رفت تا رحیم بهم نزدیک بشه... اما رحیم هنوز نرسیده بهم دستش رو بالا برد و سیلی محکمی نثارم کرد...
آخی از درد گفتم و دستم رو روی صورتم گذاشتم.. خداروشکر اون مدت انقدر ازش کتک خورده بودم که دیگه شوکه نمیشدم از کتک زدن هاش...
فرامرز با غیض بازوی رحیم رو گرفت و کشیدش کنار...
با غصه سرم رو پایین انداختم،رحیم با حرص گفت:جز دردسر هیچی نداری،ما از کار و زندگی افتادیم تا پی مشکل تو بیفتیم، بعد تو نمایش راه میندازی؟
فرامرز با عصبانیت گفت:بسه رحیم... بسه... نمیتونی ساکت بشی، برو .. بذارش به حال خودش:گذاشتمش به حال خودش که انقدر پرو شده، اگر روز اولی که برمیگشت به جای سازش، میگرفتمش به باد کتک،وضع ما این نبود..
فرامرز که دید حریف رحیم نمیشه بازوش رو گرفت و بردش سمت یکی از اتاق ها، مدام هم سرش فریاد میزد که اگر ساکت نشه و بخواد به رفتارش ادامه بده پا میذاره رو همهی قول و قرار ها...
رحیم که دور شد بی جون روی پله ها نشستم،یادمه خانم گل همیشه میگفت الهی هیچ وقت کاسه ی چه کنم چه کنم دستت نگیری دختر...
ادامه دارد .....
✾
۳۱۰
۷:۵۰