عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_پنجاهوسه زیر لب تشکر کردم،بیرون که رفت با قدم های کوتاه به سمت اتاق رفتم،تمام تنم درد میکرد و بیشتر از اون درد حقارت بود‌.. چشم رو هم گذاشتم و سعی کردم بخوابم، اما مگه خواب به چشمم میومد... همش تو فکر این بودم که اگر ناصر پیداش بشه چی میشه... اصلا چطور میتونن عکس ها رو ازش بگیرن... طرف های ظهر بود که تلفن خونه به صدا دراومد، کمی بعد صدای بلند ملوک خانم به گوشم رسید که ازم میخواست تلفن بالا رو جواب بدم... با تعجب از جا بلند شدم، با فکر کردن به اینکه ممکنه ناصر رو گیر آورده باشن به سرعت به سمت تلفن رفتم، گوشی رو که برداشتم به جای شنیدن صدای رحیم یا فرامرز ،صدای فریاد ستاره خانم به گوشم رسید، اولش که فقط جیغ میزد و ناسزا میداد و من اصلا نمیدونستم این زن چشه و چرا انقدر عصبانیه! کمی که آرومتر شد تازه فهمیدم بدبخت سر شدم! +من اگر دستم به تو برسه .. طرف هرچی عکس ازت داشته فرستاده در خونه، فکر کردی دیگه جایی تو این ده داری؟ اگر این عکس ها به دست آقاجونت برسه اینبار سر جمع کردن این بلوا تو با ما معامله نمیکنه! اینبار خودش یه بلایی سرت میاره... تمام تنم یخ کرده بود، از فکر عکس هایی که به دست ستاره خانم رسیده بود حالم بد و بدتر میشد... صدای جیغ و فریاد ستاره خانم هنوز قطع نشده بود، اما دست من انگار توان تحمل اون گوشی رو هم نداشت! بی اختیار تلفن از دستم افتاد. وحشت زده عقب عقب رفتم... بلایی که ازش میترسیدم سرم اومده بود، با خودم گفتم از کجا معلوم عکس ها به دست آقاجون نرسیده باشه؟ یا باقی مردم ده... شاید ناصر فهمیده من حقیقت رو به رحیم و فرامرز گفتم، واسه همین تهدیدش رو عملی کرده... بی جون روی زمین افتادم و چنگی به موهام زدم، چیکار باید میکردم؟ صدای جیغ و فریاد ستاره خانم هنوز به گوشم می‌رسید و من حتی جون نداشتم اون تلفن رو قطع کنم.... نمیدونم چقدر گذشت که صدای قدم هایی به گوشم رسید و پشت بندش صدای وحشت زده ی ملوک خانم:چی شدی خانم جان؟ چرا افتادی اینجا؟ سریع جلو دوید، تلفن رو که خیلی وقت بود قطع شده بود برداشت و گذاشت سرجاش، خودشم زیر بغل من رو گرفت:رنگ به صورت ندارید خانم... هی گفتم برم ببینم این زن عصبانی با این دختر چیکار داشت ها... ستاره خانم بود؟ درسته؟ حتی جون نداشتم زبون باز کنم و جوابش رو بدم، به سختی من رو به سمت مبل های سالن بالا کشوند، با دیدن تن بی جونم سیلی به صورتش کوبید:من جواب فرامرز خان رو چی بدم؟ هزار جور سفارش شما رو کرده... چشم هام مدام از اشک پر و خالی میشد، باید یک فکری میکردم... کاش حرفی به رحیم نمیزدم... با یادآوری حرف های رحیم فکری به سرم زد، رحیم گفته بود اگر عکس ها دست کسی افتاد باید یه بلایی سر خودت بیاری! کمی که حالم بهتر شد ملوک خانم نگران گفت:خوبی دخترم؟ من برم ی سر به غذام بزنم ته نگیره.. سری تکون دادم و خیالش رو راحت کردم که حالم خوبه، ملوک خانم که رفت از جا بلند شدم، با قدم هایی سست سرکی به اطراف کشیدم، پله های منتهی به پشت بوم خونه درست در راستای پله های طبقه ی دوم بود، پا گذاشتم رو پله ها و به این فکر کردم که اگر نباشم واکنش اعضای خانواده ام چی میشه؟ رضا حتما مدت زیادی برای عزاداری میکرد... آفرین خیلی بی تابی میکرد، کلی گریه میکرد و تو دلش من رو سرزنش میکرد... آسيه اما شاید ناراحت میشد ،ولی گریه و بی قراری... شاید نه! بابا که شک نداشتم واسش زیاد مهم نبود، اما مامان حتما کلی خودش رو سرزنش میکرد بابت سکوتش... در آهنی با یک قفل بزرگ روبه روم بود و یک اتاقک کوچک شش متری هم یک طرف دیگه ام بود، کلافه دور خودم چرخیدم، حتما کلید اون قفل جایی همون اطراف بود... فرش کوچکی که تو اتاقک انداخته بودن رو برداشتم، حدسم درست بود، یک کلید زرد رنگ زیر فرش بود. سریع برش داشتم و بدون فکر قفل در رو باز کردم،نمیخواستم به عاقبت کارم فکر کنم تا پشیمون بشم.... پا به پشت بوم گذاشتم، باد سردی که به صورتم خورد باعث شد تو خودم جمع بشم،بی فکر به سمت لبه ی پشت بوم رفتم، از بالا که به پایین نگاه کردم برای لحظه هول افتاد به دلم، سقف خونه تو هر دو طبقه بلند بود و من حدود پونزده متر با زمین فاصله داشتم.... نگاهی به زمین زیر پام انداختم... هول کرده بودم، چنگی به موهام زدم و روی زمین نشستم و زدم زیر گریه... چیکار باید میکردم؟ از کی کمک میخواستم؟ شاید باید به رضا میگفتم... اون تنها کسی بود که کمکم میکرد ولی نه..اون مگه چقدر توان داشت؟ چطور میتونست جلوی عالم و آدم بایسته و به من کمک کنه. بی جون از جا بلند شدم، دستم رو به لبه ی پشت بوم گرفتم و به سختی بالا رفتم... تمام بدنم داشت میلرزید و ممکن بود هر لحظه حتی اگر نخوام از شدت لرزش زمین بخورم. سرم داشت گیج میرفت..حیاط بزرگ خونه روبه روم بود و حس میکردم زمین و زمان داره دور سرم میچرخه... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_پنجاهوچهار


همون لحظه سرایدار خونه دوید و در خونه رو باز کرد و کمی بعد ماشین سبز رنگ فرامرز وارد حیاط شد.. بدم نمیومد کاری کنم تا رحیم عذاب وجدانش تا ابد همراهش باشه...
به سختی همون لبه ی پشت بوم نشستم و پاهام رو آویزون کردم چون میترسیدم از شدت باد و لرزش بدنم هر لحظه زمین بخورم...
ماشین هنوز وارد خونه نشده متوقف شد و خیلی زود هر دو در جلو باز شد و فرامرز و رحیم وحشت زده پیاده شدند، نمیدونم چطور من رو دیده بودند ،اما از همون بالا هم میتونستم ترس و وحشت رو تو چشم جفتشون ببینم...
فرامرز ترسیده گفت:اون بالا چیکار میکنی؟
رحیم فریاد زد:رفتی اون بالا چه کنی؟ یالا بیا پایین.. میخوای یه بدبختی دیگه بندازی گردنم؟ نمیدونی طوریت بشه صد تا صاحب پیدا میکنی؟
هق هق کنان گفتم:میخوام بتونی جلوی در و همسایه و فامیل سرت رو بالا بگیری... تا لازم نباشه به دوست و دشمن توضیح بدی ....
از ترس عوق زدم، رو برگردوندم و زرداب بالا آوردم... دروغ نبود اگر میگفتم به شدت پشیمون بودم از کاری که کرده بودم. اما غرورم قبول نمی‌کرد دست بکشم از اینکار...
فرامرز به تندی گفت:ساکت شو رحیم، برو گمشو تو ماشین...
بعدم رو به من با ملایمت گفت:بیا پایین آفاق... بیا با هم حرف می‌زنیم... همه چیو حل میکنیم... ناصر که پیدا بشه دیگه هیچی تو رو تهدید نمیکنه...
جیغ کشیدم:اون عکس ها رو فرستاده در خونه ی پدری رحیم... عکس ها دست ستاره خانمه... اصلا شاید دست آقاجونم هم رسیده باشه...
با گریه نگفتم:چطور برگردم؟ با چه رویی برگردم؟
انگار وزنه ی سنگینی روی قلبم گذاشته بودن...
رحیم کلافه گفت:بیا پایین آفاق... فکر کردی مرگ راه حل مشکله؟
نگاه کردم بهش، خبری از فرامرز نبود... با گریه گفتم:تو که باید از خدات باشه... شر من از سرت کم میشه میری یه زن ترگل ورگل و آفتاب مهتاب ندیده میگیری... زنی که بتونی دستش رو بگیری و به دوست و دشمن نشونش بدی...
رحیم با خشم گفتدبیا پایین من اشتباه کردم اصلا همچین حرفی نزدم... آفاق به خدا دستم بهت برسه من میدونم و تو... بیا پایین حرف می‌زنیم...
به سختی از جا بلند شدم، دیگه تو تصمیمی که گرفته بودم مصمم بودم، بعدش ناصر میتونست تا ابد اون عکس ها رو پخش کنه، دیگه آفاقی نبود که بترسه....
چشم بستم و تو دلم گفتم تا سه میشمارم و....
رحیم هنوز داشت فریاد می‌زد و ازم میخواست بیام پایین...
از هیجان کار اشتباهی که داشتم میکردم تمام بدنم میلرزید... انگار تازه فهمیده بودم داشتم چه اشتباهی دارم میکنم ... نفسم بالا نمیومد، در عین حال که میلرزیدم کل تنم عرق کرده بود...
وحشت زده به فرامرز نگاه کردم، از جا بلند شد و دستی به آرنج دردناکش کشید، نیم نگاهی به من انداخت و گفت:خوبی؟
چونه ام لرزید:چرا جلوم رو گرفتی؟
از جا بلند شد و دستی به لباس خاکیش زد...
زمزمه کرد و آروم گفت، آهسته گفت:کمکت میکنم... کمکت میکنم تا بی گناهیت رو ثابت کنی... فقط باید قوی باشی، قبوله؟
سوالی که تو سرم بود رو به زبون آوردم:چرا؟چرا میخوای کمکم کنی؟
آهی از ته دل کشید و گفت:هوا سرده... رنگ به صورت نداری... بهتره بریم پایین
و گفت:اگر نمیتونی راه بری... بگم رحیم بیاد کمکت..
بی جون گفتم:میتونم...
هرچند حتی اگر نمیتونستم از رحیم کمک نمیخواستم....
فرامرز جلوتر از من و من با قدم های سست پشت سرش از پله ها پایین رفتم، هر پله ای که پایین میرفتم فرامرز برمی‌گشت و نگران نگاهم میکرد. واقعا شرمنده بودم بابت دردسری که برای این مرد درست کرده بودم....
تو پاگرد اول بودیم که رحیم رو دیدم، با قدم های بلند جلو اومد، اول فکر کردم میخواد برای پایین رفتن بهم کمک کنه، شاید فرامرز هم همین فکر رو کرد که مانع نزدیک اومدنش نشد و برعکس چند پله پایین رفت تا رحیم بهم نزدیک بشه... اما رحیم هنوز نرسیده بهم دستش رو بالا برد و سیلی محکمی نثارم کرد...
آخی از درد گفتم و دستم رو روی صورتم گذاشتم.. خداروشکر اون مدت انقدر ازش کتک خورده بودم که دیگه شوکه نمی‌شدم از کتک زدن هاش...
فرامرز با غیض بازوی رحیم رو گرفت و کشیدش کنار...
با غصه سرم رو پایین انداختم،رحیم با حرص گفت:جز دردسر هیچی نداری،ما از کار و زندگی افتادیم تا پی مشکل تو بیفتیم، بعد تو نمایش راه میندازی؟
فرامرز با عصبانیت گفت:بسه رحیم... بسه... نمیتونی ساکت بشی، برو .. بذارش به حال خودش:گذاشتمش به حال خودش که انقدر پرو شده، اگر روز اولی که برمی‌گشت به جای سازش، میگرفتمش به باد کتک،وضع ما این نبود..
فرامرز که دید حریف رحیم نمیشه بازوش رو گرفت و بردش سمت یکی از اتاق ها، مدام هم سرش فریاد می‌زد که اگر ساکت نشه و بخواد به رفتارش ادامه بده پا میذاره رو همه‌ی قول و قرار ها...
رحیم که دور شد بی جون روی پله ها نشستم،یادمه خانم گل همیشه میگفت الهی هیچ وقت کاسه ی چه کنم چه کنم دستت نگیری دختر...


ادامه دارد .....



undefined۱۸

۳۱۰

۷:۵۰