#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفتاد
سوزان هم فقط از سر لج و لجبازی داره اینکارو میکنه! من میدونم ته این زندگی دوباره جداییه...نمیخوام خواهرم دوباره شکست بخوره...
صداش رو کمی پایین آورد و گفت:از اولم اشتباه کردم تو این ماجرا به سوزان کمک کردم... ولی باور کنید راه دیگه ای نداشتم...
دست روی دهنم گذاشتم تا هق هق ام رو تو گلو ساکت کنم... فرامرز داشت ازدواج میکرد... دلیلش چه اهمیتی داشت؟
دلم میخواست فریاد بزنم... دلم میخواست زمین و زمان رو بهم بدوزم...
تا شب نه تونستم لب به چیزی بزنم نه حتی جواب تماس آفرین رو دادم، همش با خودم میگفتم شاید دروغ باشه... شاید سوزان برادرش رو فرستاده تا من رو دق بده...
فردای اون روز وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم وحشت زده شدم، چشم هام شده بود قرمز، زیر چشمم گود افتاده بود و صورتم بی رنگ و رو شده بود..
نمیتونستم دست روی دست بذارم... من شکست خورده بودم. زندگیم رو باخته بودم... اما اجازه نمیدادم زنی که با حیله گری زندگیم رو از چنگم درآورده بود بشینه سر جای من...
نزدیک ظهر بود وقتی تونستم کمی خودم رو جمع و جور کنم،حالم خوش نبود... ترس از دست دادن بچه ام داشت من رو نابود میکرد... بچه ای که علاوه بر علاقه ی عمیقی که بهش داشتم، اگر از دستش میدادم دیگه نمیتونستم بیگناهیم رو ثابت کنم...
باید اول سری به مطب دکتر میزدم و از سلامت بچه ام مطمئن میشدم... برای همین سریع لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم....
تا رسیدن به مطب دکتر دلم هزار راه رفت
،دکتر با اخم هایی درهم گفت:بسه آفاق جان.... آروم باش بذار کارم رو بکنم...
اول سونو کرد ، چهره اش نگران بود...
رو به دستیارش گفت:نامه بستری براش بنویس... باید تحت نظر باشه...
وحشت زده گفتم:یعنی چی؟؟
گفت:طوری نیست، نگران نباش..، احتمال زایمان زودرس وجود داره... میخوام بری بیمارستان و تحت نظر باشی...
بعدم تلفن رو برداشت و به منشی گفت:همراه بیمار رو بگو بیاد تو...
با صدای خفه ای گفتم:همراه ندارم... تنهام...
دکتر سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:خیلی خب... فعلا بهتره اصلا راه نری، همینجا بمون زنگ میزنم اورژانس... توام شماره ی یکی رو بده بهش زنگ بزنم بیاد پیشت...
گیج و درمونده بودم، شماره ی کی رو باید میدادم؟ کی رو داشتم آخه تو اون شهر...
به اجبار شماره ی آفرین رو گرفتم و مختصر ماجرا رو بهش گفتم، آفرین هول زده گفت سریع به رضا خبر میده تا خودش رو بهم برسونه، قبول نکردم... نمیخواستم رضا من رو تو اون شرایط ببینه... به آفرین گفتم کمی صبر کنه تا بهش خبر بدم و بعد از دستیار دکتر خواستم شماره ی محل کار فرامرز رو بگیره...
منشی فرامرز که گوشی رو برداشت با صدای گرفته ای سراغ فرامرز رو گرفتم، نمیدونم من رو شناخت یا نه، اما با صدای پر شوقی گفت:ایشون نیستن... با سوزان خانم رفتن خرید واسه مراسم عقد شون..
قلبم شکست... تلفن از دستم رها شد و اشک کل صورتم رو خیس کرد... مامایی که دستیار دکتر بود با ملایمت گفت:اورژانس اومده... نمیخوای به کسی زنگ بزنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:لازمه حتما همراه داشته باشم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:شاید لازم باشه... حالا اگر مشکلی پیش اومد و نیاز بود از بیمارستان تماس بگیر...
دو نفر با یک برانکارد وارد اتاق دکتر شدند و من رو به آرومی روی تخت خوابوندن، دکتر توصیه های لازم رو بهشون کرد و قرار شد خودشم بعد مطب بیاد و سری بهم بزنه....
تا رسیدن به بیمارستان حتی لحظه ای گریه ام بند نیومد، حس میکردم بدبخت ترین آدم دنیام... انگار دنیا واسم تیره و تاریک شده بود...
یک ساعت بعد روی تخت بیمارستان خوابیده بودم و پرستاری در حال تنظیم سرمم بود...
وقتی برای تشکیل پرونده سراغ همراهم رو گرفتن به اجبار شماره ی آفرین رو بهشون دادم و ازشون خواستم بهش بگن با رضا تماس بگیره...
دکتر تازه اومده بود بالای سرم که رضا رسید... هول زده و پریشون بود..
وقتی دیدمش حس کردم تو اوج تنهایی یک حامی پیدا کردم، رضا برای من هنوز یک برادر بود...
+این چه حال و روزیه؟ چرا زودتر بهم خبر ندادی؟
گریه امونم رو بریده بود، دکتر اخمی کرد و گفت:چه نسبتی باهاش دارید؟
رضا نگاهم کرد و گفت:خواهرمه... حالش چطوره؟
+اگر بخواد به گریه و زاری ادامه بده قول نمیدم حالش خوب بشه... باید یکی دو روز تحت نظر باشه، بعد مجدد سونو و بشه... اما مهمتر از هر چیزی آرامش خودشه... همسرش رو بگید هرجا هست بیاد پیشش... یک زن تو همچین شرایطی به حضور همسرش نیاز داره...
ادامه دارد....
✾࿐༅
#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفتاد
سوزان هم فقط از سر لج و لجبازی داره اینکارو میکنه! من میدونم ته این زندگی دوباره جداییه...نمیخوام خواهرم دوباره شکست بخوره...
صداش رو کمی پایین آورد و گفت:از اولم اشتباه کردم تو این ماجرا به سوزان کمک کردم... ولی باور کنید راه دیگه ای نداشتم...
دست روی دهنم گذاشتم تا هق هق ام رو تو گلو ساکت کنم... فرامرز داشت ازدواج میکرد... دلیلش چه اهمیتی داشت؟
دلم میخواست فریاد بزنم... دلم میخواست زمین و زمان رو بهم بدوزم...
تا شب نه تونستم لب به چیزی بزنم نه حتی جواب تماس آفرین رو دادم، همش با خودم میگفتم شاید دروغ باشه... شاید سوزان برادرش رو فرستاده تا من رو دق بده...
فردای اون روز وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم وحشت زده شدم، چشم هام شده بود قرمز، زیر چشمم گود افتاده بود و صورتم بی رنگ و رو شده بود..
نمیتونستم دست روی دست بذارم... من شکست خورده بودم. زندگیم رو باخته بودم... اما اجازه نمیدادم زنی که با حیله گری زندگیم رو از چنگم درآورده بود بشینه سر جای من...
نزدیک ظهر بود وقتی تونستم کمی خودم رو جمع و جور کنم،حالم خوش نبود... ترس از دست دادن بچه ام داشت من رو نابود میکرد... بچه ای که علاوه بر علاقه ی عمیقی که بهش داشتم، اگر از دستش میدادم دیگه نمیتونستم بیگناهیم رو ثابت کنم...
باید اول سری به مطب دکتر میزدم و از سلامت بچه ام مطمئن میشدم... برای همین سریع لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم....
تا رسیدن به مطب دکتر دلم هزار راه رفت
،دکتر با اخم هایی درهم گفت:بسه آفاق جان.... آروم باش بذار کارم رو بکنم...
اول سونو کرد ، چهره اش نگران بود...
رو به دستیارش گفت:نامه بستری براش بنویس... باید تحت نظر باشه...
وحشت زده گفتم:یعنی چی؟؟
گفت:طوری نیست، نگران نباش..، احتمال زایمان زودرس وجود داره... میخوام بری بیمارستان و تحت نظر باشی...
بعدم تلفن رو برداشت و به منشی گفت:همراه بیمار رو بگو بیاد تو...
با صدای خفه ای گفتم:همراه ندارم... تنهام...
دکتر سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:خیلی خب... فعلا بهتره اصلا راه نری، همینجا بمون زنگ میزنم اورژانس... توام شماره ی یکی رو بده بهش زنگ بزنم بیاد پیشت...
گیج و درمونده بودم، شماره ی کی رو باید میدادم؟ کی رو داشتم آخه تو اون شهر...
به اجبار شماره ی آفرین رو گرفتم و مختصر ماجرا رو بهش گفتم، آفرین هول زده گفت سریع به رضا خبر میده تا خودش رو بهم برسونه، قبول نکردم... نمیخواستم رضا من رو تو اون شرایط ببینه... به آفرین گفتم کمی صبر کنه تا بهش خبر بدم و بعد از دستیار دکتر خواستم شماره ی محل کار فرامرز رو بگیره...
منشی فرامرز که گوشی رو برداشت با صدای گرفته ای سراغ فرامرز رو گرفتم، نمیدونم من رو شناخت یا نه، اما با صدای پر شوقی گفت:ایشون نیستن... با سوزان خانم رفتن خرید واسه مراسم عقد شون..
قلبم شکست... تلفن از دستم رها شد و اشک کل صورتم رو خیس کرد... مامایی که دستیار دکتر بود با ملایمت گفت:اورژانس اومده... نمیخوای به کسی زنگ بزنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:لازمه حتما همراه داشته باشم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:شاید لازم باشه... حالا اگر مشکلی پیش اومد و نیاز بود از بیمارستان تماس بگیر...
دو نفر با یک برانکارد وارد اتاق دکتر شدند و من رو به آرومی روی تخت خوابوندن، دکتر توصیه های لازم رو بهشون کرد و قرار شد خودشم بعد مطب بیاد و سری بهم بزنه....
تا رسیدن به بیمارستان حتی لحظه ای گریه ام بند نیومد، حس میکردم بدبخت ترین آدم دنیام... انگار دنیا واسم تیره و تاریک شده بود...
یک ساعت بعد روی تخت بیمارستان خوابیده بودم و پرستاری در حال تنظیم سرمم بود...
وقتی برای تشکیل پرونده سراغ همراهم رو گرفتن به اجبار شماره ی آفرین رو بهشون دادم و ازشون خواستم بهش بگن با رضا تماس بگیره...
دکتر تازه اومده بود بالای سرم که رضا رسید... هول زده و پریشون بود..
وقتی دیدمش حس کردم تو اوج تنهایی یک حامی پیدا کردم، رضا برای من هنوز یک برادر بود...
+این چه حال و روزیه؟ چرا زودتر بهم خبر ندادی؟
گریه امونم رو بریده بود، دکتر اخمی کرد و گفت:چه نسبتی باهاش دارید؟
رضا نگاهم کرد و گفت:خواهرمه... حالش چطوره؟
+اگر بخواد به گریه و زاری ادامه بده قول نمیدم حالش خوب بشه... باید یکی دو روز تحت نظر باشه، بعد مجدد سونو و بشه... اما مهمتر از هر چیزی آرامش خودشه... همسرش رو بگید هرجا هست بیاد پیشش... یک زن تو همچین شرایطی به حضور همسرش نیاز داره...
ادامه دارد....
✾࿐༅
۲۳۲
۱۸:۱۶