عکس پروفایل 🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓🍓
۲.۸ هزار عضو

🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓

به کلبه خودتون خوش اومدیدundefinedundefinedاینجا همه چی دارم براتونundefined ترفند و آشپزی جدید یاد بگیرundefined ‌داستان و رمان خفن بخونundefinedو کلی مطلب باحال دیگهundefined ارتباط با ادمین:‎@Hosein_byt

مجموعه تبلیغاتی نبات بانوundefinedundefinedble.ir/join/9RUKwPKPFb
🍓‌🏡ܭܠܢ̣ܣ‌ࡅ࣪بߊ‌‌ࡅߺ߳❁ࡉܢ̣ߊ‌ܝ̇و🏡‌🍓
undefined #سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #آفاق #قسمت_صدوشصتونه بودن آفرین تو خونه برام نعمت بزرگی بود، آفرین دلسوزانه همه ی کارهام رو انجام می‌داد و نمیذاشت دست به سیاه و سفید بزنم... یک روز هم به اصرار خودم همراهش رفتم و طلاهام رو فروختم و پولم رو تو حسابی که تو بانک داشتم گذاشتم، همون موقع بود که فهمیدم مقدار قابل توجهی پول تو حسابمه! قطعا کار فرامرز بود و منم قصد نداشتم از اون پول استفاده کنم... منتظر فرصت مناسبی بودم تا همه رو بهش برگردونم، هرچند آفرین میگفت دست از لج و لجبازی بردار و به جای اینکارها دوباره بشین باهاش حرف بزن... لااقل تا موعد تولد بچه و روشن شدن حقیقت کنارت باشه... می‌گفت من چطور تو رو ول کنم و برگردم ده؟ یه زن حامله رو که نمیشه تنها گذاشت... منم هرچند دلم میخواست آفرین پیشم باشه ،اما میدونستم اونم زندگی خودش رو داره و دلتنگ بچه هاشه... برای همین بهش قول دادم بیشتر با همسایه ها رفت و آمد کنم تا اونم خیالش بابت من راحت باشه و به زندگیش برسه... یک روز قبل رفتن آفرین بود و آفرین داشت تلفنی با مادرشوهرش حرف میزد، چند باری از زبونش اسم سحر رو شنیده بودم و حسابی گوشم رو تیز کرده بودم ببینم ماجرا چیه.. آفرین تلفن رو که گذاشت سرخوش گفت:یک خبر خوب دارم واست.. کنجکاو نگاهش کردم... +سحر خانم، دوباره بچش از بین رفته.. ابرویی بالا انداختم و تکه ای میوه تو دهنم گذاشتم:باز چی شده ؟ +انگار با رحیم دعواش شده، رحیم هم گرفتتش زیر کتک... بعدم شبونه انداختتش جلو در خونه آقاش... با تعجب گفتم:وا آفرین رو ترش کرد و گفت:هرچی سر این زنیکه بیاد حقشه.. تاوان بلایی که سر تو آوردن.. دلم خنک شده بود؟ نه... انقدر دلتنگ بودم که دیگه هیچی دلم رو خنک نمی‌کرد.. تجربه ی اولین بارداریم بود، دلم میخواست همسرم باشه، برام از زیر سنگ هم که شده ویارونه تهیه کنه... با هم بریم دکتر و سونوگرافی و خرید سیسمونی... اما تو چه وضعی بودم؟ کنج یک سوئیت خودم رو حبس کرده بودم تا بچه ام به دنیا بیاد ... آفرین که رفت از همیشه تنها تر شدم... حس میکردم دیوارهای اون خونه بهم فشار میارن...و عجیب بود که فرامرز هم دیگه سراغم نیومده بود... گاهی شب تا صبح از درد مچ پا و گرفتگی کمر خواب به چشمم نمیومد، گاهی هم از فکر و خیال تا خود صبح بیدار بودم و گریه میکردم... وارد ماه هفت بارداری شده بودم ،روزها و شب هام رو به تماشای تلویزیون و خوندن کتاب و گاهی حرف زدن با آفرین و هر ازگاهی صحبت کردن با همسایه ها میگذروندم، یکی دوبار دیگه رفته بودم دکتر و دکتر خیالم رو راحت کرده بود که همه چیز خوبه و دو ماه دیگه میتونم بچه ام رو در آغوش بگیرم... تابستون رو به اتمام بود و هوا رفته رفته داشت خنک میشد... اون روزها بیشتر دل تنگ میشد، حتی یکبار تا در خونه هم رفته بودم، سیما رو هم دیده بودم که داشت با کیسه های خرید میرفت خونه... بدم نمیومد گوشمالی اساسی بهش بدم اما همه چیز رو سپرده بودم به زمانی که بیگناهیم ثابت بشه... اونوقت بود که حق رحیم و سیما و سوزان رو کف دستشون میذاشتم... روی مبل دراز کشیده بودم ،صدای زنگ اومدنگاهی به ساعت انداختم، پنج عصر بود.. از جا بلند شدم و با قدم هایی کوتاه به سمت در رفتم، انتظار دیدن هرکسی رو پشت در داشتم الا سپهر... برادر سوزان... با دیدنش اخمی کردم و گفتم:چی میخوایید اینجا؟ اومدید باز واسه من شر درست کنید؟ سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت:من... ازتون معذرت میخوام... بابت اتفاقات گذشته واقعا شرمنده ام...میتونم بیام تو؟ حرف دارم باهاتون... نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:نه! نمیتونید بیایید تو! شما اصلا چطور روت میشه تو صورت من نگاه کنی و حرف بزنی؟ یالا... برو رد کارت تا جیغ نزدم و همه رو نریختم سرت... قدمی به عقب برداشت و گفت:باشه... من... میرم... فقط باید... باید یک چیز رو بدونی... خواستم در رو ببندم که لب باز کرد و چیزی گفت که حس کردم جون از تنم رفت... +فرامرز داره ازدواج میکنه... چنگی به دیوار زدم تا مانع افتادنم بشم... صدای اون مرد تو مغزم تکرار شد... فرامرز داره ازدواج میکنه... این یعنی چی؟ چطور ممکن بود... قرار بود تا اثبات بی‌گناهی من صبر کنه! یا حداقل من خیال میکردم صبر میکنه... بغض داشت داغونم میکرد، اصلا انگار یکی راه نفسم رو بسته بود.. در واحد رو بستم و روی زمین نشستم، بچه ام بی قرار بود.. انگار فهمیده بود چه آشوبی تو دل مادرش به راهه... دوباره صدای سپهر به گوشم رسید:فرصت زیادی ندارید... سه روز دیگه مراسم عقدشونه... با سوزان... من... مخالف این ازدواجم... چون میدونم فرامرز هنوز شما رو دوست داره... چون تو این مدت حتی یکبار خنده به لبش نیومده... فرامرز داره با سوزان ازدواج میکنه چون خیال میکنه شما بهش نامردی کردید...چون تمام مدارک علیه شماست... وگرنه هیچ علاقه ای بهش نداره... ادامه دارد...
thumbnail
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#آفاق
#قسمت_صدوهفتاد


سوزان هم فقط از سر لج و لجبازی داره اینکارو میکنه! من میدونم ته این زندگی دوباره جداییه...نمیخوام خواهرم دوباره شکست بخوره...
صداش رو کمی پایین آورد و گفت:از اولم اشتباه کردم تو این ماجرا به سوزان کمک کردم... ولی باور کنید راه دیگه ای نداشتم...
دست روی دهنم گذاشتم تا هق هق ام رو تو گلو ساکت کنم... فرامرز داشت ازدواج میکرد... دلیلش چه اهمیتی داشت؟
دلم میخواست فریاد بزنم... دلم می‌خواست زمین و زمان رو بهم بدوزم...
تا شب نه تونستم لب به چیزی بزنم نه حتی جواب تماس آفرین رو دادم، همش با خودم میگفتم شاید دروغ باشه... شاید سوزان برادرش رو فرستاده تا من رو دق بده...
فردای اون روز وقتی به صورت خودم تو آیینه نگاه کردم وحشت زده شدم، چشم هام شده بود قرمز، زیر چشمم گود افتاده بود و‌ صورتم بی رنگ و رو شده بود..
نمیتونستم دست روی دست بذارم... من شکست خورده بودم. زندگیم رو باخته بودم... اما اجازه نمی‌دادم زنی که با حیله گری زندگیم رو از چنگم درآورده بود بشینه سر جای من...
نزدیک ظهر بود وقتی تونستم کمی خودم رو جمع و جور کنم،حالم خوش نبود... ترس از دست دادن بچه ام داشت من رو نابود میکرد... بچه ای که علاوه بر علاقه ی عمیقی که بهش داشتم، اگر از دستش میدادم دیگه نمیتونستم بیگناهیم رو ثابت کنم...
باید اول سری به مطب دکتر میزدم و از سلامت بچه ام مطمئن میشدم... برای همین سریع لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم....
تا رسیدن به مطب دکتر دلم هزار راه رفت
،دکتر با اخم هایی درهم گفت:بسه آفاق جان.... آروم باش بذار کارم رو بکنم...
اول سونو کرد ، چهره اش نگران بود...
رو به دستیارش گفت:نامه بستری براش بنویس... باید تحت نظر باشه...
وحشت زده گفتم:یعنی چی؟؟
گفت:طوری نیست، نگران نباش..، احتمال زایمان زودرس وجود داره... میخوام بری بیمارستان و تحت نظر باشی...
بعدم تلفن رو برداشت و به منشی گفت:همراه بیمار رو بگو بیاد تو...
با صدای خفه ای گفتم:همراه ندارم... تنهام...
دکتر سری به نشونه ی افسوس تکون داد و گفت:خیلی خب... فعلا بهتره اصلا راه نری، همینجا بمون زنگ میزنم اورژانس... توام شماره ی یکی رو بده بهش زنگ بزنم بیاد پیشت...
گیج و درمونده بودم، شماره ی کی رو باید میدادم؟ کی رو داشتم آخه تو اون شهر...
به اجبار شماره ی آفرین رو گرفتم و مختصر ماجرا رو بهش گفتم، آفرین هول زده گفت سریع به رضا خبر میده تا خودش رو بهم برسونه، قبول نکردم... نمیخواستم رضا من رو تو اون شرایط ببینه... به آفرین گفتم کمی صبر کنه تا بهش خبر بدم و بعد از دستیار دکتر خواستم شماره ی محل کار فرامرز رو بگیره...
منشی فرامرز که گوشی رو برداشت با صدای گرفته ای سراغ فرامرز رو گرفتم، نمیدونم من رو شناخت یا نه، اما با صدای پر شوقی گفت:ایشون نیستن... با سوزان خانم رفتن خرید واسه مراسم عقد شون..
قلبم شکست... تلفن از دستم رها شد و اشک کل صورتم رو خیس کرد... مامایی که دستیار دکتر بود با ملایمت گفت:اورژانس اومده... نمیخوای به کسی زنگ بزنی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:لازمه حتما همراه داشته باشم؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:شاید لازم باشه... حالا اگر مشکلی پیش اومد و نیاز بود از بیمارستان تماس بگیر...
دو نفر با یک برانکارد وارد اتاق دکتر شدند و من رو به آرومی روی تخت خوابوندن، دکتر توصیه های لازم رو بهشون کرد و قرار شد خودشم بعد مطب بیاد و سری بهم بزنه....
تا رسیدن به بیمارستان حتی لحظه ای گریه ام بند نیومد، حس میکردم بدبخت ترین آدم دنیام... انگار دنیا واسم تیره و تاریک شده بود...
یک ساعت بعد روی تخت بیمارستان خوابیده بودم و پرستاری در حال تنظیم سرمم بود...
وقتی برای تشکیل پرونده سراغ همراهم رو گرفتن به اجبار شماره ی آفرین رو بهشون دادم و ازشون خواستم بهش بگن با رضا تماس بگیره...
دکتر تازه اومده بود بالای سرم که رضا رسید... هول زده و پریشون بود..
وقتی دیدمش حس کردم تو اوج تنهایی یک حامی پیدا کردم، رضا برای من هنوز یک برادر بود...
+این چه حال و روزیه؟ چرا زودتر بهم خبر ندادی؟
گریه امونم رو بریده بود، دکتر اخمی کرد و گفت:چه نسبتی باهاش دارید؟
رضا نگاهم کرد و گفت:خواهرمه... حالش چطوره؟
+اگر بخواد به گریه و زاری ادامه بده قول نمیدم حالش خوب بشه... باید یکی دو روز تحت نظر باشه، بعد مجدد سونو و بشه... اما مهمتر از هر چیزی آرامش خودشه... همسرش رو بگید هرجا هست بیاد پیشش... یک زن تو همچین شرایطی به حضور همسرش نیاز داره...


ادامه دارد....


✾࿐༅
undefined۱۶
undefined۲

۲۳۲

۱۸:۱۶