۱۰:۰۳
۱۰:۰۳
۱۰:۰۳
۱۰:۰۳
۱۰:۳۹
۱۰:۳۹
۱۰:۳۹
۱۰:۳۹
۱۰:۳۹
۱۰:۳۹
۱۰:۳۹
۱۰:۳۹
۱۰:۳۹
بازارسال شده از ما عدد نیستیم
امروز تولد محمد است. پسری که از زندگیاش اینجا نوشتهایم و در میان تمام خاطراتی که مینویسیم و نقاشی میکشیم با او احساس نزدیکی کردهایم. حالا همهی ما فکر میکنیم محمد عضوی از خانواده یا دوست صمیمیمان است. امروز باید یازده سالش میشد. محمد که عاشق تولد و برف بود باید شمع تولد یازده سالگیاش را فوت میکرد و توی دلش آرزو میکرد. لابد با حنانه سر اینکه چه کسی اول شمع را فوت کند بحثشان میشد اما در نهایت با لبخندهای گنده کنار همدیگر و دوستهای دیگرشان عکس یادگاری میانداختند. حالا او در آسمانهاست و ما عکس یک کیک تولد باباسفنجی را روی قبر کوچکش میبینیم. فکر میکنیم که باید برای تولد محمد چیزی بنویسیم. باید به او فکر کنیم و هیچوقت از خاطرمان نرود که در این دنیا ده سال پسری زندگی میکرد که مهربان بود و دلش میخواست شمعهای تولد زیادی را فوت کند؛ تولدت مبارک دوست بامزه و دوستداشتنی ما.
@wearenotnumbers
@wearenotnumbers
۷:۰۹
بازارسال شده از ما عدد نیستیم
شهید محمد پیرزاده | پنج
محمد از آن بچههایی نبود که عاشق مدرسه باشد. کلاس فوتبالش را بیشتر دوست داشت. کیش زندگی میکردند و بعد برای زندگی به میناب آمدند. دو سال به یک مدرسه در محلهی خودشان میرفت. میناب به همان اندازه که گرم است محروم هم هست. آن مدرسه کولر نداشت و وقتی محمد برمیگشت قرمز شده بود و نفسنفس میزد. میگفت اصلاً مدرسه را دوست ندارد. مادرش به دنبال یک مدرسهی جدید رفت و بعد از جستوجوی زیاد به مدرسهی «شجرهی طیبه» رسید. مدرسهای که یک تفاوت پررنگ با مدرسهی قبلی داشت. خانم زمانی معلم کلاس سوم ب، معلم محمد و میکائیل و پسرهای دیگر بود. معلمی که همهی بچهها عاشقش بودند. محمد تکلیفهایش را مینوشت و میگفت مینویسد تا معلمش از دستش ناراحت نشود. بعضی از معلمها آنقدری دانشآموزهایشان را دوست دارند که هیچوقت آنها را تنها نمیگذارند و همیشه مراقبشان هستند. حالا بچههای کلاس سوم ب در دو ردیف اول گلزار شهدای میناب به خاک سپرده شدهاند. خانم زمانیای که دوستش داشتند هم یک ماه بعد شناسایی شدند و در کنار بچهها آرام گرفتند.
نویسنده: فاطیما کورکیتصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers
محمد از آن بچههایی نبود که عاشق مدرسه باشد. کلاس فوتبالش را بیشتر دوست داشت. کیش زندگی میکردند و بعد برای زندگی به میناب آمدند. دو سال به یک مدرسه در محلهی خودشان میرفت. میناب به همان اندازه که گرم است محروم هم هست. آن مدرسه کولر نداشت و وقتی محمد برمیگشت قرمز شده بود و نفسنفس میزد. میگفت اصلاً مدرسه را دوست ندارد. مادرش به دنبال یک مدرسهی جدید رفت و بعد از جستوجوی زیاد به مدرسهی «شجرهی طیبه» رسید. مدرسهای که یک تفاوت پررنگ با مدرسهی قبلی داشت. خانم زمانی معلم کلاس سوم ب، معلم محمد و میکائیل و پسرهای دیگر بود. معلمی که همهی بچهها عاشقش بودند. محمد تکلیفهایش را مینوشت و میگفت مینویسد تا معلمش از دستش ناراحت نشود. بعضی از معلمها آنقدری دانشآموزهایشان را دوست دارند که هیچوقت آنها را تنها نمیگذارند و همیشه مراقبشان هستند. حالا بچههای کلاس سوم ب در دو ردیف اول گلزار شهدای میناب به خاک سپرده شدهاند. خانم زمانیای که دوستش داشتند هم یک ماه بعد شناسایی شدند و در کنار بچهها آرام گرفتند.
نویسنده: فاطیما کورکیتصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers
۲۰:۰۴