بله | کانال ما عدد نیستیم
عکس پروفایل ما عدد نیستیمم

ما عدد نیستیم

۷۸۶ عضو
سلام و رحمت خدا به شهید رفعت که در آخرین شعرش گفت:«اگر من باید بمیرم،تو باید زنده بمانیتا داستان مرا تعریف کنی»

۱۴:۱۷

thumbnail
زیرنویس شبکه‌ی خبر را می‌خوانم: پایان تفحص دبستان میناب با ۱۶۸ شهید.عددها هر روز بیشتر می‌شوند اما کمتر از روزهای قبل اذیتم می‌کنند. ۱۶۸ شهیدی که اخبار اعلام می‌کند برای من چیزی بیشتر از همان عدد ۱۶۸ نیست، اما یک نفر را می‌شناسم که می‌گفت هر کدام از این عددها قصه‌ای دارند. یکی‌شان صبحانه نیمرو دوست داشت. آن کودک تازه یک دوچرخه‌ی قرمز خریده بود. آن مرد قرار بود فردا صبح، مثل روزهای قبل کرکره‌ی مغازه‌اش را بکشد بالا.می‌گفت اگر ما قصه‌هایمان را ننویسیم، دنیا یادش می‌رود که ما «آدم» بوده‌ایم، نه عدد. یادش می‌رود که پشت هر کدام از این اعداد، قلبی می‌تپیده و رویایی وجود داشته است.«ما عدد نیستیم» پروژه‌ای بود که رفعت العرعیر قبل از شهادتش در غزه شروع کرده بود. حالا ما قصه‌های مردم کشورمان ایران را تعریف می‌کنیم. این کاری است که از دست ما برمی‌آید برای مردمی که فقط عدد نیستند و هر کدام، زندگی طی شده‌ای و قصه‌ای دارند.
– صبا اله‌یار
@wearenotnumbers

۱۵:۲۴

thumbnail
شهید محمد پیرزاده | صفر
۹ اسفند ۱۴۰۴ حمله‌ی نظامی آمریکا و اسرائیل شروع شد و همان روز، یک مدرسه را در میناب بمباران کردند. ۱۶۸ نفر شهید شده بودند و من هنوز هیچ‌کدامشان را نمی‌شناختم. یکی از آن‌ها محمد پیرزاده بود، ده ساله و دانش‌آموز کلاس سوم ب.به واسطه‌ی دوستم با طاهره آشنا شدم. طاهره دختردایی محمد است و پیشنهاد کرد با سمیه، خواهر بزرگتر محمد، صحبت کنم. قصه‌هایی که از محمد می‌گوییم، خاطره‌هایی است که آن‌ها با صبر و حوصله برای ما تعریف کرده‌اند.
– زهرا سادات جوادیان
@wearenotnumbers

۹:۲۱

thumbnail
شهید محمد پیرزاده | یک
یک ویدیو از گلزار شهدای میناب دیدم. باران می‌بارید. یادم افتاد توی میناب خیلی کم باران می‌بارد، برف که هیچی. بیشتر ماه‌های سال هوا گرم است و گرم یعنی تا ۴۰ یا ۵۰ درجه. سمیه گفت آن زمستانی که شما فکر می‌کنید اینجا نداریم.محمد عاشق برف بود. برادر و خواهرها هم. هیچ‌کدام به برف دست نزده بودند. محمد اصرار داشت برف ببیند و آدم‌برفی درست کند. آرزویش بود. بخاطر همین آرزوی محمد رفتند مسافرت. رفتند جایی که برف باریده باشد و آدم‌برفی درست کردند و عکس گرفتند. بالاخره هوا آنقدر سرد بود که محمد دستکش‌های گرم آبی‌اش را بپوشد و دنبال شاخه‌های کوچک بگردد برای دست‌های آدم‌برفی.محمد قبل از این که با بمب‌های آمریکایی شهید شود دو بار برف‌بازی کرده بود. طاهره گفت: «خیلی خوشحالم که محمد برف باریدن رو از نزدیک دید.»
نویسنده: زهرا سادات جوادیانتصویرگر: صبا اله‌یار
@wearenotnumbers

۹:۵۵

thumbnail

۹:۵۵

thumbnail
شهید محمد پیرزاده | دو
سمیه، خواهر محمد، تعریف می‌کرد که: توی همه‌ی تولدها، محمد می‌پرید جلوی کیک. می‌خواست خودش شمع تولد را فوت کند. فرقی نداشت تولد خودش باشد یا تولد من یا دخترخاله. همیشه دوست داشت تولد بگیرد. بعضی وقت‌ها با مامان و بابا می‌آمدند خانه، با کیک تولد. تولد هیچ‌کدام از ما نبود، عید و جشن هم نبود. یک روز معمولی بود که محمد دوست داشت جشن تولد بگیرد. محمد ده سال بیشتر پیش ما نبود اما بیشتر از من - که چند وقت دیگر ۲۸ ساله می‌شوم - شمع تولد فوت کرده بود. فکر کنم به جای همه‌ی سال‌هایی که پیش ما نیست برای خودش جشن تولد گرفت.
*شهیده حنانه مهدی‌خواه، نوه‌ی خاله‌ی محمد، دانش‌آموز کلاس اول در مدرسه‌ی «شجره‌ی طیبه» میناب بود.
نویسنده: زهرا سادات جوادیانتصویرگر: صبا اله‌یار
@wearenotnumbers

۱۴:۲۵

thumbnail

۱۴:۲۵

«ما عدد نیستیم» رو می‌تونید در پیام رسان‌های زیر دنبال کنید.
بله:https://ble.ir/wearenotnumbers
ایتا:https://eitaa.com/wearenotnumbers
روبیکا:https://rubika.ir/wearenotnumbers
سروش:https://splus.ir/wearenotnumbers

۷:۵۸

thumbnail
شهید محمد پیرزاده | سه
من یک سال از محمد کوچکترم. بعضی وقت‌ها می‌روم خانه‌ی دایی، بعضی وقت‌ها هم محمد می‌آید تا با هم بازی کنیم. مثلا همین ماه رمضان آمده بود خانه‌ی ما. آخر هفته بود. توی دستش یک بسته چیپس بود. گرفتش جلوی من و گفت بیا با هم چیپس بخوریم. گفتم من نمی‌خورم، روزه‌ام. محمد گفت من هم از مامانم اجازه می‌گیرم که امسال روزه بگیرم، شاید اجازه داد.جمعه‌ی هفته‌ی بعد بود. توی حیاط بازی می‌کردیم که گفت: «یاسین، من روزه‌ام.» وسط بازی وقتی حواسش نبود، دمپایی‌اش را برداشتم و یک گوشه‌ی حیاط قایم کردم. صدای اذان را شنیدیم و رفتیم افطاری بخوریم. یادم رفت دمپایی محمد را پس بدهم. فکر کردم خب، فردا که از مدرسه برگشت برایش می‌برم.فردا صبح محمد شهید شد و رفت بهشت هفتم.
*یاسین، پسرعمه‌ی محمد، ۹ ساله است. آخرین خاطره‌ای که از محمد یادش بود را برایم تعریف کرد و گفت خیلی سختش است که ناراحت نباشد. گفت: «دلم برایش تنگ شده. شاید چند سال بعد که رفتم، نتوانم بروم بهشت هفتم. اگر بروم پنجم ششم، می‌توانم محمد را ببینم؟»
نویسنده: زهرا سادات جوادیانتصویرگر: صبا اله‌یار
@wearenotnumbers

۷:۳۲

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

ما عدد نیستیم
undefined شهید محمد پیرزاده | سه من یک سال از محمد کوچکترم. بعضی وقت‌ها می‌روم خانه‌ی دایی، بعضی وقت‌ها هم محمد می‌آید تا با هم بازی کنیم. مثلا همین ماه رمضان آمده بود خانه‌ی ما. آخر هفته بود. توی دستش یک بسته چیپس بود. گرفتش جلوی من و گفت بیا با هم چیپس بخوریم. گفتم من نمی‌خورم، روزه‌ام. محمد گفت من هم از مامانم اجازه می‌گیرم که امسال روزه بگیرم، شاید اجازه داد. جمعه‌ی هفته‌ی بعد بود. توی حیاط بازی می‌کردیم که گفت: «یاسین، من روزه‌ام.» وسط بازی وقتی حواسش نبود، دمپایی‌اش را برداشتم و یک گوشه‌ی حیاط قایم کردم. صدای اذان را شنیدیم و رفتیم افطاری بخوریم. یادم رفت دمپایی محمد را پس بدهم. فکر کردم خب، فردا که از مدرسه برگشت برایش می‌برم. فردا صبح محمد شهید شد و رفت بهشت هفتم. *یاسین، پسرعمه‌ی محمد، ۹ ساله است. آخرین خاطره‌ای که از محمد یادش بود را برایم تعریف کرد و گفت خیلی سختش است که ناراحت نباشد. گفت: «دلم برایش تنگ شده. شاید چند سال بعد که رفتم، نتوانم بروم بهشت هفتم. اگر بروم پنجم ششم، می‌توانم محمد را ببینم؟» نویسنده: زهرا سادات جوادیان تصویرگر: صبا اله‌یار @wearenotnumbers
اینجا تصویرها رو یکی کردیم که در صورت تمایل بتونید فلش پیشنهاد به مجله رو بزنید. فایل با کیفیت تصویرها رو می‌تونید از چنارک دریافت کنید.

۱۱:۱۱

thumbnail
شهید محمد پیرزاده | چهار
از این به بعد کلمه‌ی «رفاقت» به گوشم بخورد، یاد محمد می‌افتم‌. با هر کسی به شکل خودش رفیق بود. با خواهرها یک طور، با برادر طور دیگر، با مادر هم شکل خودش. از همه بیشتر با بابا رفیق بود.توی خانه هر کسی برای خودش جدا غذا می‌خورد. وقتی محمد سه سالش شد گفت دوست دارد همه با هم غذا بخورند. بعد از آن سفره در خانه انداخته شد. همه به عشق محمد سر یک سفره نشستند چون خوشحالی او خواسته‌ی مشترک اعضای خانواده بود.اما حالا محمد نیست. پدرش مدام می‌گوید: «رفیقم رفت.» حالا دیگر کسی -حتی زمانی که سواد ندارد- شماره‌ی بابا را نمی‌گیرد تا به او زنگ بزند؛ روز پدر وقتی که نقاشی خودش و پدرش در دستش است، با صدای بامزه‌اش بگوید: «ممنونم که همه‌چیز برای من خریدی بابا. بابای قهرمان، روزت مبارک.» سمیه می‌گوید دیگر نمی‌داند پدرش بعد از محمد بتواند به زندگی برگردد یا نه. آخر داغ محمد کمرش را شکست.
نویسنده: فاطیما کورکیتصویرگر: صبا اله‌یار
@wearenotnumbers

۷:۵۰

thumbnail
بخشی از ویدئویی که معلم محمد در روز پدر سال ۱۴۰۴ ضبط کرده بود.
@wearenotnumbers

۸:۳۸

thumbnail
بخشی از ویدئویی که معلم محمد در روز پدر سال ۱۴۰۴ ضبط کرده بود.
@wearenotnumbers

۸:۳۸

thumbnail
امروز تولد محمد است. پسری که از زندگی‌اش اینجا نوشته‌ایم و در میان تمام خاطراتی که می‌نویسیم و نقاشی می‌کشیم با او احساس نزدیکی کرده‌ایم. حالا همه‌ی ما فکر می‌کنیم محمد عضوی از خانواده یا دوست صمیمی‌مان است. امروز باید یازده سالش می‌شد. محمد که عاشق تولد و برف بود باید شمع تولد یازده سالگی‌اش را فوت می‌کرد و توی دلش آرزو می‌کرد. لابد با حنانه سر اینکه چه کسی اول شمع را فوت کند بحثشان می‌شد اما در نهایت با لبخند‌های گنده کنار همدیگر و دوست‌های دیگرشان عکس یادگاری می‌انداختند. حالا او در آسمان‌هاست و ما عکس یک کیک تولد باب‌اسفنجی را روی قبر کوچکش می‌بینیم. فکر می‌کنیم که باید برای تولد محمد چیزی بنویسیم. باید به او فکر کنیم و هیچ‌وقت از خاطرمان نرود که در این دنیا ده سال پسری زندگی می‌کرد که مهربان بود و دلش می‌خواست شمع‌های تولد زیادی را فوت کند؛ تولدت مبارک دوست بامزه و دوست‌داشتنی ما.
@wearenotnumbers

۱۹:۳۰

thumbnail
شهید محمد پیرزاده | پنج
محمد از آن بچه‌هایی نبود که عاشق مدرسه باشد. کلاس فوتبالش را بیشتر دوست داشت. کیش زندگی می‌کردند و بعد برای زندگی به میناب آمدند‌. دو سال به یک مدرسه‌ در محله‌ی خودشان می‌رفت. میناب به همان اندازه که گرم است محروم هم هست. آن مدرسه کولر نداشت و وقتی محمد برمی‌گشت قرمز شده بود و نفس‌نفس می‌زد. می‌گفت اصلاً مدرسه را دوست ندارد. مادرش به دنبال یک مدرسه‌ی جدید رفت و بعد از جست‌وجوی زیاد به مدرسه‌ی «شجره‌ی طیبه» رسید. مدرسه‌ای که یک تفاوت پررنگ با مدرسه‌ی قبلی داشت. خانم زمانی معلم کلاس سوم ب، معلم محمد و میکائیل و پسرهای دیگر بود. معلمی که همه‌‌ی بچه‌ها عاشقش بودند. محمد تکلیف‌هایش را می‌نوشت و می‌گفت می‌نویسد تا معلمش از دستش ناراحت نشود. بعضی از معلم‌ها آن‌قدری دانش‌آموزهایشان را دوست دارند که هیچ‌وقت آن‌ها را تنها نمی‌گذارند و همیشه مراقبشان هستند. حالا بچه‌های کلاس سوم ب در دو ردیف اول گلزار شهدای میناب به خاک سپرده شده‌اند. خانم زمانی‌ای که دوستش داشتند هم یک ماه بعد شناسایی شدند و در کنار بچه‌ها آرام گرفتند.
نویسنده: فاطیما کورکیتصویرگر: صبا اله‌یار
@wearenotnumbers

۱۹:۴۹