گفتم این عکسمم داشته باشین با شماره زندانی ام

شانس که نداریم یه وقت دیدین منو با همهی ابلیسچهها
تو ماه رمضون یهوووفففف

پودر شدیم رفتیم هواااا

تعجب نکنینااا
کارِ مهمونی خداست
اه چقدر بدم میاد از این ماه

#چشمک
#ماه_رمضان
#بچه_شیعه
@Cheshmmakapp
شانس که نداریم یه وقت دیدین منو با همهی ابلیسچهها
تو ماه رمضون یهوووفففف
پودر شدیم رفتیم هواااا
تعجب نکنینااا
کارِ مهمونی خداست
اه چقدر بدم میاد از این ماه
#چشمک
#ماه_رمضان
#بچه_شیعه
@Cheshmmakapp
۱۳:۰۱
نمیدونم چرا از اذان سحر به بعد فشارم میفته! 
جناب ابلیس تو کلاساشون همیشه میگن:
«وقتی از سحر به بعد این آدما قرآن میخونن و به خدا پناه میبرن، ما افت فشار میکنیم!»

اه اه اه …
این آدمای قرآنخون واقعاً اعصاب برام نذاشتن!
هی تو سوره بقره داستان رانده شدن جناب ابلیسخان رو میخونن و کیف میکنن!
ولش کن… کفری شدم حسابی!
بقیه خاطرات زندان رو فردا شب مینویسم…


#چشمک
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه
#اولین_سحر_حبس
@Cheshmmakapp
جناب ابلیس تو کلاساشون همیشه میگن:
«وقتی از سحر به بعد این آدما قرآن میخونن و به خدا پناه میبرن، ما افت فشار میکنیم!»
اه اه اه …
این آدمای قرآنخون واقعاً اعصاب برام نذاشتن!
هی تو سوره بقره داستان رانده شدن جناب ابلیسخان رو میخونن و کیف میکنن!
ولش کن… کفری شدم حسابی!
بقیه خاطرات زندان رو فردا شب مینویسم…
#چشمک
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه
#اولین_سحر_حبس
@Cheshmmakapp
۱۶:۰۰
قبلِ رسیدن ماه خدا 
*اردوی علمی قدمچی یک میلیارد و پنجاه و پنجم برگزار شد!

آره درست خوندی… ما هر چند روز یه بار اردو داریم!یه جورایی کلاسای تقویتی گولزدنِ پیشرفتهست!

جناب ابلیسخان همیشه روی یه تخت بلند تکیه میزنن،بعد با صدای جدی میگن:
«بچههااا… نزدیک ماه خدا هستیم! حواستونو جمع کنید!»
نزدیک رمضان که میشه اردوها فشردهتر میشه!وای به حال اون ابلیسچهای که جلسهی قبل ماه خدا رو غیبت کنه!
ابلیسخان فوراً تبعیدش میکنه…میفرستتش سراغ باایمانترین آدمها!
اونایی که حتی با کلفتترین شاخک و محکمترین نخ همگول نمیخورن!
گولزدنشون کار هر ابلیسچهای نیست…
من؟!من همیشه سریع خودمو میرسونممیام همون جلوی جلو پای تخت میشینم
نکتهها رو توی شاخکم ضبط میکنم!
که یه وقت گیر مخلصین نیفتم!
اون آدم مثبتهای نمازشبخون،اهل مهربونی،اهل گذشت،اهل دعا…
اینا اصلاً به هیچ گولی تن نمیدن!
کفر جناب ابلیسخان رو در میارن رسماً!

#چشمک#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#دومین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
*اردوی علمی قدمچی یک میلیارد و پنجاه و پنجم برگزار شد!
آره درست خوندی… ما هر چند روز یه بار اردو داریم!یه جورایی کلاسای تقویتی گولزدنِ پیشرفتهست!
جناب ابلیسخان همیشه روی یه تخت بلند تکیه میزنن،بعد با صدای جدی میگن:
«بچههااا… نزدیک ماه خدا هستیم! حواستونو جمع کنید!»
نزدیک رمضان که میشه اردوها فشردهتر میشه!وای به حال اون ابلیسچهای که جلسهی قبل ماه خدا رو غیبت کنه!
ابلیسخان فوراً تبعیدش میکنه…میفرستتش سراغ باایمانترین آدمها!
اونایی که حتی با کلفتترین شاخک و محکمترین نخ همگول نمیخورن!
گولزدنشون کار هر ابلیسچهای نیست…
من؟!من همیشه سریع خودمو میرسونممیام همون جلوی جلو پای تخت میشینم
نکتهها رو توی شاخکم ضبط میکنم!
اون آدم مثبتهای نمازشبخون،اهل مهربونی،اهل گذشت،اهل دعا…
اینا اصلاً به هیچ گولی تن نمیدن!
کفر جناب ابلیسخان رو در میارن رسماً!
#چشمک#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#دومین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
۱۲:۰۳
تصمیم گرفتم توی زندان برای روحیه ام یکی از درس های استاد و گوش کنم :
*«روش حفظ امید ابلیسچهها در ماه خدا»

نگاه کردم دیدم زندانبان نیست…یکی از هدفونهای شاخکم رو چپوندم تو گوشم
تو صوت میگفت:ماه رمضاندرهای بهشت بازه
درهای جهنم بستهست
و شیاطین در بندن… 

اینجاش بود که ابلیسخان یه خنده شیطانی زد که نزدیک بود گوشم بسوزه!

با ترس دست بلند کردم گفتم:«عالیجناب! ما رو بستن، جهنم هم بستهست… کجاش خنده داره؟!»
یهو شاخکشو پرت کرد سمتم!
گفت: «ابله! ما مثل خون تو رگ این آدما هستیم!روزه فقط جامونو تنگ میکنه!مگه نشنیدی پیامبر این مسلمون ها گفته دعا کنین شیطان نیان سراغتون؟!
پس یعنی راه هست! حتی از زندان!»

داشتم گوش میدادم راهها رو یاد بگیرم که یهو زندانبان رسید!

گفت شکنجه امروزت اینه:باید فیلم قرآن خوندن گروهی روزهدارا رو ببینی و حرص بخوری!

خود قرآن خوندنشون کم بود،حالا گروهی هم میخونن که ثوابش چندبرابر شه!
ولی صبر کنن…همین که زندانبان بره،من از همینجا کرمم رو میریزم تو جونشون!

آخه به من میگن:ابلیسچه… نه برگ چغندر!
🧄
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#دومین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*
*«روش حفظ امید ابلیسچهها در ماه خدا»
نگاه کردم دیدم زندانبان نیست…یکی از هدفونهای شاخکم رو چپوندم تو گوشم
تو صوت میگفت:ماه رمضاندرهای بهشت بازه
اینجاش بود که ابلیسخان یه خنده شیطانی زد که نزدیک بود گوشم بسوزه!
با ترس دست بلند کردم گفتم:«عالیجناب! ما رو بستن، جهنم هم بستهست… کجاش خنده داره؟!»
یهو شاخکشو پرت کرد سمتم!
پس یعنی راه هست! حتی از زندان!»
داشتم گوش میدادم راهها رو یاد بگیرم که یهو زندانبان رسید!
گفت شکنجه امروزت اینه:باید فیلم قرآن خوندن گروهی روزهدارا رو ببینی و حرص بخوری!
خود قرآن خوندنشون کم بود،حالا گروهی هم میخونن که ثوابش چندبرابر شه!
ولی صبر کنن…همین که زندانبان بره،من از همینجا کرمم رو میریزم تو جونشون!
آخه به من میگن:ابلیسچه… نه برگ چغندر!
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#دومین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*
۱۲:۲۸
چطورین قهرمانای چشمکی؟ 🥰
روزه بُردَتون یا شما روزه رو بُردین؟


نبینم بیحال باشینااا
🩹🫣
یه لبخند گنده لطفاً

باور کن جدی میگم…
بعداً دلت برای ماه رمضون تنگ میشه 🤍
حتی برای همین گشنگی ها

همین لحظههایی که با خودت میگی:
«وای کی افطاره؟!»

راستییی
این شیطونا چه داستانایی دارنااا
هی نقشه میکشن، هی کم میارن!
بریم ببینیم امروز ابلیسچه چه خاطرهای رو کرده

(که بازم آخرش ضایع بشه
)
بزن بریممم

#چشمک
#ماه_رمضان
#رمضان
#بچه_شیعه
#حیدری_ام
@Cheshmmakapp
روزه بُردَتون یا شما روزه رو بُردین؟
نبینم بیحال باشینااا
یه لبخند گنده لطفاً
باور کن جدی میگم…
بعداً دلت برای ماه رمضون تنگ میشه 🤍
حتی برای همین گشنگی ها
همین لحظههایی که با خودت میگی:
«وای کی افطاره؟!»
راستییی
این شیطونا چه داستانایی دارنااا
هی نقشه میکشن، هی کم میارن!
بریم ببینیم امروز ابلیسچه چه خاطرهای رو کرده
(که بازم آخرش ضایع بشه
بزن بریممم
#چشمک
#ماه_رمضان
#رمضان
#بچه_شیعه
#حیدری_ام
@Cheshmmakapp
۱۳:۰۵
بالاخره این زندانبان سیریش رفت پی کارش!
اوففف… هنوز جای «ختمقرآنهای جمعی» که برای شکنجه نشونم داد میسوزه


ولی خب، ابلیسچه حرفهای تنبلی نمیکنه!
خواستم شاخک هدفونمو بذارم تو گوشم و کلاس آنلاین
*«قدمقدم گول زدن انسان در ماهخدا» رو گوش بدم کهتق!
در زندان باز شد!
یه ابلیسچهی چاق و چله رو کشونکشون آوردن انداختن وسط سلول!
با تعجب گفتم:هی ابلیسچه! چی کار کردی آوردنت زندان؟!
یهو زد زیر خنده… غشغش!
گفت:ماموریتم گول زدن یه دختر نوجوان روزهدار بود!
گفتم: خب؟!
گفت:دخترهِ تو چت با دوستش پشتسر معلم شیمیشون غیبت کرده بودن، میگفتن دماغش اندازه خرطوم فیله!
همین که غیبت کردن، روزهش برا من شل شد…
منم مثه مار لیز خوردم رفتم جلو آینه سراغش!

جلوی آینه وایساده بود، هی دماغشو اینور اونور میکرد.منم آروم آروم رفتم تو گوشش:
«دختر…نوک دماغت یه کم بالاتر بود بهتر نبود؟نگاه چقدر جوش زدی… یه عمل کن شاید یکی نگاهت کنه…»
همینطور زمزمه کردم…قطرهقطره…سمی ولی شیک!
یهو مامانش اومد تو اتاق:«ای واییی! بشین درس بخون! تو امتحان نداری؟!»
اینجا بود که من طبق تکنیک طلایی«فصل ناامیدسازی قدمبهقدم انسان»شروع کردم قلقلک دادن قلبش…
هیچکس دوستم نداره…من زشتم…تو درکم نمیکنی…
و بعدش؟
بووووم!
سر مادرش داد زد:«اصلاً تو منو نمیفهمی! بذار دماغمو عمل کنم!هی درس بخونم که چی؟!این همه درس خوندن آخرش چی میشه؟!نگاه چقدر زشتم!هیچکس دوستم نداره!شما چی از جونم میخواید؟!»
شروع کرد غر زدن به مامانش…به خودش…حتی به خدا…
و من؟داشتم کیف میکردم

که یهدفعه…
(اینجا دقیقاً همونجاییه که معمولاً نقشههای ما ابلیسچهها به فنا میره…)
ادامه دارد…

#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#سومین_سحر_ابلیس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
اوففف… هنوز جای «ختمقرآنهای جمعی» که برای شکنجه نشونم داد میسوزه
ولی خب، ابلیسچه حرفهای تنبلی نمیکنه!
خواستم شاخک هدفونمو بذارم تو گوشم و کلاس آنلاین
*«قدمقدم گول زدن انسان در ماهخدا» رو گوش بدم کهتق!
یه ابلیسچهی چاق و چله رو کشونکشون آوردن انداختن وسط سلول!
با تعجب گفتم:هی ابلیسچه! چی کار کردی آوردنت زندان؟!
یهو زد زیر خنده… غشغش!
گفتم: خب؟!
گفت:دخترهِ تو چت با دوستش پشتسر معلم شیمیشون غیبت کرده بودن، میگفتن دماغش اندازه خرطوم فیله!
همین که غیبت کردن، روزهش برا من شل شد…
منم مثه مار لیز خوردم رفتم جلو آینه سراغش!
جلوی آینه وایساده بود، هی دماغشو اینور اونور میکرد.منم آروم آروم رفتم تو گوشش:
«دختر…نوک دماغت یه کم بالاتر بود بهتر نبود؟نگاه چقدر جوش زدی… یه عمل کن شاید یکی نگاهت کنه…»
همینطور زمزمه کردم…قطرهقطره…سمی ولی شیک!
یهو مامانش اومد تو اتاق:«ای واییی! بشین درس بخون! تو امتحان نداری؟!»
اینجا بود که من طبق تکنیک طلایی«فصل ناامیدسازی قدمبهقدم انسان»شروع کردم قلقلک دادن قلبش…
هیچکس دوستم نداره…من زشتم…تو درکم نمیکنی…
و بعدش؟
بووووم!
سر مادرش داد زد:«اصلاً تو منو نمیفهمی! بذار دماغمو عمل کنم!هی درس بخونم که چی؟!این همه درس خوندن آخرش چی میشه؟!نگاه چقدر زشتم!هیچکس دوستم نداره!شما چی از جونم میخواید؟!»
شروع کرد غر زدن به مامانش…به خودش…حتی به خدا…
و من؟داشتم کیف میکردم
که یهدفعه…
(اینجا دقیقاً همونجاییه که معمولاً نقشههای ما ابلیسچهها به فنا میره…)
ادامه دارد…
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#سومین_سحر_ابلیس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
۱۳:۱۵
به خشکی شانس… دقیقاً همون لحظهای که فکر میکردم عملیاتم ترکونده 

افطار شد…
رفتن وضو گرفتن… نماز خوندن…
کنار هم نشستن سر سفره…

کمکم صداها آروم شد…
اخمها باز شد…
دلها نرم شد…
دعوا؟ پففف! دود شد رفت هوا!

من موندم و یه نقشه سوخته!
همین موقع فرشتهی زندانبان فهمید خرابکاری کردم.
یقهمو گرفت، کشونکشون آورد زندان

میگه قراره شکنجهم کنه!
چه شکنجهای؟!
فیلم بچه کوچولوهایی که «روزه کلهگنجشکی» گرفتن رو بذاره جلوم پخش کنه! 🥺
میگه آتیشت با دیدن ذوقشون خاموش میشه!
تازه تهدید کرده فیلم همون دختره رو هم بذاره…
اون لحظهای که بعد افطار، آروم شد…
رفت دست مامانشو بوسید…

نهههه! این دیگه خط قرمزه!
این بشرها با یه بوسه،
با یه اشک،
با یه سفره ساده افطار،
کل نقشههای ما ابلیسچهها رو به باد میدن!

ولی باشه…
سومین سحر حبسه…
ما هنوز تسلیم نشدیم…
ادامه دارد…
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه
#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان
#سومین_سحر_حبس
#ابلیسچه
@Cheshmmakapp
افطار شد…
رفتن وضو گرفتن… نماز خوندن…
کنار هم نشستن سر سفره…
کمکم صداها آروم شد…
اخمها باز شد…
دلها نرم شد…
دعوا؟ پففف! دود شد رفت هوا!
من موندم و یه نقشه سوخته!
همین موقع فرشتهی زندانبان فهمید خرابکاری کردم.
یقهمو گرفت، کشونکشون آورد زندان
میگه قراره شکنجهم کنه!
چه شکنجهای؟!
فیلم بچه کوچولوهایی که «روزه کلهگنجشکی» گرفتن رو بذاره جلوم پخش کنه! 🥺
میگه آتیشت با دیدن ذوقشون خاموش میشه!
تازه تهدید کرده فیلم همون دختره رو هم بذاره…
اون لحظهای که بعد افطار، آروم شد…
رفت دست مامانشو بوسید…
نهههه! این دیگه خط قرمزه!
این بشرها با یه بوسه،
با یه اشک،
با یه سفره ساده افطار،
کل نقشههای ما ابلیسچهها رو به باد میدن!
ولی باشه…
سومین سحر حبسه…
ما هنوز تسلیم نشدیم…
ادامه دارد…
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه
#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان
#سومین_سحر_حبس
#ابلیسچه
@Cheshmmakapp
۱۴:۵۴
همهشو داخل شاخکم ضبط کردم! 

یکی از طلاییترین سلاحهای ما ابلیسچهها چیه؟
*ناامید کردن انسانها!
اصلاً تخصص ویژهمونه!باید روی این تکنیک بیشتر کار کنم… حرفهایتر… مخفیتر… سمیتر!
مثلاً برم سراغ اونایی که یه کم خرابکاری کردن، یه کم گناه از دستشون در رفته…آروم برم تو گوششون بگم:
«الکی روزه نگیر…الکی نماز نخون…تو دیگه خیلی خرابی بدبخت!فکر کردی خدا نماز و روزهی تو رو قبول میکنه؟!ولش کن بابا… غذاتو بخور راحت باش…»
همین!یه جمله کوچیک…یه وسوسه نرم…

اصلاً این آدمها خیلی ساده ان !خدایی که به خاطر همینا ابلیسخان رو از بهشت پرت کرد بیرون رو جدی نمیگیرن…بعد میان حرف ما رو که دشمن رسمیشونیم گوش میدن!

یعنی رسماً میگن:«سلام دشمن جان، بیا ما رو راهنمایی کن!»
خنگتر از این موجود پیدا میشه؟!نه والا!

کافیه یه ذره ناامید بشن…یه لحظه فکر کنن دیگه تمومه…همین!قلاب خوردن!

اوووه اووه…زندانبان داره میاد سمت این یکی رفیقم!صدای قدمهاشو میشنوم…
فعلاً برم قیافه مظلوم بگیرم
تا فردا بیام و ادامه ماجراهای زندان بگم..
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#سومین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
یکی از طلاییترین سلاحهای ما ابلیسچهها چیه؟
اصلاً تخصص ویژهمونه!باید روی این تکنیک بیشتر کار کنم… حرفهایتر… مخفیتر… سمیتر!
مثلاً برم سراغ اونایی که یه کم خرابکاری کردن، یه کم گناه از دستشون در رفته…آروم برم تو گوششون بگم:
«الکی روزه نگیر…الکی نماز نخون…تو دیگه خیلی خرابی بدبخت!فکر کردی خدا نماز و روزهی تو رو قبول میکنه؟!ولش کن بابا… غذاتو بخور راحت باش…»
همین!یه جمله کوچیک…یه وسوسه نرم…
اصلاً این آدمها خیلی ساده ان !خدایی که به خاطر همینا ابلیسخان رو از بهشت پرت کرد بیرون رو جدی نمیگیرن…بعد میان حرف ما رو که دشمن رسمیشونیم گوش میدن!
یعنی رسماً میگن:«سلام دشمن جان، بیا ما رو راهنمایی کن!»
خنگتر از این موجود پیدا میشه؟!نه والا!
کافیه یه ذره ناامید بشن…یه لحظه فکر کنن دیگه تمومه…همین!قلاب خوردن!
اوووه اووه…زندانبان داره میاد سمت این یکی رفیقم!صدای قدمهاشو میشنوم…
فعلاً برم قیافه مظلوم بگیرم
تا فردا بیام و ادامه ماجراهای زندان بگم..
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#سومین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
۱۵:۳۶
سلامم بر همه ی مهمون های خدا...
همه ی رفقای چشمکی...
همه روزه بگیرا...
همه کله گنجشکی بگیرا...
باباااا ما دیگه کی هستیم
۴ روزه گشنگی و تشنگی کشیدیم،
آخ نگفتیم...
امروز قراره یه خاطره از این
بچه شیطون لعنتی
بشنویم که فکرشم نمیکنید این بو باعث نابود شدنشون بشه


کدوم بو؟
بفرما پست بعد🫡
#چشمک
#ماه_رمضان
#بچه_شیعه
#حیدری_ام
@Cheshmmakapp
همه ی رفقای چشمکی...
همه روزه بگیرا...
همه کله گنجشکی بگیرا...
باباااا ما دیگه کی هستیم
۴ روزه گشنگی و تشنگی کشیدیم،
آخ نگفتیم...
امروز قراره یه خاطره از این
بچه شیطون لعنتی
بشنویم که فکرشم نمیکنید این بو باعث نابود شدنشون بشه
کدوم بو؟
بفرما پست بعد🫡
#چشمک
#ماه_رمضان
#بچه_شیعه
#حیدری_ام
@Cheshmmakapp
۱۲:۱۹
روز چهارم؛ تکنیک فراموشی 

داشتم یواشکی فایل آموزشی «تکنیک فراموشی» رو گوش میدادم…
که یهووو…
زندانبان با یه سطل تو دستش وارد سلول شد!
سریع شاخکم رو قایم کردم
نبینه دارم آموزش میبینم!
قبل از اینکه شکنجهی رفیقم رو شروع کنه،
یهویی سطل رو چپه کرد روی سرش!
!

رفیقم همونجا ولو شد و بیهوش!
یه بویی کل زندان رو برداشت…
منم گیج و ویج میخوردم،
چشمام میسوخت،
آتیشم داشت کمنور میشد

زندانبان صاف تو چشمام زل زد و گفت:
«ابلیسچه… میدونی تو این سطل چی بود؟»
من که داشتم خفه میشدم گفتم:
«من عجولم! زود بگو راحت شم!
عجله تخصص ما ابلیسچههاست! بگو دیگه! بگو!»
ولی اون؟
اصلاً عجله نداشت…
آروم آروم یه دور تو سلول چرخ زد…
بعد سطل خالی رو برداشت…
عمیییق بو کشید

انگار عطر بهشت بود براش!
بعد سطل رو گرفت سمتم…
یه لحظه حس کردم الان خاکسترای تو شکمم برمیگرده بالا

خم شدم نگاه کردم تو سطل و…
فهمیدم این بوی وحشتناک…
همون بویی بود که ما ابلیسچهها ازش متنفرررریم…
بوی دهان روزهدارها نزدیک افطار! 
همونی که فرشتهها عاشقشن…
همونی که آتیش ما رو کم میکنه…
نهههههههه!

ادامه دارد…
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه
#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان
#چهارمین_سحر_حبس
#ابلیسچه
@Cheshmmakapp
داشتم یواشکی فایل آموزشی «تکنیک فراموشی» رو گوش میدادم…
که یهووو…
زندانبان با یه سطل تو دستش وارد سلول شد!
سریع شاخکم رو قایم کردم
نبینه دارم آموزش میبینم!
قبل از اینکه شکنجهی رفیقم رو شروع کنه،
یهویی سطل رو چپه کرد روی سرش!
!
رفیقم همونجا ولو شد و بیهوش!
یه بویی کل زندان رو برداشت…
منم گیج و ویج میخوردم،
چشمام میسوخت،
آتیشم داشت کمنور میشد
زندانبان صاف تو چشمام زل زد و گفت:
«ابلیسچه… میدونی تو این سطل چی بود؟»
من که داشتم خفه میشدم گفتم:
«من عجولم! زود بگو راحت شم!
عجله تخصص ما ابلیسچههاست! بگو دیگه! بگو!»
ولی اون؟
اصلاً عجله نداشت…
آروم آروم یه دور تو سلول چرخ زد…
بعد سطل خالی رو برداشت…
عمیییق بو کشید
انگار عطر بهشت بود براش!
بعد سطل رو گرفت سمتم…
یه لحظه حس کردم الان خاکسترای تو شکمم برمیگرده بالا
خم شدم نگاه کردم تو سطل و…
فهمیدم این بوی وحشتناک…
همون بویی بود که ما ابلیسچهها ازش متنفرررریم…
همونی که فرشتهها عاشقشن…
همونی که آتیش ما رو کم میکنه…
نهههههههه!
ادامه دارد…
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه
#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان
#چهارمین_سحر_حبس
#ابلیسچه
@Cheshmmakapp
۱۴:۴۴
ابلیسخان توی دورهی یکمیلیارد و پنجاهوچهارم اردوهای علمی قدمچی گفته بود:
«حواستون جمع باشه! خدا بوی دهان روزهدارها رو دوست داره!»
(البته اگه مسواک بزنن 🪥)
بعدش حدیثی از امام صادق خوند که فکر کنم هنوز تو حافظه خاکستریم مونده… آهااا، یادم اومد!
*خداوند به موسی وحی کرد: چرا با من حرف نمیزنی و مناجات نمیکنی؟!موسی گفت: خدایا روزهام، موقع روزه دهانم خیلی خوش بو نیست.خدا فرمود: ای موسیجان! بوی دهان روزهدار برای من از مشک خوشبوتر است.
انگار خدا دم افطار یه قرار خاص با روزهدارها میذاره؛یه تایم خصوصی، فقط خودش باشه و خودشون…

به نظرم خدا برای این انسانها خیلی پارتیبازی کرده!
برای همین آدمهایی که حرفشو یکی درمیون گوش میدن،لحظهبهلحظه وقت ویژه خالی میکنه برای حرف زدن!
سحر قبل اذان صبح یه جور…بینالطلوعین یه جور…دم افطار یه جور دیگه…
همیشه آنلاین!همیشه وقت داره!همیشه گوش میده!
الهی به زمین گرم جهنم بخورن!

اَه… آتش کینهی دلم شعله کشید

#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#چهارمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
«حواستون جمع باشه! خدا بوی دهان روزهدارها رو دوست داره!»
(البته اگه مسواک بزنن 🪥)
بعدش حدیثی از امام صادق خوند که فکر کنم هنوز تو حافظه خاکستریم مونده… آهااا، یادم اومد!
*خداوند به موسی وحی کرد: چرا با من حرف نمیزنی و مناجات نمیکنی؟!موسی گفت: خدایا روزهام، موقع روزه دهانم خیلی خوش بو نیست.خدا فرمود: ای موسیجان! بوی دهان روزهدار برای من از مشک خوشبوتر است.
انگار خدا دم افطار یه قرار خاص با روزهدارها میذاره؛یه تایم خصوصی، فقط خودش باشه و خودشون…
به نظرم خدا برای این انسانها خیلی پارتیبازی کرده!
برای همین آدمهایی که حرفشو یکی درمیون گوش میدن،لحظهبهلحظه وقت ویژه خالی میکنه برای حرف زدن!
سحر قبل اذان صبح یه جور…بینالطلوعین یه جور…دم افطار یه جور دیگه…
همیشه آنلاین!همیشه وقت داره!همیشه گوش میده!
الهی به زمین گرم جهنم بخورن!
اَه… آتش کینهی دلم شعله کشید
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#چهارمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
۱۵:۵۱
خط چهارم رو هم با یه تیکه زغال کشیدم روی دیوار زندان ! 

بعد برای اینکه روحیهی خودم و رفیقِ بد ترکیبم رو بالا نگه دارم گفتم:
«ناراحت نباش! الان سریالهای ماهخدا شروع میشه…
همه با شکم ورقلمبیده لم میدن پای تلویزیون
یا میرن تو گوشیهاشون غرق میشن

باید کاری کنیم کمتر کسی با خدا حرف بزنه…
کمتر کسی دعای افتتاح و مناجات بخونه…
کمتر کسی دم سحر اشک بریزه…
که خدا نتونه به خاطر حال مناجات و اشک دم سحرشون،
بزنه توی شاخک ما!»

بعد گفتم:
«پاشو باهم تکنیک فراموشی رو دم گوششون بگیم!
کاری کنیم یادشون بره درد و دل کردن با خدا رو…
یادشون بره چرا شروع کردن…
یادشون بره قرار بود برگردن سمتش…»
دوستِ بد ترکیبم با ذوق گفت:
*صلیعلیسهترکه
چشم انسانبترکه!
ادامه دارد…
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#چهارمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
بعد برای اینکه روحیهی خودم و رفیقِ بد ترکیبم رو بالا نگه دارم گفتم:
«ناراحت نباش! الان سریالهای ماهخدا شروع میشه…
همه با شکم ورقلمبیده لم میدن پای تلویزیون
یا میرن تو گوشیهاشون غرق میشن
باید کاری کنیم کمتر کسی با خدا حرف بزنه…
کمتر کسی دعای افتتاح و مناجات بخونه…
کمتر کسی دم سحر اشک بریزه…
که خدا نتونه به خاطر حال مناجات و اشک دم سحرشون،
بزنه توی شاخک ما!»
بعد گفتم:
«پاشو باهم تکنیک فراموشی رو دم گوششون بگیم!
کاری کنیم یادشون بره درد و دل کردن با خدا رو…
یادشون بره چرا شروع کردن…
یادشون بره قرار بود برگردن سمتش…»
دوستِ بد ترکیبم با ذوق گفت:
*صلیعلیسهترکه
چشم انسانبترکه!
ادامه دارد…
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#چهارمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
۱۶:۰۵
بچهتر که بودیم توی یک ابلیسستان درس میخواندیم؛
اسم ابلیسستانمان بود:
(دشمنان ابراهیم )
ولی برای افتتاحیه که خودِ ابلیسخان تشریف آورده بودند، تابلوی اسم مدرسه را با شاخکهای مبارکشان از جا کندند و پرت کردند توی آتش قلبشان!

حالا جالبش کجا بود؟
همهجای تابلو سوخت، جز اسم «ابراهیم»!
همین هم ابلیسخان را کفریتر کرد؛
افتتاحیه را نیمهکاره ول کرد و با غرغر رفت ...
آخه میدونید،
ابلیسخان هر وقت اسم ابراهیم را
میشنود، انگار دکمهی «دردِ سراسری بدنش» روشن میشود!
️
این را بعدها که کلاس قرآن رفتم فهمیدم؛
ابراهیم یکی از پیامبران خدا بوده و حسابی سنگ زده وسط فرق سر ابلیسخان 🪨
از آن موقع هر کس بخواهد شبیهاش بشود،
همین کار را تکرار میکند!
ما ابلیسچهها بیشترین آمار دود شدنمان دقیقاً مال همین *ماهخدا و ایام سنگانداختن توی حج است


توی دعاهای ماهخدا هم آدمها هی از خدا میخواهند حج را هر سال روزیشان کند؛ یعنی عملاً برنامهی «سنگباران سالانهی ابلیسچهها» را تمدید میکنند! 🪨🪨🪨الهی به زمین گرم جهنم بخورند!

توی این گرانی به فقرا کمک کنید، جای حج رفتن.جای زیارت رفتن.
(آخ آخخخ… با این جملهی شیطانیم چقدر آدمها رو گول زدم!

)
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*
اسم ابلیسستانمان بود:
(دشمنان ابراهیم )
ولی برای افتتاحیه که خودِ ابلیسخان تشریف آورده بودند، تابلوی اسم مدرسه را با شاخکهای مبارکشان از جا کندند و پرت کردند توی آتش قلبشان!
حالا جالبش کجا بود؟
همهجای تابلو سوخت، جز اسم «ابراهیم»!
همین هم ابلیسخان را کفریتر کرد؛
افتتاحیه را نیمهکاره ول کرد و با غرغر رفت ...
آخه میدونید،
ابلیسخان هر وقت اسم ابراهیم را
میشنود، انگار دکمهی «دردِ سراسری بدنش» روشن میشود!
این را بعدها که کلاس قرآن رفتم فهمیدم؛
ابراهیم یکی از پیامبران خدا بوده و حسابی سنگ زده وسط فرق سر ابلیسخان 🪨
از آن موقع هر کس بخواهد شبیهاش بشود،
همین کار را تکرار میکند!
ما ابلیسچهها بیشترین آمار دود شدنمان دقیقاً مال همین *ماهخدا و ایام سنگانداختن توی حج است
توی دعاهای ماهخدا هم آدمها هی از خدا میخواهند حج را هر سال روزیشان کند؛ یعنی عملاً برنامهی «سنگباران سالانهی ابلیسچهها» را تمدید میکنند! 🪨🪨🪨الهی به زمین گرم جهنم بخورند!
توی این گرانی به فقرا کمک کنید، جای حج رفتن.جای زیارت رفتن.
(آخ آخخخ… با این جملهی شیطانیم چقدر آدمها رو گول زدم!
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*
۱۲:۵۷
*سلاممم رفقای روزهدار
🤍و سلام رفقایی که به هر دلیلی نمیتونید روزه بگیرن 
همهتون تاج سرین 

چطورین بچههااا؟
گشنهاین؟ 
یا فعلاً اوضاع تحت کنترله؟ 
من؟نه والا گشنه نیستم
ولی یه حس عجیبی دارم فقططططط دلم میخواد بخوابم 
انگار مغزم زده رو حالت ذخیره انرژی 

بریم ببینیم سهشنبهها تو «مدرسه ابلیسها» چه خبره


باز چه نقشهای کشیدن؟باز کی میخواد زرنگبازی دربیاره و آخرش سوتی بده؟

بزن بریم که داستان شروع شددد *


چطورین بچههااا؟
من؟نه والا گشنه نیستم
بریم ببینیم سهشنبهها تو «مدرسه ابلیسها» چه خبره
باز چه نقشهای کشیدن؟باز کی میخواد زرنگبازی دربیاره و آخرش سوتی بده؟
بزن بریم که داستان شروع شددد *
۱۳:۱۵
داشتم میگفتم؛
من شاگرد ممتاز ابلیسخان بودم

اما چه فایده وقتی یک ماه بیکار باشی و نتوانی حتی یک نفر را هم گول بزنی!

چقدر دمم خارش دارد!
حتی نمیتوانم دستم را ببرم پشتم خارش دمم و کم کنم
هی روزگار… ابلیسچه بودن هم دردسرهای خودش و دارد!

یادشبخیر سه شنبه ها؛
*ورزش ورزش، قرآن قرآن داشتیم

یکی از همین زنگهای ورزش بود که معلممان میگفت:برای اینکه بتوانیم از راست، چپ، جلو و عقب و هر ۴ جهت وارد قلب انسان شویم

باید حتماً ورزش کنیم و لیزخوردن و سُر خوردن را حرفهای یاد بگیریم! 🛝
یکی از ابلیسچهها به ما ورزش میداد و با شعری که میخواند، دلم میخواست از حسادت بترکم که چرا معلم به من نمیگوید شعر بخوانم!

شعرش هم این بود؛
جلو، عقب
چپ و راست
قلب انسان
واسه ماست
میریم توش
تخم میکاریم
دست دست دست

این را دقیقاً ۶۶۶ بار میخواندیم!
و ما مجبور بودیم هی به همهی جهتها بپریم و آتش بسوزانیم!


#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*
من شاگرد ممتاز ابلیسخان بودم
اما چه فایده وقتی یک ماه بیکار باشی و نتوانی حتی یک نفر را هم گول بزنی!
چقدر دمم خارش دارد!
حتی نمیتوانم دستم را ببرم پشتم خارش دمم و کم کنم
هی روزگار… ابلیسچه بودن هم دردسرهای خودش و دارد!
یادشبخیر سه شنبه ها؛
*ورزش ورزش، قرآن قرآن داشتیم
یکی از همین زنگهای ورزش بود که معلممان میگفت:برای اینکه بتوانیم از راست، چپ، جلو و عقب و هر ۴ جهت وارد قلب انسان شویم
باید حتماً ورزش کنیم و لیزخوردن و سُر خوردن را حرفهای یاد بگیریم! 🛝
یکی از ابلیسچهها به ما ورزش میداد و با شعری که میخواند، دلم میخواست از حسادت بترکم که چرا معلم به من نمیگوید شعر بخوانم!
شعرش هم این بود؛
جلو، عقب
چپ و راست
قلب انسان
واسه ماست
میریم توش
تخم میکاریم
دست دست دست
این را دقیقاً ۶۶۶ بار میخواندیم!
و ما مجبور بودیم هی به همهی جهتها بپریم و آتش بسوزانیم!
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*
۱۳:۳۹
همیشه گفته ام: من درسم خیلی خوب بودخیلی حرفه ای یاد گرفتم چهطور آیهها را با نظر خودم تفسیر کنم 

مثلاً دربارهی (لا اِکْراهَ فِی الدّین)
یک انشای قشنگ نوشتم که مقام اول بین تمام ابلیسچههای سراسر دنیا را آورد!

خیلیها هم رفتند با همین آیه آدمها را گول زدند
که در دین اجباری نیست و نه به حجاب اجباری و درود بر آزادی!

چقدر آدما خنگن که گول این ترجمههای ابلیسچهای ما رو میخورن!

#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*
مثلاً دربارهی (لا اِکْراهَ فِی الدّین)
یک انشای قشنگ نوشتم که مقام اول بین تمام ابلیسچههای سراسر دنیا را آورد!
خیلیها هم رفتند با همین آیه آدمها را گول زدند
که در دین اجباری نیست و نه به حجاب اجباری و درود بر آزادی!
چقدر آدما خنگن که گول این ترجمههای ابلیسچهای ما رو میخورن!
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*
۱۵:۱۱
عه عه !جدی میفرمایید ؟ 
نه بابا !
بزرگترین فریضه ی ماه رمضون افطاری دادنه ؟


پس منتظر تماس شما هستم !!!
خوش به سعادتتون
🫡
#چشمک#حیدری_ام#بچه_شیعه#رمضان@Cheshmmakapp
پس منتظر تماس شما هستم !!!
#چشمک#حیدری_ام#بچه_شیعه#رمضان@Cheshmmakapp
۱۳:۵۴
این رفیق خیکی من

دوباره غش کرده
از ماجرای سطل به بعد،
حال درست و درمانی ندارد!
اگر از غش دربیاید، میخواهم ازش یکم ژل آتشزا بگیرم

چون با همین چند روز ماه خدا که اندازهی پنجاهسال به من گذشته

آتشم حسابی خاموش شده و دمم خارش گرفته
من میترسم… جمعه نزدیک است! 
نکند دعای آدمها مستجاب شود
باید تمام تلاشم را بکنم یادشان برود جمعه نزدیک است

خیکی پاشو!
جمعه خیلی کار داریم!هی خیکی الان وقت خواب نیست! 

#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
دوباره غش کرده
از ماجرای سطل به بعد،
حال درست و درمانی ندارد!
اگر از غش دربیاید، میخواهم ازش یکم ژل آتشزا بگیرم
چون با همین چند روز ماه خدا که اندازهی پنجاهسال به من گذشته
آتشم حسابی خاموش شده و دمم خارش گرفته
نکند دعای آدمها مستجاب شود
باید تمام تلاشم را بکنم یادشان برود جمعه نزدیک است
خیکی پاشو!
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
۱۳:۰۷
از سحر تا حالا هر کاری میکنم آتش ندارم که بنویسم
همین که غش نکردم یعنی خیلی روی خودم کار کردم!

رفیق خپل منم بالاخره بلند شد
دور و اطرافش را نگاه کرد و پرسید:
هوی ابلیسچه، امروز چندشنبه است؟!
یکدفعه دلم خاکستر بود, خاکسترتر شد و گفتم:
*اولین جمعهی ماه خدا.
خیکی زنجیرهای دست و پایش لرزید
شاخکش یکطرفی کج شد و دوباره غش کرد

شانس آوردیم آخرین جمعهی ماه خدا نبود وگرنه از ترس دود میشد!
این راز مهم بین خودم و شما نوچههایی که بعدها زنداننوشتههایم رو میخوانید بماند
در گوشی بگویم🦻
خود ابلیسخان هم از جمعهها میترسد مخصوصا از جمعههای ماهخدا
چه برسد به این خیکی خنگول!
خودم با همین شاخکم دیدم که میگم!
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#ششمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
همین که غش نکردم یعنی خیلی روی خودم کار کردم!
رفیق خپل منم بالاخره بلند شد
دور و اطرافش را نگاه کرد و پرسید:
هوی ابلیسچه، امروز چندشنبه است؟!
یکدفعه دلم خاکستر بود, خاکسترتر شد و گفتم:
*اولین جمعهی ماه خدا.
خیکی زنجیرهای دست و پایش لرزید
شانس آوردیم آخرین جمعهی ماه خدا نبود وگرنه از ترس دود میشد!
این راز مهم بین خودم و شما نوچههایی که بعدها زنداننوشتههایم رو میخوانید بماند
در گوشی بگویم🦻
خود ابلیسخان هم از جمعهها میترسد مخصوصا از جمعههای ماهخدا
چه برسد به این خیکی خنگول!
خودم با همین شاخکم دیدم که میگم!
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان#ششمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*
۱۶:۴۱
یادم هست یکی از معلمهایمان
دکیفتنهچی که در مَرَض ریختن بین جماعت آدممثبتها مدرک دکتری گرفته بود

یکی از جمعهها، همایش گرفته بود
رفیق خیکی منم قرار بود شعر بخونه
شعر بیقافیه و بیوزن خیکی این بود:
آتیشبگیره پدر رفاقت
حتما باید قیچی بشه جماعت
همدلی کردن گناهه
به کسی نگید:
امامشون تو راهه (اینجای شعر ابلیسخان هم آتشش زرد شد و حالش بد...)
خیکی داد زد؛
شعار هر روز ما:
دوری و دشمنی قشنگه
عبادتم تکنفری قشنگه
زینت بدید دوری و دشمنی رو
باز دوباره فریاد زد و گفت :
پول هیات رو بدید به فقیرها
اربعین نرید پیاده

بعدش برید با هواپیما
جمعه بخواب و استراحت کن
امام کجا بود؟! بیخیال گذر کن
(این بار اسم امام که اومد، حال هممون خراب شد)
استاد دکی فتنه چی خیلی تاکید کرد
اینا رو حفظ کنیم
و تا میتونیم تو گوش آدما زمزمه کنیم
و خوب گولش بزنیم
🦻
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه
#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان
#ششمین_سحر_حبس
#ابلیسچه
@Cheshmmakapp
دکیفتنهچی که در مَرَض ریختن بین جماعت آدممثبتها مدرک دکتری گرفته بود
یکی از جمعهها، همایش گرفته بود
رفیق خیکی منم قرار بود شعر بخونه
شعر بیقافیه و بیوزن خیکی این بود:
آتیشبگیره پدر رفاقت
حتما باید قیچی بشه جماعت
همدلی کردن گناهه
به کسی نگید:
امامشون تو راهه (اینجای شعر ابلیسخان هم آتشش زرد شد و حالش بد...)
خیکی داد زد؛
شعار هر روز ما:
دوری و دشمنی قشنگه
عبادتم تکنفری قشنگه
زینت بدید دوری و دشمنی رو
باز دوباره فریاد زد و گفت :
پول هیات رو بدید به فقیرها
اربعین نرید پیاده
بعدش برید با هواپیما
جمعه بخواب و استراحت کن
امام کجا بود؟! بیخیال گذر کن
(این بار اسم امام که اومد، حال هممون خراب شد)
استاد دکی فتنه چی خیلی تاکید کرد
اینا رو حفظ کنیم
و تا میتونیم تو گوش آدما زمزمه کنیم
و خوب گولش بزنیم
#زندان_نوشتههای_ابلیسچه
#یکی_از_نوچههای_ابلیسخان
#ششمین_سحر_حبس
#ابلیسچه
@Cheshmmakapp
۱۲:۵۷