بله | کانال چشمک
عکس پروفایل چشمکچ

چشمک

۱۵۳ عضو
thumbnail
گفتم این عکسمم داشته باشین با شماره زندانی امundefinedundefined

شانس که نداریم یه وقت دیدین منو با همه‌ی ابلیسچه‌ها undefined
تو ماه رمضون یهوووفففف undefinedundefined
پودر شدیم رفتیم هواااا undefinedundefined

تعجب نکنینااا
کارِ مهمونی خداست

اه چقدر بدم میاد از این ماه undefinedundefined


#چشمک
#ماه_رمضان
#بچه_شیعه
@Cheshmmakapp

۱۳:۰۱

thumbnail
نمی‌دونم چرا از اذان سحر به بعد فشارم میفته! undefined

جناب ابلیس تو کلاساشون همیشه میگن:
«وقتی از سحر به بعد این آدما قرآن می‌خونن و به خدا پناه می‌برن، ما افت فشار می‌کنیم!» undefinedundefined

اه اه اه …
این آدمای قرآن‌خون واقعاً اعصاب برام نذاشتن! undefined

هی تو سوره بقره داستان رانده شدن جناب ابلیس‌خان رو می‌خونن و کیف می‌کنن! undefined

ولش کن… کفری شدم حسابی!
بقیه خاطرات زندان رو فردا شب می‌نویسم…
undefinedundefined







#چشمک
#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه
#اولین_سحر_حبس
@Cheshmmakapp

۱۶:۰۰

thumbnail
قبلِ رسیدن ماه خدا undefined
*اردوی علمی قدم‌چی یک میلیارد و پنجاه و پنجم
برگزار شد! undefinedundefined

آره درست خوندی… ما هر چند روز یه بار اردو داریم!یه جورایی کلاسای تقویتی گول‌زدنِ پیشرفته‌ست! undefinedundefined
جناب ابلیس‌خان همیشه روی یه تخت بلند تکیه می‌زنن،بعد با صدای جدی میگن:
«بچه‌هااا… نزدیک ماه خدا هستیم! حواستونو جمع کنید!» undefined
نزدیک رمضان که میشه اردوها فشرده‌تر میشه!وای به حال اون ابلیسچه‌ای که جلسه‌ی قبل ماه خدا رو غیبت کنه! undefined
ابلیس‌خان فوراً تبعیدش می‌کنه…می‌فرستتش سراغ باایمان‌ترین آدم‌ها! undefined
اونایی که حتی با کلفت‌ترین شاخک و محکم‌ترین نخ همگول نمی‌خورن!
گول‌زدنشون کار هر ابلیسچه‌ای نیست…

من؟!من همیشه سریع خودمو می‌رسونممیام همون جلوی جلو پای تخت می‌شینم undefined
نکته‌ها رو توی شاخکم ضبط می‌کنم! undefinedundefinedکه یه وقت گیر مخلصین نیفتم!
اون آدم مثبت‌های نماز‌شب‌خون،اهل مهربونی،اهل گذشت،اهل دعا…
اینا اصلاً به هیچ گولی تن نمی‌دن! undefined
کفر جناب ابلیس‌خان رو در میارن رسماً! undefinedundefined



#چشمک#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان#دومین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*

۱۲:۰۳

thumbnail
تصمیم گرفتم توی زندان برای روحیه ام یکی از درس های استاد و گوش کنم :

*«روش حفظ امید ابلیسچه‌ها در ماه خدا»
undefinedundefined

نگاه کردم دیدم زندانبان نیست…یکی از هدفون‌های شاخکم رو چپوندم تو گوشم undefined
تو صوت می‌گفت:ماه رمضاندرهای بهشت بازه undefinedundefinedدرهای جهنم بسته‌ست undefinedو شیاطین در بندن… undefinedundefined
اینجاش بود که ابلیس‌خان یه خنده شیطانی زد که نزدیک بود گوشم بسوزه! undefinedundefined
با ترس دست بلند کردم گفتم:«عالیجناب! ما رو بستن، جهنم هم بسته‌ست… کجاش خنده داره؟!» undefined
یهو شاخکشو پرت کرد سمتم! undefinedگفت: «ابله! ما مثل خون تو رگ این آدما هستیم!روزه فقط جامونو تنگ می‌کنه!مگه نشنیدی پیامبر این مسلمون ها گفته دعا کنین شیطان نیان سراغتون؟!
پس یعنی راه هست! حتی از زندان!» undefinedundefined
داشتم گوش می‌دادم راه‌ها رو یاد بگیرم که یهو زندانبان رسید! undefinedundefined
گفت شکنجه امروزت اینه:باید فیلم قرآن خوندن گروهی روزه‌دارا رو ببینی و حرص بخوری! undefinedundefined
خود قرآن خوندنشون کم بود،حالا گروهی هم می‌خونن که ثوابش چندبرابر شه! undefined
ولی صبر کنن…همین که زندانبان بره،من از همین‌جا کرمم رو می‌ریزم تو جونشون!undefinedundefined
آخه به من میگن:ابلیسچه… نه برگ چغندر! undefined🧄


#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#دومین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*

۱۲:۲۸

thumbnail
چطورین قهرمانای چشمکی؟ 🥰undefined
روزه بُردَتون یا شما روزه رو بُردین؟ undefinedundefinedundefined

نبینم بیحال باشینااا undefined‍🩹🫣
یه لبخند گنده لطفاً undefinedundefined

باور کن جدی میگم…
بعداً دلت برای ماه رمضون تنگ میشه 🤍undefined
حتی برای همین گشنگی ها undefinedundefined
همین لحظه‌هایی که با خودت میگی:
«وای کی افطاره؟!» undefinedundefined


راستییی undefined
این شیطونا چه داستانایی دارنااا undefined
هی نقشه می‌کشن، هی کم میارن! undefined

بریم ببینیم امروز ابلیسچه چه خاطره‌ای رو کرده undefinedundefined
(که بازم آخرش ضایع بشهundefinedundefined)

بزن بریممم undefinedundefined



#چشمک
#ماه_رمضان
#رمضان
#بچه_شیعه
#حیدری_ام

@Cheshmmakapp

۱۳:۰۵

thumbnail
بالاخره این زندانبان سیریش رفت پی کارش!
اوففف… هنوز جای «ختم‌قرآن‌های جمعی» که برای شکنجه نشونم داد می‌سوزه undefinedundefinedundefined
ولی خب، ابلیسچه حرفه‌ای تنبلی نمی‌کنه!

خواستم شاخک هدفونمو بذارم تو گوشم و کلاس آنلاین
*«قدم‌قدم گول زدن انسان در ماه‌خدا»
رو گوش بدم که
تق! undefinedدر زندان باز شد!
یه ابلیسچه‌ی چاق و چله رو کشون‌کشون آوردن انداختن وسط سلول!
با تعجب گفتم:هی ابلیسچه! چی کار کردی آوردنت زندان؟! undefined
یهو زد زیر خنده… غش‌غش! undefinedundefinedگفت:ماموریتم گول زدن یه دختر نوجوان روزه‌دار بود!
گفتم: خب؟!
گفت:دخترهِ تو چت با دوستش پشت‌سر معلم شیمی‌شون غیبت کرده بودن، می‌گفتن دماغش اندازه خرطوم فیله! undefined
همین که غیبت کردن، روزه‌ش برا من شل شد…
منم مثه مار لیز خوردم رفتم جلو آینه سراغش! undefinedundefined
جلوی آینه وایساده بود، هی دماغشو این‌ور اون‌ور می‌کرد.منم آروم آروم رفتم تو گوشش:
«دختر…نوک دماغت یه کم بالاتر بود بهتر نبود؟نگاه چقدر جوش زدی… یه عمل کن شاید یکی نگاهت کنه…»
همین‌طور زمزمه کردم…قطره‌قطره…سمی ولی شیک! undefined
یهو مامانش اومد تو اتاق:«ای واییی! بشین درس بخون! تو امتحان نداری؟!»
اینجا بود که من طبق تکنیک طلایی«فصل ناامیدسازی قدم‌به‌قدم انسان»شروع کردم قلقلک دادن قلبش… undefined
هیچ‌کس دوستم نداره…من زشتم…تو درکم نمی‌کنی…
و بعدش؟
بووووم! undefined
سر مادرش داد زد:«اصلاً تو منو نمی‌فهمی! بذار دماغمو عمل کنم!هی درس بخونم که چی؟!این همه درس خوندن آخرش چی میشه؟!نگاه چقدر زشتم!هیچ‌کس دوستم نداره!شما چی از جونم می‌خواید؟!»
شروع کرد غر زدن به مامانش…به خودش…حتی به خدا…
و من؟داشتم کیف می‌کردم undefinedundefined
که یه‌دفعه…
(اینجا دقیقاً همون‌جاییه که معمولاً نقشه‌های ما ابلیسچه‌ها به فنا میره…)
ادامه دارد… undefinedundefined



#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#سومین_سحر_ابلیس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*

۱۳:۱۵

thumbnail
به خشکی شانس… دقیقاً همون لحظه‌ای که فکر می‌کردم عملیاتم ترکونده undefinedundefined

افطار شد…
رفتن وضو گرفتن… نماز خوندن…
کنار هم نشستن سر سفره… undefinedundefined

کم‌کم صداها آروم شد…
اخم‌ها باز شد…
دل‌ها نرم شد…
دعوا؟ پففف! دود شد رفت هوا! undefinedundefined

من موندم و یه نقشه سوخته!

همین موقع فرشته‌ی زندانبان فهمید خرابکاری کردم.
یقه‌مو گرفت، کشون‌کشون آورد زندان undefinedundefined

میگه قراره شکنجه‌م کنه!
چه شکنجه‌ای؟!

فیلم بچه کوچولوهایی که «روزه کله‌گنجشکی» گرفتن رو بذاره جلوم پخش کنه! 🥺undefined
میگه آتیشت با دیدن ذوقشون خاموش میشه!

تازه تهدید کرده فیلم همون دختره رو هم بذاره…
اون لحظه‌ای که بعد افطار، آروم شد…
رفت دست مامانشو بوسید… undefinedundefined

نهههه! این دیگه خط قرمزه!

این بشرها با یه بوسه،
با یه اشک،
با یه سفره ساده افطار،
کل نقشه‌های ما ابلیسچه‌ها رو به باد میدن! undefinedundefined

ولی باشه…
سومین سحر حبسه…
ما هنوز تسلیم نشدیم…

ادامه دارد… undefined




#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه
#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان
#سومین_سحر_حبس
#ابلیسچه


@Cheshmmakapp

۱۴:۵۴

thumbnail
همه‌شو داخل شاخکم ضبط کردم! undefinedundefined
یکی از طلایی‌ترین سلاح‌های ما ابلیسچه‌ها چیه؟

undefined *ناامید کردن انسان‌ها!

اصلاً تخصص ویژه‌مونه!باید روی این تکنیک بیشتر کار کنم… حرفه‌ای‌تر… مخفی‌تر… سمی‌تر! undefined
مثلاً برم سراغ اونایی که یه کم خرابکاری کردن، یه کم گناه از دستشون در رفته…آروم برم تو گوششون بگم:
«الکی روزه نگیر…الکی نماز نخون…تو دیگه خیلی خرابی بدبخت!فکر کردی خدا نماز و روزه‌ی تو رو قبول می‌کنه؟!ولش کن بابا… غذاتو بخور راحت باش…»
همین!یه جمله کوچیک…یه وسوسه نرم…undefinedundefined
اصلاً این آدم‌ها خیلی ساده‌ ان !خدایی که به خاطر همینا ابلیس‌خان رو از بهشت پرت کرد بیرون رو جدی نمی‌گیرن…بعد میان حرف ما رو که دشمن رسمی‌شونیم گوش میدن! undefinedundefined
یعنی رسماً میگن:«سلام دشمن جان، بیا ما رو راهنمایی کن!»
خنگ‌تر از این موجود پیدا میشه؟!نه والا! undefinedundefined
کافیه یه ذره ناامید بشن…یه لحظه فکر کنن دیگه تمومه…همین!قلاب خوردن! undefinedundefined
اوووه اووه…زندانبان داره میاد سمت این یکی رفیقم!صدای قدم‌هاشو می‌شنوم…
فعلاً برم قیافه مظلوم بگیرم undefined
تا فردا بیام و ادامه ماجراهای زندان بگم..

#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان#سومین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*

۱۵:۳۶

سلامم بر همه ی مهمون های خدا...
همه ی رفقای چشمکی...
همه روزه بگیرا...
همه کله گنجشکی بگیرا...

باباااا ما دیگه کی هستیمundefined


۴ روزه گشنگی و تشنگی کشیدیم،
آخ نگفتیم...undefined


امروز قراره یه خاطره از این
بچه شیطون لعنتی
بشنویم که فکرشم نمیکنید این بو باعث نابود شدنشون بشهundefinedundefinedundefined
کدوم بو؟
بفرما پست بعد🫡



#چشمک
#ماه_رمضان
#بچه_شیعه
#حیدری_ام

@Cheshmmakapp

۱۲:۱۹

thumbnail
روز چهارم؛ تکنیک فراموشی undefinedundefined

داشتم یواشکی فایل آموزشی «تکنیک فراموشی» رو گوش می‌دادم…

که یهووو… undefined

زندانبان با یه سطل تو دستش وارد سلول شد!

سریع شاخکم رو قایم کردم undefined
نبینه دارم آموزش می‌بینم!

قبل از اینکه شکنجه‌ی رفیقم رو شروع کنه،
یهویی سطل رو چپه کرد روی سرش!
! undefinedundefined

رفیقم همون‌جا ولو شد و بیهوش!

یه بویی کل زندان رو برداشت…
منم گیج و ویج می‌خوردم،
چشمام می‌سوخت،
آتیشم داشت کم‌نور می‌شد undefinedundefined

زندانبان صاف تو چشمام زل زد و گفت:
«ابلیسچه… می‌دونی تو این سطل چی بود؟»

من که داشتم خفه می‌شدم گفتم:
«من عجولم! زود بگو راحت شم!
عجله تخصص ما ابلیسچه‌هاست! بگو دیگه! بگو!» undefined

ولی اون؟
اصلاً عجله نداشت…

آروم آروم یه دور تو سلول چرخ زد…
بعد سطل خالی رو برداشت…
عمیییق بو کشید undefinedundefined

انگار عطر بهشت بود براش!

بعد سطل رو گرفت سمتم…
یه لحظه حس کردم الان خاکسترای تو شکمم برمی‌گرده بالا undefinedundefined

خم شدم نگاه کردم تو سطل و…

فهمیدم این بوی وحشتناک…

همون بویی بود که ما ابلیسچه‌ها ازش متنفرررریم…

undefined بوی دهان روزه‌دارها نزدیک افطار! undefined

همونی که فرشته‌ها عاشقشن…
همونی که آتیش ما رو کم می‌کنه…

نهههههههه! undefinedundefined

ادامه دارد…



#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه
#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان
#چهارمین_سحر_حبس
#ابلیسچه

@Cheshmmakapp

۱۴:۴۴

thumbnail
ابلیس‌خان توی دوره‌ی یک‌میلیارد و پنجاه‌و‌چهارم اردوهای علمی قدم‌چی گفته بود:
«حواستون جمع باشه! خدا بوی دهان روزه‌دارها رو دوست داره!»

(البته اگه مسواک بزنن 🪥)

بعدش حدیثی از امام صادق خوند که فکر کنم هنوز تو حافظه خاکستریم مونده… آهااا، یادم اومد! undefined

*خداوند به موسی وحی کرد: چرا با من حرف نمی‌زنی و مناجات نمی‌کنی؟!
موسی گفت: خدایا روزه‌ام، موقع روزه دهانم خیلی خوش بو نیست.خدا فرمود: ای موسی‌جان! بوی دهان روزه‌دار برای من از مشک خوشبوتر است.

انگار خدا دم افطار یه قرار خاص با روزه‌دارها می‌ذاره؛یه تایم خصوصی، فقط خودش باشه و خودشون… undefinedundefined
به نظرم خدا برای این انسان‌ها خیلی پارتی‌بازی کرده!
برای همین آدم‌هایی که حرفشو یکی درمیون گوش میدن،لحظه‌به‌لحظه وقت ویژه خالی می‌کنه برای حرف زدن!
سحر قبل اذان صبح یه جور…بین‌الطلوعین یه جور…دم افطار یه جور دیگه…
همیشه آنلاین!همیشه وقت داره!همیشه گوش میده!
الهی به زمین گرم جهنم بخورن! undefinedundefined
اَه… آتش کینه‌ی دلم شعله کشیدundefinedundefined



#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان#چهارمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*

۱۵:۵۱

thumbnail
خط چهارم رو هم با یه تیکه زغال کشیدم روی دیوار زندان ! undefinedundefined

بعد برای اینکه روحیه‌ی خودم و رفیقِ بد ترکیبم رو بالا نگه دارم گفتم:

«ناراحت نباش! الان سریال‌های ماه‌خدا شروع میشه…
همه با شکم ورقلمبیده لم میدن پای تلویزیون undefined
یا میرن تو گوشی‌هاشون غرق میشن undefinedundefined

باید کاری کنیم کمتر کسی با خدا حرف بزنه…
کمتر کسی دعای افتتاح و مناجات بخونه…
کمتر کسی دم سحر اشک بریزه…

که خدا نتونه به خاطر حال مناجات و اشک دم سحرشون،
بزنه توی شاخک ما!» undefinedundefined

بعد گفتم:
«پاشو باهم تکنیک فراموشی رو دم گوششون بگیم! undefined
کاری کنیم یادشون بره درد و دل کردن با خدا رو…
یادشون بره چرا شروع کردن…
یادشون بره قرار بود برگردن سمتش…»


دوستِ بد ترکیبم با ذوق گفت:

*صلی‌علی‌سه‌ترکه
چشم انسان‌بترکه!
undefined


ادامه دارد…
#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان#چهارمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*

۱۶:۰۵

thumbnail
بچه‌تر که بودیم توی یک ابلیس‌ستان درس می‌خواندیم؛
اسم ابلیس‌ستان‌مان بود:
(دشمنان ابراهیم )undefined

ولی برای افتتاحیه که خودِ ابلیس‌خان تشریف آورده بودند، تابلوی اسم مدرسه را با شاخک‌های مبارک‌شان از جا کندند و پرت کردند توی آتش قلب‌شان! undefinedundefined

حالا جالبش کجا بود؟
همه‌جای تابلو سوخت، جز اسم «ابراهیم»! undefined

همین هم ابلیس‌خان را کفری‌تر کرد؛
افتتاحیه را نیمه‌کاره ول کرد و با غرغر رفت ...undefined

آخه می‌دونید،
ابلیس‌خان هر وقت اسم ابراهیم را
می‌شنود، انگار دکمه‌ی «دردِ سراسری بدنش» روشن می‌شود! undefinedundefined

این را بعدها که کلاس قرآن رفتم فهمیدم؛
ابراهیم یکی از پیامبران خدا بوده و حسابی سنگ زده وسط فرق سر ابلیس‌خان 🪨undefined
از آن موقع هر کس بخواهد شبیه‌اش بشود،
همین کار را تکرار می‌کند! undefined

ما ابلیسچه‌ها بیشترین آمار دود شدن‌مان دقیقاً مال همین *ماه‌خدا و ایام سنگ‌انداختن توی حج
است undefinedundefinedundefined

توی دعاهای ماه‌خدا هم آدم‌ها هی از خدا می‌خواهند حج را هر سال روزی‌شان کند؛ یعنی عملاً برنامه‌ی «سنگ‌باران سالانه‌ی ابلیسچه‌ها» را تمدید می‌کنند! 🪨🪨🪨الهی به زمین گرم جهنم بخورند! undefinedundefined
توی این گرانی به فقرا کمک کنید، جای حج رفتن.جای زیارت رفتن.
(آخ آخخخ… با این جمله‌ی شیطانیم چقدر آدمها رو گول زدم! undefinedundefinedundefined)


#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*

۱۲:۵۷

*سلاممم رفقای روزه‌دار undefined🤍و سلام رفقایی که به هر دلیلی نمی‌تونید روزه بگیرن undefinedundefinedهمه‌تون تاج سرین undefinedundefined
چطورین بچه‌هااا؟ undefinedگشنه‌این؟ undefinedundefinedیا فعلاً اوضاع تحت کنترله؟ undefined
من؟نه والا گشنه نیستم undefinedولی یه حس عجیبی دارم فقططططط دلم می‌خواد بخوابم undefinedundefinedانگار مغزم زده رو حالت ذخیره انرژی undefinedundefined


بریم ببینیم سه‌شنبه‌ها تو «مدرسه ابلیس‌ها» چه خبره undefinedundefinedundefined
باز چه نقشه‌ای کشیدن؟باز کی می‌خواد زرنگ‌بازی دربیاره و آخرش سوتی بده؟ undefinedundefined
بزن بریم که داستان شروع شددد *undefinedundefinedundefined

۱۳:۱۵

thumbnail
داشتم می‌گفتم؛
من شاگرد ممتاز ابلیس‌خان بودم undefinedundefined

اما چه فایده وقتی یک ماه بیکار باشی و نتوانی حتی یک نفر را هم گول بزنی! undefinedundefined


چقدر دمم خارش دارد!
حتی نمی‌توانم دستم را ببرم پشتم خارش دمم و کم کنم undefined

هی روزگار… ابلیسچه بودن هم دردسرهای خودش و دارد! undefinedundefined

یادش‌بخیر سه شنبه ها؛
*ورزش ورزش، قرآن قرآن
داشتیم undefinedundefined


یکی از همین زنگ‌های ورزش بود که معلم‌مان می‌گفت:برای اینکه بتوانیم از راست، چپ، جلو و عقب و هر ۴ جهت وارد قلب انسان شویم undefinedundefined
باید حتماً ورزش کنیم و لیزخوردن و سُر خوردن را حرفه‌ای یاد بگیریم! 🛝undefined
یکی از ابلیسچه‌ها به ما ورزش می‌داد و با شعری که می‌خواند، دلم می‌خواست از حسادت بترکم که چرا معلم به من نمی‌گوید شعر بخوانم! undefinedundefined
شعرش هم این بود؛
جلو، عقب
چپ و راست
قلب انسان
واسه ماست
می‌ریم توش
تخم می‌کاریم
دست دست دست
undefinedundefined

این را دقیقاً ۶۶۶ بار می‌خواندیم! undefined
و ما مجبور بودیم هی به همه‌ی جهت‌ها بپریم و آتش بسوزانیم! undefinedundefinedundefined



#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*

۱۳:۳۹

thumbnail
همیشه گفته ام: من درسم خیلی خوب بودخیلی حرفه ای یاد گرفتم چه‌طور آیه‌ها را با نظر خودم تفسیر کنم undefinedundefined
مثلاً درباره‌ی (لا اِکْراهَ فِی الدّین)
یک انشای قشنگ نوشتم که مقام اول بین تمام ابلیسچه‌های سراسر دنیا را آورد! undefinedundefined

خیلی‌ها هم رفتند با همین آیه آدم‌ها را گول زدندundefined
که در دین اجباری نیست و نه به حجاب اجباری و درود بر آزادی! undefinedundefined
چقدر آدما خنگن که گول این ترجمه‌های ابلیسچه‌ای ما رو می‌خورن! undefinedundefined




#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه@Cheshmmakapp*

۱۵:۱۱

thumbnail
عه عه !جدی میفرمایید ؟ undefinedundefinedنه بابا ! undefinedبزرگترین فریضه ی ماه رمضون افطاری دادنه ؟undefinedundefinedundefined



پس منتظر تماس شما هستم !!! undefined خوش به سعادتتون undefined 🫡

#چشمک#حیدری_ام#بچه_شیعه#رمضان@Cheshmmakapp

۱۳:۵۴

thumbnail
این رفیق خیکی من undefinedundefined
دوباره غش کرده
از ماجرای سطل به بعد،
حال درست و درمانی ندارد!


اگر از غش دربیاید، می‌خواهم ازش یکم ژل آتش‌زا بگیرم undefinedundefined

چون با همین چند روز ماه خدا که اندازه‌ی پنجاه‌سال به من گذشته undefinedundefined
آتشم حسابی خاموش شده و دمم خارش گرفته undefinedundefinedمن می‌ترسم… جمعه نزدیک است! undefined
نکند دعای آدم‌ها مستجاب شود undefined
باید تمام تلاشم را بکنم یادشان برود جمعه نزدیک است undefinedundefined
خیکی پاشو! undefinedundefinedجمعه خیلی کار داریم!هی خیکی الان وقت خواب نیست! undefinedundefined

#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان#پنجمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*

۱۳:۰۷

thumbnail
از سحر تا حالا هر کاری می‌کنم آتش ندارم که بنویسم 🫩
همین که غش نکردم یعنی خیلی روی خودم کار کردم! undefinedundefined



رفیق خپل منم بالاخره بلند شد undefined
دور و اطرافش را نگاه کرد و پرسید:
هوی ابلیسچه، امروز چند‌شنبه است؟!


یکدفعه دلم خاکستر بود, خاکستر‌تر شد و گفتم:
*اولین جمعه‌ی ماه خدا.
undefined


خیکی زنجیرهای دست و پایش لرزید undefinedشاخکش یک‌طرفی کج شد و دوباره غش کرد undefinedundefined
شانس آوردیم آخرین جمعه‌ی ماه خدا نبود وگرنه از ترس دود می‌شد! undefined
این راز مهم بین خودم و شما نوچه‌هایی که بعدها زندان‌نوشته‌هایم رو می‌خوانید بماند undefined
در گوشی بگویم🦻
خود ابلیس‌خان هم از جمعه‌ها می‌ترسد مخصوصا از جمعه‌های ماه‌خدا undefined
چه برسد به این خیکی خنگول! undefined
خودم با همین شاخکم دیدم که میگم! undefined

#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان#ششمین_سحر_حبس#ابلیسچه
@Cheshmmakapp*

۱۶:۴۱

thumbnail
یادم هست یکی از معلم‌هایمان
دکی‌فتنه‌چی که در مَرَض ریختن بین جماعت آدم‌مثبت‌ها مدرک دکتری گرفته بود undefinedundefined

یکی از جمعه‌ها، همایش گرفته بود undefined
رفیق خیکی منم قرار بود شعر بخونه undefined

شعر بی‌قافیه و بی‌وزن خیکی این بود:

آتیش‌بگیره پدر رفاقتundefined
حتما باید قیچی بشه جماعتundefined
همدلی کردن گناههundefined
به کسی نگید:
امام‌شون تو راهه (اینجای شعر ابلیس‌خان هم آتشش زرد شد و حالش بد...) undefined

خیکی داد زد؛

شعار هر روز ما:
دوری و دشمنی قشنگه undefined
عبادتم تک‌نفری قشنگه undefined
زینت بدید دوری و دشمنی رو

باز دوباره فریاد زد و گفت :

پول هیات رو بدید به فقیرهاundefined
اربعین‌ نرید پیاده undefinedundefined
بعدش برید با هواپیما undefined
جمعه بخواب و استراحت کن undefined
امام کجا بود؟! بی‌خیال گذر کن undefined
(این بار اسم امام که اومد، حال هممون خراب شد🫩)

استاد دکی فتنه چی خیلی تاکید کرد
اینا رو حفظ کنیم
و تا میتونیم تو گوش آدما زمزمه کنیم
و خوب گولش بزنیم undefined🦻



#زندان_نوشته‌های_ابلیسچه
#یکی_از_نوچه‌های_ابلیس‌خان
#ششمین_سحر_حبس
#ابلیسچه

@Cheshmmakapp

۱۲:۵۷