بله | کانال کانون فرهنگی۳۱۳
عکس پروفایل کانون فرهنگی۳۱۳ک

کانون فرهنگی۳۱۳

۲۱ عضو
#غیبت‌ممنوع
ڪنفرانس‌غیبتundefined
موضوع:بردن‌آبروے‌مؤمنرئیس‌جلسه:شیطان‌الرجیمدبیرجلسه:نفس‌امّارهمنشےجلسه:هواےنفسحاضرین‌جلسه:مسلمانان‌بےتقواپذیرایے:گوشت‌برادر‌مردهزمان:وقت‌بیڪاریمڪان:هرجایے‌ڪه‌خداوندفراموش‌شود.نتیجه‌ے‌جلسه:جهنّم‌دسته‌جمعی
خدایاماروازاینچنین‌مجالسے‌محافظت‌بفرما..undefined
#جملات_طلایی_علماء_وشهدا
@jomalat_talaei_olama_shohada

۱۵:۲۲

undefined با سلام و عرض ادب خدمت قرآن آموزان عزیز به اطلاع شما عزیزان میرسانیم إن‌شاءالله کلاس حفظ روز چهارشنبه به شرح زیر می باشد؛
undefined️ مسجد سیدالشهداء ع گلستانundefined ساعت ۱۵:۳۰
undefined️ مسجد حضرت ابوالفضل عundefined بلافاصله بعد از نماز مغرب و عشا

۲۰:۲۴

کانون فرهنگی۳۱۳
undefined با سلام و عرض ادب خدمت قرآن آموزان عزیز به اطلاع شما عزیزان میرسانیم إن‌شاءالله کلاس حفظ روز چهارشنبه به شرح زیر می باشد؛ undefined️ مسجد سیدالشهداء ع گلستان undefined ساعت ۱۵:۳۰ undefined️ مسجد حضرت ابوالفضل ع undefined بلافاصله بعد از نماز مغرب و عشا
undefined اصلاحیه undefined
undefined کلاس ها روز جمعه همین ساعتی که اعلام شد برگزار خواهد شد إن‌شاءالله.
یاعلی

۱۳:۲۳

#داستان_کوتاه
ترازو
undefined مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ‌ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ‌ﺳﺎﺧﺖ .
undefinedﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .
undefinedﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
undefined ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ وزنه‌ای ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ!
ــــــــــــــــ#داناب (داستانک‌ونکات‌ناب)undefinedundefined @dastanak_ir

۱۱:۵۳

••|undefinedundefined|••


undefined حکایتی بسیار زیبا و خواندنی

گویند: روزی ابلیس ملعون خواستبا فرزندانش از جایی به جای دیگر نقل مکان کند، خیمه‌ای را دید، و گفت:اینجا را ترک نمی‌کنم تا آنکه بلایی بر سر آنان بیاورم.
به سوی خیمه رفت و دید گاوی بهمیخی بسته شده و زنی را دید که آن گاو را می‌دوشد، بدان سو رفت و میخ را تکان داد.
با تکان خوردن میخ، گاو ترسید و به هیجاندرآمد و سطل شیر را بر زمین ریخت و پسرآن زن را که در کنار مادرش نشسته بودلگدمال کرد و او را کشت.
مادر بچه با دیدن این صحنه عصبانی شدو گاو را با ضربه چاقو از پای درآورد و او راکشت.
شوهر آن زن آمد و با دیدن فرزند کشتهشده و گاو مرده، همسرش را زد و او راطلاق داد.
سپس خویشاوندان زن آمدند و آن مرد رازدند، و بعد از آن نزدیکان آن مرد آمدند وهمه با هم درگیر شدند و جنگ و دعوایشدیدی به پا شد!!
فرزندان ابلیس با دیدن این ماجرا تعجبکردند و از پدر پرسیدند: ای وای، این چهکاری بود که کردی؟!
ابلیس گفت: کاری نکردم فقط میخ را تکان دادم.
undefinedبیشتر مردم فکر می‌کنند کارینکرده‌اند، در حالی که نمی‌دانند چندکلمه‌ای که می‌گویند و مردم می شنوند،سخن چینی است.
مشکلات زیادی را ایجاد می‌کند.آتش اختلاف را بر می‌افروزد.خویشاوندی را بر هم می‌زند.دوستی و صفا صمیمیت را از بین می‌برد.کینه و دشمنی می‌آورد.طراوت و شادابی را تیره و تار می‌کند.دل‌ها را می‌شکند.
بعدا کسی که اینکار را کرده فکر می‌کندکاری نکرده است فقط میخ را تکان دادهاست!
قبل از اینکه حرفی را بزنی، مواظبسخنانت باش !مواظب باش میخی را تکان ندهی !
#حکایت
#جملات_طلایی_علماء_وشهدا
@jomalat_talaei_olama_shohada

۱۹:۳۷

undefined با سلام و عرض ادب خدمت قرآن آموزان عزیز به اطلاع شما عزیزان میرسانیم إن‌شاءالله کلاس حفظ به شرح زیر می باشد؛
undefined️ مسجد سیدالشهداء علیه السلام گلستانundefined پنجشنبه ساعت ۱۵:۳۰
undefined مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام undefined شنبه، دوشنبه، چهارشنبه بعد از نماز مغرب و عشا

۳:۴۷

undefined با سلام و عرض ادب خدمت بزرگواران
undefined به اطلاع بزرگواران میرسانیم إن‌شاءالله کتابخانه مسجد برای مطالعه برادران چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه باز خواهد بود إن‌شاءالله.
یاعلی

۳:۵۰

undefined با سلام و عرض ادب خدمت قرآن آموزان عزیز به اطلاع شما عزیزان میرسانیم إن‌شاءالله کلاس حفظ به شرح زیر می باشد؛
undefined️ مسجد سیدالشهداء علیه السلام گلستانundefined پنجشنبه ساعت ۱۵:۳۰
undefined مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام undefined شنبه، دوشنبه، چهارشنبه بعد از نماز مغرب و عشا

۸:۴۴

undefined با سلام و عرض ادب خدمت قرآن آموزان عزیز به اطلاع شما عزیزان میرسانیم إن‌شاءالله کلاس حفظ به شرح زیر می باشد؛
undefined️ مسجد سیدالشهداء علیه السلام گلستانundefined پنجشنبه ساعت ۱۵:۳۰
undefined مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام undefined شنبه، دوشنبه، چهارشنبه بعد از نماز مغرب و عشا

۱۰:۵۸

بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام خدمت بزرگوارانی که در کانال کانون فرهنگی مذهبی مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام حضور دارند میرسانیم إن‌شاءالله از روز ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها مباحث و مطالبی رو با تکیه بر آیات قرآن و همچنین با تمسک به روایات اهل بیت علیهم السلام با محوریت و موضوعیت تربیت ارائه خواهیم داد.إن‌شاءالله مطالبی رو که در آینده ارائه خواهیم داد مورد رضایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشه و همچنین حضرت زهرا سلام الله علیها نظر کنند به نیت و هدف ما از ارائه این مطالب لطفاً وقتی که پیام را مشاهده کردین یک صلوات هدیه کنید به محضر حضرت صدیقه طاهره سلام علیها إن‌شاءالله.
من الله التوفیق و المستعانundefined
یاعلی

۷:۵۹

undefinedذوالفقارِعلی(؏)undefined: ﷽undefinedامیر المومنین علیه السلام فرمودند:ای بندگان خدا! شما را به ترک دنیایی سفارش می‌کنمکه شما را رها می‌سازد، گرچه شما رهایی از آن را دوست ندارید.نهج البلاغه خطبه ۹۹ble.ir/join/YzNhYzQ5Mzundefinedذوالفقارِعلی(؏)undefined: بسم الله الرحمن الرحیمundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
روزي عقيل برادر حضرت علي عليه السلام از حضرتش درخواست كمك مالي كرد و گفت : من تنگدستم مرا چيزي بده . حضرت فرمود : صبر داشته باش تا ميان مسلمين تقسيم كنم ، سهميه ترا خواهم داد . عقيل اصرار ورزيد ،امام به مردي گفت : دست عقيل را بگير و ببر در ميان بازار ، بگو قفل دكاني را بشكند و آنچه در ميان دكان است بردارد .عقيل در جواب گفت : مي خواهي مرا به عنوان دزدي بگيرند . امام فرمود : پس تو مي خواهي مرا سارق قرار دهي كه از بيت المال مسلمين بردارم و به تو بدهم ؟ 
عقيل گفت : پيش معاويه مي رويم ، فرمود : خود داني عقيل پيش معاويه رفت و از او تقاضاي كمك كرد . معاويه او را صد هزار درهم داد و گفت : بالاي منبر برو بگو علي عليه السلام با تو چگونه رفتار كرد و من چه كردم . عقيل بر منبر رفت و پس از سپاس و حمد خدا گفت : مردم من از علي عليه السلام دينش را طلب كردم مرا كه برادرش بود رها كرد و دينش را گرفت ، ولي از معاويه درخواست نمودم مرا بر دينش مقدم داشت . undefinedپند تاریخ ج 1 ص 180#داستانی_از_زندگی_امیرالمومنینble.ir/join/YzNhYzQ5Mz

۱۹:۴۷

#خودنوشتِ‌شخصی
چیکار کنیم امنیت تلفن همراه بالا بره؟undefined

تعدادی از برنامه جایگزین خوب ایرانیundefined
۱_ ایتا۲_بله۳_سروش۴_گپ۵_آیگپ۶_روبیکا۷_ویراستی
جایگزین های ایرانیundefinedundefined موتور جستجوی Googleundefined موتور جستجوی Yahooundefined پارس جو Parsijoo.irundefined ریسمون Rismoon.irundefined سلام Salam.irundefined یوز Yooz.irundefined گردو gerdoo.meundefined و...
undefined️سیستم عامل های اندروید ایرانی رو هم هر بزرگواری خواست روی تلفن همراه خود نصب نماید میتواند از راهنمایی های ما استفاده کند.

undefined حداقل کاری که من و تو از دستمون بر میاد برای بچه‌های غزه، برای مردم فلسطین و برای مجاهدان مقاومت اینه که ما باعث درآمدزایی بیشتر دولت های خبیث آمریکا و رژیم صهیونسیتی با استفاده از نرم افزارهای های آنها نباشیم.
من الله التوفیق undefined

۱۹:۵۴

undefined با سلام
undefined به اطلاع همه بزرگواران میرسانیم إن‌شاءالله کتابخانه مسجد روز های ماه مبارک رمضان از ساعت ۶ صبح باز است تا نماز مغرب و عشا و میتونند از فضای کتابخانه جهت مطالعه استفاده نمایند.(مخصوص برادران)

یاعلی

۳:۲۵

undefined با سلام و عرض ادب خدمت قرآن آموزان عزیز به اطلاع شما عزیزان میرسانیم إن‌شاءالله کلاس حفظ امروز با حضور آقای رئیسی عزیز به شرح زیر می باشد؛
undefined️مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام undefined ساعت ۱۷ بعد از ظهر

۲:۰۲

undefinedمردی به پیامبر خدا، حضرت سلیمان، مراجعه کرد و گفت:ای پیامبر! می‌خواهم به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی.
undefinedسلیمان گفت: تحمل آن را نداری.
undefinedاما مرد اصرار کرد. سلیمان پرسید: کدام زبان؟
undefinedجواب داد: زبان گربه‌ها!
undefinedسلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه‌ها را آموخت. روزی دید دو گربه با هم سخن می‌گفتند.
undefinedیکی گفت: غذایی نداری که دارم از گرسنگی می‌میرم!
undefinedدومی گفت: نه، اما در این خانه خروسی هست که فردا می‌میرد، آن‌گاه آن را می‌خوریم.
undefinedمرد شنید و گفت: به خدا نمی‌گذارم خروسم را بخورید.
undefinedو آن را فروخت! گربه آمد و از دیگری پرسید: آیا خروس مرد؟
undefinedگفت: نه، صاحبش فروختش. اما گوسفند نر آن‌ها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد.
undefinedصاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت.
undefinedگربه گرسنه آمد و پرسید: آیا گوسفند مرد؟
undefinedگفت: نه! صاحبش آن را فروخت. اما صاحبخانه خواهد مُرد و غذایی برای تسلی‌دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن می‌خوریم!
undefinedمرد شنید و به‌شدت برآشفت. نزد پیامبر رفت و گفت: گربه‌ها می‌گویند امروز خواهم مرد! خواهش می‌کنم کاری بکن!
undefinedپیامبر پاسخ داد:خداوند خواست خروس را فدای تو کند اما آن را فروختی، سپس گوسفند را فدای تو کرد آن را هم فروختی، پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن.
undefinedخداوند الطاف مخفی دارد، ما انسان‌ها آن را درک نمی‌کنیم. او بلا را از ما دور می‌کند، و ما با نادانی خود آن را بازپس می‌خواهیم!
undefinedگاهی خدا با یک ضرر مالی می‌خواهد مالمان را فدای جان خودمان یا فرزندانمان کند، ولی ما نمی‌دانیم و ناشکری می‌کنیم.
undefinedچه خوب است در هر بلایی خدا را شکر کنیم. چه‌بسا بلای بزرگ‌تری در انتظار ما بوده است و خدا آن را دفع کرده است.
undefined @de_bekhand undefined

۶:۱۹

thumbnail
سلامundefinedشما بزرگواران رو هم به پویش برائت و تحریم اقتصادی، اطلاعاتی و... پیام رسان های آمریکایی و اسرائیلی دعوت مینمایم.
#برائت#سلطه_دشمنان#تمدن_نوین_اسلامی

undefinedکانون فرهنگی۳۱۳undefinedhttps://eitaa.com/CulturalCenter313

۲۰:۰۳

thumbnail

۲۰:۰۳

مردی در نیمه‌های شب دلش گرفت و از نداری گریه کرد. دفتر و قلم به دست گرفت و شمع را روشن و برای خدا نامه‌ای نوشت.
نوشت به نام خدا نامه‌ای بخدا. ازفلانی. خدایا در بازار یک باب مغازه می‌خواهم یک باب خانه در بالا شهر و یک زن خوب و زیبای مؤمن و پولدار و یک باغ بزرگ در فلان جا.
دوستش که این نامه را دید گفت: «دیوانه! این نامه را به خدا نوشتی چگونه به خدا می‌خواهی برسانی؟» گفت: «خدا آدرس دارد و آدرسش مسجد است.» نامه را برد و در لای جدار چوبی مسجد گذاشت و گفت خدایا با توکل بر تو نوشتم نامه‌ات را بردار!! نامه را رها کرد و برگشت.
صبح روز بعد ناصرالدین‌شاه به شکار می‌رفت که تندباد عظیمی برخاست طوری که بیابان را گرد و خاک گرفت و شاه در میان گرد و خاک گم شد. ملازمان شاه گفتند: «اعلی‌حضرت! برگردیم شکار امروز ممکن نیست. شاه هم برگشت.
چون به منزل رسید میان جلیقه خود کاغذی دید و باز کرد و دید همان نامه مرد فقیر است که باد آن را در آسمان رها و در لباس شاه فرود آورده بود. شاه نامه را خواند و اشک ریخت. گفت بروید این مرد را بیاورید.
رفتند کاتب نامه را آوردند. کاتب در حالی که از استرس می‌ترسید، تبسم شاه را دید اندکی آرام شد. شاه پرسید: «این نامه توست؟» فقیر گفت: «بلی ولی من به شاه ننوشته‌ام به خدایم نوشته‌ام.» شاه گفت: «خدایت حکمتی داشته که در آغوش من رهایش کرده و مرا مأمور کرده تا تمام خواسته‌هایت را به جای آورم.»
شاه وزرا و تجار و بازاریان را جمع کرد و هرچه در نامه بود بجا آورد. در پایان فقیر گفت: «شکر خدا.» شاه گفت: «من دادم شکر خدا می‌کنی؟» فقیر گفت: «اگر خدا نمی‌خواست تو یک ریالم به کسی نمی‌دادی؛ اگر اهل بخششی به دیگرانی بده که نامه نداشتند»
undefined@de_bekhand

۱:۳۷