#غیبتممنوع
ڪنفرانسغیبت
موضوع:بردنآبروےمؤمنرئیسجلسه:شیطانالرجیمدبیرجلسه:نفسامّارهمنشےجلسه:هواےنفسحاضرینجلسه:مسلمانانبےتقواپذیرایے:گوشتبرادرمردهزمان:وقتبیڪاریمڪان:هرجایےڪهخداوندفراموششود.نتیجهےجلسه:جهنّمدستهجمعی
خدایاماروازاینچنینمجالسےمحافظتبفرما..
#جملات_طلایی_علماء_وشهدا
@jomalat_talaei_olama_shohada
ڪنفرانسغیبت
موضوع:بردنآبروےمؤمنرئیسجلسه:شیطانالرجیمدبیرجلسه:نفسامّارهمنشےجلسه:هواےنفسحاضرینجلسه:مسلمانانبےتقواپذیرایے:گوشتبرادرمردهزمان:وقتبیڪاریمڪان:هرجایےڪهخداوندفراموششود.نتیجهےجلسه:جهنّمدستهجمعی
خدایاماروازاینچنینمجالسےمحافظتبفرما..
#جملات_طلایی_علماء_وشهدا
@jomalat_talaei_olama_shohada
۱۵:۲۲
۲۰:۲۴
کانون فرهنگی۳۱۳
با سلام و عرض ادب خدمت قرآن آموزان عزیز به اطلاع شما عزیزان میرسانیم إنشاءالله کلاس حفظ روز چهارشنبه به شرح زیر می باشد؛
️ مسجد سیدالشهداء ع گلستان
ساعت ۱۵:۳۰
️ مسجد حضرت ابوالفضل ع
بلافاصله بعد از نماز مغرب و عشا
یاعلی
۱۳:۲۳
#داستان_کوتاه
ترازو
مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰﺳﺎﺧﺖ .
ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .
ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ وزنهای ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ!
ــــــــــــــــ#داناب (داستانکونکاتناب)
@dastanak_ir
ترازو
ــــــــــــــــ#داناب (داستانکونکاتناب)
۱۱:۵۳
••|
|••
حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
گویند: روزی ابلیس ملعون خواستبا فرزندانش از جایی به جای دیگر نقل مکان کند، خیمهای را دید، و گفت:اینجا را ترک نمیکنم تا آنکه بلایی بر سر آنان بیاورم.
به سوی خیمه رفت و دید گاوی بهمیخی بسته شده و زنی را دید که آن گاو را میدوشد، بدان سو رفت و میخ را تکان داد.
با تکان خوردن میخ، گاو ترسید و به هیجاندرآمد و سطل شیر را بر زمین ریخت و پسرآن زن را که در کنار مادرش نشسته بودلگدمال کرد و او را کشت.
مادر بچه با دیدن این صحنه عصبانی شدو گاو را با ضربه چاقو از پای درآورد و او راکشت.
شوهر آن زن آمد و با دیدن فرزند کشتهشده و گاو مرده، همسرش را زد و او راطلاق داد.
سپس خویشاوندان زن آمدند و آن مرد رازدند، و بعد از آن نزدیکان آن مرد آمدند وهمه با هم درگیر شدند و جنگ و دعوایشدیدی به پا شد!!
فرزندان ابلیس با دیدن این ماجرا تعجبکردند و از پدر پرسیدند: ای وای، این چهکاری بود که کردی؟!
ابلیس گفت: کاری نکردم فقط میخ را تکان دادم.
بیشتر مردم فکر میکنند کارینکردهاند، در حالی که نمیدانند چندکلمهای که میگویند و مردم می شنوند،سخن چینی است.
مشکلات زیادی را ایجاد میکند.آتش اختلاف را بر میافروزد.خویشاوندی را بر هم میزند.دوستی و صفا صمیمیت را از بین میبرد.کینه و دشمنی میآورد.طراوت و شادابی را تیره و تار میکند.دلها را میشکند.
بعدا کسی که اینکار را کرده فکر میکندکاری نکرده است فقط میخ را تکان دادهاست!
قبل از اینکه حرفی را بزنی، مواظبسخنانت باش !مواظب باش میخی را تکان ندهی !
#حکایت
#جملات_طلایی_علماء_وشهدا
@jomalat_talaei_olama_shohada
گویند: روزی ابلیس ملعون خواستبا فرزندانش از جایی به جای دیگر نقل مکان کند، خیمهای را دید، و گفت:اینجا را ترک نمیکنم تا آنکه بلایی بر سر آنان بیاورم.
به سوی خیمه رفت و دید گاوی بهمیخی بسته شده و زنی را دید که آن گاو را میدوشد، بدان سو رفت و میخ را تکان داد.
با تکان خوردن میخ، گاو ترسید و به هیجاندرآمد و سطل شیر را بر زمین ریخت و پسرآن زن را که در کنار مادرش نشسته بودلگدمال کرد و او را کشت.
مادر بچه با دیدن این صحنه عصبانی شدو گاو را با ضربه چاقو از پای درآورد و او راکشت.
شوهر آن زن آمد و با دیدن فرزند کشتهشده و گاو مرده، همسرش را زد و او راطلاق داد.
سپس خویشاوندان زن آمدند و آن مرد رازدند، و بعد از آن نزدیکان آن مرد آمدند وهمه با هم درگیر شدند و جنگ و دعوایشدیدی به پا شد!!
فرزندان ابلیس با دیدن این ماجرا تعجبکردند و از پدر پرسیدند: ای وای، این چهکاری بود که کردی؟!
ابلیس گفت: کاری نکردم فقط میخ را تکان دادم.
مشکلات زیادی را ایجاد میکند.آتش اختلاف را بر میافروزد.خویشاوندی را بر هم میزند.دوستی و صفا صمیمیت را از بین میبرد.کینه و دشمنی میآورد.طراوت و شادابی را تیره و تار میکند.دلها را میشکند.
بعدا کسی که اینکار را کرده فکر میکندکاری نکرده است فقط میخ را تکان دادهاست!
قبل از اینکه حرفی را بزنی، مواظبسخنانت باش !مواظب باش میخی را تکان ندهی !
#حکایت
#جملات_طلایی_علماء_وشهدا
@jomalat_talaei_olama_shohada
۱۹:۳۷
۳:۴۷
یاعلی
۳:۵۰
۸:۴۴
۱۰:۵۸
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام خدمت بزرگوارانی که در کانال کانون فرهنگی مذهبی مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام حضور دارند میرسانیم إنشاءالله از روز ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها مباحث و مطالبی رو با تکیه بر آیات قرآن و همچنین با تمسک به روایات اهل بیت علیهم السلام با محوریت و موضوعیت تربیت ارائه خواهیم داد.إنشاءالله مطالبی رو که در آینده ارائه خواهیم داد مورد رضایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشه و همچنین حضرت زهرا سلام الله علیها نظر کنند به نیت و هدف ما از ارائه این مطالب لطفاً وقتی که پیام را مشاهده کردین یک صلوات هدیه کنید به محضر حضرت صدیقه طاهره سلام علیها إنشاءالله.
من الله التوفیق و المستعان
یاعلی
با سلام خدمت بزرگوارانی که در کانال کانون فرهنگی مذهبی مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام حضور دارند میرسانیم إنشاءالله از روز ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها مباحث و مطالبی رو با تکیه بر آیات قرآن و همچنین با تمسک به روایات اهل بیت علیهم السلام با محوریت و موضوعیت تربیت ارائه خواهیم داد.إنشاءالله مطالبی رو که در آینده ارائه خواهیم داد مورد رضایت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشه و همچنین حضرت زهرا سلام الله علیها نظر کنند به نیت و هدف ما از ارائه این مطالب لطفاً وقتی که پیام را مشاهده کردین یک صلوات هدیه کنید به محضر حضرت صدیقه طاهره سلام علیها إنشاءالله.
من الله التوفیق و المستعان
یاعلی
۷:۵۹
روزي عقيل برادر حضرت علي عليه السلام از حضرتش درخواست كمك مالي كرد و گفت : من تنگدستم مرا چيزي بده . حضرت فرمود : صبر داشته باش تا ميان مسلمين تقسيم كنم ، سهميه ترا خواهم داد . عقيل اصرار ورزيد ،امام به مردي گفت : دست عقيل را بگير و ببر در ميان بازار ، بگو قفل دكاني را بشكند و آنچه در ميان دكان است بردارد .عقيل در جواب گفت : مي خواهي مرا به عنوان دزدي بگيرند . امام فرمود : پس تو مي خواهي مرا سارق قرار دهي كه از بيت المال مسلمين بردارم و به تو بدهم ؟
عقيل گفت : پيش معاويه مي رويم ، فرمود : خود داني عقيل پيش معاويه رفت و از او تقاضاي كمك كرد . معاويه او را صد هزار درهم داد و گفت : بالاي منبر برو بگو علي عليه السلام با تو چگونه رفتار كرد و من چه كردم . عقيل بر منبر رفت و پس از سپاس و حمد خدا گفت : مردم من از علي عليه السلام دينش را طلب كردم مرا كه برادرش بود رها كرد و دينش را گرفت ، ولي از معاويه درخواست نمودم مرا بر دينش مقدم داشت .
۱۹:۴۷
#خودنوشتِشخصی
چیکار کنیم امنیت تلفن همراه بالا بره؟
تعدادی از برنامه جایگزین خوب ایرانی
۱_ ایتا۲_بله۳_سروش۴_گپ۵_آیگپ۶_روبیکا۷_ویراستی
جایگزین های ایرانی
موتور جستجوی Google
موتور جستجوی Yahoo
پارس جو Parsijoo.ir
ریسمون Rismoon.ir
سلام Salam.ir
یوز Yooz.ir
گردو gerdoo.me
و...
️سیستم عامل های اندروید ایرانی رو هم هر بزرگواری خواست روی تلفن همراه خود نصب نماید میتواند از راهنمایی های ما استفاده کند.
حداقل کاری که من و تو از دستمون بر میاد برای بچههای غزه، برای مردم فلسطین و برای مجاهدان مقاومت اینه که ما باعث درآمدزایی بیشتر دولت های خبیث آمریکا و رژیم صهیونسیتی با استفاده از نرم افزارهای های آنها نباشیم.
من الله التوفیق
چیکار کنیم امنیت تلفن همراه بالا بره؟
تعدادی از برنامه جایگزین خوب ایرانی
۱_ ایتا۲_بله۳_سروش۴_گپ۵_آیگپ۶_روبیکا۷_ویراستی
جایگزین های ایرانی
من الله التوفیق
۱۹:۵۴
یاعلی
۳:۲۵
۲:۰۲
۶:۱۹
سلام
شما بزرگواران رو هم به پویش برائت و تحریم اقتصادی، اطلاعاتی و... پیام رسان های آمریکایی و اسرائیلی دعوت مینمایم.
#برائت#سلطه_دشمنان#تمدن_نوین_اسلامی
کانون فرهنگی۳۱۳
https://eitaa.com/CulturalCenter313
#برائت#سلطه_دشمنان#تمدن_نوین_اسلامی
۲۰:۰۳
۲۰:۰۳
مردی در نیمههای شب دلش گرفت و از نداری گریه کرد. دفتر و قلم به دست گرفت و شمع را روشن و برای خدا نامهای نوشت.
نوشت به نام خدا نامهای بخدا. ازفلانی. خدایا در بازار یک باب مغازه میخواهم یک باب خانه در بالا شهر و یک زن خوب و زیبای مؤمن و پولدار و یک باغ بزرگ در فلان جا.
دوستش که این نامه را دید گفت: «دیوانه! این نامه را به خدا نوشتی چگونه به خدا میخواهی برسانی؟» گفت: «خدا آدرس دارد و آدرسش مسجد است.» نامه را برد و در لای جدار چوبی مسجد گذاشت و گفت خدایا با توکل بر تو نوشتم نامهات را بردار!! نامه را رها کرد و برگشت.
صبح روز بعد ناصرالدینشاه به شکار میرفت که تندباد عظیمی برخاست طوری که بیابان را گرد و خاک گرفت و شاه در میان گرد و خاک گم شد. ملازمان شاه گفتند: «اعلیحضرت! برگردیم شکار امروز ممکن نیست. شاه هم برگشت.
چون به منزل رسید میان جلیقه خود کاغذی دید و باز کرد و دید همان نامه مرد فقیر است که باد آن را در آسمان رها و در لباس شاه فرود آورده بود. شاه نامه را خواند و اشک ریخت. گفت بروید این مرد را بیاورید.
رفتند کاتب نامه را آوردند. کاتب در حالی که از استرس میترسید، تبسم شاه را دید اندکی آرام شد. شاه پرسید: «این نامه توست؟» فقیر گفت: «بلی ولی من به شاه ننوشتهام به خدایم نوشتهام.» شاه گفت: «خدایت حکمتی داشته که در آغوش من رهایش کرده و مرا مأمور کرده تا تمام خواستههایت را به جای آورم.»
شاه وزرا و تجار و بازاریان را جمع کرد و هرچه در نامه بود بجا آورد. در پایان فقیر گفت: «شکر خدا.» شاه گفت: «من دادم شکر خدا میکنی؟» فقیر گفت: «اگر خدا نمیخواست تو یک ریالم به کسی نمیدادی؛ اگر اهل بخششی به دیگرانی بده که نامه نداشتند»
@de_bekhand
نوشت به نام خدا نامهای بخدا. ازفلانی. خدایا در بازار یک باب مغازه میخواهم یک باب خانه در بالا شهر و یک زن خوب و زیبای مؤمن و پولدار و یک باغ بزرگ در فلان جا.
دوستش که این نامه را دید گفت: «دیوانه! این نامه را به خدا نوشتی چگونه به خدا میخواهی برسانی؟» گفت: «خدا آدرس دارد و آدرسش مسجد است.» نامه را برد و در لای جدار چوبی مسجد گذاشت و گفت خدایا با توکل بر تو نوشتم نامهات را بردار!! نامه را رها کرد و برگشت.
صبح روز بعد ناصرالدینشاه به شکار میرفت که تندباد عظیمی برخاست طوری که بیابان را گرد و خاک گرفت و شاه در میان گرد و خاک گم شد. ملازمان شاه گفتند: «اعلیحضرت! برگردیم شکار امروز ممکن نیست. شاه هم برگشت.
چون به منزل رسید میان جلیقه خود کاغذی دید و باز کرد و دید همان نامه مرد فقیر است که باد آن را در آسمان رها و در لباس شاه فرود آورده بود. شاه نامه را خواند و اشک ریخت. گفت بروید این مرد را بیاورید.
رفتند کاتب نامه را آوردند. کاتب در حالی که از استرس میترسید، تبسم شاه را دید اندکی آرام شد. شاه پرسید: «این نامه توست؟» فقیر گفت: «بلی ولی من به شاه ننوشتهام به خدایم نوشتهام.» شاه گفت: «خدایت حکمتی داشته که در آغوش من رهایش کرده و مرا مأمور کرده تا تمام خواستههایت را به جای آورم.»
شاه وزرا و تجار و بازاریان را جمع کرد و هرچه در نامه بود بجا آورد. در پایان فقیر گفت: «شکر خدا.» شاه گفت: «من دادم شکر خدا میکنی؟» فقیر گفت: «اگر خدا نمیخواست تو یک ریالم به کسی نمیدادی؛ اگر اهل بخششی به دیگرانی بده که نامه نداشتند»
۱:۳۷