1_24337283898.mp3
۱۴:۴۱-۳۳.۶۲ مگابایت
۲۰:۰۷
باغی پر از درخت های جور به جور بود. یک طرفش درخت گیلاس بود طرف دیگرش یک درخت گلابی بود. وسط باغ هم یک درخت عرعر بود. باغبان پیر هر روز صبح زود از کلبه ی کوچکش بیرون می آمد و باغ را آب می داد. کلبه ی باغبان در گوشه ی باغ بود. بهار از راه می رسید و درخت ها برگ و شکوفه می دادند.باغبان پیر با خوشحالی به درخت ها نگاه میکرد و شکوفه هایشان را بو میکرد.یک روز به درخت گیلاس گفت: خواب زمستانی ات چطور بود؟درخت گیلاس شاخه هایش را آهسته تکان داد و گفت: زمستان سختی بود! باغبان آب را به طرف درخت گلابی باز کرد و به او گفت: «تو زمستان را چطور پشت سر گذاشتی؟درخت گلابی جواب داد: «اگر تو تنه ی مرا در زمستان با گونی نبسته بودی از سرما یخ میزدم.چشم باغبان به درخت عرعر افتاد. به یاد روزی افتاد که این درخت در باغ سبز شده بود.نه او تخم درخت عرعر را در باغ کاشته بود و نه صاحب باغ شاید تخم آن را آب یا باد به باغ آورده بود صاحب باغ می خواست درخت عرعر را از ریشه بکند . اما باغبان نگذاشته بود. او همه ی گیاهان را دوست داشت. درخت عرعر روز به روز بزرگ و بزرگ تر شده بود و حالا قدش از درخت گلابی و گیلاس هم بلندتر بود. باغبان به درخت عرعر گفت: تو زمستان را چطور گذراندی؟درخت عرعر با غرور به باغبان نگاه کرد و گفت:«من درخت کوهستانی ام از زمستان ترسی ندارمدرخت عرعر که تازه میخواست اولین میوه اش را بدهد با غرور به درخت گلابی نگاه کرد و گفت: تو چقدرکوچولو هستی راستی که درخت بیچاره ای هستی درخت گلابی سرش را بالا گرفت به قد بلند درخت عرعر نگاه کرد و با مهربانی گفت: در عوضریشه ای قوی دارم و میوه های درشت و آبداری می دهمدرخت عرعر عصبانی شد شاخ و برگهایش را تکان داد و گفت: میوه هایت از میوه های من درشت تر و آبدارتر نیست به قامت من نگاه کن باغبان باید نردبان بلندی بیاورد تا بتواند میوه هایم را بچیند.
درخت گلابی حرفی نزد. چون نمی دانست میوه ی درخت عرعر چه اندازه است و چه مزه ایستبهار گذشت و تابستان رسید. برگ درخت ها بیشتر شد و شکوفه هایشان میوه شد. میوه های درخت گلابی روز به روز درشت و درشت تر شد. میوه ی درخت عرعر هم به اندازه ی یک فندق شد.درخت عرعر عصبانی شد بر سر درخت گلابی فریاد کشید و گفت: «ای درخت گلابی زشت! تو با آن قد کوتاهت میوه ی درشت داده ای و من با این قد رشیدم میوه ی ریز داده ام از امروز نمی گذارم نور خورشید به شاخ و برگهایت برسددرخت عرعر راست گفت چون روز به روز شاخ و برگ هایش بیشتر و بیشتر شد. او مثل تکه ابری بالای سر درخت گلابی ایستاده بود. خورشید هم بالای سر درخت گلابی ایستاده بود. خورشید هر کار میکرد نمی توانست نورش را به درخت گلابی برساند. فقط بعد از ظهرها که درخت عرعر را دور می زد کمی نور به درخت گلابی می داد. موس را دور می زد کمی نور به درخت ها می داد. درخت گلابی به نور خورشید خیلی احتیاج داشت برای او آفتاب از همه چیز مهم تر بود درخت عرعر شاد و خوشحال بود. تا روزی که صاحب باغ به باغ آمد. او دید که درخت عرعر بر روی درخت گلابی سایه انداخته است. باغبان را صدا کرد و گفت سایه ی درخت عرعر نمی گذارد نور خورشید به درخت گلابی برسد و گلابی ها رسیده شوند. اگر آفتاب به درخت گلابی نتابد گلابی ها طلایی و آبدار نمی شوند.صاحب باغ این را گفت و به طرف درخت عرعر رفت. برگ آن را بو کرد و گفت چه بوی بدی می دهد! اینجا باغ است نه کوهستان درختی که میوه اش به اندازه ی فندق است و خوردنی هم نیست و روی درخت گلابی هم سایه میاندازد برو اره را بیاور
باغبان به درخت گیلاس و درخت عرعر نگاه کرد. درخت گلابی پر از میوه بود و شاخه هایش از سنگینی به زمین نزدیک شده بود. اما درخت عرعر فقط قد کشیده بود و مثل تیر چراغ برق وسط باغ ایستاده بود. بوی بد شاخ و برگش هم در هوا بخش بود.باغبان سرش را تکان داد و با خود گفت: راستی که "درخت هر چه بارش بیشتر سرش پایین ترا"
آن وقت رفت و اره را آورد و شاخ و برگ درخت عرعر را زد.تا آفتاب به درخت گلابی رسید.
༺◍⃟
۲۰:۰۷
قورباغه توی برکه نگاهی کرد وسط برکه ی آب، یه سنگ سبز دید . از روی خشکی یک پرش بلندی زد و روی سنگ سبز وسط آب پرید وقتی پرید تازه متوجه شد که اون یه سنگ نبوده بلکه یه برگ سبز معمولی بودهبرگ سبز توی آب فرو رفت و قورباغه هم افتاد توی آب قورباغه که اصلا حوصله خیس شدن رو نداشت از آب اومد بیرون و دوباره کنار برکه توی خشکی نشست .به اطرافش نگاهی کرد و یه دفعه متوجه یه مگس شد که روی زمین نشسته . به نظرش اومد که این مگس باید خیلی خوشمزه باشهبعد با یه حرکت سریع، زبونشو بیرون آورد و مگسو شکار کرد ولی تا اونو تو دهنش گذاشت تازه فهمید مگس نبوده یه حلزون سیاه بودهقورباغه، حلزون رو روی زمین گذاشت و ازش معذرت خواهی کرد.قورباغه به دنبال یه شکار خوب براه افتاد اما توی راه یه چیز عجیب دید. اون یه سنگ خالخالی رو دید که داشت آروم آروم راه میرفت مثل اینکه داشت ب سمت قورباغه میومدقورباغه ترسید وپابه فرارگذاشت .ولی صدای لاک پشت رو شنید که می گفت:آهای!!! قورباغه وایسا من نفس ندارم اینهمه دنبال تو بیام لطفا وایسا!!!!قورباغه تازه فهمیده بود که اون سنگ خالخالی نبوده بلکه دوستش لاک پشته ست قورباغه دیگه از کارهای خودش تعجب کرده بود. پیش خودش گفت: چرا من همه چیز رو اشتباهی میبینم ؟؟؟قورباغه همه چیزو برای لاک پشت تعریف کردلاک پشت گفت:پس به خاطر همینه که صبح از جلوی من رد شدی ولی منو از خواب بیدار نکردی ! حتما منو درست ندیدی!قورباغه گفت:شما فکر میکنی که چشمای من ...لاک پشت گفت:بله البته چشمای تو ضعیف شدن وتو باید عینک بزنی قورباغه با ناراحتی گفت:اونوفت میشم یه قورباغه ی عینکیلاک پشت گفت خوب بشی مگه چیه! تازه خیلی هم بانمک می شی !اون روز بعدازظهر، قورباغه و لاک پشت به یک مغازه عینک فروشی رفتن تا یه عینک مناسب برای قورباغه بخرنقورباغه عینکهای زیادی رو امتحان کرد.بالاخره یه عینک قورباغه ای خیلی بامزه انتخاب کرد و خرید.حالا قورباغه با کمک عینک خوشکل و با مزه ش خیلی بیشتر میتونه مگس شکار کنه.حتی مگسهایی که خیلی دورتر هم پرواز میکنن رو میبینه بله بچه های قشنگم قورباغه ی قصه ما با کمک عینک تونست همه چی رو بعتر و واضحتر ببینه ، اون خیلی خوب از عینکش مراقبت میکنه و به قول خودش دیگه یک قورباغه ی عینکی شده بود.
༺◍⃟
۱۹:۲۳
1_16445777901.mp3
۰۸:۴۱-۷.۹۷ مگابایت
۱۹:۲۴
در شهر کوچکی به نام مسواکآباد، پسربچهای به نام آرمان زندگی میکرد. آرمان پسری بازیگوش و مهربان بود، اما یک مشکل بزرگ داشت: او اصلاً علاقهای به مسواک زدن نداشت! هر شب وقتی مادرش میگفت: "آرمان، مسواک یادت نره!" او با بیحوصلگی میگفت: "آخ، مسواک زدن خیلی خستهکنندهست!" و بهجای آن، میرفت بازی کند یا زودتر میخوابید.
کمکم، دندانهای آرمان زرد و بدبو شدند. وقتی در مدرسه با دوستانش حرف میزد، آنها بینیشان را میگرفتند و فاصله میگرفتند. حتی معلمش هم متوجه شد که چیزی درست نیست. اما بدتر از همه، یک شب که خواب بود، صدایی عجیب از داخل دهانش آمد!
"آرمان! آرمان!"
او با وحشت از خواب پرید. این صدا از کجا میآمد؟ ناگهان دید که دندانهایش بیدار شدهاند و با هم حرف میزنند! یکی از آنها، که زرد و ناراحت به نظر میرسید، گفت: "تو ما رو فراموش کردی، ما هم تصمیم گرفتیم که اعتراض کنیم!"
یکی دیگر گفت: "اگر اینطور ادامه بدی، ما همگی خراب میشیم و باید از دهانت بیرون بریم!"
آرمان با تعجب و ترس گفت: "نه! شما نمیتونید برید!"
اما ناگهان بوی وحشتناکی در دهانش پیچید و ارتشی از باکتریهای بدجنس ظاهر شدند! آنها با خندههای ترسناک گفتند: "هاهاها! دندانهای آرمان تنبل شدهاند و حالا نوبت ماست که جشن بگیریم!"
آرمان با وحشت فریاد زد: "نه! من نمیخوام دندونام خراب بشن!"
در همان لحظه، فرشتهای درخشان به نام "مسواکینا" از درون آینه ظاهر شد. او گفت: "آرمان، وقتش رسیده که دندانهایت را نجات بدهی! تنها راه اینه که هر روز، صبح و شب مسواک بزنی!"
آرمان که از ماجرا وحشت کرده بود، سریع مسواکش را برداشت و شروع به تمیز کردن دندانهایش کرد. هرچه بیشتر مسواک میزد، باکتریهای بدجنس ضعیفتر میشدند و دندانهایش سفیدتر و شادتر به نظر میرسیدند.
صبح روز بعد، آرمان از خواب بیدار شد و با خوشحالی دهانش را بو کرد. بوی بد کاملاً از بین رفته بود! از آن روز به بعد، او هرگز مسواک زدن را فراموش نکرد و به همهی دوستانش هم یاد داد که چطور از دندانهایشان مراقبت کنند.
پس یادمان باشد:
و اینگونه، آرمان و دندانهایش تا همیشه خوشبو و سالم ماندند!༺◍⃟
۱۶:۴۱
1_17171308426.mp3
۰۸:۱۵-۷.۵۷ مگابایت
۱۶:۴۲
یک روز قشنگ، پسر کوچولویی از مسجد به خانه برگشت.اسمش «امام حسن» بود؛ همان امام حسن مهربان و دوستداشتنیامام حسن هر روز کنار پدرش به مسجد میرفت.او با دقت گوش میداد وقتی پدربزرگ مهربانش دربارهی خدا و خوبیها صحبت میکرد.کلمهها را با دلش میشنید، نه فقط با گوشهایش
وقتی به خانه میرسیدند، امام حسن یک بازی همیشگی داشت دو تا بالش برمیداشت، روی هم میگذاشت و میگفت: این منبر منه!بعد با آرامش روی بالشها مینشست و مثل یک سخنران کوچک شروع میکرد«مادر جان! امروز در مسجد شنیدم که خدا مهربانترین مهربانهاست…»مادرش با لبخند روبهرویش مینشست و با شوق به حرفهای پسرش گوش میداد.امام حسن با همان زبان کودکانه،حرفهایی را که شنیده بود تعریف میکرد؛از مهربانی، از راستگویی، از کمک به فقرا، از نماز و از شکرگزاری میگفتمادر هر بار به پسرش افتخار میکرد.گاهی هم آیههایی را که امام حسن حفظ کرده بود، با صدای شیرینش میخواند.صدای او آنقدر زیبا و دلنشین بود که دل مادر آرام میشد.اما یک روز اتفاق عجیبی افتاد.امام حسن مثل همیشه روی بالشها نشست تا برای مادرش صحبت کند،ولی این بار کمی مکث کرد.کلماتش آهستهتر شدند.صورتش کمی سرخ شد.مادر مهربان پرسید:«پسرم، چه شده؟ چرا امروز راحت حرف نمیزنی؟»امام حسن سرش را پایین انداخت و گفت:«مادر جان… امروز وقتی حرف میزدم، حس کردم انگار یک آدم بزرگ دارد به حرفهایم گوش میدهد… دلم لرزید…»مادر با تعجب پرسید:«آدم بزرگ؟ چه کسی عزیزم؟»امام حسن آرام گفت:«نمیدانم… ولی حس کردم باید خیلی بهتر حرف بزنم… انگار خدا دارد نگاه میکند…»مادر لبخند زد. او فهمید که دل پسرش چقدر پاک است.در همین هنگام، پدر که پشت پرده ایستاده بود و آرام حرفهای امام حسن را گوش میداد، جلو آمد. او امام حسن را در آغوش گرفت و بوسید.گفت:«پسرم، این حس قشنگ یعنی تو میدانی خدا همیشه ما را میبیند. وقتی برای خدا حرف میزنیم، باید با دقت و احترام حرف بزنیم.»امام حسن با چشمان درخشان گفت:«پس من باید همیشه خوب حرف بزنم، حتی وقتی کسی نمیبیند؟»پدر گفت:«آفرین پسرم. همین است معنای تقوا.»امام حسن از همان کودکی دل بزرگی داشت.او مهربان بود، به فقرا کمک میکرد و هیچوقت کسی را ناراحت نمیکرد.وقتی غذایی به او میدادند، گاهی آن را به نیازمندان میبخشید.وقتی کسی ناراحت بود، کنارش مینشست و دلداریاش میداد.برای همین همه او را دوست داشتند.چون فقط حرف از خوبی نمیزد،بلکه خودش هم خوب بود.آن پسر کوچک، بعدها بزرگ شد و به «امام حسن مجتبی علیهالسلام» معروف شد؛امامی که به مهربانی و بخشندگی مشهور بود.و همه میگفتند:دل او از کودکی با خدا بزرگ شده بود.بچههای عزیزمشاید ما هم بتوانیم مثل امام حسن کوچولو باشیم؛راستگو، مهربان و یادِ خدا در دلمان زنده باشد.
༺◍⃟
۱۹:۰۹
1_24337853750.mp3
۱۱:۳۴-۲۶.۵۱ مگابایت
۱۹:۲۸
قصه ی ما قصه ی یک پرنده است؛ پرنده ای که مثل پرنده های معمولی نیست. نه پدری داشت نه مادری و نه خانه و آشیانه ای؟ پس از کجا آمده بود؟ اگر می خواهید درباره ی این پرنده بدانید، باید برگردیم به زمان حضرت عیسی وقتی حضرت عیسی به دنیا آمد برای خیلی ها سؤال بود که چرا حضرت عیسی پدر ندارد. مادرش مریم حرفی نزد و از خدا خواست که کمکش کند. به همین خاطر حضرت عیسی در گهواره با مردم حرف زد و گفت که پیامبر خداست و خدا او را برای راهنمایی مردم فرستاده این معجزه ی پیامبر باعث شد که خیلی ها به او ایمان بیاورند.باز بزرگان یهود حضرت عیسی و پیروانش را اذیت می کردند. یک بار برای این که حضرت عیسی را پیش یاران و مردم آزار دهند و بگویند که او پیامبر خدا نیست با هم مشورت کردند و تصمیم به کاری گرفتند. چند نفر از بزرگان یهود پیش حضرت عیسی رفتند و گفتند: تو که می گویی پیامبری معجزه ای بیاور یکی از همراهان حضرت عیسی گفت: دیگر چه معجزه ای می خواهید؟ پیامبر ما در هنگام تولد سخن گفتدیگری گفت: شفای بیماران، زنده کردن مردگان آن یکی گفت: همین کتاب آسمانی انجيل یکی دیگر از یاران عیسی گفت: «همه ی این معجزات بوده ولی شما ایمان نیاوردید فایده ای ندارد.با این همه معجزه باز او دشمنانی داشت یکی از دشمنانش یهودیان بودند که در کتاب حضرت موسی یعنی تورات دست برده بودند و خیلی عوض کرده بودند. حضرت عیسی با یهودیان هم صحبت کرد و گفت که شما تورات را تحریف کردید با حرفهای علمی به آنها فهماند که به کتاب حضرت موسی ظلم کردند.به همین خاطر کتاب انجیل را به مردم معرفی کرد. این هم یکی از معجزات حضرت عیسی بود.باز بزرگان یهود حضرت عیسی و پیروانش را اذیت می کردند.یک بار برای این که حضرت عیسی را پیش یاران و مردم آزار دهند و بگویند که او پیامبر خدا نیست با هم مشورت کردند و تصمیم به کاری گرفتند. چند نفر از بزرگان یهود پیش حضرت عیسی رفتند و گفتند تو که می گویی پیامبری معجزه ای بیاور یکی از همراهان حضرت عیسی گفت: دیگر چه معجزه ای می خواهید؟پیامبر ما در هنگام تولد سخن گفتدیگری گفت: شفای بیماران زنده کردن مردگان آن یکی گفت: همین کتاب آسمانی انجیل یکی دیگر از یاران عیسی گفت: همه ی این معجزات بوده ولی شما ایمان نیاوردید فایده ای ندارد.بزرگ یهود رو به حضرت عیسی گفت: خب. این ها که گذشت ولی اگر واقعاً پیامبر خدا هستی مشتی خاک از زمین بردار و از آن پرنده ای درست کن که پرواز کند. حضرت عیسی گفت: هر کاری کردم شما ایمان نیاوردید. یکی از یهودیان گفت: اگر این کار را انجام دهی ایمان می آوریم. حضرت عیسی از زمین مشتی خاک برداشت و با آب گلی درست کرد. بعد با گل یک پرنده درست کرد و در او دمید. همه منتظر یک اتفاق بودند.پرنده که مثل یک مجسمه ی خشک روی دست حضرت عیسی بود، ناگهان بال باز کرد و به پرواز در آمد. دوستان و یارانش شاد شدند و یهودیان و دشمنانش عصبانی تر با این معجزه دیگر حرفی برای یهودیان نمانده بود. ༺◍⃟
۱۸:۴۲
1_24338027139.mp3
۱۱:۴۱-۲۶.۷۵ مگابایت
۱۸:۴۵
بچههای خوبم…تا حالا شده دلتون بگیره و دنبال یک آدم خیلی خیلی مهربون بگردید که دستتون رو بگیره؟یک آدمی که هم خدا رو دوست داشته باشه، هم دل مردم رو؟امشب میخوام قصهی یکی از همین آدمهای خیلی مهربون رو براتون بگم…قصهی مرد مهربانی که عبادتش، کمک به مردم بود
۱۰:۳۳
1_4350538487.mp3
۱۰:۵۱-۹.۹۴ مگابایت
۱۷:۳۹
1_4375636598.mp3
۱۴:۱۲-۱۳.۰۱ مگابایت
۱۰:۴۵
1_5092836057.mp3
۱۷:۵۸-۱۶.۴۵ مگابایت
۲۲:۳۳
༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻
داستان شبگوینده: (معینالدینی)داستان امشب:((دیگ می گردد درش را پیدا می کند)) روزی بود و روزگاری بود. در آن روزگار پیرزنی بود به اسم ننه سلیمه که در اتاق کوچکی زندگی می کرد. او از مال دنیا چیز زیادی نداشت یک کرسی داشت برای زمستان،دو دست لحاف و تشک برای خوابیدن، یک چراغ فتیله ای برای غذا پختن، چند تا کاسه و بشقاب و قاشق برای غذا خوردن و از همه مهمتر یک دیگ داشت برای پختن غذاهای جورواجور ننه سلیمه توی اون دیگ آش میپخت آبگوشت میپخت و هرچه که دوست داشت درست می کرد. ننه سلیمه کمی حواس پرت بود. گاهی یادش میرفت بعضی چیزها را کجا گذاشته است. یک روز نفهمید چی شد، چطور شد که در دیگ گم شد. این طرف را گشت آن طرف را گشت زیر کرسی را گشت دورو بر اتاق را گشت اما در دیگ را پیدا نکرد. گیج و سرگردان مانده بود.نمی دانست چه کار کند.دیگ که بدون در نمی شد.آب آبگوشت زود بخار می شد و گوشت و نخود و لوبیاها می سوخت آب آش هم بخار می شد و بلغورها ته دیگ می چسیید.ننه سلیمه بشقاب روی دیگ گذاشت کاسه گذاشت؛ اما هیچ کدام جای در دیگ را پر نکردند آنقدر دنبال در دیگ گشت که خسته شد اما آن را پیدا نکرد که نکرد عصبانی شد و دیگ را توی پستو انداخت و گفت: هروقت درت را پیدا کردی بیا پیش من» دیگ، صورت سیاه سوخته اش را بلند کرد و به ننه سلیمه گفت:«تو در من را گم کرده ای خودت باید پیداش کنی» ننه سلیمه به حرف دیگ گوش نداد و ترق در پستو را بست و رفت.دیگ دورو برش را نگاه کرد. چشمش به کوزه ی روغن افتاد.به او گفت: «سلام، تو در من را برنداشته ای؟؟؟ کوزه خمیازه ای کشید و گفت: «اگر برداشته بودم روی سرم می گذاشتم نگاه کن بین که نیست! دیگ به سرکوزه نگاه کرد ننه سلیمه سرکوزه را با پارچه ای بسته بود.دیگ این طرف و آن طرف قل خورد و به خمره ی بزرگ سرکه رسید. خمره مثل یک غول به او نگاه دیگ از ترس لرزید و گفت: دنبال درم می گردم شما آن را ندیده اید؟ خمره قاه قاه خندید و گفت: درت باید روی سرت باشد. مواظب باش سرت را از دست ندهی ! دیگ گفت: چشم چشم و قل خورد و رفت روبه روی کاسه ایستاد. با اخم و ناراحتی به کاسه گفت: شنیده ام که تو در من را برداشته ای زود باش آن را پس بده!کاسه مثل خروس جنگی به دیگ نگاه کرد و گفت: «چه حرف هایی میزنی مگر من دزدم؟در تورو میخوام چکار» دیگ که دید حریف سرو زبان کاسه نمی شود قل خورد و رفت پیش قوری به او گفت: «فدای گل های رنگارنگ تنت بشوم در من را ندیده ای ؟قوری مثل یک قو گردن کشید وگفت: افسوس اگر در داشتم که اینجا نبودم.جایم روی سرسماور و بالای طاقچه بود.دل دیگ برای قوری سوخت و گفت: اگر درم را پیدا کردم روی سر تو هم می گذارم تا برای ننه سلیمه چایی دم کنیقوری روی زمین قل خورد و گفت: «واه در توراروی سرم بگذارم؟مگر عقلم کم است؟ می خواهی همه بگویند دیگ سیاه را ببین دیگ سیاه را ببین من برای خودم کسی هستم قوری چینی هستم» دیگ چیزی نگفت یاد ننه سلیمه افتاد و با خود گفت: حتماً نان خالی می خورد؛ چون من نیستم که برایش آبگوشت درست کنم خدایا اگر هوس آش رشته بکند چه می شود؟ چطوری آش رشته بپزد؟ اگر بچه و نوه و نتیجه هایش بیایند چه غذایی برای آنها درست میکند؟ غصه ی دنیا توی دل دیگ بود. نمی دانست چه کند. همین جور دور خودش می گشت... عاقبت خسته و کوفته گوشه ی پستو خوابش برد.چه خوابی توی خواب میدید که درش را پیدا کرده و روی سرش گذاشته است. ننه سلیمه هم به او نگاه می کند و لبخند می زند.یک دفعه در پستو باز شد و ننه سلیمه آمد تو خمره و قوری و کوزه و کاسه از جایشان پریدند؛ اما دیگ تکان نخورد. در خواب ناز بود.ننه سلیمه حسابی گرسنه بود. می خواست دیگ را ببرد و هر جوری شده غذایی برای خودش بیزد.با تعجب به دیگ نگاه کرد. دیگ با خیال راحت سرش را روی پارچه ی سفیدی گذاشته بود و خوابیده بود.ننه سلیمه تا پارچه ی سفید را دید، گفت:وای در دیگ اینجاست.» یادش آمد که در دیگ را با پارچه ی سفیدی پیچیده بود و سرخمره ی سرکه گذاشته بود.میخواست برای خمره یک در درست کند تا گرد و خاک روی سرکه ننشیند ،اما وقتی در خمره را با پارچه ای بسته بود یادش رفته بود در دیگ را بردارد.ننه سلیمه آهسته دیگ را بغل کرد. نمی خواست دیگ را از خواب ناز بیدار کند. در دیگ را هم برداشت وآهسته روی سردیگ گذاشت. بعد لبخندی زد وگفت: راستی راستی که دیگ میگردد درش را پیدا می کند.༺◍⃟
჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi
۱۲:۰۷
1_4707074313.mp3
۱۲:۳۷-۱۱.۵۶ مگابایت
۱۷:۲۶
«إنّالله وإنّا إليهِ راجعُون»مات علیابن ابی طالب
۶:۵۵
السلام علیک یا صاحب الزمان 
۶:۵۷
1_10882269313.mp3
۱۵:۱۶-۱۳.۹۹ مگابایت
۲۲:۲۴
1_10977963598.mp3
۱۰:۵۹-۱۰.۰۶ مگابایت
۱۷:۰۴