بله | کانال داستان شب کودکان🌠
عکس پروفایل داستان شب کودکان🌠د

داستان شب کودکان🌠

۶۱۰عضو

1_6171694615.mp3

۲۰:۲۲-۱۸.۶۵ مگابایت

۱۰:۰۸

undefinedبسم الله الرحمن الرحیمundefinedداستان شب گوینده معین الدینی داستان: معلم
صدای پاهای مرد، توی کوچه پیچیده بود. تند و تند و تند راه میرفتundefinedundefined و نمیدونست چیکار کنه. خیلی خوشحال بود. از خوشحالی توی پوست خودش نمی‌گنجید. دلش میخواست زودتر به خونه برسه. توی راه چشمش به یک دوره گرد خرما فروشundefined افتاد. یک مقدار خرما خرید و دوباره به راه افتاد. وقتی به خونه رسید تند تند در میزد، انگار که تمام وجودش شده بود خوشحالی. همسرش در رو باز کرد و گفت: چه خبره؟ و نگاه کرد به چهره خندان عبدالرحمان و در حالی که خرما رو از عبد الرحمان میگرفت به بقچهundefined زیر بغلش اشاره کرد و گفت: چی شده خوشحالی؟؟ لباس خریدی؟؟ عبد الرحمان با خوشحالی به درون خونه رفت, بقچه لباس رو گوشه اتاقش گذاشت. زن بقچه رو باز کرد. سه تا پیراهن بلندundefined و دو تا عبای تازه. زن یکی یکی اونها رو جلوی چشمش گرفت. باز یه نگاه به همسرش کرد و با تعجب گفت: این همه لباس تازه؟!!! پولش رو از کجا اوردی؟ راستی به من بگو ببینم امام حسین علیه‌السلام باهات چیکار داشت؟؟ نگرانت بودم. وقتی خدمتکار امام گفت اقا با شما کار داره دلم هزار تا راه رفت. گفتم نکنه با بچش بد رفتاری کردی؟!! عبدالرحمان خندید و گفت:, نه امام من رو خواسته بود تا ازم تشکر کنه. زن گفت: وای راست میگی؟ برای چی؟؟ مرد گفت: بزار برات تعریف کنم.وقتی بهم خبر دادن امام حسین علیه‌السلام باهام کار داره نمیدونی چه حالی شدم . خیلی نگران بودم‌ نمیدونم چه جوری خودم رو به خونه امام حسین علیه‌السلام رسوندم. وقتی وارد خونه امام شدم به فرزندش که دانش آموز منه گفت: بخون. و او سوره «حمد» رو درست و با صدای شیرین خوند. نمیدونی امام چقدر خوشحال شد. بعدش از من پذیرایی کرد و تشکر کرد که سوره حمد رو به فرزندش یاد دادم.زن گفت: راست میگی نکنه اینا... مرد گفت: بله این لباسها رو امام به من هدیه دادزن گفت: واقعا؟؟مرد گفت: آره. تنها اینا نیست. زن زل زد به چشمای عبدالرحمان و گفت: نه! مگه چیز دیگه هم بهت داده؟؟ عبدالرحمان از توی شال کمرش دو تا کیسه کوچیک بیرون آورد و رو زمین گذاشت و گفت: میدونی توی اینا چیه؟ زن گفت: چی؟ مرد گفت: هزار دینار🪙زن گفت: واقعا این همه پول؟؟ زن تندتند گره کیسه undefinedرو باز کرد. سکه های دینار رو روی زمین ریخت . باورش نمیشد. گفت: وای! یعنی یاد دادن یه سوره کوچیک این همه ارزش داشت؟؟ عبدالرحمان در حالی که سکه ها 🪙رو توی کیسه میریخت گفت: قدر علم و دانش رو فقط آدمای بزرگ و دانشمندی مثل امام حسین علیه‌السلام میدونن. اتفاقا کسی پیش امام بود که مثل تو فکر میکرد. دیدم آهسته یه چیزی به امام گفت. فکر کنم اعتراض کرد که چرا به خاطر یاد دادن یه سوره این همه لباس و پول بهش دادی.؟!! میدونی امام چه جوابی بهش داد؟ زن گفت: نه. امام چی گفت؟؟مرد گفت: برگشت بهش گفت: «این دینارها چگونه می تواند کار خوب یک معلم رو جبران کنه؟»و بعد این شعر رو خوند : وقتی که دنیا به تو مال و ثروت بخشید تو هم به مردم ببخش پیش از آن که از دستت برود، زیرا مال و ثروت با بخشیدن به دیگران از بین نمی رود، و وقتی از بین رفتنی باشد با بخل و خسیسی نمی توان آن را نگه داشت.امام حسین علیه‌السلام ارزش دانش و علم رو میدونه. امام حسین علیه‌السلام ارزش کار بزرگ رو میدونه. اون به خاطر اینکه من به فرزندش یک سوره کوچیک رو یاد دادم و اون رو با دانش آشنا کردم این گونه از من تشکر کرد. زن همین جور که مات و مبهوت به دینارها نگاه میکرد با خودش گفت: چه امام خوبی داریم ما. چه امام دانایی داریم ما . چقدر ارزش کار خوب رو میدونه.بله بچه های من، امام حسین علیه‌السلام همچون امامان دیگر، ارزش کار خوب رو میدونستن و برای کار خوب ارزش قائل بودن. ایشون از افرادی که کار خوب انجام میدادن اینجوری تقدیر میکردن. مثل خدای مهربون که بابت کارهای خوب ما این همه نوید خوبی به ما داده. این همه امید به خوشبختی به ما داده. هم توی این دنیا هم توی اون دنیا باید تلاش کنیم اونقدر خوب و خوش اخلاق و خوش برخورد باشیم تا از نعمت های این دنیا به بهترین شکل ممکن استفاده کنیم و از نعمت اون دنیا که بهشت زیبا هست به بهترین شکل ممکن بهره مند بشیم
༺◍⃟undefinedundefinedundefinedᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۱۰:۳۰

.༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده:(معین الدینی) داستان امشب:(آش داغ)
روزی و روزگاری در شهری دو رفیق و دوست زندگی میکردند که همیشه در فکر و یاد همدیگر بودند. برای همین هر وقت که می شد به خانه هم می رفتند و غذایی می خوردند و گل می گفتند وگُل می شنیدندروزی رفیق اول رفیق دوم را در کوچه دید و به او گفت:دوست دارم یک روز به خانه من بیایی و آش بخوریرفیق دوم گفت: «من به خانه تو آمده ام و غذا هم زیاد خورده ام.نمی خواهم به این زودی ها تو را به زحمت بیندازم.زحمتی نیست خوشحال میشوم. باید بیایی و ببینی که من چه آشی برایت می پزمرفیق دوم گفت: «همین روزها می آیم.»او این حرف را زد و این قول را داد؛ ولی هر بار که خواست برای خوردن اش به خانه دوستش برود کاری پیش آمد و نشد یکی از روزها که از کنار خانه دوستش میگذشت نگاهش به در خانه او افتاد و با خودش :گفت این چه کاری است که میکنم؟ من تاکی به این مرد قول امروز و فردا بدهم؟ نکند خیال کرده من اش دوست ندارم و برای این به خانه او نمی.روم نکند فکر کند که من دوست دارم غذای بهتری برای من آماده کند؟ این شد که رفیق دوم با خودش قرار گذاشت همان روز به خانه دوستش برود و آش بخورد و خیال خودش را آسوده کند. او خبر داد که امروز ظهر برای خوردن آش به خانه تو می آیم.چند روزی بود که یکی از دندانهای رفیق دوم درد میکرد آن وقتی هم که میخواست به خانه دوستش برود کمی درد گرفت؛ ولی با خودش قرار گذاشت که بعد از مهمانی آش پیش طبیب برود.ظهر شد. رفیق دوم خوشحال و خندان به خانه دوستش رفت و در زد. رفیق اول در را باز کرد و با دیدن او شادی ها کرد. بعد او را با احترام به اتاقی برد و بالا نشاند و سفره را هم پهن کرد و نان و پیاز هم برای مهمان گذاشت. چیزی هم نگذشت که بوی آش توی خانه پیچید. میزبان کاسه بزرگ آش را آورد و در سفره گذاشت. رفیق دوم تعجب کرد و پرسید: «مگر به غیر از ما دو نفر هم کسی می خواهد از این آش بخورد؟نه فقط ما دو نفر هستیم؛ ولی این آش آن قدر خوش مزه است که هر چه بخوری سیر نمی شویرفیق اول این را گفت و توی کاسه کوچکتری اش ریخت و آن را دودستی پیش روی رفیق دوم .گذاشت رفیق دوم هم که خیال میکرد اش خنک شده خوردن ندارد؛ زود قاشق را برداشت تا آش بخورد؛ ولی یک دفعه دندانش درد گرفت. از آن دردهای سخت که جان آدم را بالا می آورد. این بود که از جا پرید و توی حیاط خانه دوید. میزبان که خیال میکرد او برای خوردن آش عجله کرده و دهانش را سوزانده گفت: «این چه کاری بود که کردی؟ چرا این بلا را سر خودت آوردی؟ من گفتم آش بخور؛ ولی نه آنکه خودت را بسوزانی!»رفیق دوم یا مهمان که یک قاشق آش هم نخورده بود گفت:کدام آش؟ من که آش نخوردم؟»- چه طور آش نخوردی؟او که با دست یک طرف صورتش را گرفته بود گفت: «بله، آش نخورده و دهان سوختهاگر کسی به امید بهره بردن از کاری ضرر کنه و بقیه فکر کنند به آن چه که خواسته رسیده، این ضرب المثل حکایت حال او میشود.༺◍⃟undefinedundefinedundefinedᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۱۵:۵۹

1_23615753011.mp3

۱۲:۱۱-۸.۳۸ مگابایت

۱۶:۲۹

1_23717262005.mp3

۱۴:۰۷-۹.۷ مگابایت

۱۷:۰۳

༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده:(معین الدینی) داستان امشب:بزک نمیر بهار می آد...
«عباس» در کار آسیاب به مشهدی رجب خیلی کمک کرد. مشهدی رجب هم برای او یک بز خرید. عباس اسم بزش را «بزک» گذاشت با بزک به آسیاب می رفت و به مشهدی رجب کمک می کرد.
کار آسیاب زیاد بود چون تابستان کم کم تمام می شد و اهل آبادی گندمهایشان را به آسیاب می آوردند تا آرد کنند. بزک دو رو بر آسیاب میگشت و می چرید وقتی عباس را با سر و صورت آردی می دید به طرفش میدوید عباس کمی با او بازی میکرد و بعد به آسیاب بر میگشت عصر که کار آسیاب تمام می شد، عباس سر و صورتش را میشست و همراه بزک به صحرا می رفت. بزک در صحرا علف میخورد و سیر میشد و با عباس به خانه بر می گشت.
خانه مشهدی رجب طویله نداشت. چون ننه راضی»مریض بود و نمی توانست از گاو و گوسفند نگهداری کند. عباس بزک را گوشه حیاط می بست و جلویش پوست خربزه و هندوانه می ریخت.آن سال، پاییز خیلی زود از راه رسید. عباس با مهره های رنگارنگی که از مادرش گرفته بود یک قلاده قشنگ با زنگوله ای کوچک درست کرد و آن را به گردن بزگ انداخت. یک مشت حنا هم در ظرف آب ریخت و آن را به پیشانی و دم و چهار دست و پای سفید بزک مالید. حالا بزک سه رنگ شده بود، سیاه و سفید و حنایی . خیلی قشنگ شده بود همه به او نگاه می کردند. مشهدی رجب هم وقتی بزک را دید خوشش آمد. او به ننه راضی گفت: اگر می دانستم یک بز این قدر عباس را خوشحال میکند، خیلی زودتر این بز را برایش می خریدم.»
ننه راضی سرش را تکان داد و گفت: «ما که نمیدانیم در دل بچه ها چه می گذرد!»
فصل پاییز هم تمام شد اولین برفی که بر زمین نشست تا زیر زانوی عباس میرسید زمستان زودتر از هر سال از راه رسید. اهل آبادی خودشان را برای روزهای سرد زمستان آماده کردند. کرسیها را گرم کردند. گاو و گوسفندها را به آغل بردند و به پیشواز زمستان رفتند.
دیگر برگی روی درختها نمانده بود. علفی در بیشه زار نبود. تمام آبادی به زیر برف رفته بود عباس برای بزگ نگران بود. بزک گرسنه بود و عباس نمیدانست چه کار کند و او را چطور سیر کند. ننه راضی با خشت و گل، طویله ای برای بزک ساخت عباس هم مقداری جو از همسایه شان گرفت آن را با کاهی که گوشه آسیاب بود مخلوط کرد و به بزک دادبزک آنقدر گرسنه بود که گاه و جو را با اشتها می خورد.عباس نگاهش میکرد و می گفت: «غصه نخور، بزک جان! تا چشم به هم بزنی، زمستان تمام می شود. دوباره صحرا پر از سبزه و علف می شود. آن وقت حسابی علف تازه میخوری.»بزک با چشمهای مهربانش به عباس نگاه می کرد، گاه و جو را به سختی میجوید و می خوردچند روز به همین ترتیب گذشت. کاه و جو تمام شد. بزک گرسنه ماند دیگر نمی توانست از جایش بلند شود و به طرف عباس بدود. عباس گریه کنان سر بزک را روی پایش می گذاشت و برایش از آمدن بهار و بیشه زار سبز و دشت پر علف حرف میزد. می گفت: بزک جان عمر زمستان کوتاه است. صبر داشته باش باز هم دشت و صحرا می رویم. ناراحت نباشبزک با بی حالی به عباس نگاه می کرد. عباس با بزک حرف میزد و خبر نداشت که مشهدی رجب به حرفهایش گوش می دهد.عباس گریه اش گرفته بود که یک دفعه مشهدی رجب با صدای بلند گفت: ن پسر چه میگویی؟ مگر میشود این حیوان زبان بسته چیزی نخورد و تا بهار گرسنه بماند؟ بلند شو برو پیش عمو مراد و بگو یک گونی جو با دو گونی گاه برایمان بیاورد.»
بعد هم با صدای بلند خندید و گفت: هي هي هي ... بزک نمیر بهار می آد خربزه با خیار می آد.»عباس هم خندید از جا بلند شد و با عجله به طرف خانه عمو مراد دوید.
༺◍⃟undefinedundefinedundefinedᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۱۷:۱۱

1_9928627019.mp3

۱۳:۰۹-۱۲.۰۵ مگابایت

۱۷:۱۷

1_9849428314.mp3

۱۹:۴۹-۱۸.۱۴ مگابایت

۱۷:۵۴

thumbnail
تولدت مبارک آقاجان undefinedبه امید ظهور ....

۱۷:۱۲

1_23740464891.mp3

۱۴:۴۳-۱۰.۱۱ مگابایت

۱۵:۳۹

1_23969658962.mp3

۱۱:۲۸-۷.۸۸ مگابایت

۱۹:۰۵

.༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده:(معین الدینی) داستان امشب:(فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه)
روزی بود روزگاری بود آقاموشه ای بود که همه به اون فلفلی میگفتند. فلفلی با زحمت زیاد لانه ای برای خودش درست کرده بود.زمستان از راه می رسید و او خیالش راحت بود که یک لانه ی خوب و گرم دارد.یک روز فلفلی جلوی لانه اش نشسته بود و این طرف و آن طرف را نگاه میکرد. الاغی از راه رسید.
عرعری کرد و روی لانه ی او نشست.فلفلی به هیکل بزرگ الاغ نگاه کرد. ترسید که لانه اش خراب شود. پرید جلو و گفت: «آقا الاغه، از اینجا بلند شو لانه ام را خراب میکنی!»
الاغ با اخم به فلفلی نگاه کرد و گفت: تو به اندازه ی یک گوش من هم نیستی، آن وقت به من دستور می دهی؟ برو از جلوی چشمم!»فلفلی با التماس گفت: «آقا الاغه این لانه ی من است. شما رویش نشسته اید. خراب می شود.»
الاغ عصبانی شد. سرو گوشش را تکان داد و گفت: «برو نیم وجبی برو می خواهم استراحت کنم!»بعد هم چشم هایش را بست سرش را روی سینه اش گذاشت و خوابید.
فلفلی با غصه این طرف و آن طرف را نگاه کرد و با خودش گفت: «چه کار کنم، چه کار نکنم؟» بعد فکری کرد و روی شکم الاغ پرید.الاغ دمش را تکان داد.
فلفلی خودش را به یک گوش الاغ رساند و آن را گاز گرفت.الاغ سروگوشش را تکان داد. فلفلی روی زمین افتاد بلند شد و دوباره روی شکم الاغ برید. این دفعه گوش دیگر او را گاز گرفت.
الاغ عرعری کرد و سرش را تکان داد فلفلی به زمین افتاد و میان علف ها پنهان شد.الاغ دوروبرش را نگاه کرد. فلفلی را ندید دوباره چشم هایش را بست و خوابید.
فلفلی آهسته آهسته از دم الاغ بالا رفت و از شکم او یک گاز گرفت.الاغ از جا پرید. فلفلی پایین پرید و میان علف ها پنهان شد.
الاغ بلند شد. این طرف و آن طرف را نگاه کرد. فلفلی را ندید نشست و جای گاز فلفلی را ناز و نوازش کرد و دوباره خوابید.فلفلی به الاغ نزدیک شد و پوزه ی آویزان او را گاز گرفت.
الاغ به سرعت برق چشم هایش را باز کرد. فلفلی را روبه روی خود دید. دستش را بلند کرد تا بر سر او بگوید. اما فلفلی تند و تیز از جایش پرید و دوید و رفت بالای درختی نشست.الاغ که خیلی عصبانی بود، گفت: «تو مرا گاز میگیری؟»
فلفلی دمش را تکان داد و گفت: تولانه ی مرا خراب میکنی؟»الاغ عرعری کرد و گفت: «الان میگشمت!»
بعد هم بالا و پایین پرید تا فلفلی را بگیرد اما نتوانست چون که فلفلی روی درخت بود و الاغقدش به او نمی رسید.فلفلی از آن بالا داد زد: «اگر باز هم روی لانه ی من بخوابی گازت میگیرم . برو آن طرف تر بخوابتا گازت نگیرم!»
الاغ دید چاره ای ندارد سروگوشش را تکان داد. به قد و قامت ریزفلفلی نگاه کرد و گفت: راستی که فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه!»
بعد هم رفت و کمی دورتر از لانه ی فلفلی خوابید.

༺◍⃟undefinedundefinedundefinedᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۱۹:۰۵

༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده:(معین الدینی) داستان امشب:(یک کلاغ چهل کلاغ)


یکی بود یکی نبود. جوجه کلاغی بود که هنوز پرواز را خوب یاد نگرفته بود . یک روز مادرش ، یعنی ننه کلاغه، می خواست به دنبال غذا برود. قبل از رفتن به او گفت: از لانه بیرون نیا تا من برگردم او اما جوجه کلاغه حرف مادرش را گوش نکرد. وقتی او رفت جستی زد و از لانه به روی شاخه ی درخت پرید. از شاخه ی درخت به روی زمین پرید. بعد دوباره جست زد و روی درخت نشست. وقتی دید جست و خیز کردن را بلد است خیلی خوشحال شد. خیال کرد که پرواز هم به همین راحتی است. بال هایش را باز کرد و از روی درخت به آسمان برید. اما چند بال که زد. دیگر نتوانست پرواز کند. با سرتوی بونه های خار افتاد هر کار کرد نتوانست از توی خارها بیرون بیاید. اتفاقاً یک کلاغ از آنجا می گذشت. چشمش به جوجه کلاغ افتاد با خودش گفت: «چه کنم؟ چه نکنم؟ بروم بقیه را خبر کنم »بعد بال زد و رفت به کلاغ دومی و سومی و چهارمی و پنجمی رسید و گفت: «چرا نشسته اید جوجه ننه کلاغه تو خارا افتاده کلاغنوکش کلاغ بے کلاغجوجه ی ننه کلاغه توی خارها افتاده»کلاغ پنجمی بال زد و رفت به کلاغ ششمی و هفتمی و.... دهمی رسید و گفت: «چه نشسته اید که جوجه ی ننه کلاغه توی خارها افتاده و زبانم لال حتماً نوکش هم شکسته !»کلاغ دهمی اشکش درآمد. پر زد و رفت به کلاغ یازدهمی و دوازدهمی و.... بیستمی رسید و گفت: «چه نشسته اید که جوجه ی ننه کلاغه توی خارها افتاده و نوکش شکسته و زبانم لال ، حتماً بالش هم شکسته!»کلاغ بیستمی دو بالش را به سرزد و پر کشید به کلاغ بیست و یکمی و بیست و دومی و..... سی امی رسید و گفت: «چه نشسته اید که جوجه ی ننه کلاغه توی خارها افتاده و نوکش شکسته و بالش شکسته و زبانم لال، حتماً پرهایش هم ریخته »کلاغ سی امی قارقاری کرد و پر زد و رفت و به کلاغ سی و یکمی و سی و دومی و ... چهلمی رسید و گفت: «چه نشسته اید که جوجه ی ننه کلاغه افتاده توی خارها و نوکش شکسته و بالش شکسته و پرهایش ریخته و زبانم لال دیگر زنده نیست !کلاغ چهلمی چنان قارقاری کرد که نگو و نپرس بر زد و رفت و همه ی کلاغ ها را جمع کرد و به دنبال خودش راه انداخت تا به لانه ی ننه کلاغه بروند و به او سرسلامتی بدهند.چهل تا کلاغ پر زدند و به سراغ ننه کلاغه رفتند. اما هنوز به لانه ی او نرسیده بودند که جوجه کلاغه را دیدند که توی خارها گیر کرده بود و ننه کلاغه داشت بیرونش میکشید.کلاغ ها قارقارکنان و با تعجب به هم نگاه کردند. کلاغ چهلمی گفت: «این که جوجه کلاغه است.نوکش نشکسته بالش نشکسته پرهایش نریخته زنده است و توی خارها گیر کرده !»کلاغ پنجمی گفت: من خیال کردم نوکش شکسته »کلاغ دهمی گفت: من خیال کردم بالش شکسته!»کلاغ بیستمی گفت: «من خیال کردم پرهایش ریخته !»کلاغ سی امی گفت: «من خیال کردم از بین رفته !»آن وقت هر چهل کلاغ به ننه کلاغه کمک کردند که جوجه اش را از توی خارها بیرون بکشد. بعد هم به هم قول دادند که تا چیزی را به چشم خودشان نبینند. درباره اش حرفی نزنند . تا خبرها یک کلاغ چهل کلاغ نشود༺◍⃟undefinedundefinedundefinedᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۱۶:۵۵

1_24005334494.mp3

۱۱:۳۰-۷.۹ مگابایت

۱۷:۲۱

༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده:(معین الدینی) نام داستان (آش آن‌قدر شور بود که…) ننه‌گلی آشپز خان بود. سال‌های سال بود که برای خان و مهمان‌هایش غذا می‌پخت، آن هم چه غذاهای خوش‌مزه‌ای! خان به دست‌پخت ننه‌گلی عادت داشت. شور و شیرین، بی‌نمک و بانمکش را می‌خورد و حرفی نمی‌زد. او فقط به فکر خوردن بود؛ وقت غذا خوردن چیزی نمی‌فهمید.وقتی سیر می‌شد، تازه می‌فهمید که غذا شور بوده یا بی‌نمک، خوش‌مزه بوده یا بدمزه. خان یک دختر بزرگ و لوس به اسم نازبی‌بی داشت. نازبی‌بی هم در پرخوری چیزی از پدر کم نداشت؛ روز و شب می‌خورد و می‌خوابید. اگر غذایش دیر می‌رسید، مثل بچه‌ها پایش را به زمین می‌کوبید و گریه می‌کرد و حرف‌های بد می‌زد. اما وقتی شکمش سیر می‌شد، با صدای بلند می‌خندید، می‌رفت این طرف و آن طرف گشتی می‌زد، بعد هم برمی‌گشت و با خیال راحت می‌خوابید.نازبی‌بی به ننه‌گلی خیلی حسودی می‌کرد، چون خان همیشه به او می‌گفت:«آهای نازبی‌بی! غذاهای ننه‌گلی خیلی خوش‌مزه است، باید آشپزی را از او یاد بگیری!»اما نازبی‌بی از ننه‌گلی خیلی بدش می‌آمد؛ چشم دیدن او را هم نداشت.یک روز ناراحت و عصبانی به آشپزخانه رفت. ننه‌گلی با کلفت‌ها و نوکرها غذا درست می‌کرد. نازبی‌بی به ننه‌گلی گفت:«امروز من آشپزی می‌کنم. می‌خواهم یک غذای خوش‌مزه برای خان‌باباجانم بپزم.»ننه‌گلی لبخندی زد و گفت:«نازبی‌بی خانم، آشپزی کار ساده‌ای نیست، باید آن را یواش‌یواش یاد بگیری.»نازبی‌بی زد زیر گریه و داد و هوار راه انداخت و گفت:«تو چه کار داری؟ خان‌باباجانم گفته که آشپزی کنم!»ننه‌گلی دیگر چیزی نگفت، فقط پرسید:«حالا چه غذایی می‌خواهی بپزی؟»نازبی‌بی فکری کرد و گفت:«آش… آش شله‌قلمکار!»بعد هم دستش را به کمر زد و شروع کرد به دستور دادن. به این کلفت گفت:«روغن و فلفل بیاور!»به آن کلفت گفت:«گوشت و نخود و لوبیا و ماش بیاور!»به این نوکر گفت:«پیاز و زردچوبه و تره و جعفری بیاور!»و به آن نوکر گفت:«نمک بیاور!»خلاصه به هر کسی دستوری داد.وقتی همه‌چیز آماده شد، به ننه‌گلی گفت:«اجاق را روشن کن!»ننه‌گلی حرفی نزد و اجاق را روشن کرد.نازبی‌بی باز هم شروع کرد به دستور دادن. یکی آب توی دیگ بزرگ ریخت، یکی روغن و گوشت ریخت، یکی نخود و لوبیا و چیزهای دیگر ریخت، یکی هم نمک ریخت. آخر کار هم نازبی‌بی چمچه را برداشت و آش را به هم زد. ننه‌گلی و کلفت‌ها و نوکرها گوشه‌ای ایستادند و به او نگاه کردند. کسی جرئت نداشت بگوید: «نازبی‌بی خانم، روغنش کم است» یا «سبزی‌اش را به اندازه بریز» یا «نمکش زیاد شده».نازبی‌بی پشتش را به همه کرده بود و آش را به هم می‌زد. آخر سر هم درِ دیگ را گذاشت و گفت:«حالا می‌بینید که چه آشی به خان‌باباجانم می‌دهم!»بعد هم دستور داد که همه از آشپزخانه بیرون بروند.همه رفتند و نازبی‌بی ماند و دیگ بزرگ آش. کنار دیگ نشست و منتظر شد تا آش بپزد. یواش‌یواش چشم‌هایش پر از خواب شد. آخر او در تمام عمرش جز خوردن و خوابیدن کاری نکرده بود!بوی ته‌دیگ سوخته در همه‌جا پیچید. ننه‌گلی به آشپزخانه آمد و گفت:«نازبی‌بی خانم، آش سوخت!»نازبی‌بی از خواب پرید، درِ دیگ را برداشت، کلفت‌ها و نوکرها را صدا کرد و گفت:«یک دیگ دیگر بیاورید!»یک دیگ بزرگ دیگر آوردند و آش را توی آن ریختند. نازبی‌بی کمی آب و یک کاسه نمک توی دیگ ریخت، یک چمچه هم آش را هم زد و گفت:«همین الان آش درست می‌شود.»نیم‌ساعتی گذشت و نازبی‌بی درِ دیگ را برداشت. آشپز و کلفت‌ها و نوکرها و بقیه اهل قصر را خبر کرد که بیایند و آش بخورند. به دست هر کسی کاسه‌ای آش داد و گفت:«بخورید و ببینید که از آش ننه‌گلی خوش‌مزه‌تر است.»همه اولین قاشق را به دهان بردند، اما هیچ‌کس نتوانست آن را قورت بدهد.نازبی‌بی کاسه‌ای آش برداشت و برای خان برد. خان کاسه آش را از دست دخترش گرفت و اولین قاشق را به دهان برد، اما او هم که در تمام عمرش اول غذا را می‌خورد و بعد می‌فهمید شور بوده یا بی‌نمک، فریاد زد:«وای! چقدر شور است!»کاسه آش را برداشت و مثل فیلی خشمگین به طرف آشپزخانه راه افتاد. توی آشپزخانه کاسه‌های آش دست‌نخورده مانده بود، چون از بس شور بود، کسی یک قاشق هم نخورده بود.خان با خشم وارد آشپزخانه شد و گفت:«ننه‌گلی! این چه آشی است که پخته‌ای؟ چرا این‌قدر شور است؟»نازبی‌بی دوید و به دنبال پدرش وارد آشپزخانه شد و گفت:«خان‌باباجان! این آش را من پخته‌ام.»خان با تعجب به نازبی‌بی و ننه‌گلی و بقیه نگاه کرد. بعد هم سرش را پایین انداخت و از آشپزخانه بیرون رفت. نازبی‌بی هم به دنبال او راه افتاد.ننه‌گلی به کلفت‌ها و نوکرها نگاه کرد و با لبخندی گفت:«آش آن‌قدر شور بود که خان هم فهمید!»

༺◍⃟undefinedundefinedundefinedᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۲۰:۴۵

1_24037700661.mp3

۱۴:۴۸-۱۰.۱۷ مگابایت

۲۰:۴۸

undefined༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده:(معین الدینی) داستان امشب: ((مرغ ماهیخوار تنبل))مامانی که مشق های بچت رو مینویسی این قصه رو واسش بخون
امروز اصلا حال رامین خوب نبود وقتی از مدرسه برگشت، کیفشو روی مبل انداخت و فورا سراغ گوشی رفت با اینکه گوشی دست رامین بود و بازی میکرد بازم خوشحال نبود. چون امروز مامان رامين مجبور بود به یک مسافرت کوتاه بره رامین نمیدونست چطور باید تکالیفشو انجام بده رامین گیج شده بود و واقعا حالش بد بود برای همین به دوستش مجید زنگ زد و باهاش حرف زد. مجید گفت:میدونم همیشه مامانت توی درسا خیلی بهت کمک کرده و الان که نیست گیج شدی اما قصه مرغای ماهیخوار رو شنیدی؟ دوست دارم برات بگم!رامین گفت:حتما بهم بگو مجید شروع کرد به تعریف کردن یکی بود یکی نبود، کنار یه دریای بزرگ و قشنگ، مرغ های ماهیخوار بزرگی زندگی میکردن مرغ ها خیلی خوشحال بودن و هر روز با شادی تا بلندترین نقطه آسمون پرواز میکردن و بعد از همون دوردورا ماهیهای چاق و چله رو نشونه میگرفتن و با سرعت زیادی به سمت آب شیرجه میزدن و بعد ماهی های خوشمره رو میگرفتن و میخوردنروزها میگذشت و مرغ ها زندگی خیلی خوبی داشتن. تا اینکه یه روز یه کارخونه کنسروسازی نزدیک ساحل بازشدکارخونه برای درست کردن کنسرو ماهیهای زیادی رو صید میکرد. و بعد قسمتایی که خوب نبودن رو بیرون از کارخونه توی ساحل میرخت یه روز یکی از مرغا متوجه شد که نزدیک کارخونه پر از ماهیه رفت و تا تونست ماهی خورد و بعد فورا پیش دوستاش رفت و گفت: توجه، توجه دیگه لازم نیست زحمت بکشیم تا ماهی بگیریم. بیاین تا یه جایی رو بهتون نشون بدم که خیلی راحت و آسون میتونید یه عالمه ماهی بخورید!".همه مرغهای ماهیخوار با خوشحالی گفتند عجله کنید.بدوید. بدویید ببینیم کجاست ببینیم راست میگه واقعا!سپس، همه باهم به سمت کارخونه کنسرو سازی رفتن وقتی به کارخونه رسیدن همه از تعجب دهناشون باز مونده بود یه عالمه ماهی اونجا بود. هر مرغی میتونست هر چقدر که میخواست ماهی بخوره همه باهم شروع کردن به خوردن ماهی حالا دیگه کار مرغها خیلی راحت شده بود. هر مرغی دست بچه شو میگرفت و باهم سمت کارخون میرفتن و تا میتونستن ماهی میخوردن بچه مرغها هم خیل کارشون راحت شده بود.دیگه لازم نبود اونها پرواز کنند وخوب نگاه کنند و با دقت شیرجه بزنن تا بتونن ماهی بگیرن.مامان و بابای بچه مرغها ماهیها رو از کارخونه برمیداشتن و به اونها میدادن بچه مرغها شکار کردن رو یاد نگرفتن. اونها فقط منتظر بودن تا بابا و مامان اونها رو به کارخونه کنسرو سازی ببرن تاماهی بخورن همه مرغ ها روزهای خیلی راحت و آسونی رو پشت سرمیگذاشتندتا اینکه یه اتفاق بدی افتاد. کارخونه بسته شد و دیگه کار نمیکرد و سلطان جنگل هم مریض شده بود. ودستور داده بود تا مرغهای ماهیخوار بزرگتر به کمک او بروند.حالا توی اون ساحل قشنگ نه کارخونه ای بود و نه ماهی ای و نه بابا و مامانایی که برای بچه مرغها ماهی بیارن بچه ها پرواز کردن و اوج گرفتن و خوب دیدن و شیرجه زدن رو بلد نبودن و کارخونه ای هم نبود که براشون ماهی بفرسته روزها گذشت و گذشت و روز به روز بچه مرغها لاغرتر و ضعیفتر میشدن اونها شکار کردن رو بلد نبودن چون اصلا تمرین نکرده بودن برای همین نمیتونستن غذایی پیدا کنند. اونها انقدر ضعیف شده بودن که حتی نمیتونستن ازجاشون بلند شن.حال سلطان جنگل خوب شد و مرغهای ماهیخوار پیش بچه ها برگشتن همه بچه ها ضعیف و لاغر شده بودن و وقتی مامان و باباشون رو دیدن همه با صدای آروم گفتن به ما پرواز کردن و شکار کردن رو یاد بدید تا خودمون تمرین کنیم و اگه یه روز نبودین ضعیف و بیمار نشیم. وقتی قصه به اینجا رسید، رامین گفت: آها! فهمیدم منم تا الان مثل بچه مرغهاهستم. همش مامانممشقامو مینوشت از این به بعد تصمیم میگیرم خودم مشقامو بنویسم و تکالیفم رو انجام بدم و بعدازدوستش تشکر کردو با خوشحالی سمت دفتر مشقش رفت.بچه های قشنگم از الان سعی کنید تا خودتون مشق ها و تکالیفتون رو انجام بدید. درسته این کار آسونی نیست. یکم سخته، یکم سخت میگذره، ممکنه اشتباه کنی ممکنه معلم تشویقت نکنه اما وقتی خودت انجام بدی و مشقاتو بنویسی روز به روز قوی تر و قوی تر میشی و بهتر و قشنگتر مینویسی༺◍⃟undefined჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۱۵:۰۵

1_14224822418.mp3

۱۲:۲۱-۱۷.۱۴ مگابایت

۱۵:۰۶

1_6384403781.mp3

۱۳:۵۰-۱۲.۶۸ مگابایت

۱۷:۲۹

༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده:(معین الدینی) داستان امشب:(این داستان کوهundefined)

روزی روزگاری چندین حیوان از جمله خرس undefinedوفیلundefinedو پلنگ undefinedو خرچنگundefined وگوسفندundefined و سنجاب undefinedو کبوترundefined و زرافه undefinedومورچهundefined و بزکوهی undefinedوخرس قطبیundefinedundefined وچندین حیوان دیگه تصمیم گرفتن ب دلیل اینکه مکان زندگیشون دچار کم ابی شده بود ب جای دیگه نقل مکان کنند .اونا تصمیم گرفتند مهاجرت کنند.بچه ها جون مهاجرت یعنی از یک مکانی ک در اون زندگی میکنی ب یک مکان دیگر برویم قصه از آنجا شروع می‌شود که فیل با صدای بلندی گفت باید برویم ب کوهundefined دیگری و اونجا زندگی کنیم .وقتی فیلundefined با صدای بلند گفت ((کووووووووووه ))undefinedهمه حیوونا ب همدیگه نگاه کردنی و توی دل خودشون خوشحال شدند ک ب مکان جدیدی برای زندگی میروند.«خرس undefinedبا صدای بلند به بقیه گفت که من میدونم کوهundefined چیه ؟؟؟؟؟خرس undefinedکوه را فقط یک جنگل می دانست، و گفت اونجا ی جاییه ک پراز درختهundefined چون که فقط از کوه undefinedمتوجه درختاشundefined بود و از درختاundefined بیشتر استفاده میکردگوسفند بلند گفت: کوه undefined سبزه‌زار هست و من میتونم اونجا ب راحتی بچرم و از سبزه ها بخورم و داخل سبزه ها بدوم و خرچنگundefined کوهundefined را جایی پر از آب undefinedمیدانست .و گفت کوهundefined پراز رود و رودخانه هست ک من خیلی راحت میتونم اونجا شنا کنم و هر وقت دوست داشتم از اب بیرون بیام و هر وقت دوست داشتم بپرم داخل اب هورررررررااااااا به همین ترتیب، مورچهundefined، بز کوهی undefinedو خرگوش قطبیundefinedundefined، هریک، کوهundefined را جایی می‌دانست که به توی ذهنشون بود و انجا را محدوده‌ی زندگی‌ خودشان میدانستند. گفت‌وگو در این باره به همین‌جا ختم نشد و به مشاجره و دعواتبدیل شد . آن‌ها هریک، فکر خود را درست میدانستند و فکر دیگری را نادرست می‌دانستند. آن‌ها نمی‌دانند که فقط مکان زندگی خود را به کل کوهundefined نسبت میدادند.
البته مقصر هم نبودند ک ؛ زیرا کل کوهundefined را ندیده بودند و دانش کافی برای اظهارنظر نداشته اند، وبر اساس اون فکر محدود و نادرست و ناقص خود پافشاری می کردند. هر کدام از حیوانات با دیگری دعوا میکرد و سرو صداها بالا گرفته بودهمه‌ی حیوان‌ها با هم بگومگو می‌کردند و دعوا راه افتاده بود. آن‌ها سرشان را با عصبانیت برای همدیگر تکان می‌دادند. چیزی نگذشت که همه سر یکدیگر داد می‌کشیدند:«تو اصلاً چیزی سرت نمی‌شود! توچی میدونی از کوه !تو کی هستی که بودنی کوه چیه و چطوریه !
در میان این دعواها، و سرو صداها کبوترundefined ک کل کوهundefined را دیده بود و بر بالای کوه پرواز کرده بود نگاهی ب انها کرد و با صدای بلند شاکی شد و به آن‌ها گفت به بالای کوهundefined برویم و از آنجا کوه را تماشا کنیم. حیوانات این پیشنهادکبوترundefined راپذیرفتند و همگی با هم تصمیم گرفتند ب بالا ترین نقطه کوهundefinedبروند که از آنجا بتوانند بالا تا پایین کوه و حتی اطرافش را ببینند.انها همگی باهم راه افتادندو هر جور بود خودشان را ب بالای کوه رساندند «کبوترundefined گفت: تا این بالا نباشی نمی‌دانی که کوه چیست. بقیه گفتند :کوه undefinedفقط کوه است. به همین سادگی.»پس برای درک بهتر کوه، حیوانات از بالای کوه به جزئیات کوه و اطراف ان و مکان‌های زندگی نگاه کردند . متوجه شدند که بخش‌هایی از کوه درخت دارد و مکان زندگی خرسundefined است. بخش‌هایی از کوهundefined گل و سبزه دارد و مکان زندگی گوسفندundefined است. اطراف کوه دریاچه دارد و مکان زندگی خرچنگ undefinedو لاکپشت است و... آن‌ها این شکلی فهمیدند که حرف هریک درمورد کوه undefinedدرست بوده و کنار هم قرار گرفتنِ همه‌ی این مکان‌ها در کوه، کلیت کوه را تشکیل داده است.
اونها ب اشتباه خودشون پی بردند و از همدیگر عذرخواهی کردند و همدیگه رو در اغوش گرفتند واشتی کردند وب طرف پایین کوه راه افتادند و هر کسی در مکان مورد علاقه خودش از کوهundefined ساکن شد .انها فهمیدند ک باید ب نظر همدیگه احترام بزارندتا بتونند در کنار هم ب خوبی و خوشی زندگی کنند و دوستی خودشان را حفظ کنند .
༺◍⃟undefined჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۱۷:۳۵