عکس پروفایل داستان شب کودکان🌠د

داستان شب کودکان🌠

۱.۴ هزار عضو

1_19115199204.mp3

۱۰:۲۰-۹.۴۷ مگابایت

۶۴۲

۱۶:۵۷

undefined༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده:(معین الدینی) داستان امشب:(واقعه بزرگ غدیر4)
قسمت چهارم: صدای آسمون – روزی که خورشید گفت "علی"
سلام بچه ها، من جیکو هستم، گنجشکی کوچولو با دل بزرگ.بال‌هام هنوز خسته‌ن از پروازهای این سفر طولانی... اما دلم آرومه.چون امروز، روزیه که حق، با صدای پیامبر، فریاد می‌زنه.امروز، روز غدیر خمه.خورشید مثل هر روز توی قلب آسمون میتپید،چقدر قشنگ و نورانی بود انگار امروز نورش فرق داشت.من، از بالای درختچه‌ای کوچیک، کاروان رو نگاه می‌کردم.همه جمع شده بودن.چند تا از اصحاب، یه منبر از پالان شترها درست کرده بودن.پیامبر مهربون ما بالا رفت…صدای همهمه‌ها خاموش شد.یهو یه صدای ملکوتی رو شنیدم…از آسمون… مثل بوی گل بود، مثل صدای آب…جبرئیل بود!با صدایی رسا فرود اومد و گفت: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...»«ای پیامبر! آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده، ابلاغ کن… اگر نکنی، رسالتت را نرسانده‌ای!»همه تعجب کردن.من قلبم تند تند می‌زد.چی قراره گفته بشه؟پیامبر نگاهی به جمعیت کرد…کف دستش رو بلند کرد و فرمود:– «ای مردم! نزدیکه من از بین شما برم... اما چیزی می‌گم که باید برای همه نسل‌ها بمونه...»همه گوش شدن. بچه‌ها هم ساکت شده بودن.پیامبر فرمود:«آیا من نسبت به مؤمنان، از خودشان سزاوارتر نیستم؟»همه گفتند: بله، یا رسول‌الله!اون‌وقت پیامبر، دست حضرت اقا امیرالمؤمنین علیه السلام رو گرفت، بلند کرد…نور از بین انگشت‌هاشون می‌درخشید.ایشون فرمودند:«مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ، فَهذا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ»«هرکس که من مولای اویم، این علی مولای اوست.»همهمه ای در جمعیت بلند شد ، دیدم که آسمون دست زد، فرشته‌ها تکبیر گفتن…همه دیدن... همه شنیدن...بعد از اعلام ولایت، مردم شروع کردن به تبریک گفتن.«بَخٍ بَخٍ لَکَ یَا عَلِی، أَصْبَحْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلَی کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»«آفرین بر تو ای علی! تو مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمنی شدی.»بچه‌ها دست میزدن، زن‌ها شادی می‌کردن، پیرمردها اشک می‌ریختن.صدای تهنیت مثل نسیم از دل بیابون رد می‌شد.یه پسر کوچولو دوید سمت اقا امیرالمؤمنین و گفت:– «آقا! حالا شما فرمانده‌ی ما شدین؟»اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام لبخندی زدن و گفتن:– «من خادم شما هستم... مثل همیشه، تا آخرین نفس.»اون شب، همه دور هم بودن. پیامبر فرمودن:– «همه‌ی حاضران به غایبان بگن… این پیام، باید به گوش همه‌ی مردم در همه‌ی زمان‌ها برسه.»من پر کشیدم. گفتم:– «پس منم باید قصه‌گو بشم! منم باید برای بچه‌های خوب دنیا بگم که امروز، روز عشقه… روز امیرالمؤمنین علیه‌السلام… روزی که باید قول بدیم بعد از پیامبر گوش به فرمان اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام باشیم»غدیر فقط یه روز نیست... یه چراغه توی دل‌هامون.یه نوریه که هر وقت یاد حضرت علی می‌افتیم، روشن می‌شه.هر وقت مهربونی می‌کنیم، عدل می‌خوایم، به عهد وفادار می‌مونیم،یعنی داریم مثل علی زندگی می‌کنیم.و من، جیکو، هنوز با پرهای کوچیکمتوی دل آسمون پر می‌زنم و فریاد می‌زنم:«من کنت مولاه، فهذا علی مولاه»
༺◍⃟undefinedundefinedundefinedᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۶۹۶

۱۶:۵۷

1_19132429886.mp3

۰۹:۴۴-۸.۹۲ مگابایت

۵۷۵

۱۷:۰۲

undefined༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده:(معین الدینی) داستان امشب:(واقعه بزرگ غدیر5)
قسمت پنجم: چرا علی؟! – قصه‌ای از دل خورشید
سلام بچه‌ها شما که منو میشناسید! من جیکوام، گنجشک پرحرف و قصه‌دوست.از اون روز ، روز بزرگِ غدیر، قلبم مثل خورشید می‌تابه...ولی یه سوال تو ذهن خیلیا افتاده بود، حتی تو دل چند تا گنجشک کوچولوی دیگه که باهام پرواز می‌کردن!یکی‌شون پرسید:– «جیکو! چرا پیامبر، بین این‌همه آدم، حضرت علی رو انتخاب کرد؟»و من گفتم:بذار براتون یه قصه بگم… یه قصه از دل لحظه‌ها... از دل حقیقت...سال‌ها قبل، وقتی پیامبر هنوز توی مکه بود، یه پسر کوچولو اومد خونه‌اشون زندگی کنه.اون پسر اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود!اون پسر کوچیک با همون سن کمی که داشت سعی میکرد با دقت به حرف های پیامبر گوش بده، با مهرومحبت به پیامبر کمک می‌کرد و هیچ وقت پیامبر تنها نمیزاشت.یه بار که پیامبر داشت نماز می‌خوند… همه نگاه می‌کردن. فقط اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام جلو اومد و باهاش نماز خوند.همه تعجب کردن!پیامبر لبخندی زدن و گفتن:– «این علی، اولین کسیه که دعوت منو پذیرفت…»بچه‌ها! اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام فقط مهربون نبود...خیلی هم دلیر و قهرمان بود!توی جنگ بدر، همه می‌ترسیدن برن جلو.اما اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام گفت:– «من می‌رم!»توی جنگ اُحد، وقتی همه فرار کردن، اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام تنها موند و دفاع کرد!یه بار پیامبر مهربان ما بهشون فرمودند: «یا علی! جایگاه تو نسبت به من، مثل جایگاه هارون نسبت به موسی‌ست؛ جز این‌که پیامبری بعد از من نیست!»وای! من وقتی اینو شنیدم، بال‌هام لرزید! یعنی چی؟ یعنی علی، نزدیک‌ترین، داناترین و پاک‌ترینِ مردمه!میدونستید شبی که پیامبر باید از مکه مخفیانه خارج می‌شد و دشمن‌ها توطئه کرده بودن.قرار شد شب، همه با شمشیر بریزن توی خونه‌‌ی پیامبر و ایشون رو توی رخت خواب شهید کنن.و چی شد؟!اما اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام خوابیدن در جای پیامبر!با جونش از پیامبر محافظت کرد.خطر داشت؟ خیلی زیاد!اما اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام با آرامش خوابید، چون خدا و پیامبر رو خیلی دوست داشت...و اون شب آسمون گفت:«آیا مردم می‌دونن چه کسی امشب، جانش رو فدای پیامبر کرده؟»پیامبر فرمود:«انا مدینة العلم و علی بابها»«من شهر علمم، و علی درِ اون شهره»یعنی اگه کسی می‌خواست واقعاً چیزی از پیامبر یاد بگیره، باید اول درِ اون شهر رو باز می‌کرد. و اون در، اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود.یعنی اول باید اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام رو میشناخت ، معرفت نسبت به ایشون پیدا میکرد تا میتونست پیامبر رو بشناسه.همه هر مشکلی داشتن، از اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌پرسیدن.بچه‌ها!اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام، نه فقط قهرمان بود، نه فقط عالم بود…خیلی مهربون بود!با یتیم‌ها بازی می‌کرد. شب‌ها غذا برای فقرا می‌برد.وقتی کسی مریض بود، اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام کنارش می‌موند.یه روز یه بچه کوچولو ازش پرسید:– «چرا شما این‌قدر به همه کمک می‌کنین؟»اقا امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند:– «چون دوست دارم با تمام وجودم خدارو حس کنم...»وای که چقدر دلم براش ضعف رفت اون روز…و حالا فهمیدین چرا؟خب بچه‌ها، حالا می‌فهمین چرا پیامبر، بین اون‌همه آدم، گفت:«من کنت مولاه، فهذا علی مولاه»چون علی، بهترینِ دل‌ها رو داشت.هم شجاع بود، هم عالم، هم مهربون، هم باوفا...پیامبر، نمی‌خواست فقط یه پادشاه برای مردم بزاره...بلکه میخواست یه پناه، یه دوست، یه چراغ توی تاریکی بزاره.و من کوچیک‌ترین دوستش، افتخار می‌کنم که قصه‌ی اون روز رو برای دل شما خوندم...
༺◍⃟undefinedundefinedundefinedᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۹۱۶

۱۷:۰۲

1_27428886363.mp3

۱۲:۲۳-۲.۹ مگابایت

۵۷۳

۱۸:۰۶

undefined༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده: (معین‌الدینی)داستان امشب:(گنجشکی که لباس نو پوشید) یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود روزی گنجشکی روی صحرا این طرف و آن طرف پریدبه پنبه زاری رسید دید زن و مردی از توی غوزه پنیه بیرون میکشند از آنها پرسید این چیه ؟ گفتند:«پنبه است»پرسید:«به چه درد می خورد؟»جواب دادند آن را میریسند و پارچه میکنند از پارچه لباس میدوزند و توی زمستان که هوا سرد میشود می پوشند.»گفت: «پس یک خرده هم به من بدهید تا برای زمستانم لباس بدوزم» آنها یک خرده پنبه به او دادند. گنجشک پنبه را گرفت و پیش نخ ریس رفت. نخریس داشت ریس و ریس و ریس کار می کرد.گنجشک گفت:«آقانخ ریس این رابریس . اگر نریسی ریست را وریسدانت را با سی و دو دندانت را میکنم و میبرم» نخ ریس قبول کرد و براش پنبه را ریسید و نخ کرد.گنجشک نخ را برداشت و پیش پارچه باف رفت.پارچه باف باف و باف و باف پارچه می بافتگنجشک گفت: «آقا پارچه باف این را بباف اگر نبافی بافت را بافدانت را با سی و دو دندانت را میکنم و می برم» پارچه باف چیزی نگفت نخ را گرفت وبافت و پارچه کردگنجشک پارچه را برداشت پیش رنگرزرفت و گفت: «آقا رنگرز این را رنگ کن اگر نکنی رنگت را رنگدانت را با سی و دو دندانت را میکنم و میبرم» رنگرز پارچه را گرفت و گفت:«به روی چشم»بعد پارچه را رنگ کرد و به گنجشک داد گنجشک پارچه را پیش خیاط برد و گفت: «آقا دوز دوز این را بدوز اگر ندوزى دوزت را دوزدانت را باسی و دو دندانت را می کنم و می برم ؟خياط هم لباس قشنگی برایش دوخت گنجشک لباسش را پوشید و با خودش گلت . حالا که لباسی به این قشنگی دارم بهتر است بروم شهر و به همه نشان بدهم.پس پر زد و به میدان شهر رفت روی درختی نشست و خواند:«جیک و جیکنو به تن دارم قبا و پیراهن دارم.»بچه ها دورش جمع شدند و گفتند: چه لباس قشنگی داری !گنجشک خوشحال شد. بعد با خودش گفت بهتر است بروم قصر حاکم و لباسم را به او نشان بدهم تا دلش بسوزد.آن وقت پرید و پرید و پرید تا به قصر حاکم رسید. روی ایوان قصر نشست و خواند«جیک و جیک و جیک جریک جریک لباس نو به تن دارم قبا و پیراهن دارم.»حاكم صدایش را شنید آمد بیرون و تا چشمش به لباس گنجشک افتاد اوقاتش تلخ شد فریاد زد «زود باشید این گنجشک پر حرف را بگیرید.»نگهبان ها به طرف گنجشک دویدند؛ اما گنجشک پرزد و کمی آن طرف تر نشست نگهبان ها دوباره به طرفش دویدند گنجشک دوباره به هوا پرید و کمی آن طرف تر نشست بعد از آن طرف به این طرف پرید و از این طرف به آن طرف. نگهبانها هم به دنبالشخلاصه آنقدر این طرف و آن طرف پرید و نگهبانها را به دنبال خودش کشاند که نگهبانها خسته شدند و از پا افتادند. حاکم که دید اینطوری نمیتوانند گنجشک را بگیرند دستور داد روی نردهای ایوان شیره بمالند و نگهبانها هم در گوشه ای پنهان شوند گنجشک تا روی نرده ی ایوان نشست پایش چسبید و نگهبانها او را گرفتند.حاکم گفت:«او را بکُشید و لای پلو بگذاریدتا من امشب بخورم.»همین که آمدند با چاقو سر گنجشک را ببرند گنجشک گفت:«جیک و جیک و جیک چه تیغ تیزی است !آشپزباشی ترسید و گنجشک را همان طوری تو آب جوش انداخت تا بپزد. گنجشک به حرف آمد و گفت:«جیک و جیک و جیک چه حمام گرمی است !»آشپزباشی خیلی ترسید گنجشک را درآورد و همانطوری گذاشت لای پلو گنجشک به حرف آمد و گفت:«جیک و جیک و جیک چه کوه سفیدی است!»آشپزباشی پیش حاکم رفت و گفت جناب حاكم من از این گنجشک می ترسم این گنجشک چنین است و چنان است.حاکم گفت:«برو آن را بردار و بیاور اینجا تا من همین طوری بخورمش»آشپز باشی بشقاب پلو را آورد و به حاکم داد.حاکم گنجشک را درآورد و توی دهانش گذاشت.خواست بجود که گنجشک به صدا درآمد و گفت:«چه آسیاب تیزی است !» حاکم هم کمی ترسید و خواست گنجشک را همان طوری قورت بدهد که بازگنجشک گفت:«چه غار تنگی است!» حاكم که خیلی ترسیده بود دهانش را باز کرد و گنجشک بیرون پرید رفت لب پنجره نشست وگفت: چه حاکم ترسویی است!بعد از میان پنجره پر کشید رفت توی آسمان آبی مثل ستارهای گم شد.
༺◍⃟undefinedundefinedundefined჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۷۸۳

۱۸:۰۶

1_27715175469.mp3

۱۱:۵۸-۲.۸ مگابایت

۵۴۸

۱۷:۰۳

undefined༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده: (معین‌الدینی)داستان امشب:(دم باریک و جارو و دمپایی) undefined🪠
رویکرد: هیچ چیزی بدون تلاش و زحمت به دست نمی اید.
دم باریک یک موش کوچولو بود. او و مادرش در جعبه ای که پراز کاغذ و روزنامه قدیمی بود زندگی میکردند. جعبه هم توی یک گنجه کهنه بود. مادر دم باریک هر روز از گنجه بیرون میرفت. اینطرف و آنطرف را میگشت غذایی پیدا میکرد و می آورد ولی مرتب به پسرش میگفت: ببین دم باریک تو دیگر بزرگ شده ای باید با من بیایی و یاد بگیری که چطور غذا پیدا کنی دم باریک میگفت:باشه مامان دفعه بعد با شما می آیمولی از گنجه بیرون نمیرفت که نمیرفت. بالاخره خانم موشه از دست دم باریک عصبانی شدوگفت:حالا که اینطوراست من دیگر برایت غذا نمی آورمولی باز فردا دلش برای دم باریک می سوخت مقدار خیلی کمی پنیر برای اومی آورد.خانم موشه هر روز کمتر از روز قبل برای دم باریک غذا می آورد. هر کار میکرد که او را از گنجه بیرون بیاورد فایده نداشت.بالاخره روزی رسید که خانم موشه هیچ غذایی برای دم باریک نیاورد. فردایش هم همینطوربعدازظهر بود و خانم موشه از گنجه بیرون رفته بود.دم باریک از گرسنگی گوشه جعبه دراز کشیده بود.از صبح کاغذها را جویده بود و به قاروقور شکمش گوش داده بود. بالاخره از جعبه بیرون آمد و گفت: چاره ای نیست... باید بروم و برای خودم غذایی پیدا کنم دارم از گرسنگی میمیرمیواش یواش از سوراخ زیر گنجه بیرون آمد.هنوز از گنجه خیلی دور نشده بود که دامبی...اقدس خانم لنگه کفشی به طرفش پرت کرد دم باریک از ترس مثل فرفره دور خودش چرخید بعد با سرعت دوید و به گنجه برگشت.تیک تیک از ترس میلرزید. دم باریک هر چه منتظر شد مادرش نیامد شکمشبدجوری قاروقور میکرد.این دفعه خوب گوش داد. هیچ سر و صدایی به گوش نمیرسید. او آرام آرام دوباره از گنجه بیرون خزید. این بار به طرف دیگری رفت. با دقت به هر طرف نگاه کرد.هیچ خبری نبود. نه سری بود و نه صدایی دم باریک به گوشه تاریک اتاق دوید. سوراخ کوچکی در دیوار بود. گوشه و کنار سوراخ را تند و تند جوید تا توانست به زور داخل شود.سوراخ خیلی تنگ بود.او با زور و فشار جلو خزید. چند جای بدنش خراشیده شد تا به آنطرف دیوار رسید. اول سبیلهایش بعد دماغش و بالاخره تمام تنش را به سختی از سوراخ بیرون کشید و گفت وای... غذا پیدا کردن چه کار سختی است کاشکی یک بار با مادر میرفتم ناگهان سبیل هایش را تکان داد. دماغش را جمع کرد. بو کشید وگفت: «وای چه بوی خوبی» یک موش اینجاستاو آن قدر گرسنه بود که حواسش به دور و بر نبود.بو میکشید و به طرف غذا میرفت. جلوتر که رفت صدای خش خشی شنید و ناگهان پای بزرگی را جلوی خودش دید. این دختر اقدس خانم بود که جیغش به هوا بلند شد: «وای موش» دم باریک تا به خودش بیاید جارو و خاک انداز و دمپایی به طرفش پرتاب شده بود. گیج و ویج بود. دور اتاق می چرخید دختر اقدس خانم هم جیغ میکشید و هر چه دم دستش بود به طرفش پرت میکرد بالاخره دم باریک بیچاره سوراخ کنار دیوار را پیدا کرد. با عجله توی آن خزید و با زور و فشار به طرف دیگر رفت با سرعت به طرف گنجه دوید نفس نفس زنان توی جعبه کاغذها رفت و گوشه ای افتاد جارو و دمپایی و خاک انداز به سر و دمش خورده بود و همه جای بدنش درد می کرد. در این موقع مادر را دید که گوشه گنجه نشسته است.خانم موشه جلو آمد تکه ای پنیر به او داد و گفت:بگیر بخور.. خیلی شانس آوردی که بدتر از این نشد. نگفتم باید با من بیایی و یاد بگیری؟! دم باریک تندوتند شروع به خوردن پنیر کرد و گفت: هر موقع که شما بگویید آماده ام مثل اینکه خیلی چیزها را باید یاد بگیرم او از بس خسته بود. همان موقع خوابش برد میدانید چه خوابی دید؟ خواب جارو و دمپایی༺◍⃟undefinedundefinedundefined჻ᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۷۶۰

۱۷:۰۵

1_27772132467.mp3

۱۱:۰۳-۲.۵۹ مگابایت

۳۳۴

۱۶:۴۱

undefined༺༽بسم الله الرحمن الرحیم༼༻undefinedداستان شبگوینده: (معین‌الدینی)داستان امشب:undefined داستان مباهله برای بچه‌ها undefined
بچه‌ها! امروز می‌خوام یه قصه خیلی قشنگ از زندگی پیامبر مهربونمون براتون تعریف کنم.یه روز چند نفر از مسیحی‌های شهر نجران که خیلی از مدینه دور بود، اومدن پیش پیامبراونا شنیده بودن که پیامبر خدا درباره حضرت عیسی حرف‌هایی می‌زنه که با عقیده اون‌ها فرق داره. برای همین اومدن تا با پیامبر صحبت کننوقتی رسیدن، پیامبر با خوشرویی ازشون استقبال کرد و گفت:ـ سلام دوستای عزیز! خوش اومدید.بعد شروع کردن به حرف زدنیکی از مسیحی‌ها گفت:ـ ما فکر می‌کنیم حضرت عیسی پسر خداست.پیامبر مهربون لبخندی زد و گفت:نه دوست من! حضرت عیسی یکی از بهترین بنده‌های خدا و پیامبر خداست.مسیحی‌ها گفتن:ـ ولی حضرت عیسی پدر نداشت!پیامبر فرمود:ـ خب، حضرت آدم نه پدر داشت و نه مادر. پس چرا نمی‌گید ایشون پسر خداست؟مسیحی‌ها چیزی برای گفتن نداشتن؛ اما باز هم قبول نمی‌کردنآخر سر گفتن:ـ پس بیایید مباهله کنیم!بچه‌ها، حالا اصلاً مباهله یعنی چی؟مباهله یعنی وقتی دو نفر یا دو گروه هر کدوم میگن «من راست میگم»، از خدا می‌خوان که راستگو رو کمک کنه و دروغگو رو رسوا کنه.یه جورایی یعنی:«خدایا! خودت نشون بده حق با کیه.»قرار شد فردا صبح همه برن بیرون شهر.undefined فردا صبح شد.مسیحی‌ها زودتر رسیدن و منتظر موندن.یه پیرمرد دانا بینشون بود. به بقیه گفت:ـ خوب نگاه کنید ببینید محمد با چه کسانی میاد.همه منتظر شدن...یک دفعه از دور پیامبر رو دیدن.اما پیامبر تنها نبود.دست امام حسن و امام حسین رو گرفته بود.حضرت علی کنار پیامبر بود.حضرت فاطمه زهرا هم همراهشون بود.یعنی پیامبر عزیزترین آدم‌های زندگیش رو آورده بود.پیرمرد مسیحی با تعجب گفت:ـ نه! این‌ها آدم‌های معمولی نیستن. محمد عزیزترین کسانش رو آورده. کسی که شک داشته باشه، خانواده‌اش رو به چنین جایی نمیاره.بعد رو به دوستاش کرد و گفت:ـ من فکر می‌کنم محمد راست میگه. بهتره مباهله نکنیم.همه قبول کردنبعد جلو اومدن و به پیامبر گفتن:ـ ما مباهله نمی‌کنیم.پیامبر هم با مهربانی با اون‌ها صحبت کرد.بعضی از اون‌ها مسلمان شدن و بعضی‌ها هم با احترام به شهر خودشون برگشتن.undefined نتیجه قصهبچه‌ها، این قصه به ما یاد میده:undefined آدم راستگو از حقیقت نمی‌ترسه undefined وقتی حق با ما باشه، لازم نیست داد بزنیم و دعوا کنیم. undefined پیامبر، حضرت علی، حضرت فاطمه، امام حسن و امام حسین رو خیلی دوست داشت و اون‌ها نزدیک‌ترین آدم‌ها به پیامبر بودن. undefined خدا همیشه کنار آدم‌های راستگو و خوبه.undefined پایان قصه undefined༺◍⃟undefinedundefinedundefinedᭂ࿐❁❥༅••┅┄@dastan_ekhtesasi

۳۶۶

۱۶:۴۲