من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارمنه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی‌دارم
اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهروگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی‌دارم
مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کنمرا گفته‌ست لاتسکن تو را همدم نمی‌دارم
مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده‌ستچو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی‌دارم
در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازدخرد خواهد که دریازد منش محرم نمی‌دارم
ز شادی‌ها چو بیزارم سر غم از کجا دارمبه غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی‌دارم
پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندمکه من آن سرو آزادم که برگ غم نمی‌دارم
درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بوز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی‌دارم
تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهمبر اشهب بر نمی‌شینم سر ادهم نمی‌دارم
جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهبکه بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی‌دارم
به باغ عشق مرغانند سوی بی‌سویی پرانمن ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی‌دارم
منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زندهولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی‌دارم
ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدمبگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی‌دارم


#مولانا_جلال‌الدین_محمد_بلخی✍



https://ble.ir/dastan_hereng/2185852787350483167/1783085891156
undefined۴
undefined۱

۶۲

۱۳:۳۸