thumbnail
می‌گفتند باد، همیشه از سمت شیمبار، غم می‌آورد.باد شیمبار فرق داشت. نه تند بود، نه خشن، اما به‌جای خاک، با خودش خاطره می‌آورد. می‌خزید در شکاف سنگ‌ها، لای مِینای سیاه زن‌ها، می‌پیچید در خیمه‌ها و چین دامن دختران، و ایل را به سکوت می‌برد…چون همه می‌دانستند: آستاره دیگر نیست.آستاره، دختر ایل، دختری با مِینای بنفش و نگاهی که هزار راز در خود داشت.او نمی‌خندید، نمی‌گریست، اما وقتی نگاهت می‌کرد، حس می‌کردی تمام عمر، میان چشمانش گم می‌شوی. دل‌ها نمی‌لرزید، می‌افتاد.
مسعود، پسرعمویش، دلش را کنار چشمه‌ای از دست داد که که آستاره کنار آن نشسته بود، و آفتاب، خودش را از پشت کوه رسانده بود تا فقط بر موهایش بتابد.از همان‌روز، هرگاه آفتاب روی موهای زنی می‌افتاد،مسعود چشم می‌بست. چون هیچ نوری، آستاره نمی‌شد.اما عشق در ایل، چیزی نبود که فریاد شود.عشق، به نجابت شناخته می‌شد؛ به فروخوردن، به نخواستن، به سکوت.و مسعود، بیشتر از آن‌که عاشق باشد، شریف بود.
روزی رسید که ایل کوچ کرد.شانه‌ی اسب‌ها از بار خم شده بود و دل مسعود از سکوت.کوه راه را باز کرده بود، و باد، خیمه‌ها را صدا می‌زد.آستاره، در آخرین صف کوچ، آرام می‌رفت؛ مینای بنفشش در باد می‌رقصید، بی‌آنکه بازگردد.مسعود، زانو زد.نه از درد، از بغضی که دیگر ایستاده نمی‌شد گفت.زمزمه‌اش با غبار پیچید:
«وای چه خوبه مال بار کنه یارت وابات بوکومیتچال زین مخملی به زیر پات بو…»
اسب‌ها بی‌قرار شدند. باد ایستاد. کوه سکوت کرد.و هیچ‌کس نفهمید، این بیت، برای که گفته شد…جز خدا و کوه و آستاره، که بی‌آنکه نگاه کند، دانست.او رفت. با خواست ایل یا تقدیر، فرقی نمی‌کرد.رفت، و مسعود…نه شکست، نه گم شد، بلکه آتش شد.آوا شد. ترانه و شعری غمگین شد.دیگر معلم نبود. تخته و مشق و مکتب را رها کردو به ساز و ترانه پناه برد...صدایش را داد به کوه، تا هر ایل‌نشینی بشنود:که عشق در سکوت هم می‌تپد.سال‌ها گذشت.اما هیچ‌گاه کوچ، برای مسعود عادی نشد.هر بهار، روز کوچ، کنار همان چشمه‌ی سنگی می‌نشست. با دستی روی زانو، و دلی در گذشته.
و باز می‌خواند:
«عزیزم مینا بنوش، دسمال هف‌رنگچی تیات پیدا ندا به ایل چارلنگ»
همه می‌دانستند آستاره، بانویی بود که هیچ‌گاه نیامد. و مسعود، مردی بود که هیچ‌گاه نرفت.او در دل همان روز ماند، در دل همان بیت، در دل همان باد.
می‌گفت:در ایل، عشق را نمی‌پرسند، عشق را از تارهای پوسیده‌ی سازها می‌فهمند، از زخم شانه‌ی اسب، از پینه‌ی دست‌های زن کوچ‌نشین. عشق، زخمی‌ست که نمی‌بندی، تا همیشه بدانی کجای تنت دلت بوده…
مسعود، سکوت نکرد. او نام آستاره را فریاد زدنه با زبان، که با ترانه‌های ماندگارش...با زخمه‌ی ساز و سوز صدا. نامش را روی یکی از آلبوم‌هایش گذاشت، و در بیشتر آوازهایش، رد او را نشاند. در شعر، در ملودی، در لرزش تحریرهایش.همه می‌دانستند که آستاره، فقط یک نام نبود.روزی یک زن بود و تا همیشه یک آواز ماند.او را، که روزی بی‌صدا رفت، و خاطره‌اش مثل مِینای بنفشش، در باد جا ماند…
«ویدم بی که بینمت، دیدم نبیدتخاطرم جا نگری، کندم ز دینت»
باد هنوز هم از سمت شیمبار می‌وزد.همان‌قدر نرم، همان‌قدر پرخاطره. و گاهی در دل همین باد، صدای کسی می‌آید که آرام، دور از همه، برای زنی با مینای بنفش می‌خواند…



پریا صیعتی undefined
#هِرِنگ#مسعود_بختیاری#آستاره

https://ble.ir/dastan_hereng/7670565460192990778/1780387619585
undefined۱۰
undefined۲
undefined۱

۱۴۹

۸:۰۶