بله | کانال داستان و رمان 🍂
عکس پروفایل داستان و رمان 🍂د

داستان و رمان 🍂

۲۰۶ عضو
دختر چشم وحشی# قسمت بیست دوم# نویسنده: لیمه # بر سر زمین یک چند لحظه نشستم سرم را به دیوار گذاشتم تا کمی راحت شوم و به کسی ضرر نرسانم، تا آنکه از اتاق عاجل داکتر برامد ........
محمد_ داکتر صاحب رهایم چطور است؟ لطفاَشود.......... ََ خوب است چون تمام بدنش زخم بر داشته، اما فضلداکتر_ نمیتوانم بگویم که کامالَخدا از داخل استخوانش نشکسته، حاال بی هوش است اگر به هوش آمد خانم نرس برایتان احوال میدهد بعد میتوانید همرایش مالقات کنید........... ........ََََ داکتر صاحب میخواهم یک بار بیبینمش، لطفاَمحمد_ لطفاَداکتر_ بیبینید شما........ محمد_ تا که از دهنش سخن دیگری خارج میشد نگذاشتم. گفتم، وعده میدهم که اذیتش نمیکنم فقط میبینم........ داکتر_ درست است اما یک نفر میتواند برود آن هم به چند دقیقه بیشتر نه.. ........ محمد_ تشکر میکنم داکتر صاحب............ با عجله به اطاق رفتم دیدم که رهایم در زیر اکسیجن مثل اطفال معصوم خواب بود. با چهره خسته و روی تراشیده شده، بار اولم بود که موهایش را میدیدم، چه رنگی زیبای داشت همانند تاریکی شب، کشیده، افتاده و سیاه بر روی پشت ی اش خوار افتیده بود............وقتی در آن حالت دیدمش کم بود ضعف کنم، آنقدر دلتنگش بودم که خواستم او را از تمام دنیا پنهان کنم و فقط من به اندازه تمام دنیا نگاهش کنم و مواظبش باشم....... کمی نزدیکش رفتم دستانش را دیدم، آن دستان نازک و سفیدش خون لخته کرده بود، پشت دستانش تراشیده شده بود، در مقابلش چوکی گذاشتم و باالیش نشستم، دستش را گرفتم که چقدر سرد بود، پیشانی ام را بر پشت دستش گذاشتم و تا توان داشتم گریه کردم چرا خداوند با بنده هایش این چنین میکند مگر عشق بد است که نمیگذارد ما با هم خوش باشیم، این عشق چی بدی دارد، گناه که نیست، پس چراااااا؟؟؟؟ چرا نمیگذارد با هم راحت نفس بکشیم، همین گونه باالی دستان رها خوابم برده بود تا آنکه داکتر آمد و گفت... داکتر_ من شما را نگفتم که فقط چند دقیقه اجازه دارید اما شما ساعت گذشت که اینجا هستید....... محمد_ معذرت میخواهم داکتر صاحب حاال میروم فقط کمی خوابم بُرده بود............داکتر_ حله دگه....... محمد_ داکتر من را از اطاق کشید، آن زمان ساعت به چهار عصر نزدیک بود و قرار بود خانواده رها خبر شوند که رها در شفاخانه است، لذا من صحرا را به خانه رساندم و خودم دوباره آمدم در حویلی شفاخانه منتظر به هوش آمدن رها بودم چون نخواستم وقتی خانواده رها بیایند من را چهار اطراف او بیبیند و شک کنند.......... رویا به خانواده اش در مورد رها گفت وقتی به شفاخانه رسیدند بسیار سراسیمه بودند، مادر و پدرش بودند اما الیاس نبود نمیدانم باز در کدام خراب کاری مصروف بود که نتوانسته به دیدن خواهرش بیاید........... مادر رها گریه میکرد و صدا میزد که دخترم، دخترم را چی شده با دیدن او من هم وضعیتم بیشتر خراب میشد، فقط همین دعا را میکردم که زود تر خوب شود........... تا آنکه رها در همان زمان به هوش آمده بود فقط یک نرس همرایش بود او بیرون شد و به
افرادی که پشت در ایستاد بودند گفت: مریض تان محمد را میخواهد.............. وایییییی خدا خاک بر سرم شد حاال چی کار میکردم........... رویا آمد به من جریان را قصه کرد گفت تو نیا اگر رها تورا خواسته باز هم نیا به مادرم میگویم که خانم نرس اشتباه شنیده رها به نام محمد کسی را نمیشناسد. من هم قبول کردم و در همانجا منتظر ماندم تا مادر و پدر رها خانه بروند، در این اثنا بسیار خوش هم بودم چون رهایم به هوش آمده بود.......... به همین بگو مگو ساعت ۱۰ شب شد و بعد از اسرار زیادی رویا مادر و پدرش به خانه رفتند، نمیدانم رویا برایشان چی گفته بود که دختر جوان را در نصف شب منحیث پایواز رها کرده و رفتند، من هم به مجردی که آنها از دروازه شفاخانه بیرون شدند با َدوشرفتم به اتاق رها، دیدم که بیدار بود.......... رها_ محمدددد محمد_ فدای ندایت رهایم، تو به هوش آمدی....... در حالی که گریه میکرد گفت........ رها_ محمد کجا بودی من برای دیدنت چقدر صدا کردم اما تو نیامدی چرااا؟ محمد_ دنیایم، رهایم مادر پدرت تازه از اینجا رفتند، رویا تمام جریان را برایم قصه کرد، برای اینکه آنها از این موضوع باخبر نشوند در حویلی شفاخانه منتظر به هوش آمدنت بودم............... رها روی خود را دور داد و مسخره آمیز خود را قهر جلوه داد........ هههههه قربان قهرت رها نکن، معذرت میخواهم........
با وجود اینکه چند لحظه قبل گریه میکرد اما لبخند زد گفت......
رها
من از تو قهر بوده نمیتوانم محمد، اما..........
محمد_ فهمیدم که بحث چی را باز میکند، هیچ نپرسیده گفتم: هششش همین قدر کافی است خودت را خسته نکن تو آرام بخواب که خوب شدی در مورد همه چیز صحبت میکنیم...... گپ را تیر کرده گفت....... رها_ خوب تو نمیدانستی من چی میگفتم...... محمد_ چی؟

۹:۲۹

دستش را بر روی دستم گذاشت گفت..... رها_ هر چی شود از تو نمیگذرم، این که فقط یک حادثه بود اگر در راه رسیدن به عشق تو جان دهم هم برای یک لحظه بودن با تو کافیست......... محمد_ اشک چشمانم سرازیر شد دستش را فشردم خواستم یک بوسه ای از دست پُرخونش بگیرم اما نگذاشت...... رها_ آخخخخخ محمد دستم را افگار کردی........ محمد_ اشک در چشمانم خشکید خنده کرده گفتم .... هههههه تو ظالم اگر دستت افگار هم نمیبود نمیگذاشتی این کار را میکردم......
لبخند شیطنت گونه زده گفت
رها
کدام کار؟
محمد_ حاال مریض استی هر کاری هر ظلمی روا داری انجام بده بعد از خوب شدنت
باز میبینم....... لبخند زده گفت.......... رها_ خوب دگه میبینیم......... محمد_ من و رها در یک اتاق یکجا به هم نزدیک که هیچ وقتی چنین لحظات را با او تجربه نکرده بودم، من که در چوکی نشسته بودم و رها در بستر بود، سرم را نزدیک پاهایش باالی دستانم گذاشتم همین گونه هر دوی ما تا صبح خوابیدیم، گر چه باید رویا همرایش میبود اما نمیتوانستم و نمیخواستم رها از چشمانم دور باشد، رویا هم برای اینکه دو عاشق را از هم جدا نسازد همکاری کرد تا باهم باشیم............... همین گونه صبح شد با دیدن چشمان رها از خواب بیدار شدم چقدر زیبا خوابیده بود، چانه ام را باالی دستانم تکیه دادم نگاهش میکردم تا آنکه بیدار شد.......... رها_ محمد.... محمد_ جانم بگو رهایم چیزی کار داشتی، گرسنه استی، بگذار برایت چیزی به خوردن بیاورم........ رها_ محمددد..... محمد_ امر کن رهایم........ رها_ بنشین اینجا میخواهم چندی با تو بگذرانم، شاید حاال مادرم بیاید باز تورا در تمام روز نمیتوانم بیبینم........ محمد_ لبخندی زده گفتم......... خوب درست است هر چی تو بگویی اما بگذار حد اقل صبحانه بخوریم........ رها_ درست است اما زود پس بیا........... محمد_ چشم آمر من....... با رها یکجا چای صبح تناول کردیم همان بسکیت دلخواهش، زمان چه زود و شیرین میگذشت، بعد از خوردن دوباره رفتم در حویلی شفاخانه قدم میزدم از آن شب تا امروز به خانه نرفته بودم، کمی خسته بودم رفتم داخل موترم نشستم آهنگ دلخواهم که شعرش از قهار عاصی بود با صدای آرام گذاشتم و تا دلم خالی نشد گریه ام را توقف ندادم...... ))زمانه بال مرا بسته کرده زندگی بی تو مرا خسته کرده اگه نی پیش تو پرواز میکردم عقده های دل خود باز میکردم بی تو کی میپایم(( قهار عاصی این عشق چقدر عجیب و غریب است با چه خم و پیچ عاشق میشوی اما وقتی میخواهی همرایش یکجا نفس بکشی یکی میاید و تمام دار و ندارت را میگیرد، با وجود اینکه زندگی از توست حق انتخاب از توست اما چرا؟؟؟؟؟؟ چرا نمیگذارند چیزی را که میخواهیم راحت به دست بیاوریم؟ چرا باید بجنگیم؟ اما من رها را از خود میسازم اینقدر که ضعیف نیستم. آهنگ رو به تمام شدن بود که صحرا زنگ زده احوال گرفت، گفت مادرم از این کارش پشیمان است میخواهد به دیدن رها بیاید، من رد کردم گفتم اگر حاال پشیمان هم است
سودی ندارد من از مادرم بعد از این توقع هر کاری را دارم، هر کاری............ فقط یک کمک ازش میخواهم که به خواستگاری رها برود دیگر روی رها را هم برایش نشان نمیدهم.................. یک هفته بعد ساعت ۹ صبح به وقت کابل............. محمد_ رها را امروز قرار بود مرخص کنند در این یک هفته زخمهایش اندکی خوب شده بود، تمام شفاخانه از برکت مرسل خبر شده بودند که رها حادثه کرده و در این اتفاق ََ اگر هر کسی را بگویی میفهمد که ما باهمبزرگترین ضربه را من خوردم، خوب طعباَََ از همان روز حادثه روییکجا استیم و رها برایم با ارزش ترین گوهر دنیاست، تقریباَدفتر و شفاخانه را ندیده بودم فقط در شبهای آخر خوب شدن رها به خانه میرفتم و صبح وقت مانند اینکه به حاضری امضا کردن میرفتم، به باغچه شفاخانه حضور پیدا میکردم و تا شب همانجا میبودم، بعضی شبها رویا با رها بستری بود و همان شبهایی پادشاهی من، اما متأسفانه بعضی شبها مادرش همرایش میماند و من هم مانند محافظ به دور و بر شفاخانه گشت و گذار میکردم........... چشم به در خروجی شفاخانه بسته بودم که چی وقت رها خارج میشود و من او را با قامت استوار میبینم، انتظارم به پایان رسید دیدم که از آنسو آهسته آهسته دخترک زیبا با مادرش و رویا که از یک دستش مادر محکمش کرده بود و از دست دیگر خواهرش....... پدرش به تعقیب آنها قدم برمیداشت که ناگهان چشم رها به من خورد لبخندی شیرینش را به من عطا کرد، من هم چون میخواستم با ادای چهره همرایش صحبت کنم طرفش ابرو باال کردم، او که متوجه من بود لبخندش به لبخند دندان نما مبدل شد، در این اثنا رویا متوجه شد، برای اینکه حرکتی از او سر نزد رها خواهرش را متوجه خود ساخت...... رها_ آخخخخ خواهر پایم.... رویا_ ر....رها چی شده چرا درد میکند؟ اگر میخواهی دوباره برمیگردیم یک بار داکتر بیبیند........ َ

۹:۲۹

َ پایش افگار شدمحمد_ من که با این شیطنت بازی رها بلد نبودم فکر کردم واقعاَنزدیک بود خود را افشا کنم و طرفش بدوم اما بعد متوجه شدم که باز هم لبخند میزند، فهمیدم که برای چی این کار را کرد، مادرش را هم ورخطا کرد....... پدرش موتر خواسته بود، آه که چقدر شوق داشتم رها را با موتر خود به خانه برسانم اما نا اُمید طرفشان نگاه میکردم که به تکسی رفتند و محتاطانه رها را سوار کردند، من همتا جای که مسیر خانه های ما یکجا بود به تعقیب شان بودم اما بعد از آن رها به طرف بالک شان دور خورد من هم به راه روی کابل جاللآباد خود را برابر کردم و به خانه ای که زرهای قلبم نمیخواست بروم خود را رساندم............

۹:۲۹

دختر چشم وحشی# قسمت بیست سوم# نویسنده: لیمه# دروازه را تک تک زدم صحرا باز کرد من را در آغوش کشاند...
صحرا
بیادر چرا به خانه نمیامدی چرا با ما قهر کرده بودی، رها چطور است حاال

خوب شده؟ محمد_ خوب است شکر من زیاد خسته استم جان بیادر میروم یک کمی میخوابم....... صحرا_ درست است بیادر اما حد اقل به مادرم سالم بده..... محمد_ چرا پدرم کجاست....... صحرا_ نوکری بود بیادر....... محمد_ چقسم نوکری گل بیادر...... صحرا_ خوب از طرف وظیفه دگه چقسم نوکری...... محمد_ خو که آمد از خودش میپرسم...... اما توقوع نداشته باش که پیش مادرم بروم........ خسته استم میروم به اتاقم اگر میشود به بیادرت کم چای بیار......... صحرا_ درست است بیادر هر قسم خودت میخواهی........ محمد_ ضیا کجاست؟ صحرا_ مکتب است بیادر..... . محمد_ خوب است..........رفتم به اتاقم خواستم کمی راحت شوم، دراز کشیده به آینده ام فکر میکردم، مادرم به جای صحرا چای آورد، از جایم با عجله بلند شدم خواستم از اتاق بیرون شوم نگذاشت....... ریحان_ بچیم صبر کن نرو همرایت گپ دارم......محمد_ چی گپی مادر مگر گپی به گفتن یا مسالهای به حل کردن مانده؟ ریحان_ تو همرای مادرت به خاطر یک دختر بیگانه اینگونه رفتار میکنی؟ محمد_ دختر بیگانه؟ مادر کدام دختر بیگانه؟ همان دختری که از جانم بیشتر دوستش دارم؟ همان دختر بیگانه؟ ریحان_ بچیم بیبین درست است من قبول دارم از جانت بیشتر دوستش داری اما من چی گناه دارم ها؟ منحیث یک مادر خواستم خوش باشی خواستم آینده ات را با خوشبختی سپری کنی. گناه کردم؟ محمد_ مگر نگفته بودم که دوستش دارم؟ نگفته بودم که بدون او با هیچ کسی آرام نمیگیرم؟ خوب خیر باشد من توقوع نداشتم که شما بروید و رها را به من خواستگاری کنید، اما این کار چی بود که کردید؟ شما قرار بود جانم را از من بگیرید مادرررر شما باعث شدید سرحد رها به شفاخانه برسد، و با مرگ دست و پنجه نرم کند............ ریحان_ من چی میدانستم که حادثه میکند من فقط خواستم گپ دلم را برایش بگویم ...... محمد_ خوب بگذار مادر حاال گذشت دیگر از شما هیچ خواستنی نخواهم داشت.......... ریحان_ اینقسم نکن محمد بعد از این هر چی تو بگویی میکنم، همان دختر را برایت ََ من مادرت استم، تو راخواستگاری میکنم، اما اینگونه رفتار با من نکن پسرم، لطفاَمن بزرگ کردم و بهترینهای دنیا را برایت خواستم و خواهم خواست، فقط در فکر تو بودم از این خاطر رفتم با رها صحبت کردم اما نمیدانستم چنین میشود.......... محمد_ .............. ریحان_ محمد! بچیم یک چیز بگو یعنی مادرت اینقدر گناهکارت است؟ محمد_ نه مادر من درد دیدم قلبم سوخت تکه تکه شدم، رها چق در درد دید چقدر زجر کشید آن هم به خاطر من، درد ندارد مادر؟ کسی که از جانت بیشتر میخواهی دوباره از
جانب تو برایش عذاب برسد؟ ریحان_ درست است پسرم من قبول دارم، وعده میدهم جبرانش میکنم...... محمد_ مادرم را در آغوش کشیدم....... ریحان_ آه پسرک یکدانه ای من، اینقدر احساس عمیق به حسنات هم نداشتی........ محمد_ از آغوش کشیدمش گفتم........ بلی مادر من از چی وقت هست که میگویم اینبار متفاوت است اما شما استید که درک نمیکنید..... لبخند زده گفت...... ریحان_ بعد از این درک میکنم پسرم تو فقط نگاه کن ......... محمد_ تشکر مادر........... مادرم از اتاقم رفت من هم دوباره به تخت خوابم خود را انداختم و در مورد سخنان مادرم فکر میکردم، میدانستم مادرم اینگونه نبود میدانستم درک میکند دوباره خواهد دانست، این هم که شد............ دیگر غمی برای رسیدن به رها نداشتم، میدانستم که پدرم هم طرفدار تصمیم خودم هست، فقط صحت یاب شدن رها مانده بود و بس دیگر بر راهم هیچ موانع نمیدیدم.......... در فکرم گشت بگذار یکبار خبر رها را بگیرم شاید بتواند از موبایلش استفاده کند. ....... صفحه پیام رها_ سالم چشم وحشی من، خانه رسیدی بخیر؟ چند دقیقه بعد......... صفحه پیام محمد_ سالم محمدم، ها رسیدم استراحت هستم. محمد_ خوب شد، دستانت درد نمیکند با استفاده از تلیفون؟ بیبین رها من تورا به تو از جانب خود امانت داده ام، متوجه باش امانتم را خیانت نکن....... رها_ درست است محمد متوجه میباشم، گفتم استراحت استم دیگر چی کنم؟ محمد_ اصل هیچ کاری نکن، فقط به من از خوب شدنت خبر بده دیگر هیچ......... رها_ هههه درست است محمدم......... خوب تو بگو به خانه رفتی؟ خیریتی بود؟ محمد_ ها با مادرم آشتی کردم، و به تو خبر خوش، دیگر موانع برای رسیدن به تو ندارم عشق ظالمم....... رها_ همممم محمد_ باز چی شد، مگر خوش نشدی؟ رها_ به من ظالم نگو....... محمد_ وایییی فدای نازت هست و بودم، درست است نمیگویم، اما چی کنم چیزی که هستی........ رها_ اففففف محمد........ محمد_ هههه جااااااانم...... رها_ نکن محمد کم رحم کن نمیبینی مریض استم...... محمد_ دوباره خنده ک

۹:۳۰

رده گفتم........درست است معذرت میخواهم، خوب برای خبر گرفتن پیام دادم و برای راحت کردن قلبت از جانب مادرم، تو خودت را خسته نساز من برای جویا شدن حال خوبت دوباره پیام میدهم، حاال بخواب...... رها_ با تو باشم خسته نمیشوم محمد........ محمد_ میدانم اما هر چی نباشه شرایطت فرق میکند.......
رها_ درست است، ممنون که خبر خاله ریحان را دادی حاال میروم میخوابم... محمد_ درست است خواب راحت....... با رها خدا حافظی کردم من هم خواستم بخوابم، دفتر که نمیتوانستم به این حالت بروم، خدا به فردا خیرم را پیش میکرد چون برای رها اوراق حادثه میتوانستم بسازم و به او رخصتی بگیرم اما برای غیر حاضری خودم چی جواب میدادم............. فردا شد و با احوال پرسی رها از خواب بیدار شدم چه صدای نازی داشت، یا من عاشقش بودم یا که او هیچ کمبودی نداشت...... رها_ بلی....... محمد_ صبح بخیر رها......... رها_ که اعصابت خراب است هیچ زنگ نمیزدی....... محمد_ چی؟ اعصابم خراب است؟ چرا چی کردم باز..... رها_ هیچ نکردی من خوبم روزت خوش...... محمد_ ای وای رها به پهلوی چپ بیدار شدی؟ رها_ نه..... محمد_ پس چی شده رهایم را؟ رها_ هیچ دگه اسمم برایت بی ارزش است که بدون پسوند و پیشوند صدا میزنی...... محمد_ هههههههه معذرت میخواهم از خواب بیدار شدم چشمانم هنوز هم در خواب است گفتم یک بار احوالت را جویا شوم......... رها_ خوب دگه........ محمد_ ناز نکن دگه نازدانه ای من، با مریض شدنت نازت زیاد شده..... رها_ اها من دگه کی را دارم که باالیش ناز کنم؟؟؟؟؟ ََ برایت درمحمد_ ناز کن ناز کن، آمر من، حاال میروم دفتر که سرم ناوقت میشه بعداَپیام میگویم که بدون من و تو در شفاخانه چی شده بود و چی نشده بود......... رها_ درست است...... محمد_ تلیفون را قطع کرده رفتم خود را آماده کنم وقتی به دفتر رسیدم اوهووووو که چه عجب عجب نگاه های سویم میکردند، یکی به چشم گله یکی به چشم حیرانیت، حتی کاکای سفا کار هم از حادثه رها و دیوانه شدن من در مورد این مساله خبر شده بود........ از نگاههایشان میشرمیدم با خود گفتم بگذار بفهمند من یک شفاخانه چه که به تمام دنیا میخواهم بگویم اینکه چقدر رها را دوست دارم........... اما برای بسته شدن دهن مردم باید زود باهم نامزد میکردیم اگر نه گپ شان بیشتر میشد کم نه.............. اوراق رها را خودم آماده کردم باالی داکتر نوری و رئیس تاپه ُمهر زدم، اما حسابیخودم مانده بود، وقتی برای حل مساله خودم به ریاست شفاخانه رفتم از جانب رئیس اخطاریه غیر حاضری امضا کردم، خوب دگه خداوند خیر نصیبش کند اگر کس دیگری میبود در همان لحظه از وظیفه اخراج میشدم اما رئیس برای اینکه صداقت کارم را دیده بود و از تمام حوادث باخبر بود همرایم مراعت کرد.رها_ بیشتر از همه موارد به کارم غمگین بودم اگر از وظیفه برای این حادثه لعنتی اخراج شوم پس چی خواهد شد، دیگر محمد را هم دیده نمیتوانم.......... اما قلبم از یکسو
راحت هم بود، چون جای که محمد باشد من را پریشانی و غمگینی صبر است........... در همین فکر بودم که ناگهان غرق حادثه و حسنات شدم، آن دختر دشمنم نبود اما چرا هر بار باعث غم و اندوه من و محمد میشد، خوب بگذار جنجالهای بزرگتر از این دارم که باید در موردش فکر کنم.............. همینگونه فکر میکردم که خواهرم صبحانه آورد، شیر زرد چوبه دار همراه با قیماق خانگی که هیچ کدامش را دوست نداشتم........ رها_ اوه خواهر این را من نمیخورم دلت جم..... رویا_ اوهووو اگر نخوری صحت یاب نمیشی باید بخوری گل خواهر....... رها_ خواهر این شیر را بیبین طرفم نگاه عجیب میکند....... رویا_ هههههه تو دیوانه استی، بهانه نکن، هوای دماغت را نگهدار و با یک بار بنوش هیچ مشکلی نیست........ رها_ اووووه خدایا درست است...... رویا_ رها محمد چطور است؟ وظیفه میرود؟ رها_ بلی خواهر امروز رفت اما تو چرا نرفتی؟ رویا_ به چند روزی رخصت گرفتم میخواهم پیش خواهر جانم باشم....... رها_ اما من میخواهم وظیفه بروم...... رویا_ میدانم برای چی اینقدر بی قرار استی، بگذار زخمهایت خوب شوند بیبین رویت را........ رها_ همممم...... رویا_ رها این حادثه چگونه رخ داد؟ چی اتفاقی افتاد؟ و آن دختر و پسر را محمد از کجا میشناخت؟....... رها_ داستان طوالنی دارد خواهر کدام وقت دیگر برایت قصه میکنم حاال مادرم نیاید تازه همه چیز سر به راه شده نمیخواهم دوباره از بین برود.......... رویا_ درست است تو صبحانه نوش جان کن من یک بار با عیان تماس میگیرم دوباره میایم....... رها_ درست است خواهر، اما در مورد چی؟........ رویا_ هیچ تلیفونم را با سیم کارتش تبدیل میکند حاال قرار میگذاریم که چی وقت برای تبدیلی برویم........ رها_ چرا تلیفونت که جور است..... رویا_ خوب عیان است دگه، میگوید این مودل کهنه است باید جدیدش را برایت بخرم..... رها_ اوووووه ای

۹:۳۰

ن را عشق گویند..... رویا_ ههههه اها همین است عشق.......... خواهرم رفت تا با نامزدش حرف بزند من هم صبحانه را خوردم، برای چند لحظهای محمد به یادم آمد، میخواستم من هم مانند خواهرم هر وقت خواسته باشم همرایش حرف بزنم، مالقات کنم، اما نمیتوانستم خوب تقدیرم همینگونه بغرنج بود، نمیدانستم بعد از این کدام مشکالت بر سر راهم میامد اما هیچ گاهی منصرف نمیشدم، به گفته ای خواهرم همین است عشق...........

۹:۳۰

دختر چشم وحشی# قسمت بیست چهارم# نویسنده: لیمه# ََ یک هفته در خانه استراحت کردم زخمهایم هم خوب شده بودند، اگر چه لختهتقریباَهای خونش خشکیده بود اما احساس درد نمیکردم میتوانستم بعد از این به وظیفه ام ادامه بدهم، آه که چقدر دلم برای دیدن محمد تنگ شده بود، گر چه همیشه باهم در تماس بودیم اما دیدنش برایم یک دنیا خوشحالی میبخشید......... همکارانم هم دختران خوبی بودند پشت آنها هم دق شده بودم اما دلیل اصلی که میخواستم به دفتر بروم محمد بود.......... ساعت ۵ عصر به وقت کابل........... صفحه پیام محمد_ سالم یار سیاه چهره من........ چند لحظه بعد.......... محمد_ چی چی؟؟؟ رها_ هههه اسم جدیدت مبارک محمد....... محمد_ تو در همین عمری که باهم بودیم در من همینقدر دریافتی؟ رها_ خندیده نوشتم......... خوشبختانه بلی...... محمد_ یعنی من شکر گذار باشم که چنین لقبی به من دادی؟ رها_ هههه نه قهر نکن مزاق کردم محمد، تو محمدم استی سیاه چهره نیستی درست شد؟ محمد_ نه اینکه نامم است....... رها_ خوب تورا بعد از این قلب خود خطاب میکنم، اگر قلب از جسم و روحم برود بیرون پس به من هیچ نمیماند، قلب که نداشتی مگر زنده میمانی؟ پس تو قلبم باش محمدم باش. ...... محمد_ وای وای درست است این را قبول دارم......... رها_ اها درست شد....... محمد_ رها!!! رها_ بفرما دنیایی رها....... محمد_ تو از کَی اینقدر بشاش و مزاقی شدی...... روزهای اول یادت هست که چقدر مغرور و قهروک بودی، و همچنان در پهلویش عاجز....... رها_ هر چی کردی تو کردی من هیچ کاری نکردم، من با بودن تو اینگونه شدم...... محمد_ اما تورا میزیبد....... رها_ اما با تو اینگونه ام نه با همه..... محمد_ بیبینم مردی زاده نشده که با رهایی من مزاق و خنده کند، مگر سرش را از تنه اش جدا کنم.......... ََ کی گفت، هر کس گفت بدرها_ دیدم که غیرت مردانگی اش پرید گفتم......... نه اصالَکرد...... محمد_ ههههههه دیوانه........ رها_ بگذار محمد من برای مساله دیگری پیام گذاشتم اما صحبت مان طول کشید.... محمد_ بگو رهایم چی میخواستی بگویی؟
رها_ من میخواهم سر از فردا به شفاخانه بروم....... محمد_ بد میکنی....... رها_ محمد این چه حرفی است که میگویی، چرا اینقدر بد خلق شدی؟ محمد_ نمیتوانی بیایی و بحث هم نمیخواهم........ رها_ اما محمد طاقت دوری ات را ندارم حد اقل بگذار تورا بیبینم، وعده میدهم کار زیاد نمیکنم فقط برای دیدنت میایم و تو میدانی که حاال خوب شده ام.......... محمد_ من برای چه یک ماه رخصت گرفتم؟ برای اینکه استراحت کنی، من که گفتم دیگر حرفی از کسی نمیشنوم......... رها_ من میگویم برای دیدنت قلبم میتپد اما تو استی که درکم نمیکنی، از این معلوم است که دیدار من برایت ارزشی ندارد.....درست شد دیگر بعد از خوب شدنم هم نخواهم آمد، همان تو و همان شفاخانه ات، حاال هم میخوابم هللا عاصم و نگهدار...... محمد_ تو دیوانه شدی من برای صحت یاب شدنت تالش دارم تا زودتر خوب شوی، این چی معنی که نمیخواهم بیبینمت، برای دیدن تو در این چند روز گوشت بدنم آب شد، هر وقت باهم مالقات کردیم باز میبینی که از غم دوریات چقدر ضعیف و الغر شده ام میدانی که چه میگویم........... دیدم که قهر کرد و انترنتش را هم خاموش کرد......... رها!!!!!!!!!
قهر کردی؟ افففف رها کاش میدانستی برای دیدنت قلب من هم میتپد، اما باید خوب
شوی چرا مانند اطفال لج میکنی........ دیدم باز هم پیامم را ندید و انترنتش خاموش بود. ...... وای رها با تو چی کنم..........، مانند اطفال بود خوب میدانست که برای خوبی خودش میگویم اما باز هم قهر و ناز خود را باالیم روا داشت و رفت......... رفتم با مادرم صحبت کردم تا موضوع خواستگاری را به پدرم که تازه از نوکریاش برگشته بود بگوید، و من هم از غم این همه تجنب و شکوه نجات بیافم، مادرم با پدرم تمام داستان من و رها را در جریان گذاشته بود، او هم بدون چون و چرا سخنانش را گوش کرده قبول کرده بود، آنقدر خوش بودم فکر میکردم دیگر موانع به راه نیست و رسیدن من با رها به گفته ای عامیانه نوک به نوک هست........ اما....... خوب بگذار بیبینم خداوند دیگر چه دیدنی را برایم نشان میدهد............. رها قهر بود چند روزی برای اینکه از خواستگاری غافلگیر شود، من هم هیچ تماسی و هیچ پیامی برایش ندادم، از آن روز قهر کردنش پنج روز وشب گذشته بود تا آنکه مادرم آمادگی گرفته به خانه ای رها خواستگاری میرفتند، دقیق ماه اش یادم نیست اما فکر کنم فصل تابستان بود، من وظیفه رفته بودم اما قلبم ذهن و هوشم تمامش با رها و مساله خواستگاری بود، اندکی به ساعت رخصتی مانده بود خواستم از صحرا بپرسم که رفتند یا نه.............. صحرا_ بلیمحمد_ بلی صحرا چطور شد نرفتین؟ صحرا_ سالم بیادر...... باش اینه چادرهای خود را بر سر کرده حرکت میکنیم..........
محمد_ عالیست

۹:۳۰

جان بیادر......... صحرا_ تو تشویش نکن بیادر بخیر میگذرد.........محمد_ اها خدا مهربان است..... اما صحرا دقیق به یاد داری که چه گفتم نه؟ صحرا_ بلی بیادر یادم هست باید متوجه باشیم که مادر رها از ارتباط تو و رها نفهمد و پنهان کردن اینکه رها از قبل تورا میشناخت، بلی بیادر یادم است......... محمد_ قربان این قسم خواهرک ناز........ صحرا_ هههه خدا نکند بیادر حاال قطع میکنم که آمدیم باز گپ میزنیم....... محمد_ درست است بخیر بروید........... تپش قلبم تندتر شد هزار سودا بر دلم بود، اگر مادر یا برادر رها مخالفت کند، خدا نکند اگر بدانند که ما یکدیگر خود را از جان بیشتر میخواهیم؟ آنوقت باید خود را خودم دفن کنم چون رها تا ابد از من نخواهد شد، اما...... اما باید اینها درک کنند چرا دختری که یکی را میخواهد در عقد نکاح دیگری درآید.............. خانواده ها همینطور استند، برای گفتن اینکه ما به آینده شما فکر میکنیم زندگی جوانان را تباه میکنند بعد از آن وقتی آینده با رضایت تصمیم آنها هم خوب نبود کسی نیست بیاید و به داد ات برسد که این تصمیم زندگی را من برایت گرفتم پس بگذار من درستش کنم............ خوب قسمت است با قسمت چی باید کرد.... اما خدا شاهد است که تصور از دست دادن رها هم من را از خود بیخود میکند، اگر واقعیت شود زنده نخواهم ماند.......... ََ به چهار عصر مانده بود من با خود به جنگ نشسته بودم، از قهررها_ ساعت تقریباَمن و محمد پنج روز گذشت از روزی که محمد را میشناختم تا حال باهم اینقدر قهر طوالنی نکرده بودیم، با خود فکر میکردم گفتم شاید زخمهای چهره ام برایش خوشایند ََ دیگر من رانبوده، نکند محمد دلش از من سیر شد، چون نخواست من را بیبیند حتماَنمیخواهد........ در این اثنا دِر خانه زده شد، رویا وظیفه رفته بود، با خود گفتم رویا چقدر زود برگشت، مادرم در را باز کرد، صدای زنان بیگانه میامد یک لحظه فکر کردم که برای احوال پرسی من زنان همسایه آمدند، مادرم به اتاق مهمانان آنها را رهنمایی کرد، آمد به من گفت که مهمان داریم، پرسیدم کی است گفت نمیدانم، کنجکاو شدم کی میتواند باشد، از من خواست تا خود را جم جور کرده به دیدن شان بروم، چون مریض بودم خودش چای آماده میکرد و من هم پیش مهمانان رفتم، خوب فصل تابستان بود و گرمی هم زیاد بود لباسهای آزاد از تکه کتان پوشیده بودم که تنبانش شلوار و پیراهنش شامی با آستین کوتاه، گلهای گالبی و زمینش کریمی بو د، چون استراحت بودم موهایم هم باز بود........ از دهلیز گذشتم طرف بوتها متوجه شدم دو نفر بودند، همین گونه بدون مقدمه وارد اتاق شدم، چشمم به زنی خورد که چند وقت قبل برای خواستن خوبی پسرش به من بد و رد گفته بود، در جایم به چند لحظه مهبوت شدم، احساس حیرت کردم، گوشهایم صدای قلبم را میشنید، عرق در پیشانیم جا گرفت، چقدر برایم دشوار بود روبرو شدن با زنی که من را نمیخواست اما حاال در خانه ما منحیث مهمان نشسته بود، برای اینکه فکر بد نکند با عجله سمت شان رفتم، باهم سالم دادیم، روبرویشان نشستم..........
رها_ خوب استید، بخیر آمدید..... ریحان_ بلی بچیم زنده باشی شکر خودت چطور استی شفا باشه، حاال صحتت چطور است؟رها_ شکرست میگذره خوب شدیم..... صحرا_ ینگه مادرم میخواست به خاطر اتفاقاتی که پیش آمده بود معذرت خواهی کنه...... رها_ نه من را شرمنده نسازید چرا باید معذرت بخواهید، اصل من معذرت میخواهم......... ََ که میخواهم جبرانریحان_ متاسف استم برای هر اتفاقی که از جانب من افتاد، واقعاَکنم...... رها_ نخیر خاله جان الزم نیست شما راحت باشید...... .... صحرا_ درست است دیگر همین قدر کفایت میکند مادرش نه باید بداند که رها ما را میشناسد........ ریحان_ اها محمد تأکید زیاد کرد........ رها_ من ساکت بودم، بدنم داغ آمده بود، با این زن چگونه باید کنار میامدم، هیچ خبری از قهر آنروزش نبود گویی این یکی زن دیگریست و آن یکی کسی دیگری بود. به یک دیگر نگاه میکردیم که مادرم آمد چای آورد، اوووووه شکر خدایا به مجردی که مادرم آمد من بدون چون و چرا از اتاق بیرون شدم رفتم به اتاقم، خود را راحت ساختم بعد از آن در حالی که زانو هایم را بغل کرده خود را به عقب و جلو میبردم تا وقتی که خاله ََ مقصدیریحان بلند شده به خانه ای خود میرفت من همین دعا را میکردم، خدایا لطفاَبرای آمدن شان نداشته باشد، خدایا نکند مادرم از ارتباط من و محمد خبر شود، اگر این چنین شد من را زنده به گور میکند، با خود میگفتم...... افففففف خاله ریحان زود برو به ََ خدایاخانه ات همینقدر قصه بس است، دیگر چی میخواهی...... لطفاَ..............ََلطفااااَتقریباَ کرد........ ََ یک ساعت قصه کردند، من در حالت دعا بودم مادرم صداسعدیه_ رهاااا خاله جانت میرود کجا استی....... رها_ اینه آمدم مادر......... خاله جان میبودید غذای شب را خورده برادرم شما را به خانه

۹:۳۰

میرساند....... ریحان_ زنده باشی بچیم حاال هم دیر پاییدیم باز میاییم شما را به زحمت میکنیم...... سعدیه_ این چه حرفی است هزار بار بیایید...... صحرا_ خدا حافظ رها جان......... رها_ خدا حافظ تان بخیر بروید...... با هم خدا حافظی کردیم در را که بستم آه ههه یک نفس عمیق کشیدم، شکرررررر که بخیر رفتند.......... دوباره صدای دروازه به گوشم رسید، قلبم به لرزه آمد، باز کردم دیدم که رویا است، یک سیلی به شانه،اش زده گفتم....... رها_ همین وقت آمدن بود باز چرا با کیلی در را باز نکردی...... رویا_ توبه نه سالم نه کالم بدون چون و چرا از کیلی میپرسی، بی ادب شدی...
رها_ معذرت میخواهم خواهر وارخطا شدم گفتم کی باشه...... مادرم ریشخند گونه گفت....... سعدیه_ ها دگه پشت هر کسی خواستگار بیایه وارخطا میشه... رویا_ اوهوووووو عجب برکتی....... رها_ خواهر از این خاطر نبود من نمیدانستم خواستگار است مادرم مزاق میکند....... رویا_ هههههه خیر باشه........ رها_ مادرم به بالکن رفت با پدرم قصه خاله ریحان را میکرد من هم رویا را به اتاق ما دوانده کشاندم تمام قصه را برایش گفتم..............رها_ خواهر هیچ باورم نمیشه میفهمی آن زن و این زن چقدر باهم تفاوت داشت، چقدر مهربان شده بود....... رویا_ در تقدیرت اگر محمد باشد هیچ کسی تورا از او جدا کرده نمیتواند خواهرکم، یک مادرش چیست که تمام دنیا برخالف تان باشد سودی نیست......... رها_ آه ههه خواهر نمیتوانم احساسم را بیان کنم، میدانی محمد چند روز میگذرد که به من نه پیامی داده و نه تماسی گرفته، بیبین چقدر عشقش پاک و معصوم است، خواست من را غافلگیر کند....... رویا_ خوب اگر او نمیکند تو خبرش را بگیر چی فرق میکند..... رها_ نه بگذار حاال که ضد کرده دوباره خودش بیاید و پیام دهد....... رویا_ هر قسمی خودت میخواهی خواهرکم، اما متوجه باش احتیاط کن که کسی از دهنت چیزی نشنود، میدانی که بر سرت قیامت خواهد آمد..... رها_ میدانم خواهر جان میدانم......... دختر چشم وحشی#

۹:۳۰

دختر چشم وحشی# قسمت بیست پنجم# نویسنده: لیمه# رویا از اتاق رفت بیرون من هم نشستم و به آینده ام با محمد در خیاالت غرق شدم که ناگهان صفحه موبایلم روشن شد، دیدم محمد است، اینبار قلبم متفاوت تر برای بودنش و برای بودنم با او در تپش بود........ محمد_ خانم قهروک و مغرورم کجاست...... رها_ نشانه ای با حس شرمندگی برایش فرستادم گفت..... محمد_ اووووه یعنی شرمیدن هم بلد استی....... رها_ محمد! محمد_ بگو رها برای همین محمد گفتنت قلبم را بی جا میکنی.... رها_ اینقدر عشق نورز محمد، نکند روزی برای همین عشقت جان دهم و تو نباشی ....... محمد_ این چه حرفی است که میگویی رها نکند از بودن با من رو گشتاندی....... رها_ محمد مگر این امکان دارد؟ محمد_ پس چی شد، من در انتظار نشانی از هیجانی شدنت بودم چون خواستم غافلگیر شوی اما قسمی که میبینم قرار است بحث دیگری داشته باشیم. نکند رهایم را کسی آزرده
ساخته به من بگو مادرم که چیزی بدی برایت نگفت؟؟؟؟؟ رها_ نه محمدم هیچ کسی چیزی نگفته تو نمیدانی همین حاال از قصه کردن با رویا در موردت هیچ خسته نمیشدم و زیاد خوش استم برای اینکه مادرت به خانه ای ما آمد و برعکس آنروز بسیار متفاوت برخورد کرد..........محمد_ پس این حرفها چیست که میگویی؟ رها_ نمیدانم محمد یک باره گی قلبم لرزید فکر کردم خدا ناخواسته تورا از دست میدهم، اگر هر چی شد من را رها نکن درست است؟ محمد_ هههه دیوانه ای من قرار است فردا پس فردا برای همیشه سلطان قلبم شوی اما تو تا حال گپ از جدایی میزنی، خوش به حالت که امروز خوش خو استم غیر آن از طرف من یک لت محکم میخوردی......... رها_ هههههه محمد_ همین قسم بخند......... بیبین رها مساله من از جدایی گذشته من در مرحلهای نیستم که به این مسایل فکر کنم، بدون تو دیوانه ای بیش نیستم و تو مغرور ظالم هر بار من را مجبور میکنی تا در آشتی کردنم دست پیشی کنم، بیبین غرورم بیخی زیر پاه شد....... رها_ ههههه معذرت میخواهم محمد اما گناه من هم نبود...... محمد_ البته که، تو کجا گناه میکنی، اصال از روزی که من تورا دیدم و باهم آشنا شدیم همیشه من مقصر بودم....... ََ نکن........رها_ هههههه محمد لطفاَمحمد_ هههههه خوب چیزی که واقعیت است، دیگر از این حرفهای بیجا نزن درست شد...... رها_ درست است......... محمد_ مادرت که خبر نشد از آشنایی من و تو؟ رها_ نه خاله ریحان زیاد محتاط بود....... محمد_ عالیست، بخیر یک چند روز بعد دوباره مهمانت خواهد بودند...... رها_ با چشم سر ازشان پذیرایی میکنم...... نمیخواهم دوباره قهر شوی اما قلبم دیدنت را میخواهد.. ...... محمد_ همممم من یک چاره ای میسنجم اما برای وظیفه رفتن اسرار نکن...... رها_ محمد بیبین سخنانت را، باز میگی که گناه من نبود..... محمد_ ههههه مگر چیزی بدی گفتم؟؟؟ رها_ قسمی نمایان میکنی که تو هیچ شوق دیدارم را نداری...... محمد_ خوب من چی بدانم که تو نافهم استی، میگویند دل به دل راه دارد فکر کردم از خواستن و نخواستن قلبم بیشتر از من آگاه باشی اما درک نکردی خوب گناه من در این چیست تو بگو؟.... رها_ خوب چی بدانم از روزی که به خانه آمدم هر باری من به یادت میارم که باید بیبینیم اما تو هیچ نگفتی..... محمد_ غلط درک کردی چشم وحشیم اینگونه نیست چی میدانی شاید بیشتر از تو قلبم
برای ندیدنت میرنجد..... رها_ هممممم محمد_ لب روی نکن میبینیم بخیر........ رها_ اففف محمد تو از کجا میدانی که من خفه شدم......... محمد_ من از تو بیشتر تورا میشناسم........ رها_ هممم درست است....... محمد_ با رها پیام دادن را قطع کردم، این دیوانه عجب شکاکی بود، من برای بودن با او چقدر تالش میکردم اما فکر میکند که دیدارش را نمیخواهم............. غذای شب آماده بود با هم غذا خوردیم مادرم به پدرم قصه خواستگاری را شروع کرد، پیش از این که آبرویم پیش پدرم از بین برود به اتاقم آمدم، همینگونه در مورد نامزدی فکر میکردم خودم را با رها تصور میکردم، وقتی با هم نامزد شدیم شاید تمام محفل برای بودن در موقعیت ما حسرت بخورند، رها چقدر زیبا خواهد شد، واااااای قلبم فقط با فکر کردن در ِن روحم را حاصر خود موردش ضعف میکند، در مورد آینده ام با رها هیجامیکرد. پیامهای گذشته رها را در صفحه پیام مرور میکردم، آن قهر و غرور روزهای اولش به یادم آمد، هیچ وقتی فکر نمیکردم قلبش برای من اینقدر نرم شود، من کجا و رها کجا، دختری که حتی به زمین نگاه نمیکرد عاشق منی دیوانه شد، اما با خود گفتم: محمد وظیفه ات را خوب انجام دادی رها را عاشقت ساختی اما اگر من عاشقش میبودم و او ابراز محبتم را رد میکرد نمیدانم حاال شاید زیر پل سوخته میبودم............ رها_شب شد باهم غذا نوش جان کردیم همه خوب بودند، با وجود خوب بودن در دلم پریشانی داشتم نمیدانم چرا....... چون چند لحظه قبل با محمد پیام را قطع کرده بودم نخواستم دوبا

۹:۳۰

ره مزاحمش شوم همین گونه بدون پیام خوابیدم، صبح در انتظار این بودم که چه وقت محمد خبر میدهد تا به یک شکلی باهم مالقات کنیم. رویا رفته بود سر کار من هم آهسته آهسته کار خانه را شروع کردم نخواستم بار دوش مادرم باشم، صبحانه خوردیم مادرم با لینا برای احوال پرسی تماس گرفت، کمی سخنانش را شنیدم که در مورد خاله ریحان میگفتند، یعنی مادرم اگر دلش نباشد با هیچ کسی این موضوعات را در جریان نمیگذارد اما اینکه با لینا در موردش صحبت کرد بی اندازه خوش بودم به رسیدن من و محمد دیگر هیچ چیزی نمانده بود، با سخنان مادرم فکر کردم که به محمد رسیدم، بدون تاخیر رفتم تا برایش بگویم دیدم که قبل از من پیام صبح بخیری داده بود، و یک تصویری از چهره خواب آلودش فرستاده بود، فدای آن احساسش، فدای چشمانش که هیچ بهانه ای برایم نمیگذاشت باالیش قهر و ناز کنم........... صفحه پیام محمد_ سالم صبح بخیر رهایم، صبح را با دیدن تصویر من آغاز کن، من میروم وظیفه تو هم روز خوشی داشته باشی............. رها_ با دیدن چشمانش اشکهایم سرازیر شد، چقدر دلتنگش بودم، دلم برای روزهای که شفاخانه بودم و هر صبح را با دیدن محمد آغاز میکردم تنگ شده بود، من از کَی به اینسو اینقدر عاشقش شده بودم، خودم هم نمیدانم، خوب بگذریم........ پیام صبح بخیری اش را جواب دادم.......... صبح بخیر محمد جزابم، خدا کمت نکند با فرستادن تصویرت فضل خدا از برکتت

اشکهایم را ریختاندی، اما کجا از دستم به این آسودگی نجات پیدا میکنی، روزی قصدش
را میگیرم باز تو فقط نگاه کن و من باالیت میخندم، میخواستم یک خبر بسیااااار شاد
کننده برایت بدهم، مادرم در مورد خاله ریحان و خانواده شما با خواهرم لینا حرف
میزند، میدانی این برای من چقدر مهم است، یعنی بدان که ۵۰ فیصد من به
عشقم رسیدم........... و ها تو هم روز خوش داشته باشی هر وقت پیامم را دیدی حرف
میزنیم من که همیشه بیکار استم .........
دوباره تلیفونم را گذاشتم دیدم چند لحظه بعد تلیفونم به لرزه آمد، بر روی صفحه اسم
محمد ظاهر شد.. .......
محمد
اوووه فلسفه را نگاه کن هههههه اینقدر دلت پُر بود......
رها_ بی اعتنا...... محمد_ نه بی اعتنا نیستم خواستم بخندی اما میبینم که امروز بدخو استی........ رها_ نه محمدم بیبین برایت چه نوشتم، بسیار هم خوش استم..... محمد_ دیدم هست و بودم دیدم نمیدانی چقدر خوش استم اما روبروی کمپیوتر نشستم ذهنم مغشوش است..... ََ در وقت غذا حرفرها_ درست است درست است تو کارت را پیش ببر بعداَمیزنیم...... محمد_ درست است من هم به مادرم میگویم که بار دوم زودتر خانه ءتان بیاید تا تو زودتر از محمدت شوی...... رها_ با خود لبخند زده گفتم........ درست است به من هم خبر بده که چی وقت برای آمدن آماده میشوند.......... محمد_ حاال خدا حافظ و بدان که بیشتر از جان دوستت دارم.... رها_ نمیدانم چرا قسمی فکر میکردم که اتفاقی افتادنی است، با وجود اینکه همه چیز رو به راه بود اما بد رقم از این احساسم میترسیدم با گفتن این حرف محمد تنگی نفسم بیشتر شد، بر رویم نیاوردم فقط گفتم: میدانم محمد به گفتنت نیاز نیست.......... با هم خدا حافظی کردیم، در کارهای خانه با مادرم کمک کردم وقتی خسته میشدم کمی استراحت میکردم، روز با همین خسته گی گذشت وقت آمدن رویا رسید، من بی صبرانه در انتظارش بودم تا گذارش امروز را برایش بدهم........... رویا_ من آمدمممممم....... سالم مادر....... رها_ اووووو خواهر جان خوب شد آمدی..... سعدیه_ علیکم سالم بچیم...... رویا_ بابیم کجاست؟ رها_ چای مینوشد..... رویا_ یک لحظه سالم میدهم دوباره میایم...... رها_ خواهر عجله کن که دگر نگاه کرده نمیتوانم...... رویا_ ههههه درست است...... رها_ رویا رفت به بابیم سالم داد تا که پس در راه اتاق ما میامد از دستش گرفته با عجله به اتاقم آوردمش پیش از این که لباسهایش را تبدیل کند تمام قصه را برایش گفتم او
گفت.......... رویا_ یعنی میگی دگر هیچ بهانه ای نمانده؟ رها_ نخیر خواهر خدا کند که مشکلی پیش نیاید، بسیار خوش استم. رویا_ خوب محمد چی گفت خوش نشد؟ رها_ خوش شد خواهر اگر راستش را بگویی امروز من و محمد باهم کم حرف زدیم فقط همین را گفتم که مادرم همراه لینا صحبت میکند و او هم گفت که خاله ریحان را در همین روزها باز میفرستد........ رویا_ واااای زنده باد محمد..... رها_ خواهر آهسته مادرم میشنود........ در همین اثنا پشت سرم را نگاه کردم که مادرم ایستاد بود، فکر کردم کسی آب سرد باالیم ریخت، همانجا جام ماندم......

۹:۳۰

#داستان_شب
در چین باستان، شاهزاده جوانی تصمیم گرفت با تکه ای عاج گران قیمت چوب غذاخوری بسازد.
پادشاه که مردی عاقل و فرزانه بود، به پسرش گفت: «بهتر است این کار را نکنی، چون این چوب های تجملی موجب زیان توست!»
شاهزاده جوان دستپاچه شد. نمیدانست حرف پدرش جدی است یا دارد او را مسخره میکند. اما پدر در ادامه سخنانش گفت:
«وقتی چوب غذاخوری از عاج گران قیمت داشته باشی، گمان میکنی که آنها به ظرف های گلی میز غذایمان نمی آیند. پس به فنجان ها و کاسه هایی از سنگ یشم نیازمند میشوی. در آن صورت، خوب نیست غذاهایی ساده را در کاسه هایی یشمی با چوب غذاخوری ساخته شده از عاج بخوری. آن وقت به سراغ غذاهای گران قیمت و اشرافی میروی.
کسی که به غذاهای اشرافی و گران قیمت عادت می‌کند، حاضر نميشود لباس هایی ساده بپوشد و در خانه ای بی زر و زیور زندگی کند.
پس لباس هایی ابریشمی میپوشی و میخواهی قصری باشکوه داشته باشی.
به این ترتیب به تمامی دارایی سلطنتی نیاز پیدا می‌کنی و خواسته هایت بی پایان میشود. در این حال، زندگی تجملی و هزینه هایت بی حد و اندازه میشود و دیگر از این گرفتاری خلاصی نداری.
نتیجه این امر فقر و بدبختی و گسترش ویرانی و غم و اندوه در قلمرو سلطنت ما و سرانجام تباهی سرزمین خواهد بود.
چوب غذاخوری گران قیمت تو تَرَک باریکی بر در و دیوار خانه ای است، که سرانجام ویرانی ساختمان را درپی دارد
شاهزاده جوان با شنیدن این سخنان خواسته اش را فراموش کرد. سال ها بعد که او به پادشاهی رسید، درمیان همه به خردمندی و فرزانگی شهرت یافت.حکایت نقل شده از فیلسوف چینی ”هان فه“
نتیجه گیری
یک خواسته، خواسته دیگری را درپی خود دارد و هر خواسته برآورده شده ای غالبا خواسته های بزرگتر را به دنبال دارد.
ما در جامعه ای وسوسه کننده و اغواگر زندگی می‌کنیم. در چنین جوامعی، هدف رسانه ها و تبلیغات، هميشه القای خواسته های تازه و البته اغلب اوقات غیرضروری و دستیابی به آنها ست.

به 70 درصد سرعت یک ماشین گران قیمت و آخرین سیستم نیاز نیست!70 درصد فضاهای یک ویلای لوکس، بدون استفاده می ماند!70 درصد یک قفسه پر لباس، به ندرت پوشیده می شود!70 درصد از کل درآمد طول عمرمان، برای دیگران باقی می ماند!و....

بیایم خودمان رو از این دور خارج کنیم .واقعا خریدن بعضی چیزها ضروری نیست

undefinedاز انچه بر دیگران گذشت‌‌، زیستن را بیاموزیم°';undefined;'`°

۱۴:۰۷

شروع روزهای آینده ادامه رمان ها

۱۶:۰۹

undefinedundefinedundefinedundefined

۱۷:۴۱

.

۹:۴۶

#حکایت
مراقب رخنه دیگران در روابط خانوادگی‌ات باش !
دوستی نقل می‌کرد که پدرِ بسیار بهانه‌گیر و بدخلق و بددهان و بداخلاقی داشتم. روزی پدرم در خانۀ من میهمان بود. خانواده همسرم هم بودند. همسرم برای او چای آورد و او شروع به ایراد گرفتن کرد که چرا چای کم‌رنگ آورده است.
ناراحت شد. قهر کرد و بعد از کلی فحش و ناسزا خواست که برود. دستش را بوسیدم و التماس کردم ببخشد، اما پدرم پیش همه سیلی محکمی بر گوشم زد و گفت: تو پسر من نیستی و... با این شرایط نتوانستم مانع رفتنش شوم.
پدرزنم که از این اتفاق زیاد هم ناراحت نبود، به من گفت: واقعا تحمل زیادی داری، با این پدر بداخلاق و بددهان چگونه می‌سازی؟اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد و گفتم: اشک چشم شور است و نمک هم شور؛ اما اشک چشم چون از خود چشم تراوش می‌کند، هرگز چشم را نمی‌سوزاند!
فحش و ناسزا و سیلی پدرم که من شیرۀ جان او هستم هرگز مرا نسوزاند، اما این کلام تو مانند شوری نمک بود که از بیرون در چشم من ریختی!شرمنده شد و تا پایان میهمانی سکوت کرد. ما هرگز نباید اجازه دهیم دیگران بین ما و والدین و خواهر و برادرانمان رخنه و شکاف ایجاد کنند. باید هوشیار باشیم. هرگز بین دو سنگ آسیاب که روی هم می‌چرخند، انگشت فرو نکنیم.داستان undefined @dastan_ir

۹:۰۹

#داستان
در باغ دیوانه‌خانه‌ای قدم می‌زدم که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه‌ای دیدم. منش و سلامت رفتارش با بیماران دیگر تناسبی نداشت. کنارش نشستم و پرسیدم:"اینجا چه می‌کنی؟"
با تعجب نگاهم کرد. اما دید که من از پزشکان نیستم. پاسخ داد:" خیلی ساده! پدرم که وکیل ممتازی بود، می‌خواست راه او را دنبال کنم. عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت، دوست داشت از الگوی او پیروی کنم. مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم‌. خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می‌زد. برادرم سعی می‌کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.
مکثی کرد و دوباره ادامه داد:"در مورد معلم‌هایم؛ در مدرسه استاد پیانو و معلم انگلیسی‌ام هم همین طور شد. همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند. هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی‌کردند که باید به یک انسان نگاه کرد... طوری به من نگاه می‌کردند که انگار در آیینه نگاه می‌کنند؛ بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم. اینجا دست کم می توانم خودم باشم.
داستان آموزنده مذهبیundefined @dastan_ir

۹:۰۹

undefinedداستان قهوه زندگی
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان در حین صحبت آن‌ها قهوه آماده می‌کرد؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجو‌ها خواست که برای خود قهوه بریزند.روی میز لیوان‌های متفاوتی قرار داشت: شیشه‌ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان‌های دیگر. وقتی همه دانشجو‌ها قهوه‌هایشان را ریخته بودند و هریک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:«بچه‌ها، ببینید؛ همه شما لیوان‌های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان‌های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده‌اند!»دانشجو‌ها که از حرف‌های استاد شگفت‌زده شده بودند، ساکت ماندند و استاد حرف‌هایش را به این ترتیب ادامه داد:«در حقیقت چیزی که شما واقعاً می‌خواستید قهوه بود و نه لیوان، اما لیوان‌های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه‌تان به لیوان‌های دیگران هم بود؛ زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف‌ها زندگی را تزیین می‌کنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.البته لیوان‌های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه‌تان به لیوان باشد و چیز‌های با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاه‌تان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم‌هایتان را بسته‌اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.

#پندو_حکایت📚undefinedمجموع حکایات و داستانهای پندآموزundefined
undefined @dastan_ir

۹:۱۱

بازارسال شده از دکتر سلامت 🍏
thumbnail
قراره کلی ترفنــــــد آشـــپزی یاد بگیری خانمااااا undefinedundefinedکانال آشپزی باشی ترفند جدید ترین غذا های ایرانی تا کیک شیرینی و...آموزش داده می‌شود به صورت فیلم و متن دقیق undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined┅═ঊঈundefinedundefinedঊঈ═┅╮@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi ╰┅═ঊঈundefinedundefinedঊঈ═┅╯...#آشپزی #آموزش_آشپزی #آشپزی #آشپز_باشی

۱۶:۲۳

بازارسال شده از دکتر سلامت 🍏
thumbnail

۱۶:۲۳