عکس پروفایل داستان و رمان 🍂د

داستان و رمان 🍂

۱۸۶ عضو
ره مزاحمش شوم همین گونه بدون پیام خوابیدم، صبح در انتظار این بودم که چه وقت محمد خبر میدهد تا به یک شکلی باهم مالقات کنیم. رویا رفته بود سر کار من هم آهسته آهسته کار خانه را شروع کردم نخواستم بار دوش مادرم باشم، صبحانه خوردیم مادرم با لینا برای احوال پرسی تماس گرفت، کمی سخنانش را شنیدم که در مورد خاله ریحان میگفتند، یعنی مادرم اگر دلش نباشد با هیچ کسی این موضوعات را در جریان نمیگذارد اما اینکه با لینا در موردش صحبت کرد بی اندازه خوش بودم به رسیدن من و محمد دیگر هیچ چیزی نمانده بود، با سخنان مادرم فکر کردم که به محمد رسیدم، بدون تاخیر رفتم تا برایش بگویم دیدم که قبل از من پیام صبح بخیری داده بود، و یک تصویری از چهره خواب آلودش فرستاده بود، فدای آن احساسش، فدای چشمانش که هیچ بهانه ای برایم نمیگذاشت باالیش قهر و ناز کنم........... صفحه پیام محمد_ سالم صبح بخیر رهایم، صبح را با دیدن تصویر من آغاز کن، من میروم وظیفه تو هم روز خوشی داشته باشی............. رها_ با دیدن چشمانش اشکهایم سرازیر شد، چقدر دلتنگش بودم، دلم برای روزهای که شفاخانه بودم و هر صبح را با دیدن محمد آغاز میکردم تنگ شده بود، من از کَی به اینسو اینقدر عاشقش شده بودم، خودم هم نمیدانم، خوب بگذریم........ پیام صبح بخیری اش را جواب دادم.......... صبح بخیر محمد جزابم، خدا کمت نکند با فرستادن تصویرت فضل خدا از برکتت

اشکهایم را ریختاندی، اما کجا از دستم به این آسودگی نجات پیدا میکنی، روزی قصدش
را میگیرم باز تو فقط نگاه کن و من باالیت میخندم، میخواستم یک خبر بسیااااار شاد
کننده برایت بدهم، مادرم در مورد خاله ریحان و خانواده شما با خواهرم لینا حرف
میزند، میدانی این برای من چقدر مهم است، یعنی بدان که ۵۰ فیصد من به
عشقم رسیدم........... و ها تو هم روز خوش داشته باشی هر وقت پیامم را دیدی حرف
میزنیم من که همیشه بیکار استم .........
دوباره تلیفونم را گذاشتم دیدم چند لحظه بعد تلیفونم به لرزه آمد، بر روی صفحه اسم
محمد ظاهر شد.. .......
محمد
اوووه فلسفه را نگاه کن هههههه اینقدر دلت پُر بود......
رها_ بی اعتنا...... محمد_ نه بی اعتنا نیستم خواستم بخندی اما میبینم که امروز بدخو استی........ رها_ نه محمدم بیبین برایت چه نوشتم، بسیار هم خوش استم..... محمد_ دیدم هست و بودم دیدم نمیدانی چقدر خوش استم اما روبروی کمپیوتر نشستم ذهنم مغشوش است..... ََ در وقت غذا حرفرها_ درست است درست است تو کارت را پیش ببر بعداَمیزنیم...... محمد_ درست است من هم به مادرم میگویم که بار دوم زودتر خانه ءتان بیاید تا تو زودتر از محمدت شوی...... رها_ با خود لبخند زده گفتم........ درست است به من هم خبر بده که چی وقت برای آمدن آماده میشوند.......... محمد_ حاال خدا حافظ و بدان که بیشتر از جان دوستت دارم.... رها_ نمیدانم چرا قسمی فکر میکردم که اتفاقی افتادنی است، با وجود اینکه همه چیز رو به راه بود اما بد رقم از این احساسم میترسیدم با گفتن این حرف محمد تنگی نفسم بیشتر شد، بر رویم نیاوردم فقط گفتم: میدانم محمد به گفتنت نیاز نیست.......... با هم خدا حافظی کردیم، در کارهای خانه با مادرم کمک کردم وقتی خسته میشدم کمی استراحت میکردم، روز با همین خسته گی گذشت وقت آمدن رویا رسید، من بی صبرانه در انتظارش بودم تا گذارش امروز را برایش بدهم........... رویا_ من آمدمممممم....... سالم مادر....... رها_ اووووو خواهر جان خوب شد آمدی..... سعدیه_ علیکم سالم بچیم...... رویا_ بابیم کجاست؟ رها_ چای مینوشد..... رویا_ یک لحظه سالم میدهم دوباره میایم...... رها_ خواهر عجله کن که دگر نگاه کرده نمیتوانم...... رویا_ ههههه درست است...... رها_ رویا رفت به بابیم سالم داد تا که پس در راه اتاق ما میامد از دستش گرفته با عجله به اتاقم آوردمش پیش از این که لباسهایش را تبدیل کند تمام قصه را برایش گفتم او
گفت.......... رویا_ یعنی میگی دگر هیچ بهانه ای نمانده؟ رها_ نخیر خواهر خدا کند که مشکلی پیش نیاید، بسیار خوش استم. رویا_ خوب محمد چی گفت خوش نشد؟ رها_ خوش شد خواهر اگر راستش را بگویی امروز من و محمد باهم کم حرف زدیم فقط همین را گفتم که مادرم همراه لینا صحبت میکند و او هم گفت که خاله ریحان را در همین روزها باز میفرستد........ رویا_ واااای زنده باد محمد..... رها_ خواهر آهسته مادرم میشنود........ در همین اثنا پشت سرم را نگاه کردم که مادرم ایستاد بود، فکر کردم کسی آب سرد باالیم ریخت، همانجا جام ماندم......

۳۴۰

۹:۳۰

#داستان_شب
در چین باستان، شاهزاده جوانی تصمیم گرفت با تکه ای عاج گران قیمت چوب غذاخوری بسازد.
پادشاه که مردی عاقل و فرزانه بود، به پسرش گفت: «بهتر است این کار را نکنی، چون این چوب های تجملی موجب زیان توست!»
شاهزاده جوان دستپاچه شد. نمیدانست حرف پدرش جدی است یا دارد او را مسخره میکند. اما پدر در ادامه سخنانش گفت:
«وقتی چوب غذاخوری از عاج گران قیمت داشته باشی، گمان میکنی که آنها به ظرف های گلی میز غذایمان نمی آیند. پس به فنجان ها و کاسه هایی از سنگ یشم نیازمند میشوی. در آن صورت، خوب نیست غذاهایی ساده را در کاسه هایی یشمی با چوب غذاخوری ساخته شده از عاج بخوری. آن وقت به سراغ غذاهای گران قیمت و اشرافی میروی.
کسی که به غذاهای اشرافی و گران قیمت عادت می‌کند، حاضر نميشود لباس هایی ساده بپوشد و در خانه ای بی زر و زیور زندگی کند.
پس لباس هایی ابریشمی میپوشی و میخواهی قصری باشکوه داشته باشی.
به این ترتیب به تمامی دارایی سلطنتی نیاز پیدا می‌کنی و خواسته هایت بی پایان میشود. در این حال، زندگی تجملی و هزینه هایت بی حد و اندازه میشود و دیگر از این گرفتاری خلاصی نداری.
نتیجه این امر فقر و بدبختی و گسترش ویرانی و غم و اندوه در قلمرو سلطنت ما و سرانجام تباهی سرزمین خواهد بود.
چوب غذاخوری گران قیمت تو تَرَک باریکی بر در و دیوار خانه ای است، که سرانجام ویرانی ساختمان را درپی دارد
شاهزاده جوان با شنیدن این سخنان خواسته اش را فراموش کرد. سال ها بعد که او به پادشاهی رسید، درمیان همه به خردمندی و فرزانگی شهرت یافت.حکایت نقل شده از فیلسوف چینی ”هان فه“
نتیجه گیری
یک خواسته، خواسته دیگری را درپی خود دارد و هر خواسته برآورده شده ای غالبا خواسته های بزرگتر را به دنبال دارد.
ما در جامعه ای وسوسه کننده و اغواگر زندگی می‌کنیم. در چنین جوامعی، هدف رسانه ها و تبلیغات، هميشه القای خواسته های تازه و البته اغلب اوقات غیرضروری و دستیابی به آنها ست.

به 70 درصد سرعت یک ماشین گران قیمت و آخرین سیستم نیاز نیست!70 درصد فضاهای یک ویلای لوکس، بدون استفاده می ماند!70 درصد یک قفسه پر لباس، به ندرت پوشیده می شود!70 درصد از کل درآمد طول عمرمان، برای دیگران باقی می ماند!و....

بیایم خودمان رو از این دور خارج کنیم .واقعا خریدن بعضی چیزها ضروری نیست

undefinedاز انچه بر دیگران گذشت‌‌، زیستن را بیاموزیم°';undefined;'`°
undefined۳

۳۳۸

۱۴:۰۷

شروع روزهای آینده ادامه رمان ها

۲۶۵

۱۶:۰۹

undefinedundefinedundefinedundefined

۲۳۳

۱۷:۴۱

.

۲۲۷

۹:۴۶

#حکایت
مراقب رخنه دیگران در روابط خانوادگی‌ات باش !
دوستی نقل می‌کرد که پدرِ بسیار بهانه‌گیر و بدخلق و بددهان و بداخلاقی داشتم. روزی پدرم در خانۀ من میهمان بود. خانواده همسرم هم بودند. همسرم برای او چای آورد و او شروع به ایراد گرفتن کرد که چرا چای کم‌رنگ آورده است.
ناراحت شد. قهر کرد و بعد از کلی فحش و ناسزا خواست که برود. دستش را بوسیدم و التماس کردم ببخشد، اما پدرم پیش همه سیلی محکمی بر گوشم زد و گفت: تو پسر من نیستی و... با این شرایط نتوانستم مانع رفتنش شوم.
پدرزنم که از این اتفاق زیاد هم ناراحت نبود، به من گفت: واقعا تحمل زیادی داری، با این پدر بداخلاق و بددهان چگونه می‌سازی؟اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد و گفتم: اشک چشم شور است و نمک هم شور؛ اما اشک چشم چون از خود چشم تراوش می‌کند، هرگز چشم را نمی‌سوزاند!
فحش و ناسزا و سیلی پدرم که من شیرۀ جان او هستم هرگز مرا نسوزاند، اما این کلام تو مانند شوری نمک بود که از بیرون در چشم من ریختی!شرمنده شد و تا پایان میهمانی سکوت کرد. ما هرگز نباید اجازه دهیم دیگران بین ما و والدین و خواهر و برادرانمان رخنه و شکاف ایجاد کنند. باید هوشیار باشیم. هرگز بین دو سنگ آسیاب که روی هم می‌چرخند، انگشت فرو نکنیم.داستان undefined @dastan_ir
undefined۱

۲۲۲

۹:۰۹

#داستان
در باغ دیوانه‌خانه‌ای قدم می‌زدم که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه‌ای دیدم. منش و سلامت رفتارش با بیماران دیگر تناسبی نداشت. کنارش نشستم و پرسیدم:"اینجا چه می‌کنی؟"
با تعجب نگاهم کرد. اما دید که من از پزشکان نیستم. پاسخ داد:" خیلی ساده! پدرم که وکیل ممتازی بود، می‌خواست راه او را دنبال کنم. عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت، دوست داشت از الگوی او پیروی کنم. مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم‌. خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می‌زد. برادرم سعی می‌کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.
مکثی کرد و دوباره ادامه داد:"در مورد معلم‌هایم؛ در مدرسه استاد پیانو و معلم انگلیسی‌ام هم همین طور شد. همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند. هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی‌کردند که باید به یک انسان نگاه کرد... طوری به من نگاه می‌کردند که انگار در آیینه نگاه می‌کنند؛ بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم. اینجا دست کم می توانم خودم باشم.
داستان آموزنده مذهبیundefined @dastan_ir
undefined۱

۲۲۶

۹:۰۹

undefinedداستان قهوه زندگی
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی، هر یک شغل‌های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت‌ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آن‌ها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف‌هایشان هم شکایت از زندگی بود! استادشان در حین صحبت آن‌ها قهوه آماده می‌کرد؛ او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجو‌ها خواست که برای خود قهوه بریزند.روی میز لیوان‌های متفاوتی قرار داشت: شیشه‌ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان‌های دیگر. وقتی همه دانشجو‌ها قهوه‌هایشان را ریخته بودند و هریک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:«بچه‌ها، ببینید؛ همه شما لیوان‌های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان‌های زمخت و ارزان قیمت روی میز مانده‌اند!»دانشجو‌ها که از حرف‌های استاد شگفت‌زده شده بودند، ساکت ماندند و استاد حرف‌هایش را به این ترتیب ادامه داد:«در حقیقت چیزی که شما واقعاً می‌خواستید قهوه بود و نه لیوان، اما لیوان‌های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه‌تان به لیوان‌های دیگران هم بود؛ زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف‌ها زندگی را تزیین می‌کنند، اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.البته لیوان‌های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تأثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه‌تان به لیوان باشد و چیز‌های با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس از حالا به بعد تلاش کنید نگاه‌تان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم‌هایتان را بسته‌اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.

#پندو_حکایت📚undefinedمجموع حکایات و داستانهای پندآموزundefined
undefined @dastan_ir
undefined۱

۲۳۲

۹:۱۱

بازارسال شده از دکتر سلامت 🍏
thumbnail
قراره کلی ترفنــــــد آشـــپزی یاد بگیری خانمااااا undefinedundefinedکانال آشپزی باشی ترفند جدید ترین غذا های ایرانی تا کیک شیرینی و...آموزش داده می‌شود به صورت فیلم و متن دقیق undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined┅═ঊঈundefinedundefinedঊঈ═┅╮@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi@Ashpaz_bushi ╰┅═ঊঈundefinedundefinedঊঈ═┅╯...#آشپزی #آموزش_آشپزی #آشپزی #آشپز_باشی

۱

۱۶:۲۳

بازارسال شده از دکتر سلامت 🍏
thumbnail

۱

۱۶:۲۳