بله | کانال دایره مینایی/مهربان زهرا هوشیاری
عکس پروفایل دایره مینایی/مهربان زهرا هوشیارید

دایره مینایی/مهربان زهرا هوشیاری

۲۶۵عضو
thumbnail

۱۲:۰۶

thumbnail
undefined دل‌‌بستگی!
من، بعد مرگ ناگهانی، بعد مرگ خیلی ناگهانیِ اکبر، دیگر آن آدم سابق نشدم. داشت مثل همیشه بازی می‌کرد، کنار میز تلویزیون، که قلبش ایستاد. بدنش شده بود مثل یک تکه چوب خشک. آن همه شور، به طرفه‌العینی تمام شد. چندبار قفسه سینه‌اش را فشار دادم اما افاقه نکرد.خودم با دست‌ خودم خاکش کردم؛ تک و تنها، توی باغ‌چه‌ی کوچک جلوی خانه. بعد هم دور خاکش را با سنگ‌های کوچک زیبایی، نشان‌گذاری کردم.اول‌بار که دیدمش، راه گم کرده بود. نشسته بودیم توی هال و درِ خانه باز بود که یک‌هو سروکله‌اش پیدا شد. آمد توی خانه، گیج شد و دوبار خودش را کوبید به شیشه‌ی پاسیو که گرفتمش. قلبش تند می‌زد. نقش‌ونگارِ روی بال‌هاش -با آن تمِ آبی فیروزه‌ای- هوش‌رُبا بود. در واقع، اول عاشق بال‌هاش شدم. گذاشتیمش توی سبدِ بی‌سقف و رفتیم سراغ در و هم‌سایه که: شما احیانا، مرغ عشق گم نکرده‌اید؟ کسی گردنش نگرفت. من چند سال بود که با جک و جانورها، قهر بودم؛ درست از وقتی که "قهوه‌ای" چک و لگدی‌م کرد. خوش و خرم، کلاه زمستانی‌م را سر کرده بودم؛ از آن کلاه‌های کشی که نصف بدن را می‌پوشاند و فقط یک دریچه جلوی چشم‌ها داشت. یک قابِ بیضی، توی طویله جلوی چشم‌هام بود. گوسفندها تازه از چرا آمده بودند. حرف توی دهانم بود که:"اِ اون قهوه‌ایه چه نازه!" که دیدم قهوه‌ای دارد عقب‌عقب می‌رود. دورخیز کرد و آمد سمتم. دو ثانیه اول فکر کردم از دیدنم ذوق‌زده شده ولی بعدش، صحنه، آهسته شد؛ قهوه‌ای هی نزدیک‌تر شد و چند ثانیه بعد، ردم روی دیوار ماند. بعد تا آمدم بلند شوم، دوباره دورخیز کرد و ردم روی بشکه‌ی آب ماند‌. با وساطت بزرگ‌ترها، بی‌خیالم شد و رفت که علف بخورد.هنوز هم اگر آن دیوار و آن بشکه وجود داشته باشند، احتمالا باید ردِ پنج‌سالگی‌م رویشان مانده باشد.خلاصه همان‌جا با جک‌وجانورها، قهر کردم تا سه چهار سال بعد، وقتی که آن مرغ عشق راه گم کرد. جدی‌جدی با آدم ارتباط برقرار می‌کرد. یک دل نه صد دل، عاشقش شدم. اسمش را گذاشتم اکبر. نمی‌دانم چرا. شاید چون نمی‌خواستم اسم لوس برایش بگذارم. آن‌قدر با هم عیاق شده بودیم که تا نمی‌آمدم نوک به ارزن نمی‌زد. من اولین‌بار، مفهوم "دل‌بستگی" را آن‌جا احساس کردم. اکبر که مُرد، من مثل ره‌روانِ آیین ذن، ناگهان روشن شدم. چینیِ مفهوم دل‌بستگی، توی ذهنم ترک خورد و بعد، با هربار از دست دادن، فاصله‌ام با دل‌بستگی، بیش‌تر شد.یا وقتی آن گربه‌ی بی‌پناه کوچکِ لاجان را از گزند لاستیک ماشین‌های عبوری نجات دادم و چند صباحی پیش‌مان ماند و بزرگ شد و البته زیبا شد؛ خیلی زیبا شد؛ و یک‌روز بی‌خبر رفت خانه هم‌سایه و نه دلتنگ شد و نه غریبی کرد، لگدی خورد به چینیِ نازک مفهوم دل‌بستگیِ توی ذهنِ سیزده‌سالگی‌م که سهمگین‌تر از ضربِ پیشانی قهوه‌ای بود.داشتم فکر می‌کردم که اگر قرار بود، تبعید شوم به جزیره‌‌ای متروک، چیزِ خاصی نبود که اصرار داشته باشم بگذارم توی کوله‌ام، چیزی که دل‌بسته‌اش باشم. همین!
پی‌نوشت۱: نوشتن #شطحیات، محض خروج از فروبستگی ؛)پی‌نوشت۲: عکس بی‌ربط به متن

@dayere_minayi

۴:۳۲

thumbnail
undefined#صابر_کاظمی
فرهاد به‌جای صابر
صبح ساعت هشت، هنوز جمعیت زیادی به روستای قانقرمه‌ی آق‌قلا نرسیده بود. با اولین گروه خبرنگاران به منزل پدری صابر کاظمی رفتیم.
در لحظه‌ی ورود پدر صابر را دیدیم. به احترام‌مان از جا برخاست و با اشاره‌ای آرام دیگران را صدا زد تا به سراغ‌مان بیایند.چندین‌بار گفتند: «صبحانه آماده است، بفرمایید.»در آن داغِ سنگین همین نگرانی برای مهمان، برایم عجیب و زیبا بود.
هر بار سخن از صابر به میان می‌آمد، چشمه‌ی اشکش می‌جوشید. دست بر صورت می‌گذاشت و ناله‌اش بلند می‌شد، اما آن‌قدر زود خود را جمع می‌کرد که قلب بیننده می‌لرزید. در آن فضای غمگین چشم به راه فرهاد بودم؛ فرهادی که برادرانه کنار صابر بود. این نزدیکی چنان طبیعی و عمیق بود که گویی پدر صابر، وجود او را بازتابی از صابر می‌دید. کنارش می‌نشست، با او راه می‌رفت، با او سخن می‌گفت، و تنها در آغوش او بود که بی‌پرده و با صدایی بلند ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت.
صندلی پدر صابر و فرهاد را کنار هم چیده بودند. مردم یکی پس از دیگری می‌آمدند و تسلیت می‌گفتند. پدر صابر آب خواست. بطری را به سویش گرفتند، اما ننوشید. نخست آن را به فرهاد داد. فرهاد جرعه‌ای نوشید و باقی را به او بازگرداند.
در لحظه‌ی تدفین پدر در خانه ماند و فرهاد، برادر را به خاک سپرد. در نگاه و رفتار پدر صابر به فرهاد قائمی، این را حس می‌کردم که او فرهاد را چون پسر خود می‌بیند. شاید حتی در آن سکوت سنگین برای دمی او را خودِ صابر می‌دید.

زهرا سالاری/ آق‌قلا، مراسم تشییع و خاکسپاری صابر کاظمیپنج‌شنبه | ۱۵ آبان ۱۴۰۴ | #گلستان #کلاله
@dayere_minayi

۹:۰۶

thumbnail
undefined فردا شکل امروز نیست
-شما او را نمی‌فهمیدید، و او را به دلیل آنکه نمی‌فهمیدید، به شنیع‌ترین شکل ممکن کشتید. و این، اوج مصیبت انسان عصر ماست: له کردنِ آنهایی که نمی‌فهمیم‌شان: فهم خود را اوج فهم جهان دانستن. حس کنید! برف گرفته است. برف، سحرگاهان امروز برای وداع آمده است. آیا سهراب گفته است که برف، اشهدش را می‌گوید، سر گلدسته‌ی کوه؟-نه. چیز دیگری گفته است.●●●-قانونِ کشتن، فرصت کشتن شما را از من گرفت.-حیف...حیف... می‌دانید؟ بی‌رحمی، نفرت‌انگیز است؛ اما بی‌رحمیِ متکی به اصول، صدهزار بار از آن هم نفرت‌انگیزتر است. قساوت، قانون نمی‌خواهد. شما تصور می‌کنید که اگر جنایت را بزک کنید، خوشگل می‌شود، و هرچیز که خوشگل باشد، دیگر جنایت نیست. اما این تصور، از تاریخ، بسیار بسیار دور است.
undefined برش‌هایی از "فردا شکل امروز نیست" اثر نادر ابراهیمی
@dayere_minayi

۱۸:۳۶

thumbnail
undefined کتاب «نود و نهمین نفر»، منتشر شد
undefined این کتاب سرگذشت شهید مدافع حرم، مهدی موحدنیا می‌باشد؛ داعش که به سوریه حمله کرد، مهدی عازم دمشق شد و توانست نیروی اطلاعات عملیات شود. کسی فکرش را نمی‌کرد مهدی شهید شود. چون کارهایی می‌کرد که شهدا اهلش نبودند.undefined با خواندن این کتاب، فراز و فرودهای زندگی این شهید مدافع حرم را بچشید. همراه مشکلاتش شوید. با خنده‌هایش بخندید و با غصه‌هایش غصه‌دار شوید.
undefined بخشی از کتاب:undefined پایگاه هزارتا عضو فعال داشت. اسم صدنفری که همیشه پای کار بودند فهرست کردیم. بعد روی کاغذ سفید دیگری نوشتیم: «یک: ...» سر اینکه چه کسی احتمال شهادتش بیشتر است، بحث کردیم، بحث جدی. می‌خواستیم فیلم و عکس بگیریم. یک ساعت طول کشید تا نفر اول و دوم فهرست پر شد.تا نود و هشت نفر، اسم همه را نوشتیم، جز یک نفر. «مهدی موحدنیا»شد نود و نهمین نفر، یکی مانده به آخر! بهش خندیدیم :« تو شِوید هم نمی‌شوی، چه برسد به شهید*.» گفتیم:« *تو شهید شوی، وای به حال شهدا*!»

*undefined کتاب «نود و نهمین نفر» جدیدترین محصول حسینیه هنر سبزوار است که انتشارات راه‌یار آن را در شمارگان 1000جلد به چاپ رسانده است.

undefined محققان: محمد حکم‌آبادی، نیلوفر نصیری‌فرundefined نویسنده: محمد حکم‌آبادیundefined 220صفحه

@dayere_minayi

۱۲:۴۸

thumbnail
undefined#جان_ایران
یک خانه و دو حجله

نذر هر سال‌مان بود؛ روز عاشورا حلیم می‌پختیم. دو روز به محرم مانده بود که آقای حیدری گفت:«می‌روم تا گندم برای حلیم بخرم.»
چند ساعت بعد یکی از دوستان آقای حیدری آمد و گفت: «حاج‌آقا به من گفته‌اند که گندم بخرم.»گفتم: «مگر خودش برای خرید گندم نرفته است؟»گفت: «نه، حاجی رفت جنوب.»
آن موقع پسرم شش‌ماهه می‌شد که رفته بود جبهه و مجروح شده بود. دکتر نوشته بود تا دو سال نباید برود، اما پنج روز بیشتر در مرخصی نماند و با دستِ بسته رفت. خیالم کمی راحت بود. پیش خودم می‌گفتم شوهرم مربی است و شهید نمی‌شود و پسرم را هم به‌خاطر دستش لابد خیلی جلو نمی‌فرستند.
شام غریبان خواب دیدم یکی آمد به خانه ما و یک بغل پول برداشت و رفت و من هم به دنبال او. هرچه تلاش کردم نشد بگیرمش و برگشتم به سمت خانه. به نزدیکی‌های خانه که رسیدم دیدم دو طرف خانه مخمل سبز و قرمز پهن کرده‌اند. خانمی سیاه‌پوش در عالم خواب به من گفت که «این مخمل‌ها را کشیده‌اند که پای شما در گل گیر نکند.»
به خانه که رسیدم دیدم خانه چراغانی است. در خواب خدا را شکر کردم که پسرم و شوهرم برگشتند. محرم سال ۶۱ بود. از خواب بیدار شدم. چه شبی بود آن شب. پیش خودم گفتم: «حتماً یکی از آنها شهید شده است.»
صبح به یکی از همسایه‌ها گفتم: «می‌شود من را به امامزاده نرمی ببری؟» مدت زمان زیادی آن‌جا ماندم و نماز خواندم. با خودم می‌گفتم: نکند پسرم شهید شود. بعد می‌گفتم: نکند شوهرم شهید شود و دوباره...!
از امامزاده نرمی که برگشتم دیدم دختر جاری‌ام مقنعه‌ی مشکی به سر کرده است. گفتم: «وای، آقای حیدری شهید شده.»
برادر شوهرم آمد و گفت: «می‌خواهم بروم و قند و شکر برایتان بگیرم؛ احتیاج پیدا می‌کنید.»دلم بیشتر فرو ریخت. نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم. مدام به خودم دلداری می‌دادم و می‌گفتم: «نه، خدا هر دو در را که با هم نمی‌بندد.»
رفت‌وآمد به خانه‌ ما زیاد شده بود. گفتم: «اگر آقای حیدری شهید شده است به من بگویید.»بی‌قراری آن روزها خودش را خوب نشان می‌داد؛ بین کلمه‌هایی که بر زبان می‌آوردم چند نفر از اطرافیان می‌دانستند که پسرم هم شهید شده است، عده‌ای هم نمی‌دانستند.
بالاخره از طرف سپاه به من خبر شهادت شوهرم را دادند. فقط از آنها خواستم مراسم خاکسپاری شوهرم را عقب بیندازند تا پسرم بیاید و پدرش را ببیند.
دخترم فاطمه آن موقع ساکن بندرعباس بود. به او هم خبر دادیم که بیاید، اما نگفتیم چه شده است. باید محکم می‌ماندم، در حالی که داشتم منفجر می‌شدم؛ این خواسته‌ی همیشگی همسرم و پسرم بود!
قرار شد به دیدن آقای حیدری بروم. تا چشم‌هایم کار می‌کرد تابوت بود که روی هم گذاشته بودند. تابوت را که باز کردند، چشمم به صورت آقای حیدری افتاد. دلم فرو ریخت. اشک‌هایم را پاک کردم و صورتم را به صورتش گذاشتم و دیگر چیزی یادم نمی‌آید.
از بیمارستان آمدیم خانه. عده‌ای می‌گفتند بگوییم یا نگوییم...گفتم: «راستش را بگویید که چه شده است.»گفتند: «پسرت هم شهید شده است.»
تحملش خیلی سخت بود. پاهایم دیگر نایی برای ایستادن نداشت. پسرم را در مسجد دیدم و به او گفتم: «مبارک حجله‌ات باشد پسرم.» می‌خواستم دامادش کنم.
روز تشییع پدر و پسر، انگار اصفهان لرزید. محرم سال ۶۱. دم کوچه دو تا تفت زده بودند. تاج گل درست کرده بودند؛ یکی برای پدر و یکی برای پسر. چه عاشورایی بود. هر دو در عملیات محرم با هم شهید شدند و در یک روز هم تشییع شدند. پسرم موقع شهادت فقط ۱۹ سال داشت.



@dayere_minayi

۳:۰۵

thumbnail
undefined میزبان
اولین‌بار توی فرودگاه شارجه دیدمش؛ وسط عذاب انتظار. باید پانزده ساعت تا پرواز بعدی، انتظار می‌کشیدیم. صندلی‌های فرودگاه شارجه را طوری ساخته‌اند که نتوانی بخوابی‌؛ سفت، مسخره و غیرارگونومیک. هوا را آن‌قدری سرد نگه می‌دارند که پلک‌هات سهوا هم روی هم نرود و محض احتیاط، چند نفر هم مراقب‌اند که تا پلک‌ها بیش‌تر از پنجاه درصد بسته شد، مثل ملک عذاب، بیایند بالای سرت. به جز آن زن، که بدون لحظه‌ای پلک زدن، روی آن صندلی‌ها نشست و لبخند به لب، عین پانزده ساعت را بافتنی بافت، ما آدم‌های معمولی، دو سه ساعتی تاب آوردیم و خسته شدیم. نشسته بودیم روی چند تا صندلی روبه‌روی هم و زمان را تلف می‌کردیم که کم‌تر دردمان بیاید. وسطِ همین اتلاف وقت بود که آمد پشت ردیف صندلی‌ها و چندبار رژه رفت؛ انگار که می‌خواست از چیزی مطمئن شود. بعد هم با یک لهجه‌ی آشنا گفت: شما ایرانی هستید؟این را گفت و خودش را چپاند توی جمع‌مان؛ و چند دقیقه‌ی بعد، کوله‌ی بزرگش را باز کرد و همه‌ی خوراکی‌هاش را ریخت وسط داریه. تنوع خوراکی‌ها آن‌قدری عجیب بود که بپرسم این همه خوراکی، چرا؟گفت قبل سفر، مادر فلان شهید، این آجیل‌ها را به اصرار ریخت توی کوله‌ام که:"روزیِ یکی میشه"روزی ما بود.تا صبح گپ زدیم؛ از هر دری؛ و تا صبح از آن کوله‌ی جادویی، خوراکی خوردیم! جوری که انگار، توی فرودگاه شارجه، او، میزبان ماست.بعد که رسیدیم بیروت، من رفتم پی کارم و یکی دو روز بعد تشییع سید که رختم را کشیدم به مجمع امام خمینی، دوباره آن‌جا دیدمش. هم‌سایه شدیم. کل ماه رمضان، سر سفره‌ی افطار، حواسش پی این بود که من، از گرسنگی تلف نشوم و بین دست‌هایی که می‌رود توی سفره و پر برمی‌گردد، من دستِ خالی نمانم؛ جوری حواسش بود که به شوخیِ بین‌مان تبدیل شده بود؛ جوری که انگار او، میزبان است.هفته‌ی پیش، پام که به شیراز رسید، زنگ زد و دقیقا سه دقیقه‌ی بعدش، هم‌دیگر را دیدیم. گفت که پوستر برنامه را دیده و حالا که اتفاقی شیراز است، عمدی شیراز می‌ماند؛ تا ما هستیم. تمامِ فرصتِ وسیعِ پیش و پسِ جلسه‌ها، می‌آمد دنبال‌مان که شیراز را نشان‌مان بدهد؛ همه‌ی شیراز را. شب اول، کیلومترشمارِ ماشین را صفر کرد و وقتی داشتیم می‌رفتیم که بی‌هوش شویم، دویست کیلومتر، توی شهر، چرخیده بودیم و سرِ هر گذر و ساختمانی، قصه‌ای درباره شیراز شنیده بودیم.دوباره او، میزبان شده بود؛ این‌بار توی شهرِ خودش‌؛ یک مهربانیِ بی‌چشم‌داشت.دوست دارم این‌طوری خیال کنم که آدم‌های هر شهر -اگر پای رفتن داشته باشند- پسِ پشتِ بزرگِ شهرهایشان قدم برمی‌دارند. این را وقتی زیارت‌نامه شاه‌چراغ را می‌خواندم، خیال کردم:"السلام علیک...یا کریما فی ماله و ثروته"میزبانی، مهم است؛ چیزی‌ست عمیق‌تر از راه‌نمایی. جایی از شیراز، به او گفتم که نبودی، ملاقات‌مان با جناب شیراز، با فاصله‌ای تا این حد نزدیک، اتفاق نمی‌افتاد.ما از دریچه‌ی چشمِ میزبان، شیدای شهر شدیم.بعد این ملاقاتِ نزدیک بود که به میزبان گفتم اگر طبیب مغز و اعصاب بودم، چند دقیقه قدم زدنِ شبانه در حافظیه و خواندن چند غزل از دریای غزل‌های حافظ را تجویز می‌کردم؛ چشم‌پزشک بودم، تماشای ترکیب آن رنگ‌های روشنِ زنده در سعدیه را، برای خللِ سامعه، گوش سپردن به غوغای گنجشک‌ها، دمِ غروبِ غریبِ نارنجستانِ قوام را، روان‌پزشک بودم، چرخیدنِ بی‌مقصد در گذرِ دل‌کشِ هفت‌پیچ را، متخصص ریه بودم، چند دقیقه نشستن و نفس کشیدن زیر سقفِ آینه‌ی تابستان‌نشینِ حیرت‌انگیزِ خانه‌ی زینت‌الملک را و اگر طبیب قلب بودم، دل سپردن به اذانِ صحنِ دل‌گشای شاه‌چراغ را.القصه؛ بعضی آدم‌ها، فقط توی شهر خودشان، میزبان نیستند؛ ذاتا میزبان‌اند؛ مثل همین رفیقِ نی‌ریزیِ ما که جایی توی باغ عفیف‌آباد، داشت برای‌مان از اعتقادش به برکتِ میزبانی می‌گفت و هی، این شعرِ صائب، توی ذهنم، ره‌زنِ حرف‌هاش می‌شد:
رزقِ ما، آید به پای میهمان از خوانِ غیب/میزبانِ ماست هرکس می‌شود مهمان ماپی‌نوشت : تصویری از صبغه‌الله در مسجد زیبای نصیرالملک.
@dayere_minayi

۱۶:۰۳

جزئیاتِ به‌ظاهر کم‌اهمیت، کلیدِ باورپذیری روایت هستند
undefined چه چیزی روایت را "واقعی" می‌کند؟نه توصیف کوه‌های آتش و دود،بلکه "بوی عرق و خاک روی پیشانی رزمنده" است.نه شمارش تانک‌ها و توپ‌ها،بلکه "دست‌های لرزانی که دور قاب عکس گرفته شده در جیب، گره خورده" است.
این جزئیات کوچک چه می‌کنند؟
• پل می‌سازند بین دنیای خواننده و صحنه ناآشنا• احساسات را از کلی‌گویی به تجربه‌ای ملموس تبدیل می‌کنند• مخاطب را از ناظر به "حاضر در صحنه" تبدیل می‌کنند
خواننده ممکن است هرگز انفجار موشک را تجربه نکرده باشد،اما طعم ترس، سردی عرق بر پشت کمر و لرزش دست را می‌شناسد.روایت تو از طریق همین پنجره‌های کوچک، به دل او راه پیدا می‌کند.
#نکته_نویسندگی #نویسندگی_در_جنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــundefined کارگاه «نویسندگی در جنگ»
@dayere_minayi

۶:۵۵

undefined خستگی معنا ندارد
undefined هنوز دوساعتی مانده بود تا مراسم شروع شود. نوزاد کوچکش را توی سرهمی بافت قرمزرنگی پیچیده بود و بغل گرفته بود. چشم‌هایش خسته بودند. صف که به انتها رسید، یک گوشه پیدا کرد و نشست. یک‌ساعتی که گذشت، پسرک از خواب بیدار شد‌. نوپا بود و مدام این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. خسته بود؛ اما پی‌اش می‌دوید. مراقبش بود‌. وقت نماز با مهرها مشغولش کرد. کنارش نشستم و گفتم: «خسته نباشید. با بچه خیلی سخته.» خندید و گفت: «اینجا که خستگی نداره. خستگی نداره اگه چشممون به جمال آقا روشن بشه.» پسرک مشغول مهرها شده بود، که نمازمان را بستیم.
undefined بعد از نماز، همان وقتی که جمعیت از جا بلند شد و شعار داد، همان وقتی دست‌ها مشت شد و پیش رفت، دیدمش که پسرک را قلمدوش کرده و می‌خواهد هرطور که شده چشمش را به جمال زیبای آقای روشن کند.
@dayere_minayihttp://KHAMENEI.IR

۱۶:۵۴

thumbnail
وداع آخر.تکنیک رنگ روغن بر روی بوم
کاری از محمدعلی نادری
.#حوزه_هنری
@dayere_minayi

۱۶:۵۷

thumbnail
undefined شهادت سیده نساء العالمین حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را تسلیت عرض می‌کنیم
undefinedو دانه ريخت بيايی کبوترش باشیundefinedدوباره آينه‌ای در برابرش باشیundefinedنه اينکه پر بکشی و به شهر او نرسیundefinedميان راه پرستوی پرپرش باشی

@dayere_minayi

۵:۲۰

thumbnail
تقریبا پنجاه روز بعد از فوت پیغمبر،‌ مدینه حالتی امنیتی به خودش گرفته. زمزمه‌هایی از مخالفت با خلیفه وجود دارد. بعضی‌ها حتی در مسجد و روبه‌روی خلیفه زبان اعتراضی پیدا کرده‌اند. شکاف در مدینه جدی شده. عمر، مخالفان خلیفه اول را تهدید جانی کرده، بیعت دوباره با خلیفه را برای همه اجباری کرده، اعمال خشونت برای بیعت حالا عادی شده اما هیچ کدام از خبرگزاری‌های رسمی، درباره دیکتاتوری نوپای مدینه حرفی نمی‌زنند. برنامه‌ها همه عادی است و خبرها همه روتین است.
مخالفان خلیفه همه خانه‌نشین شده‌اند. فضای شهر، فضای خفه‌ای است. خلیفه‌ می‌داند گره برگشتن شهر به روزهای عادیش تنها در دست یک نفر است. یک‌ نفر اگر خانه‌نشینی را تمام کند، موقعیت متزلزل خلیفه محکم می‌شود.
پنجاه روز بعد از فوت پیغمبر، یک تیم امنیتی نظامی، مامور می‌شوند تا امیرالمومنین را برای بیعت به مسجد بیاورند. خانه امیرالمومنین، همسایه دیوار به دیوار مسجد است. خلیفه در مسجد است. امیرالمومنین دعوت به بیعت را قبول نمی‌کند. گروه جمع شده در پشت در، تهدید می‌کنند. قبول نمی‌کند. بی‌هیچ ملاحظه‌ای دستور حمله می‌دهند. هیزم آماده سوختن می‌آورند، آتش می‌آورند، کوچه را می‌بندند، در را می‌سوزانند، صدای زهرا را می‌شنوند و می‌شناسند. فرقی ولی برای‌شان ندارد. آدم‌های توی کوچه، همان‌هایی هستند که سال‌ها شبکه‌های زیرزمینی علیه پیامبر را مدیریت می‌کردند. آدم‌های توی کوچه حالا قدرتی دارند که سال‌ها در محفل‌های مخفی و جلسات سری، آرزویش را برای هم تعریف می‌کردند. آدم‌های توی کوچه قدرتی که امروز دارند را با هیچ چیز عوض نمی‌کنند. هدف مشخص است، دستگیری امیرالمومنین و اجبار به بیعت با خلیفه اول. هیچ مانعی را بر سر راه تحمل نمی‌کنند. کسی هم حتی اگر پشت در باشد، برای‌شان مهم نیست. در سوخته را که حالا استواریش را از دست داده، می‌شکنند. صدای بچه‌ها را، صدای زمین خوردن زهرا را، صدای فریاد امیرالمومنین را نمی‌شنوند. کینه حزب منافقان از امیرالمومنین آن‌قدر ریشه‌دار است که هر چه توهین و خباثت و دشمنی دارند، یک‌جا به جان اهالی خانه می‌ریزند.
حضرت زهرا بعد از حمله یاران خلیفه اول به خانه‌اش، چهل روز رنج جانبازی تحمل کرد و نود روز بعد از فوت پیامبر، شهید شد. درباره جزئیات بعد از وفات پیغمبر اطلاعاتی در دست هست اما درباره جزئیات بعد از شهادت حضرت زهرا چیزهای کمی می‌دانیم. شهادت حضرت زهرا در سکوت خبری رسانه‌ها اتفاق افتاد. زمانه طوری تغییر کرده بود که اهل ایمان، شبکه ارتباطی خودشان را برده بودند زیر زمین. اظهار علاقه به امیرالمومنین جرم سیاسی بود. یادآوری غدیر ممنوع بود و طرح مساله امامت در برابر خلافت، خلاف مصالح عمومی مسلمین تلقی می‌شد.
خدا در قرآن فرموده بود: «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ۚ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ؟» حضرت رسول خاتم، پیامبری است مثل باقی پیامبران. اگر روزی از دنیا برود یا کشته بشود شما به عقب برمی‌گردید؟ رسانه‌ها اما در روزهای بعد از فوت پیامبر، درباره این آیه، درباره برگشت به سنت باطل گذشته،‌ درباره لحن هشدارگونه این کلمات و درباره ماجراهای روز حرفی نزدند.
مدینه پیامبر خدا را از دست داد، کوثر رسول خاتم را هم از دست داد و آب از آب تکان نخورد. مردم همچنان موقع غذا خوردن بسم‌الله می‌گفتند، سمت کعبه نماز می‌خواندند، شراب‌خوار را شلاق می‌زدند، وقتی به هم می‌ٰرسیدند سلام می‌کردند، کارهایشان را با امید به خدا شروع می‌کردند و برای خیرات اموات‌شان نذری می‌دادند. فقط یک اشکال وجود داشت و آن هم این‌که دیگر مسلمان نبودند.
@dayere_minayi

۱۴:۱۳

thumbnail
نوای «ایران ای سرای امید» توسط حاج محمود کریمی در حسینیه امام خمینی(ره)
@dayere_minayi

۱۸:۱۷

undefined رستاخیز!
اصلاً از این مدل‌‌ها نبود که بگویم از اول با بقیه فرق می‌کرد و چنین و چنان بود! نه! یکی بود مثل بقیه، در ساکت‌ترین حالت ممکن و در مُرده‌ترین حالت ممکن!چند جایش هم آسیب جدی دیده بود. با همین اوصاف، در صف انتظار بود که بخوریمش؛ چغندر را می‌گویم!دوستانش که یکی‌یکی و به انحای گوناگون خورده شده بودند؛ این یکی هم لابد فکر می‌کرد عاقبتش به همان‌جا ختم شود؛ اما خب، سرنوشت چیز دیگری برایش نوشته بود!یک‌ روز دیدم مادرم چغندر را در آب گذاشته. اوایل جدی نگرفتیم.کنار ما در آب بود؛ باز هم در ساکت‌ترین حالت ممکن و ظاهرا در مرده‌ترین حالت ممکن. اما روزی دیگر دیدم که چغندر قصه ما به آفتاب سلام می‌کند!اصلاً نفهمیدم کی جوانه زد، کی سبز شد، و کی بزرگ شد و ریشه دواند! شده بود مصداق «من خفته بدم به ناز در کتم عدم، لطف تو به دست خویش بیدارم کرد!»منِ ندید پدید که تابه‌حال ندیده بودم این‌‌طور روییدن‌ها را!هی رد می‌شدم و نگاهش می‌کردم و بیش‌تر تعجب می‌کردم! این موجود زنده همان موجود مرده چند روز قبلِ داخل یخچال است؟ این همه زندگی و سرسبزی را کجای این چغندر پنهان کرده بودند؟ کاش می‌دیدید که ریشه‌هاش چطوری دلبری می‌کردند! از شما چه پنهان، یک دل نه صد دل عاشق این خواهرمان، چغندر شده‌ام! هی فکر می‌کنم به مُردگی‌اش و حیرت می‌کنم. اگر پایش را توی آب نمی‌گذاشت، الان همان چغندر مرده‌ی قبل بود!از روزی که با این چغندر ملاقات کردم، اصلاً حس تازه‌ای دارم! حالا ممکن است بخندید؛ اما ماجرا برای من همان‌قدر دور از ذهن است که یک‌روز صبح، وقتی دارید آماده می‌شوید تا بروید پی کارتان، میز کامپیوترتان هم بلند شود و لباس بپوشد و همراهتان بیاید! یا مثلا وقتی نشسته‌اید به فوتبال دیدن، مبل دستش را دراز کند و تخمه تعارف کند و بین دو نیمه، تحلیلکی هم ارائه دهد! خب این چغندر به اندازه همان میز و همین مبل، مرده بود.دارم فکر می‌کنم، هر چقدر هم که بمیریم، هر چقدر هم که چغندر باشیم، باز چیزی در درونمان زنده می‌ماند! پاهایمان را که در آب بگذاریم، چغندروار جوانه می‌زنیم!حالا مصداق این آب می‌تواند هر چیزی باشد؛ خودتان می‌دانید. درست در نقطه ناامیدی مطلق، ممکن است مثل این چغندر زندگی جدیدی را آغاز کنید؛ درست وقتی که تار عنکبوت خمودی و رخوت و مردگی و خستگی، وجودتان را فراگرفته، ممکن است یک قوی سیاهِ نامنتظر، بیاید سراغتان.چغندر دیگر به چه زبانی بگوید بیا جوانه بزن؟ تازه چغندر ما شعر هم می‌گوید! دیروز می‌گفت اگر خواستی زندگی‌نامه‌ام را بنویسی، این شعر را هم بنویس:بیا جوانه بزن مثل این چغندرهابهار باش به پاییز سردِ آذرهاتیوبلس شده‌ای خلق، گاز اگر بدهیبه گوشه‌ای منشین مثل چرخ‌پنچرها!گهی ستبر نما ریشه‌ها شبیه درختگهی بزن پر و بالی، رها چو کفترهاتو سهره‌ای و چکاوک، هزاره و سارنگمباد گوش سپردن به سِحر عرعرها!
همین!
@dayere_minayi

۱۵:۵۷

thumbnail
undefinedقصه هایی از شهر جنگی
بعد از جنگ، ما دوباره شدیم همسایه🫂
@dayere_minayi

۵:۳۷

undefinedundefinedundefined#موقت

undefined حضرت آیت الله خامنه‌ای رهبر معظّم انقلاب اسلامی، ساعت ۲۰:۳۰ امشب پنجشنبه ۶ آذر با مردم ایران درباره مسائل روز کشور، منطقه و جهان سخن خواهند گفت.

۱۶:۵۶

thumbnail
آقای نویسنده
وقتی که خبر رسید دچار سانحه شدی، ترس وجودمان را فتح کرد. نه از ترسِ از دست دادنِ تو، از ترسِ این‌که ناگهان یکی از شجاع‌ترین و خلاق‌ترین آدم‌های این سرزمین، همین‌جوری بی‌مقدمه بخوابد و دیگر بلند نشود. ولی خب، تو #رضا_امیرخانی هستی؛ همان کسی که هیچ‌وقت طبق پیش‌بینیِ دیگران زندگی نکرده.
تو همیشه همین‌طور بودی: کسی که مرزها را با کنجکاوی می‌شکافت، نه با ترس. همان‌طور که در «منِ او» با کلمات شیرجه زدی توی عمقِ یک عشقی عجیب و فرم را زیر و رو کردی، همان‌طور که در «ارمیا» رفتی وسط زخم‌های یک ملت و نترسیدی، همان‌طور که در «جانستان کابلستان» به جاهایی رفتی که خیلی‌ها حتی اسمش را با احتیاط می‌گویند. و بعد، وقتی همه فکر می‌کردند دیگر جایی برای ماجراجویی نمانده، رفتی به پیونگ‌یانگ به کره‌ی شمالی. همان کشوری که حتی برای دیپلمات‌ها هم ورودش سخت است، تو به عنوان یک نویسنده‌ی ایرانی رفتی و کتابی نوشتی به اسم «نیم‌دانگ، پیونگ‌یانگ».
این‌ها فقط کتاب‌های تو نیستند؛ نشانه‌ای برای وجود یک نویسنده متفاوتند. تو دنبال تجربه‌ی واقعی می‌گردی؛ تجربه‌ای که بتوانی دردش را حس کنی و بعد بنویسی‌.
ما می‌دانیم دو صباح دیگر تو به‌هوش می‌آیی و روی تخت بیمارستان یک لبخند زیرلبی می‌زنی و با خودت می‌گویی «این هم تجربه‌ی تازه‌ای بود» چون تو از آن‌هایی هستی که درد را هم تبدیل به روایت می‌کنی. ما ایمان داریم که تو هم به زودی مثل مرتضی مشکات «از به» حتی با ویلچر هواپیما را روی باند فرودگاه می‌‌نشانی و این تجربه را هم به سلامت پشت سر می‌گذاری.
آقای نویسنده، زود خوب شو. نه فقط چون دل‌مان برای نوشته‌هایت تنگ می‌شود، بلکه چون این کشور هنوز به آدم‌هایی مثل تو نیاز دارد؛ به کسی که هم جرأت پرواز دارد، هم عمق نگاه. کسی که تهوّر و تأمل را با هم در یک جسم و یک روح جمع کرده؛ ترکیبی که این روزگار به شدت کم دارد.
برخیز و دوباره بال باز کن؛ چه با قلم، چه با موتور، چه با پاراگلایدر. آسمان هنوز برایت جا دارد، کلمات هنوز منتظرند، جاده‌ها هنوز صدایِ چکمه‌هایت را نشنیده‌اند.
همه‌ی ما امروز برایت دعا می‌کنیم، برای سلامتیِ کاملت، برای این‌که دوباره ببینیم‌ات در حالِ پرواز؛ همان‌جایی که همیشه بودی.

undefined @dayere_minayi

۵:۲۴

بازارسال شده از دایره مینایی/مهربان زهرا هوشیاری
thumbnail
#روایت_معراج
undefined مادر آرزو دارد بالاخره!
undefined خدا می‌داند چقدر التماس کرده به عباس(ع) و اشک داغ ریخته که عاقبت بچه‌ام با تو. خدا می‌داند چند بار قربان‌صدقه پسر رشید و رعنایش رفته که الهی خرج حسین فاطمه شوی! خدا می‌داند چقدر صدقه گذاشته که چشم‌زخم سدِ به ثمر رسیدنش نشود!
undefined خدا را شکر آرزو به دل نماند! قربانیِ پسرش در راه خدا به‌دست اشقی‌الاشقیا!
undefined️@dayere_minayi

۱۸:۲۱

(بازنشر به مناسبت شهادت حضرت اُم البنین ع)undefinedundefined

۱۸:۲۲

آری… ما از این موهبت برخوردار بودیم که اُمّ‌البنین را در چهره مادران شهدا دیدیم.ما یافتیم آنچه دیگران نیافتند؛ ما در نگاه آن مادران، شکوه صبری را دیدیم که تاریخ در برابرش قامت خم می‌کند.
ما دیدیم چگونه مادران شهدا، چونان اُمّ‌البنین، فرزندانشان را به راه حق تقدیم کردند و جز «یا لیتنی کنتُ فداک» نگفتند.
آری… ما ام‌البنین را دیدیم؛نه در تاریخ، نه در روضه‌ها، نه در کتاب‌ها،که در قامت مادرانی که آسمان به احترامشان قیام می‌کند.@dayere_minayi

۱۸:۲۲