▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند و رعنا آرامآرام جای خودش را در شرکت پیدا میکرد. صبحها زودتر از دیگران میرسید، میز کارش همیشه مرتب بود و گزارشهای مالی و بررسی فاکتورها را با دقت و وسواس انجام میداد.
اما نگاه های مهندس شجاعی روز به روز سنگین تر و معنادارتر می شد..
آن روز،مشغول ثبت اطلاعات یکی از پروندهها بود که صدای شجاعی از پشت سرش بلند شد:
ـ خانم رستمی... گزارش خریدهای ماه قبل آماده شده؟
رعنا از جا بلند شد.
بله مهندس. تا چند دقیقه دیگه نسخه نهایی رو پرینت میگیرم.
شجاعی کوتاه سر تکان داد.
ـ خودت بیارش اتاق من.
رعنا چیزی نگفت،چند دقیقه بعد، گزارش را مرتب داخل پوشه گذاشت و به سمت اتاق مدیریت رفت. در زد و با اجازه وارد شد،شجاعی مثل همیشه پشت میز نشسته بود اما صندلی رو به رو کمی نزدیک تر از حد معمول قرار گرفته بود
ـ بشینید، خانم رستمی.
رعنا نشست و پوشه را روی میز گذاشت.
ـ گزارش خریدها که فرمودید.
شجاعی حتی نگاهی به پوشه نینداخت. دستش را آرام روی آن گذاشت و گفت:
ـ شما خیلی خوب به کارتون مسلط شدید.
رعنا آرام گفت:ـ ممنونم.
ـ ولی زیادی خودتون رو درگیر کار میکنید.
رعنا نگاهش را از او گرفت و به گوشهای از میز دوخت.
ـ سعی میکنم وظیفهامو درست انجام بدم.
لبخند کمرنگی روی لب شجاعی نشست.
ـ این روحیهتون قابل تقدیره. واسه همین هم هست که بیشتر از بقیه بهتون توجه دارم.
رعنا این بار سکوت کرد.
جمله سادهای بود، اما لحن شجاعی چیزی بیشتر از یک تعریف معمولی در خودش داشت.
شجاعی کمی به جلو خم شد.
ـ البته برای پیشرفت، همیشه کار زیاد نیست که نتیجه میده.
رعنا آرام سر بلند کرد
ـ راههای کوتاهتر و بهتری هم وجود داره.
صدای شجاعی آرام بود؛ بیش از اندازه آرام.
چند ثانیه سکوت میانشان افتاد.
شجاعی نگاه خیره اش را از رعنا نگرفت و ادامه داد:
ـ کافیه یه کم زرنگ باشید و دلتون بخواد تو زندگی پیشرفت کنید... مطمئن باشید من میتونم موقعیتهای خیلی خوبی براتون فراهم کنم
مکث کرد.
ـ البته... به شرطی که شما هم منو راضی کنید.
رعنا برای چند لحظه بیحرکت ماند.
انگار زمان در اتاق متوقف شده بود.
معنای پنهان جمله، آنقدر روشن بود که دیگر جایی برای سوءتفاهم باقی نمیگذاشت.
قلبش تندتر میزد، اما اجازه نداد چیزی در چهرهاش دیده شود،نگاهش را پایین انداخت و از جا بلند شد.
ـ اگه فرمایش دیگهای ندارید، من مرخص بشم. امروز حجم کارها خیلی زیاده.
صدایش کمی خشکتر و رسمی تر از همیشه بود.
شجاعی چند ثانیه همانطور نگاهش کرد.
نگاهی که رعنا سنگینیاش را حتی بدون دیدن، حس میکرد،بعد لبخند کوتاهی زد.
ـ بله... فعلاً بفرمایید.
رعنا بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد اما سنگینی نگاه های شجاعی را حتی بعد از بیرون آمدن از اتاق هم روی خودش حس می کرد ،پشت میز نشست.
دستهایش میلرزید.خودکار را برداشت، اما چند ثانیه فقط به آن خیره ماند.
چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید.
تا بغضی که از لحظه خروج از اتاق در گلویش جمع شده بود، فرو کش کند
قرار نبود اجازه بدهد رفتار شجاعی کارش را تحت تأثیر قرار دهد،قرار نبود به خاطر او خودش را ببازد.
سرش را پایین انداخت و دوباره مشغول کار شد
میخواست بدون جنجال و با سکوت و بی توجهی، میان خودش و شجاعی مرز بکشد تا جایی برای برداشت اشتباه باقی نماند.
نادیده گرفتن او ،پیامی بود که امیدوار بود شجاعی آن را بفهمد: رابطه آنها فقط یک رابطه کاری است..
#برگ_۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂**
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
روزها یکی پس از دیگری میگذشتند و رعنا آرامآرام جای خودش را در شرکت پیدا میکرد. صبحها زودتر از دیگران میرسید، میز کارش همیشه مرتب بود و گزارشهای مالی و بررسی فاکتورها را با دقت و وسواس انجام میداد.
اما نگاه های مهندس شجاعی روز به روز سنگین تر و معنادارتر می شد..
آن روز،مشغول ثبت اطلاعات یکی از پروندهها بود که صدای شجاعی از پشت سرش بلند شد:
ـ خانم رستمی... گزارش خریدهای ماه قبل آماده شده؟
رعنا از جا بلند شد.
بله مهندس. تا چند دقیقه دیگه نسخه نهایی رو پرینت میگیرم.
شجاعی کوتاه سر تکان داد.
ـ خودت بیارش اتاق من.
رعنا چیزی نگفت،چند دقیقه بعد، گزارش را مرتب داخل پوشه گذاشت و به سمت اتاق مدیریت رفت. در زد و با اجازه وارد شد،شجاعی مثل همیشه پشت میز نشسته بود اما صندلی رو به رو کمی نزدیک تر از حد معمول قرار گرفته بود
ـ بشینید، خانم رستمی.
رعنا نشست و پوشه را روی میز گذاشت.
ـ گزارش خریدها که فرمودید.
شجاعی حتی نگاهی به پوشه نینداخت. دستش را آرام روی آن گذاشت و گفت:
ـ شما خیلی خوب به کارتون مسلط شدید.
رعنا آرام گفت:ـ ممنونم.
ـ ولی زیادی خودتون رو درگیر کار میکنید.
رعنا نگاهش را از او گرفت و به گوشهای از میز دوخت.
ـ سعی میکنم وظیفهامو درست انجام بدم.
لبخند کمرنگی روی لب شجاعی نشست.
ـ این روحیهتون قابل تقدیره. واسه همین هم هست که بیشتر از بقیه بهتون توجه دارم.
رعنا این بار سکوت کرد.
جمله سادهای بود، اما لحن شجاعی چیزی بیشتر از یک تعریف معمولی در خودش داشت.
شجاعی کمی به جلو خم شد.
ـ البته برای پیشرفت، همیشه کار زیاد نیست که نتیجه میده.
رعنا آرام سر بلند کرد
ـ راههای کوتاهتر و بهتری هم وجود داره.
صدای شجاعی آرام بود؛ بیش از اندازه آرام.
چند ثانیه سکوت میانشان افتاد.
شجاعی نگاه خیره اش را از رعنا نگرفت و ادامه داد:
ـ کافیه یه کم زرنگ باشید و دلتون بخواد تو زندگی پیشرفت کنید... مطمئن باشید من میتونم موقعیتهای خیلی خوبی براتون فراهم کنم
مکث کرد.
ـ البته... به شرطی که شما هم منو راضی کنید.
رعنا برای چند لحظه بیحرکت ماند.
انگار زمان در اتاق متوقف شده بود.
معنای پنهان جمله، آنقدر روشن بود که دیگر جایی برای سوءتفاهم باقی نمیگذاشت.
قلبش تندتر میزد، اما اجازه نداد چیزی در چهرهاش دیده شود،نگاهش را پایین انداخت و از جا بلند شد.
ـ اگه فرمایش دیگهای ندارید، من مرخص بشم. امروز حجم کارها خیلی زیاده.
صدایش کمی خشکتر و رسمی تر از همیشه بود.
شجاعی چند ثانیه همانطور نگاهش کرد.
نگاهی که رعنا سنگینیاش را حتی بدون دیدن، حس میکرد،بعد لبخند کوتاهی زد.
ـ بله... فعلاً بفرمایید.
رعنا بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد اما سنگینی نگاه های شجاعی را حتی بعد از بیرون آمدن از اتاق هم روی خودش حس می کرد ،پشت میز نشست.
دستهایش میلرزید.خودکار را برداشت، اما چند ثانیه فقط به آن خیره ماند.
چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید.
تا بغضی که از لحظه خروج از اتاق در گلویش جمع شده بود، فرو کش کند
قرار نبود اجازه بدهد رفتار شجاعی کارش را تحت تأثیر قرار دهد،قرار نبود به خاطر او خودش را ببازد.
سرش را پایین انداخت و دوباره مشغول کار شد
میخواست بدون جنجال و با سکوت و بی توجهی، میان خودش و شجاعی مرز بکشد تا جایی برای برداشت اشتباه باقی نماند.
نادیده گرفتن او ،پیامی بود که امیدوار بود شجاعی آن را بفهمد: رابطه آنها فقط یک رابطه کاری است..
#برگ_۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
۴.۷K
۷:۳۱