▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
شجاعی سنگینی سکوت رعنا را حس کرد، ژست رسمیتری به خود گرفت و گفت:
ـ البته متأسفم... ولی اگه بخوام صادقانه بگم، برای این موقعیت شغلی اصلاً بد نیست. مجرد بودن و نداشتن تعهدات خانوادگی یکی از ملاکهای اصلی منه؛ چون کار ما پرفشاره و گاهی مأموریتهای کاری و اضافهکاریهای غیرمنتظره پیش میاد که پایبندیهای زندگی متأهلی مانعش میشه.
سپس با لحنی گرمتر و مطمئنتر اضافه کرد:
ـ پس مبارک باشه خانم رستمی... شما میتونید از فردا کارتون رو بهصورت آزمایشی شروع کنید. امیدوارم همکاری خوب و طولانیمدتی داشته باشیم.رعنا نفس حبسشدهاش را رها کرد، با صدایی آهسته تشکر کرد و از اتاق بیرون آمد.
اما شب، وقتی آقا محسن با لبخندی مهربان و چشمهایی که از خوشحالی برق میزد به او نگاه کرد و قبولیاش در مصاحبه را تبریک گفت، تهِ دلِ رعنا عجیب ناآرام بود،خودش هم نمیدانست چرا با این حال نمیخواست به آن حس مبهم توجه کند
هفتههای اول، کار شبیه یک نفسِ تازه در روزهای خفقانآورِ بعد از طلاق بود. رعنا تمام حواس و تمرکزش را روی کار گذاشته بود؛ سر به زیر، بیحاشیه و وقتشناس. دلش میخواست شایستگیاش را ثابت کند و از آن دخترِ افسرده فاصله بگیرد.
اما هرچه روزها میگذشت، خطوط قرمزِ کاری میان او و مهندس شجاعی کمرنگتر میشد.
شجاعی رفتاری با او داشت که با هیچکدام از کارمندان دیگر نداشت. به بهانهی کوچکترین مغایرت در سندها، رعنا را به اتاقش فرا می خواند. پشت میزش نمینشست؛ بلکه درست کنار صندلی رعنا میایستاد، آنقدر نزدیک که رعنا داغیِ نفسها و تلخیِ بوی ادکلنش را حس میکرد. دستش را روی پشتیِ صندلی تکیه میداد و به بهانهی نشان دادنِ یک ردیف در برگه، روی سر رعنا خم میشد.
رعنا ناخودآگاه خودش را جمع میکرد، مقنعهاش را جلوتر میکشید و با صدایی لرزان توضیحات لازم را بیان می کرد
شجاعی نگاهش را از روی کاغذها برمیداشت و مستقیم به چشم های رعنا خیره می شد و با لبخند از دقت نظر او تعریف می کرد
گاهی هم فراتر میرفت؛ سفارشِ قهوه و میوههای فصلی که مخصوص اتاق مدیریت بود را میداد و منشی با نگاهی سرد و پر از کنایه آن ها روی میز رعنا میگذاشت. نگاههایی از جنس حسادت و پچپچهایی که رعنا گاهوبیگاه از انتهای راهرو میشنید و آرامش را از وجودش می گرفت.
رعنا میفهمید؛ خوب میفهمید که این توجهِ بیش از حد، برای یک حسابدارِ ساده نیست. اما تازه از آن زندگیِ شکستخورده بیرون آمده بود،و نمیخواست دوباره بازنده باشد، او نمیخواست این بار هم قربانی حرف ها و نگاه ها شود و فرار کند،بلکه تصمیم گرفته بود بماند و خودش را ثابت کند.
#برگ_۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂**
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
شجاعی سنگینی سکوت رعنا را حس کرد، ژست رسمیتری به خود گرفت و گفت:
ـ البته متأسفم... ولی اگه بخوام صادقانه بگم، برای این موقعیت شغلی اصلاً بد نیست. مجرد بودن و نداشتن تعهدات خانوادگی یکی از ملاکهای اصلی منه؛ چون کار ما پرفشاره و گاهی مأموریتهای کاری و اضافهکاریهای غیرمنتظره پیش میاد که پایبندیهای زندگی متأهلی مانعش میشه.
سپس با لحنی گرمتر و مطمئنتر اضافه کرد:
ـ پس مبارک باشه خانم رستمی... شما میتونید از فردا کارتون رو بهصورت آزمایشی شروع کنید. امیدوارم همکاری خوب و طولانیمدتی داشته باشیم.رعنا نفس حبسشدهاش را رها کرد، با صدایی آهسته تشکر کرد و از اتاق بیرون آمد.
اما شب، وقتی آقا محسن با لبخندی مهربان و چشمهایی که از خوشحالی برق میزد به او نگاه کرد و قبولیاش در مصاحبه را تبریک گفت، تهِ دلِ رعنا عجیب ناآرام بود،خودش هم نمیدانست چرا با این حال نمیخواست به آن حس مبهم توجه کند
هفتههای اول، کار شبیه یک نفسِ تازه در روزهای خفقانآورِ بعد از طلاق بود. رعنا تمام حواس و تمرکزش را روی کار گذاشته بود؛ سر به زیر، بیحاشیه و وقتشناس. دلش میخواست شایستگیاش را ثابت کند و از آن دخترِ افسرده فاصله بگیرد.
اما هرچه روزها میگذشت، خطوط قرمزِ کاری میان او و مهندس شجاعی کمرنگتر میشد.
شجاعی رفتاری با او داشت که با هیچکدام از کارمندان دیگر نداشت. به بهانهی کوچکترین مغایرت در سندها، رعنا را به اتاقش فرا می خواند. پشت میزش نمینشست؛ بلکه درست کنار صندلی رعنا میایستاد، آنقدر نزدیک که رعنا داغیِ نفسها و تلخیِ بوی ادکلنش را حس میکرد. دستش را روی پشتیِ صندلی تکیه میداد و به بهانهی نشان دادنِ یک ردیف در برگه، روی سر رعنا خم میشد.
رعنا ناخودآگاه خودش را جمع میکرد، مقنعهاش را جلوتر میکشید و با صدایی لرزان توضیحات لازم را بیان می کرد
شجاعی نگاهش را از روی کاغذها برمیداشت و مستقیم به چشم های رعنا خیره می شد و با لبخند از دقت نظر او تعریف می کرد
گاهی هم فراتر میرفت؛ سفارشِ قهوه و میوههای فصلی که مخصوص اتاق مدیریت بود را میداد و منشی با نگاهی سرد و پر از کنایه آن ها روی میز رعنا میگذاشت. نگاههایی از جنس حسادت و پچپچهایی که رعنا گاهوبیگاه از انتهای راهرو میشنید و آرامش را از وجودش می گرفت.
رعنا میفهمید؛ خوب میفهمید که این توجهِ بیش از حد، برای یک حسابدارِ ساده نیست. اما تازه از آن زندگیِ شکستخورده بیرون آمده بود،و نمیخواست دوباره بازنده باشد، او نمیخواست این بار هم قربانی حرف ها و نگاه ها شود و فرار کند،بلکه تصمیم گرفته بود بماند و خودش را ثابت کند.
#برگ_۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
۴.۸K
۱۸:۴۴