عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
دلنوشته های باران 🌧️
undefined ▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍 #قصه_خوانی_با_باران #برشی_از_زخم_عشق پس از مدتی انتظار، بالاخره منشی با تکان دادن سر اشاره کرد که می‌تواند وارد شود. رعنا با قلبی که انگار در دهانش می‌کوبید، تقه‌ای به در زد و قدم به داخل گذاشت. پشت میزی به رنگ قهوه‌ایِ سوخته، مردی حدوداً چهل‌ساله با موهای جوگندمی و کت‌وشلواری شیک نشسته بود. بوی تند ادکلنش فضای اتاق را پر کرده بود. با ورود رعنا، نگاه نافذ مرد روی او قفل شد؛ نگاهی که در یک لحظه از روی چهره، قامت و حتی دستان مشت‌شده‌ی رعنا گذشت. ـ بفرمایید..... خانم...؟ رعنا با صدایی که کمی می لرزید گفت: ـ رستمی... رعنا رستمی. مهندس شجاعی به صندلی چرمِ روبه‌روی میز اشاره کرد و آرام به پشتی صندلی خودش تکیه داد: ـ بفرمایید بشینید خانم رستمی. پوشه‌ی مدارک رعنا را باز کرد و نگاه کوتاهی به مدرک دوره‌های حسابداری و مدارک فنی‌اش انداخت: ـ خب خانم رستمی... دوره‌های حسابداری رو گذروندید، مسلط به نرم‌افزار هم هستید... برای موقعیت حسابدار شرکت، روحیه‌ی باانگیزه و دقت شرط اول ماست. برگه‌ها را یکی‌یکی ورق زد تا رسید به کپی مدارک شناسایی: ـ بیست‌وسه ساله... ناگهان دستش روی صفحه‌ی دوم شناسنامه متوقف شد. چشمانش روی مهر طلاق ثابت ماند. لحظه ای مکث کرد؛ مکثی که برای رعنا به اندازه‌ی یک عمر گذشت. شجاعی سرش را بالا آورد. این بار نگاهش، خیره‌تر و سنگین‌تر از قبل روی صورت رنگ‌پریده‌ی رعنا ماند لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لبش نشست و صدایش را کمی پایین آورد: متارکه کردید؟ رعنا با بغضی خفه‌، سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و نگاهش را دزدید. شجاعی لحظه‌ای سکوت کرد. سپس ادامه داد: ـ با این سن و سال کم...؟ واقعاً حیفِ شماست خانم رستمی. حیف از این همه جوونی و زیبایی... رعنا چیزی نگفت؛ تنها انگشتانش را محکم در هم گره زد . #برگ_۳ #سمیه_هاشمیان(باران) #کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد ꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂** ▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق


شجاعی سنگینی سکوت رعنا را حس کرد، ژست رسمی‌تری به خود گرفت و گفت:
ـ البته متأسفم... ولی اگه بخوام صادقانه بگم، برای این موقعیت شغلی اصلاً بد نیست. مجرد بودن و نداشتن تعهدات خانوادگی یکی از ملاک‌های اصلی منه؛ چون کار ما پرفشاره و گاهی مأموریت‌های کاری و اضافه‌کاری‌های غیرمنتظره پیش میاد که پایبندی‌های زندگی متأهلی مانعش میشه.
سپس با لحنی گرم‌تر و مطمئن‌تر اضافه کرد:
ـ پس مبارک باشه خانم رستمی... شما می‌تونید از فردا کارتون رو به‌صورت آزمایشی شروع کنید. امیدوارم همکاری خوب و طولانی‌مدتی داشته باشیم.رعنا نفس حبس‌شده‌اش را رها کرد، با صدایی آهسته تشکر کرد و از اتاق بیرون آمد.
اما شب، وقتی آقا محسن با لبخندی مهربان و چشم‌هایی که از خوشحالی برق می‌زد به او نگاه کرد و قبولی‌اش در مصاحبه را تبریک گفت، تهِ دلِ رعنا عجیب ناآرام بود،خودش هم نمیدانست چرا با این حال نمیخواست به آن حس مبهم توجه کند
هفته‌های اول، کار شبیه یک نفسِ تازه در روزهای خفقان‌آورِ بعد از طلاق بود. رعنا تمام حواس و تمرکزش را روی کار گذاشته بود؛ سر به زیر، بی‌حاشیه و وقت‌شناس. دلش می‌خواست شایستگی‌اش را ثابت کند و از آن دخترِ افسرده فاصله بگیرد.
اما هرچه روزها می‌گذشت، خطوط قرمزِ کاری میان او و مهندس شجاعی کمرنگ‌تر می‌شد.
شجاعی رفتاری با او داشت که با هیچ‌کدام از کارمندان دیگر نداشت. به بهانه‌ی کوچک‌ترین مغایرت در سندها، رعنا را به اتاقش فرا می خواند. پشت میزش نمی‌نشست؛ بلکه درست کنار صندلی رعنا می‌ایستاد، آن‌قدر نزدیک که رعنا داغیِ نفس‌ها و تلخیِ بوی ادکلنش را حس می‌کرد. دستش را روی پشتیِ صندلی تکیه می‌داد و به بهانه‌ی نشان دادنِ یک ردیف در برگه، روی سر رعنا خم می‌شد.
رعنا ناخودآگاه خودش را جمع می‌کرد، مقنعه‌اش را جلوتر می‌کشید و با صدایی لرزان توضیحات لازم را بیان می کرد
شجاعی نگاهش را از روی کاغذها برمی‌داشت و مستقیم به چشم های رعنا خیره می شد و با لبخند از دقت نظر او تعریف می کرد
گاهی هم فراتر می‌رفت؛ سفارشِ قهوه و میوه‌های فصلی که مخصوص اتاق مدیریت بود را می‌داد و منشی با نگاهی سرد و پر از کنایه آن ها روی میز رعنا می‌گذاشت. نگاه‌هایی از جنس حسادت و پچ‌پچ‌هایی که رعنا گاه‌وبیگاه از انتهای راهرو می‌شنید و آرامش را از وجودش می گرفت.
رعنا می‌فهمید؛ خوب می‌فهمید که این توجهِ بیش از حد، برای یک حسابدارِ ساده نیست. اما تازه از آن زندگیِ شکست‌خورده‌ بیرون آمده بود،و نمیخواست دوباره بازنده باشد، او نمیخواست این بار هم قربانی حرف ها و نگاه ها شود و فرار کند،بلکه تصمیم گرفته بود بماند و خودش را ثابت کند.

#برگ_۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂**
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined
undefined۷۹
undefined۹
undefined۶
undefined۱

۴.۸K

۱۸:۴۴