▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
پس از مدتی انتظار، بالاخره منشی با تکان دادن سر اشاره کرد که میتواند وارد شود. رعنا با قلبی که انگار در دهانش میکوبید، تقهای به در زد و قدم به داخل گذاشت.
پشت میزی به رنگ قهوهایِ سوخته، مردی حدوداً چهلساله با موهای جوگندمی و کتوشلواری شیک نشسته بود. بوی تند ادکلنش فضای اتاق را پر کرده بود. با ورود رعنا، نگاه نافذ مرد روی او قفل شد؛ نگاهی که در یک لحظه از روی چهره، قامت و حتی دستان مشتشدهی رعنا گذشت.
ـ بفرمایید..... خانم...؟
رعنا با صدایی که کمی می لرزید گفت:
ـ رستمی... رعنا رستمی.
مهندس شجاعی به صندلی چرمِ روبهروی میز اشاره کرد و آرام به پشتی صندلی خودش تکیه داد:
ـ بفرمایید بشینید خانم رستمی.
پوشهی مدارک رعنا را باز کرد و نگاه کوتاهی به مدرک دورههای حسابداری و مدارک فنیاش انداخت:
ـ خب خانم رستمی... دورههای حسابداری رو گذروندید، مسلط به نرمافزار هم هستید... برای موقعیت حسابدار شرکت، روحیهی باانگیزه و دقت شرط اول ماست.
برگهها را یکییکی ورق زد تا رسید به کپی مدارک شناسایی:
ـ بیستوسه ساله...
ناگهان دستش روی صفحهی دوم شناسنامه متوقف شد. چشمانش روی مهر طلاق ثابت ماند. لحظه ای مکث کرد؛ مکثی که برای رعنا به اندازهی یک عمر گذشت.
شجاعی سرش را بالا آورد. این بار نگاهش، خیرهتر و سنگینتر از قبل روی صورت رنگپریدهی رعنا ماند
لبخند کمرنگی گوشهی لبش نشست و صدایش را کمی پایین آورد: متارکه کردید؟
رعنا با بغضی خفه، سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و نگاهش را دزدید.
شجاعی لحظهای سکوت کرد. سپس ادامه داد:
ـ با این سن و سال کم...؟ واقعاً حیفِ شماست خانم رستمی. حیف از این همه جوونی و زیبایی...
رعنا چیزی نگفت؛ تنها انگشتانش را محکم در هم گره زد .
#برگ_۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂**
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
پس از مدتی انتظار، بالاخره منشی با تکان دادن سر اشاره کرد که میتواند وارد شود. رعنا با قلبی که انگار در دهانش میکوبید، تقهای به در زد و قدم به داخل گذاشت.
پشت میزی به رنگ قهوهایِ سوخته، مردی حدوداً چهلساله با موهای جوگندمی و کتوشلواری شیک نشسته بود. بوی تند ادکلنش فضای اتاق را پر کرده بود. با ورود رعنا، نگاه نافذ مرد روی او قفل شد؛ نگاهی که در یک لحظه از روی چهره، قامت و حتی دستان مشتشدهی رعنا گذشت.
ـ بفرمایید..... خانم...؟
رعنا با صدایی که کمی می لرزید گفت:
ـ رستمی... رعنا رستمی.
مهندس شجاعی به صندلی چرمِ روبهروی میز اشاره کرد و آرام به پشتی صندلی خودش تکیه داد:
ـ بفرمایید بشینید خانم رستمی.
پوشهی مدارک رعنا را باز کرد و نگاه کوتاهی به مدرک دورههای حسابداری و مدارک فنیاش انداخت:
ـ خب خانم رستمی... دورههای حسابداری رو گذروندید، مسلط به نرمافزار هم هستید... برای موقعیت حسابدار شرکت، روحیهی باانگیزه و دقت شرط اول ماست.
برگهها را یکییکی ورق زد تا رسید به کپی مدارک شناسایی:
ـ بیستوسه ساله...
ناگهان دستش روی صفحهی دوم شناسنامه متوقف شد. چشمانش روی مهر طلاق ثابت ماند. لحظه ای مکث کرد؛ مکثی که برای رعنا به اندازهی یک عمر گذشت.
شجاعی سرش را بالا آورد. این بار نگاهش، خیرهتر و سنگینتر از قبل روی صورت رنگپریدهی رعنا ماند
لبخند کمرنگی گوشهی لبش نشست و صدایش را کمی پایین آورد: متارکه کردید؟
رعنا با بغضی خفه، سرش را به نشانهی تأیید تکان داد و نگاهش را دزدید.
شجاعی لحظهای سکوت کرد. سپس ادامه داد:
ـ با این سن و سال کم...؟ واقعاً حیفِ شماست خانم رستمی. حیف از این همه جوونی و زیبایی...
رعنا چیزی نگفت؛ تنها انگشتانش را محکم در هم گره زد .
#برگ_۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
۴.۶K
۱۳:۵۲