عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
دلنوشته های باران 🌧️
undefined ▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍 #قصه_خوانی_با_باران #برشی_از_زخم_عشق از خانه که بیرون زد، هوای سرد پاییزی به صورتش خورد، اما آشوب درونش بیشتر شد، اگرچه اینجا در این محله هیچ‌کس او را نمی‌شناخت؛ نه پیرمرد سرِ کوچه و نه زن‌های چادربه‌سری که دم درِ خانه‌ها با هم خوش‌وبش می‌کردند و او برای همه فقط یک رهگذر ساده بود، اما در سر رعنا قیامتی برپا بود؛ هر نگاه گذرا و هر چشم‌انداختنِ ساده‌ی عابران، برایش مثل تیری بود که مستقیم روی زخم کهنه‌اش می‌نشست هنوز هربار مردی از کنارش رد می‌شد و نگاهش کمی بیشتر روی صورت رنگ‌پریده‌اش می‌ماند، تمام بدنش منقبض می‌شد. ناخودآگاه صدای پچ‌پچ زن‌های محله‌ی قدیم بعد از رفتن احمد و ماجرای طلاق در گوشش پیچید؛ نگاه‌های هرزه ی جوان‌های سرِ کوچه،نگاه های تحقیر آمیز و معنادار زن های همسایه یکی یکی از جلوی چشمش گذشتند. همان نگاه‌ها و حرف هایی که کمر آقا محسنِ مغرور و آبرودار را خم کرده بود و او را وادار کرد تا شبانه از آن محله اسباب‌کشی کنند و به این نقطه‌ی دور و غریب پناه بیاورند. تمام مسیر برایش با یادآوری همین خاطرات تلخ سپری شد،بغضش را با نفسی عمیق فرو داد. جلوی ساختمان چندطبقه‌ی شیشه‌ای که رسید، لحظه‌ای ایستاد ، دستی به مقنعه‌اش کشید، نفس لرزانش را مهار کرد و وارد ساختمان شد. با آسانسور به طبقه چهارم رفت؛ درست همان‌جایی که تابلوی «شرکت دارو گستر» با خطی درشت و براق روی درِ چوبی خودنمایی می‌کرد. #برگ_۲ #سمیه_هاشمیان(باران) #کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد ꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂* ▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

پس از مدتی انتظار، بالاخره منشی با تکان دادن سر اشاره کرد که می‌تواند وارد شود. رعنا با قلبی که انگار در دهانش می‌کوبید، تقه‌ای به در زد و قدم به داخل گذاشت.
پشت میزی به رنگ قهوه‌ایِ سوخته، مردی حدوداً چهل‌ساله با موهای جوگندمی و کت‌وشلواری شیک نشسته بود. بوی تند ادکلنش فضای اتاق را پر کرده بود. با ورود رعنا، نگاه نافذ مرد روی او قفل شد؛ نگاهی که در یک لحظه از روی چهره، قامت و حتی دستان مشت‌شده‌ی رعنا گذشت.
ـ بفرمایید..... خانم...؟
رعنا با صدایی که کمی می لرزید گفت:
ـ رستمی... رعنا رستمی.
مهندس شجاعی به صندلی چرمِ روبه‌روی میز اشاره کرد و آرام به پشتی صندلی خودش تکیه داد:
ـ بفرمایید بشینید خانم رستمی.
پوشه‌ی مدارک رعنا را باز کرد و نگاه کوتاهی به مدرک دوره‌های حسابداری و مدارک فنی‌اش انداخت:
ـ خب خانم رستمی... دوره‌های حسابداری رو گذروندید، مسلط به نرم‌افزار هم هستید... برای موقعیت حسابدار شرکت، روحیه‌ی باانگیزه و دقت شرط اول ماست.
برگه‌ها را یکی‌یکی ورق زد تا رسید به کپی مدارک شناسایی:
ـ بیست‌وسه ساله...
ناگهان دستش روی صفحه‌ی دوم شناسنامه متوقف شد. چشمانش روی مهر طلاق ثابت ماند. لحظه ای مکث کرد؛ مکثی که برای رعنا به اندازه‌ی یک عمر گذشت.
شجاعی سرش را بالا آورد. این بار نگاهش، خیره‌تر و سنگین‌تر از قبل روی صورت رنگ‌پریده‌ی رعنا ماند
لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لبش نشست و صدایش را کمی پایین آورد: متارکه کردید؟
رعنا با بغضی خفه‌، سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و نگاهش را دزدید.
شجاعی لحظه‌ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:
ـ با این سن و سال کم...؟ واقعاً حیفِ شماست خانم رستمی. حیف از این همه جوونی و زیبایی...
رعنا چیزی نگفت؛ تنها انگشتانش را محکم در هم گره زد .

#برگ_۳
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂**
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined
undefined۷۱
undefined۱۲
undefined۶
undefined۱

۴.۶K

۱۳:۵۲