▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
از خانه که بیرون زد، هوای سرد پاییزی به صورتش خورد، اما آشوب درونش بیشتر شد، اگرچه اینجا در این محله هیچکس او را نمیشناخت؛ نه پیرمرد سرِ کوچه و نه زنهای چادربهسری که دم درِ خانهها با هم خوشوبش میکردند و او برای همه فقط یک رهگذر ساده بود، اما در سر رعنا قیامتی برپا بود؛ هر نگاه گذرا و هر چشمانداختنِ سادهی عابران، برایش مثل تیری بود که مستقیم روی زخم کهنهاش مینشست
هنوز هربار مردی از کنارش رد میشد و نگاهش کمی بیشتر روی صورت رنگپریدهاش میماند، تمام بدنش منقبض میشد. ناخودآگاه صدای پچپچ زنهای محلهی قدیم بعد از رفتن احمد و ماجرای طلاق در گوشش پیچید؛ نگاههای هرزه ی جوانهای سرِ کوچه،نگاه های تحقیر آمیز و معنادار زن های همسایه یکی یکی از جلوی چشمش گذشتند.
همان نگاهها و حرف هایی که کمر آقا محسنِ مغرور و آبرودار را خم کرده بود و او را وادار کرد تا شبانه از آن محله اسبابکشی کنند و به این نقطهی دور و غریب پناه بیاورند.
تمام مسیر برایش با یادآوری همین خاطرات تلخ سپری شد،بغضش را با نفسی عمیق فرو داد. جلوی ساختمان چندطبقهی شیشهای که رسید، لحظهای ایستاد ، دستی به مقنعهاش کشید، نفس لرزانش را مهار کرد و وارد ساختمان شد.
با آسانسور به طبقه چهارم رفت؛ درست همانجایی که تابلوی «شرکت دارو گستر» با خطی درشت و براق روی درِ چوبی خودنمایی میکرد.
#برگ_۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂*
▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
از خانه که بیرون زد، هوای سرد پاییزی به صورتش خورد، اما آشوب درونش بیشتر شد، اگرچه اینجا در این محله هیچکس او را نمیشناخت؛ نه پیرمرد سرِ کوچه و نه زنهای چادربهسری که دم درِ خانهها با هم خوشوبش میکردند و او برای همه فقط یک رهگذر ساده بود، اما در سر رعنا قیامتی برپا بود؛ هر نگاه گذرا و هر چشمانداختنِ سادهی عابران، برایش مثل تیری بود که مستقیم روی زخم کهنهاش مینشست
هنوز هربار مردی از کنارش رد میشد و نگاهش کمی بیشتر روی صورت رنگپریدهاش میماند، تمام بدنش منقبض میشد. ناخودآگاه صدای پچپچ زنهای محلهی قدیم بعد از رفتن احمد و ماجرای طلاق در گوشش پیچید؛ نگاههای هرزه ی جوانهای سرِ کوچه،نگاه های تحقیر آمیز و معنادار زن های همسایه یکی یکی از جلوی چشمش گذشتند.
همان نگاهها و حرف هایی که کمر آقا محسنِ مغرور و آبرودار را خم کرده بود و او را وادار کرد تا شبانه از آن محله اسبابکشی کنند و به این نقطهی دور و غریب پناه بیاورند.
تمام مسیر برایش با یادآوری همین خاطرات تلخ سپری شد،بغضش را با نفسی عمیق فرو داد. جلوی ساختمان چندطبقهی شیشهای که رسید، لحظهای ایستاد ، دستی به مقنعهاش کشید، نفس لرزانش را مهار کرد و وارد ساختمان شد.
با آسانسور به طبقه چهارم رفت؛ درست همانجایی که تابلوی «شرکت دارو گستر» با خطی درشت و براق روی درِ چوبی خودنمایی میکرد.
#برگ_۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
▣⃢
🥺۴
۴.۶K
۷:۱۷