عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
دلنوشته های باران 🌧️
undefined ▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍 #قصه_خوانی_با_باران #برشی_از_زخم_عشق رعنا روبه‌روی آینه‌ی قدی اتاقش ایستاده بود. دست‌هایش می‌لرزید؛ لرزشی ریز و پنهان در بندبند انگشتانی که می‌خواستند لبه‌های مقنعه‌ی مشکی‌رنگ را زیر چانه مرتب کنند. به تصویر خودش در آینه نگاه کرد؛ تصویر دختری که هیچ شباهتی به آن دختر پر شر و شور قبل نداشت. چشم‌های گودافتاده‌ای که هنوز رد بی‌خوابی‌ها و گریه‌های شبانه را در خود داشت و لب‌هایی که انگار لبخند زدن را از یاد برده‌ بودند. دستش را ناخودآگاه روی شکمش گذاشت. همان‌جا که روزی امیدی در آن نبض می‌زد و بعد با خونی گرم و دردی جانکاه نابود شد. هنوز داغ آن رسوایی و طلاق تازه بود؛ تاوانی بی‌رحمانه که با همه وجود آن را پرداخته بود. نفس عمیقی کشید، کیف چرمی و مشکی‌اش را روی دوش انداخت و در اتاق را باز کرد. آقا محسن کنار میز صبحانه نشسته بود، سرش را میان دست‌هایش گرفته بود و به گل‌های قالی خیره مانده بود؛ پدری که شانه‌هایش در این چند ماه، بار رسوایی و شکست دخترش را بر دوش می‌کشید. با شنیدن صدای پای رعنا، سر بلند کرد. نگاهش پر از غم و ترسی نهفته بود: ـ مطمئنی می‌خوای بری بابا؟ رعنا لبخند کم‌رنگی زد : ـ باید برم بابا... نمی‌خوام تا آخر عمرم گوشه‌ی این خونه بشینم و غصه بخورم. آقا محسن چیزی نگفت. فقط نگاهش روی صورت دخترش ماند؛ روی آن صورت جوانی که خیلی زود رنگ غم گرفته بود. زمانی خیال می‌کرد مراقبت از رعنا یعنی محدود کردن او، یعنی تصمیم گرفتن به جای او، یعنی نگه داشتنش در چهاردیواری خانه تا آسیبی نبیند... اما حالا بعد از همه‌ی آن اتفاقات تلخی که از سر گذرانده بودند، فهمیده بود که قفس‌ حتی اگر برای محافظت هم ساخته شود، باز هم قفس است. دست لرزانش را بالا آورد و آرام روی سر رعنا که حالا مقابلش زانو زده بود کشید: ـ برو دخترم... فقط بدون بیرونِ این در، گرگ زیاده. اون شناسنامه‌ی مُهر طلاق خورده، نگاه‌ها رو بهت عوض می‌کنه... رعنا بابا، مراقب خودت باش. بغض به گلوی رعنا چنگ انداخت، گونه‌ی پدر را بوسید و با لحنی مطمئن گفت: ـ دیگه نمی‌ذارم به‌خاطر من سرت پایین بیفته آقاجون... من تاوان اشتباهمو دادم، حالا می‌خوام زندگیمو از نو بسازم. #برگ_1 #سمیه_هاشمیان(باران) #کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد ꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂* ▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined -
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

از خانه که بیرون زد، هوای سرد پاییزی به صورتش خورد، اما آشوب درونش بیشتر شد، اگرچه اینجا در این محله هیچ‌کس او را نمی‌شناخت؛ نه پیرمرد سرِ کوچه و نه زن‌های چادربه‌سری که دم درِ خانه‌ها با هم خوش‌وبش می‌کردند و او برای همه فقط یک رهگذر ساده بود، اما در سر رعنا قیامتی برپا بود؛ هر نگاه گذرا و هر چشم‌انداختنِ ساده‌ی عابران، برایش مثل تیری بود که مستقیم روی زخم کهنه‌اش می‌نشست
هنوز هربار مردی از کنارش رد می‌شد و نگاهش کمی بیشتر روی صورت رنگ‌پریده‌اش می‌ماند، تمام بدنش منقبض می‌شد. ناخودآگاه صدای پچ‌پچ زن‌های محله‌ی قدیم بعد از رفتن احمد و ماجرای طلاق در گوشش پیچید؛ نگاه‌های هرزه ی جوان‌های سرِ کوچه،نگاه های تحقیر آمیز و معنادار زن های همسایه یکی یکی از جلوی چشمش گذشتند.

همان نگاه‌ها و حرف هایی که کمر آقا محسنِ مغرور و آبرودار را خم کرده بود و او را وادار کرد تا شبانه از آن محله اسباب‌کشی کنند و به این نقطه‌ی دور و غریب پناه بیاورند.
تمام مسیر برایش با یادآوری همین خاطرات تلخ سپری شد،بغضش را با نفسی عمیق فرو داد. جلوی ساختمان چندطبقه‌ی شیشه‌ای که رسید، لحظه‌ای ایستاد ، دستی به مقنعه‌اش کشید، نفس لرزانش را مهار کرد و وارد ساختمان شد.
با آسانسور به طبقه چهارم رفت؛ درست همان‌جایی که تابلوی «شرکت دارو گستر» با خطی درشت و براق روی درِ چوبی خودنمایی می‌کرد.

#برگ_۲
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂*
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢
undefined۷۰
undefined۶
🥺۴
undefined۱

۴.۶K

۷:۱۷