عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

کیان کتش را درآورد و بی‌حوصله پشت میز نشست. با یادآوری خاطرات گذشته، دوباره سنگینی آشنایی روی سینه‌اش نشسته بود، احساس خفگی می‌کرد. دست برد و دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز کرد.
صدای در را که شنید، دستی به صورتش کشید تا کمی از آشفتگی‌اش کم کند.
ـ بفرمایید!
رعنا همراه بهار وارد اتاق شد. نگاه کیان روی صورت خندان دخترش ماند؛ چشم‌هایش از ذوق برق می‌زد و عروسک‌ها را محکم در آغوش گرفته بود.
لبخند کمرنگی روی لب‌های کیان نشست. دستی میان موهایش کشید و دکمه‌ی پیراهنش را بست.
ـ اومدی، خانم کوچولو؟
بهار با ذوق سر تکان داد. نزدیک میز، از آغوش رعنا پایین آمد، دو تا از عروسک‌ها را به او سپرد و یکی دیگر را در دست گرفت. بعد با قدم‌های کوچکش به طرف کیان رفت، عروسک را بالا گرفت و با خوشحالی گفت:
ـ بابا، اینو! خاله برام خریده.
کیان نگاهی به عروسک انداخت؛ دختر کوچولوی زیبایی بود با لباس صورتی و موهای طلایی.
لبخندش کمی پررنگ‌تر شد.
ـ چه خانم خوشگلی! چه لباس قشنگی داره!
بعد دستش را روی موهای بهار کشید و پرسید:
ـ از خاله تشکر کردی؟
بهار برگشت و رو به رعنا، با همان شیرینی کودکانه‌اش گفت:
ـ خاله، مرسی!
رعنا لبخندی زد و جواب داد:
ـ خواهش می‌کنم، عزیزم.
بهار با دست کوچکش دست بزرگ کیان را گرفت:
بابا، بیا بازی کنیم!
کیان خنده ی کوتاهی کرد:
ـ چه بازی‌، خانم کوچولو؟
ـ عروسک‌بازی! تو هم بیا بابا

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۶۸
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۶۹
undefined۱۱
undefined۳

۲.۶K

۷:۳۳