▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
. در را بست و دستش را به طرف بهار دراز کرد.
ـ خوبی، بابایی؟
بهار بهجای آنکه خودش را به سمت پدرش بکشد، صورتش را به سینهی رعنا تکیه داد.
کیان کمی جلوتر آمد.
ـ نمیای بغلم؟
بهار چند لحظه مکث کرد. بعد یک دستش را جلو برد و دور گردن کیان انداخت، درحالیکه دست دیگرش هنوز دور گردن رعنا بود.
کیان خندید.
ـ هنوز تصمیم نگرفتی؟
با انگشت به نوک بینی بهار زد. بهار خندید و خودش را کمی عقب کشید.
کیان نمایشی اخم کرد و گفت:
ـ انتخابت من نبودم، پس؟!
رعنا با لبخند گفت :«انتخابش شمایید،ولی الان میخواد با من بیاد عروسکامو از اتاق بیاریم »
کیان خندید، دست کوچک بهار را گرفت ، روی لبش گذاشت و بوسهای آرام بر آن زد.بعد به سمت رعنا برگشت،نگاهش روی شال رعنا که حالا دوباره مرتب روی سرش نشسته بود، مکث کرد و بعد به چهرهاش رسید. با لحنی آرام گفت:
ممنونم که تو اون شرایط حواستون به بهار بود.
لحنش نرم تر از همیشه بود و رعنا آن تغییر را حس کرد.
گونه هایش لحظه ای رنگ گرفت و سرش را پایین انداخت.
خواهش میکنم.
کیان از جلوی در کنار رفت و به بهار نگاه کرد.
ـ برو با خاله عروسک ها رو بیار.
بهار با معصومیت کودکانه نگاهش کرد.
ـ تو اینجا بمون.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
ـ من و خاله زود میایم.
نگاه کیان برای لحظهای رنگ غم گرفت. بهار با آن دستهای کوچکش هنوز گردن رعنا را رها نکرده بود، اما حواسش به پدرش هم بود؛ انگار دلش نمیخواست برود و او را با آن حال تنها بگذارد.
لبخند کمرنگی زد و دستش را روی موهای بهار کشید.
ـ باشه بابایی. من همینجا منتظرتون میمونم.
بهار گونهاش را به صورت رعنا چسباند و گفت:
ـ خاله، بریم!
برگ قبل
اینجا
#برگ_۶۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
. در را بست و دستش را به طرف بهار دراز کرد.
ـ خوبی، بابایی؟
بهار بهجای آنکه خودش را به سمت پدرش بکشد، صورتش را به سینهی رعنا تکیه داد.
کیان کمی جلوتر آمد.
ـ نمیای بغلم؟
بهار چند لحظه مکث کرد. بعد یک دستش را جلو برد و دور گردن کیان انداخت، درحالیکه دست دیگرش هنوز دور گردن رعنا بود.
کیان خندید.
ـ هنوز تصمیم نگرفتی؟
با انگشت به نوک بینی بهار زد. بهار خندید و خودش را کمی عقب کشید.
کیان نمایشی اخم کرد و گفت:
ـ انتخابت من نبودم، پس؟!
رعنا با لبخند گفت :«انتخابش شمایید،ولی الان میخواد با من بیاد عروسکامو از اتاق بیاریم »
کیان خندید، دست کوچک بهار را گرفت ، روی لبش گذاشت و بوسهای آرام بر آن زد.بعد به سمت رعنا برگشت،نگاهش روی شال رعنا که حالا دوباره مرتب روی سرش نشسته بود، مکث کرد و بعد به چهرهاش رسید. با لحنی آرام گفت:
ممنونم که تو اون شرایط حواستون به بهار بود.
لحنش نرم تر از همیشه بود و رعنا آن تغییر را حس کرد.
گونه هایش لحظه ای رنگ گرفت و سرش را پایین انداخت.
خواهش میکنم.
کیان از جلوی در کنار رفت و به بهار نگاه کرد.
ـ برو با خاله عروسک ها رو بیار.
بهار با معصومیت کودکانه نگاهش کرد.
ـ تو اینجا بمون.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
ـ من و خاله زود میایم.
نگاه کیان برای لحظهای رنگ غم گرفت. بهار با آن دستهای کوچکش هنوز گردن رعنا را رها نکرده بود، اما حواسش به پدرش هم بود؛ انگار دلش نمیخواست برود و او را با آن حال تنها بگذارد.
لبخند کمرنگی زد و دستش را روی موهای بهار کشید.
ـ باشه بابایی. من همینجا منتظرتون میمونم.
بهار گونهاش را به صورت رعنا چسباند و گفت:
ـ خاله، بریم!
برگ قبل
#برگ_۶۷
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۸K
۱۸:۳۵