▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا روی صندلی نشسته بود و بهار روی پایش جا گرفته بود. از وقتی وارد اتاق شده بودند، بهار آرام و بیصدا سرش را روی سینهی او گذاشته بود و حرفی نمیزد.
رعنا هم حال بهتری نداشت. رفتار تند و زنندهی آزیتا او را هم، به هم ریخته بود؛ بهخصوص لحظهی آخر که نگران شده بود مبادا در آن درگیری، آسیبی به بهار برسد.
با این حال دیدن بهار در آن حال برایش ناراحتکننده بود،نفس عمیقی کشید تا آرامتر شود بعد دست برد و موهای بهار را نوازش کرد و با لحنی مهربان گفت:
ـ بهارخانم، خوشگلخانم!
بهار هیچ واکنشی نشان نداد.
رعنا بوسهای روی موهایش زد.
ـ اینجوری ساکت میشی که دل خاله آب میشه!
صدایش را کمی بالا برد و با هیجان و انرژی بیشتری ادامه داد:
ـ وای، بهار! بهار! یه خبر مهم میخوام بهت بدم!
این بار بهار کمی تکان خورد.
رعنا لبخندی زد و پرسید:
ـ یادته دفعهی آخر بهت قول دادم عروسکمو بیارم تا با هم بازی کنیم؟
بهار سرش را بلند کرد و نگاهش کرد.
ـ خب، من به قولم عمل کردم! الان تو اتاقمه، تو کشوی میزم. بریم بیاریمش تا با هم دیگه بازی کنیم؟
بهار لبخند کوچکی زد.
رعنا با دیدن لبخندش خوشحال شد و با انرژی بیشتری گفت:
_ قربون خندهات برم! چه خوشگل میخندی!
بعد در حالیکه او را در آغوش داشت از جا بلند شد:
ـ تازه، یه خبر دیگه هم دارم! خرس کوچولویی که برام فرستادی هم تو اتاقمه. دوتاشون با هم دوست شدن!
دست برد و گونهی بهار را آرام کشید.
ـ گذاشتمشون تو شرکت بمونن که هر وقت اومدی، با هم بازی کنیم.
جلوی در اتاق رسیده بودند که کیان در را باز کرد.
چهرهاش گرفته بود. نگاهش روی صورت رعنا نشست و بعد به بهار رسید. هر دو لبخند به لب داشتند. دیدن همین قاب ساده کمی از سنگینی دلش را کم کرد.
رعنا یک قدم عقب رفت و کیان وارد اتاق شد
برگ قبل
اینجا
#برگ_۶۶
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
رعنا روی صندلی نشسته بود و بهار روی پایش جا گرفته بود. از وقتی وارد اتاق شده بودند، بهار آرام و بیصدا سرش را روی سینهی او گذاشته بود و حرفی نمیزد.
رعنا هم حال بهتری نداشت. رفتار تند و زنندهی آزیتا او را هم، به هم ریخته بود؛ بهخصوص لحظهی آخر که نگران شده بود مبادا در آن درگیری، آسیبی به بهار برسد.
با این حال دیدن بهار در آن حال برایش ناراحتکننده بود،نفس عمیقی کشید تا آرامتر شود بعد دست برد و موهای بهار را نوازش کرد و با لحنی مهربان گفت:
ـ بهارخانم، خوشگلخانم!
بهار هیچ واکنشی نشان نداد.
رعنا بوسهای روی موهایش زد.
ـ اینجوری ساکت میشی که دل خاله آب میشه!
صدایش را کمی بالا برد و با هیجان و انرژی بیشتری ادامه داد:
ـ وای، بهار! بهار! یه خبر مهم میخوام بهت بدم!
این بار بهار کمی تکان خورد.
رعنا لبخندی زد و پرسید:
ـ یادته دفعهی آخر بهت قول دادم عروسکمو بیارم تا با هم بازی کنیم؟
بهار سرش را بلند کرد و نگاهش کرد.
ـ خب، من به قولم عمل کردم! الان تو اتاقمه، تو کشوی میزم. بریم بیاریمش تا با هم دیگه بازی کنیم؟
بهار لبخند کوچکی زد.
رعنا با دیدن لبخندش خوشحال شد و با انرژی بیشتری گفت:
_ قربون خندهات برم! چه خوشگل میخندی!
بعد در حالیکه او را در آغوش داشت از جا بلند شد:
ـ تازه، یه خبر دیگه هم دارم! خرس کوچولویی که برام فرستادی هم تو اتاقمه. دوتاشون با هم دوست شدن!
دست برد و گونهی بهار را آرام کشید.
ـ گذاشتمشون تو شرکت بمونن که هر وقت اومدی، با هم بازی کنیم.
جلوی در اتاق رسیده بودند که کیان در را باز کرد.
چهرهاش گرفته بود. نگاهش روی صورت رعنا نشست و بعد به بهار رسید. هر دو لبخند به لب داشتند. دیدن همین قاب ساده کمی از سنگینی دلش را کم کرد.
رعنا یک قدم عقب رفت و کیان وارد اتاق شد
برگ قبل
#برگ_۶۶
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۷K
۱۳:۳۹