▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍▣⃢
𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
ـ برای چی اومدی جلوی شرکت؟ به چه حقی؟
آزیتا دستبهسینه نگاهش کرد.
حق مادری که تو نمیتونی ازم بگیری!
کیان پوزخند تلخی زد.
__این حقو من ازت نگرفتم؛ خودت از خودت گرفتی.
لحنش جدیتر شد.
با چه رویی خودتو مادر میدونی؟ وقتی بچهت هنوز یک سالش نشده بود و تو با یه عوضی رابطه داشتی و به من خیانت میکردی!
آزیتا لبهایش را به هم فشرد.
کیان با تلخی ادامه داد:
منِ احمق فکر میکردم افسردگی بعد از زایمان گرفتی و برای همین حوصلهی من و بهارو نداری. نمیدونستم پای یکی دیگه وسطه.
یک قدم به او نزدیک شد.
ولی با وجود همهی اینا، بعد از جداییمون اجازه دادم ماهی دو بار بهار رو ببری پیش خودت. نمیخواستم به خاطر ناراحتی خودم، دخترمو از داشتن مادرش محروم کنم. فکر میکردم شاید هنوز ذرهای محبت مادری تو وجودت مونده باشه.
مکث کوتاهی کرد.
ولی اشتباه میکردم.
آزیتا با عجله گفت:
__اون یه اتفاق بود! فقط همون یه بار پیش اومد. ساسان عصبیه، دست خودش نیست. بهار هم شیطنت کرد...
کیان فکش را محکم به هم فشرد.
خفه شو، آزیتا!
آزیتا از لحن تندش جا خورد و دیگر چیزی نگفت.
کیان صدایش را بالا برد.
کمر و پاهای بچهم کبود شده بود! تا مدتها از همه میترسید. میفهمی یعنی چی؟ بچهای که هنوز درست نمیتونست از خودش دفاع کنه، از آدمهای دوروبرش وحشت داشت!
آزیتا با بغض گفت:
__به خدا، زورم به ساسان نرسید. نتونستم جلوشو بگیرم...
تو انتخاب خودتو کردی!
کیان فرصت ادامه دادن به او نداد.
اونو انتخاب کردی و حاضر شدی تعهد بدی که دیگه هیچ ادعایی نسبت به بهار نداشته باشی.
نگاهش جدیتر شد.
__منم شکایتمو پس گرفتم؛ فقط برای اینکه دیگه تو زندگی من و بهار جایی نداشته باشی.
اشکهای آزیتا روی گونههایش سرازیر شد.
کیان، من...
دیگه نمیخوام چیزی بشنوم.
کیان محکم ادامه داد:
اگه دوباره سر و کلهات اینجا پیدا بشه، به شوهرت خبر میدم. خودش خوب میدونه چه تعهدی داده، پس برگرد به همون زندگیای که انتخاب کردی و دست از سر ما بردار.
آزیتا یک قدم عقب رفت. اشک صورتش را خیس کرده بود، اما کیان کوتاه نیامد.
این آخرین باره که ازت میگذرم.
مکث کوتاهی کرد.
به جون بهار قسم، اگه یه بار دیگه آرامش بچهمو به هم بزنی، باید جواب کارهایی که کردی ،پس بدی.
کیان دیگر چیزی نگفت. به سمت ورودی ساختمان برگشت و آزیتا را همانجا، با دلی پر از حسرت، تنها گذاشت.
برگ قبل
اینجا
#برگ_۶۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
️ @delneveshtehaye_baran
️꧂
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق
ـ برای چی اومدی جلوی شرکت؟ به چه حقی؟
آزیتا دستبهسینه نگاهش کرد.
حق مادری که تو نمیتونی ازم بگیری!
کیان پوزخند تلخی زد.
__این حقو من ازت نگرفتم؛ خودت از خودت گرفتی.
لحنش جدیتر شد.
با چه رویی خودتو مادر میدونی؟ وقتی بچهت هنوز یک سالش نشده بود و تو با یه عوضی رابطه داشتی و به من خیانت میکردی!
آزیتا لبهایش را به هم فشرد.
کیان با تلخی ادامه داد:
منِ احمق فکر میکردم افسردگی بعد از زایمان گرفتی و برای همین حوصلهی من و بهارو نداری. نمیدونستم پای یکی دیگه وسطه.
یک قدم به او نزدیک شد.
ولی با وجود همهی اینا، بعد از جداییمون اجازه دادم ماهی دو بار بهار رو ببری پیش خودت. نمیخواستم به خاطر ناراحتی خودم، دخترمو از داشتن مادرش محروم کنم. فکر میکردم شاید هنوز ذرهای محبت مادری تو وجودت مونده باشه.
مکث کوتاهی کرد.
ولی اشتباه میکردم.
آزیتا با عجله گفت:
__اون یه اتفاق بود! فقط همون یه بار پیش اومد. ساسان عصبیه، دست خودش نیست. بهار هم شیطنت کرد...
کیان فکش را محکم به هم فشرد.
خفه شو، آزیتا!
آزیتا از لحن تندش جا خورد و دیگر چیزی نگفت.
کیان صدایش را بالا برد.
کمر و پاهای بچهم کبود شده بود! تا مدتها از همه میترسید. میفهمی یعنی چی؟ بچهای که هنوز درست نمیتونست از خودش دفاع کنه، از آدمهای دوروبرش وحشت داشت!
آزیتا با بغض گفت:
__به خدا، زورم به ساسان نرسید. نتونستم جلوشو بگیرم...
تو انتخاب خودتو کردی!
کیان فرصت ادامه دادن به او نداد.
اونو انتخاب کردی و حاضر شدی تعهد بدی که دیگه هیچ ادعایی نسبت به بهار نداشته باشی.
نگاهش جدیتر شد.
__منم شکایتمو پس گرفتم؛ فقط برای اینکه دیگه تو زندگی من و بهار جایی نداشته باشی.
اشکهای آزیتا روی گونههایش سرازیر شد.
کیان، من...
دیگه نمیخوام چیزی بشنوم.
کیان محکم ادامه داد:
اگه دوباره سر و کلهات اینجا پیدا بشه، به شوهرت خبر میدم. خودش خوب میدونه چه تعهدی داده، پس برگرد به همون زندگیای که انتخاب کردی و دست از سر ما بردار.
آزیتا یک قدم عقب رفت. اشک صورتش را خیس کرده بود، اما کیان کوتاه نیامد.
این آخرین باره که ازت میگذرم.
مکث کوتاهی کرد.
به جون بهار قسم، اگه یه بار دیگه آرامش بچهمو به هم بزنی، باید جواب کارهایی که کردی ،پس بدی.
کیان دیگر چیزی نگفت. به سمت ورودی ساختمان برگشت و آزیتا را همانجا، با دلی پر از حسرت، تنها گذاشت.
برگ قبل
#برگ_۶۵
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد
꧁
۲.۶K
۷:۱۴