عکس پروفایل دلنوشته های باران 🌧️د
۵.۵ هزار عضو

دلنوشته های باران 🌧️

خانه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی یک نویسنده ،سمیه هاشمیان(باران)کارشناس ژنتیک و کارشناس‌ارشد فیزیولوژی ، نویسنده‌ی «دنیای پیش از تو» و «تاوان عشق» اینجا بارانِ، احساس و دلنوشته ، و قصه‌های واقعی جاری است... undefinedآیدی تبلیغات undefinedundefined‎‎@yass_h
thumbnail
▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍▣⃢undefined𑁍
#قصه_خوانی_با_باران
#برشی_از_زخم_عشق

وقتی زن مقابل رعنا رسید، ایستاد و دست‌هایش را به سمت بهار دراز کرد.
ـ بیا بغلم، مامان!
بهار خودش را عقب کشید و صورتش را در گردن رعنا پنهان کرد.
زن با دلخوری گفت:
ـ بهار، مامان! با من قهری؟
دوباره دستش را جلو آورد تا او را از آغوش رعنا جدا کند، اما بهار دست‌های کوچکش را محکم‌تر دور گردن رعنا حلقه کرد.
رعنا با دیدن این واکنش، یک قدم عقب رفت و دستش را روی کمر بهار گذاشت
زن با اخم به او خیره شد.
ـ منشی جدید کیانی؟! بچه رو بده به من. من مادر بهارم!
رعنا آرام، اما محکم جواب داد:
ـ بهار نمی‌خواد بیاد بغلتون. منم نمی‌تونم بدون هماهنگی با آقای مهندس، بهارو به شما تحویل بدم.
زن با تمسخر نگاهی به او انداخت.
ـ مثل اینکه حرف حالیت نمیشه! میگم من مادرشم،اصلا تو کی باشی که بخوای جلوی منو بگیری؟!
و دوباره دستش را به سمت بهار برد، اما رعنا اجازه نداد نزدیک شود
لطفاً صبر کنید. آقای مهندس الان میان.
زن پوزخندی زد.
_چه مهندس مهندسی هم می‌کنه برای من! اصلاً بچه‌ی من دست تو چه‌کار می‌کنه؟
رعنا نگاهی به بهار انداخت. دخترک با هر حرکت مادرش بیشتر به او می‌چسبید. از دیدن ترس بهار دلش فشرده شد؛ نمی‌توانست اجازه بدهد این وضعیت ادامه پیدا کند.
آقای مهندس بهارو به من سپردن. منم بچه رو فقط به خودشون تحویل می‌دم.
این جمله را گفت و چرخید تا وارد محوطه شرکت شود،هنوز قدمی برنداشته بود که آزیتا از پشت به مانتویش چنگ انداخت.
ـ کجا داری می‌ری، دختره‌ی پررو؟!
رعنا با حرکت ناگهانی او تعادلش را برای لحظه‌ای از دست داد و شالش عقب رفت. بهار از ترس صورتش را بیشتر به گردن او فشرد.
رعنا دستش را روی گونه‌ی بهار گذاشت و گفت:
ـ بس کنید! بچه داره می‌ترسه!
همان لحظه کیان از پارکینگ بیرون آمد.
با دیدن آن‌ها قدم‌هایش کند شد. نگاهش اول روی بهار ماند که وحشت‌زده به رعنا چسبیده بود، بعد به دست آزیتا کشیده شد که به مانتوی رعنا چنگ انداخته بود.ابروهایش در هم رفت و فکش را محکم به هم فشرد.
آزیتا با دیدن کیان فوراً دستش را عقب کشید.
کیان با چند قدم بلند خودش را به آن‌ها رساند. نگاهش از صورت رنگ‌پریده‌ی رعنا به بهار رسید که سرش را در گردن او پنهان کرده بود.
با صدایی دورگه از خشم، اما آرام و کنترل‌شده رو به آزیتا گفت:
ـ می‌شه بگی داری چه غلطی می‌کنی؟
آزیتا با لحنی طلبکارانه جواب داد:
ـ می‌خواستم بچه‌مو بغل کنم، منشیت نمی‌ذاره!
کیان به بهار نگاه کرد. دخترک حتی حاضر نبود سرش را بلند کند و به مادرش نگاه کند.
ـ نمی‌بینی نمی‌خواد بیاد بغلت؟
آزیتا اخم کرد.
ـ این دختره نذاشت بیاد!
کیان با لحن تندی گفت:
ـ یه نگاه به بهار بنداز! ازت ترسیده، حتی حاضر نیست نگات کنه!
آزیتا دهان باز کرد تا جوابش را بدهد، اما پیش از آنکه فرصت کند حرفی بزند، کیان رو به رعنا کرد.
ـ خانم رستمی،میشه لطفاً بهارو ببرید اتاق من؟من چند دقیقه‌ی دیگه میام.
رعنا سر تکان داد و در حالیکه شالش را جلو می کشید به سمت ساختمان راه افتاد. بهار همچنان دست‌هایش را دور گردن او حلقه کرده بود و حاضر نبود از آغوشش جدا شود.
کیان صبر کرد تا رعنا و بهار وارد ساختمان شوند. بعد آرام به سمت آزیتا برگشت و نگاه سردش را به او دوخت.

برگ قبلundefined اینجا

#برگ_۶۴
#سمیه_هاشمیان(باران)
#کپی_و_انتشار_پیگرد_قانونی_دارد

꧁undefined️ @delneveshtehaye_baranundefined️꧂
undefined۷۷
undefined۱۴
undefined۱
undefined۱

۲.۷K

۱۹:۲۷